هیچ آدمی ....

هیچ آدمی یک شبه تغییر نمی‌کند ....

هیچ آدمی یک شبه تصمیمات بزرگ نمی‌گیرد...

آدمی که یک‌روز بی‌خبر ناگهان چمدان ور می‌دارد و می‌رود ....

  شک نکنید خیلی قبل‌تر از آن رفته‌است...

آدمی که یک‌روز فریاد می‌زند که "خسته‌ام" شک نکنید که مدت‌ها قبل از آن منتظرِ شنیدنِ یک خسته نباشیدِ ساده بوده‌است...

آدمی که ناغافل می‌زند زیر گریه ..... مطمئن باشید که از مدت‌ها قبل یک بغضِ سنگین را با خود به این‌طرف و آن‌طرف می‌برده...

آدمی که با تمام وجود می‌آید و می‌گوید دوستت دارم...قبل از گفتنِ این جمله شب‌های زیادی را نخوابیده‌ و رویابافی کرده‌است...

نه رفتن آدم‌ها را قضاوت کنیم...نه آمدن‌‌شان را... فقط تا جایی که راه دارد حق بدهیم.

 

هر کسی کو دور ماند از اصل خویش / باز جوید روزگار وصل خویش

 بالاخره در زندگی هر آدمی ،

یک نفر پیدا می‌شود که بی مقدمه آمده ، مدتی مانده....

قدمی زده و بعد اما بی هوا غیبش زده و رفته !

آمدن و ماندن و رفتن آدمها مهم نیست ...

این که بعد از روزی روزگاری ، در جمعی حرفی از تو به میان بیاید ، 

آن شخص چگونه توصیفت می‌کند مهم است !این که بعد از گذشت چندسال ، چه ذهنیتی از هم دارید مهم است ...

این که آن ذهنیت مثبت است یا منفی.....

این که تو را چطور آدمی شناخته ، مهم است !

منطقی هستی و می‌شود روی دوستی ات حساب کرد !؟

می گوید دوست خوبی بودی برایش ، یا مهمترین اشتباه زندگی اش شدی ؟!

این که خاطرات خوبی از تو دارد ، یا نه برعکس ...

این که رویایی شدی برای زندگی‌اش ، یا نه درسی شدی برای زندگی....

      به گمانم ذهنیتی که آدمها از خود برای هم به یادگار می‌گذارند ، از همه چیز بیشتر اهمیت دارد 

وگرنه همه آمده اند که یک روز  بروند ...

  

"صمد بهرنگی"

..............


می گن این دنیا دیگه مثل قدیما نمی شه / دل این آدما زشته ، دیگه زیبا نمی شه

اون بالا باد داره زاغ ابرا رو چـــوب می زنه / اشک این ابرا زیاده ، ولی دریا نمی شه

 

...

 

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

*/ دلم از دنیا و آدماش خیلی گرفته

 

زمستان ...


*/ امروز ، روز خیلی سردی بود

ناخودآگاه شعر زمستان مرحوم اخوان ثالث تو ذهنم می چرخید و منو به فکر فرو می برد  :

 

 

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت ،

سرها در گریبان است

کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را

نگه جز پیش پا را دید نتواند ،

که ره تاریک و لغزان است

وگر دست محبت سوی کس یازی ،

به اکراه آورد دست از بغل بیرون ؛

که سرما سخت سوزان است

نفس ، کز گرمگاه سینه می آید برون ، ابری شود تاریک

چو دیوار ایستد در پیش چشمانت

نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم ،

ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟!

مسیحای جوانمرد من ، ای ترسای پیر پیرهن چرکین !

هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آی ...

دمت گرم و سرت خوش باد

سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای

منم من ... میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم

منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور

منم ... دشنام پست آفرینش ، نغمه ی ناجور

نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بی رنگِ بی رنگم

بیا بگشای در ... بگشای ، دلتنگم

حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد

تگرگی نیست ، مرگی نیست

صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است

من امشب آمدستم وام بگذارم

حسابت را کنار جام بگذارم

چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟

فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست

حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است

و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده ،

به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است

حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

هوا دلگیر ... درها بسته ... سرها در گریبان ... دستها پنهان

نفسها ابر ... دلها خسته و غمگین

درختان اسکلتهای بلور آجین

زمین دلمرده ، سقفِ آسمان کوتاه

غبار آلوده مهر و ماه

زمستان است

...

 

 

...



ساقی به دست باش ، كه غم در كمين ماست

مطرب نگاه دار ، هميــــــــــــــن ره كه می زنـی


...


ساده بگم ؟


ساده بگم ؟

ساده و خودمونی و بی ریا ؟

تو که باشی  ، دنیا رو دارم

بی تو اما فقیرترینم ...


نگام که می کنی ... ته قلبم یه چیزی می لرزه

خیالم راحت می شه که هنوزم هوامو داری

دلم قرص می شه که دستم تو دستته


دورت بگردم ... هیچ وقت تنهام نذار .......... هیچ وقت !


 

...


مگر می تواند زندگیِ مرا  به هم ریخته آفریده باشد ؛ 

خدای دانه های انار ؟!!

 

 

وداع ...


اگر در آن سوی شط پشته پشته خار نشسته
گلی شکفته در این سوی کارزار نشسته

یکی از این سوی میدان به سجده می رود امشب
یکی از آن سو در مجلس قمار نشسته

چقدر نامه ی خسته ، چقدر عهد شکسته
چقدر کوفه در این معرکه کنار نشسته !

فرات ، آب حیات نوادگان نبی نیست
اگر چه خیمه به خیمه در انتظار نشسته

حسین آینه دار است و خطبه هاش چراغ اند
دریغ ! بر دل نامردمان غبار نشسته

به گوش هوش یکی آفتاب را نشنیده
به انتظار صدا تیغ بی شمار نشسته

حسین با پسرانش وداع می کند امشب
چقدر سیب در آغوش این انار نشسته 

غروب آمده ، در این دیار حضرت زینب
به هر کجا بنشیند سر مزار نشسته

رسیده حضرت زهرا به قتلگاه ، ببینند
دعای ساقی لب تشنگان به بار نشسته

 

 

" امیرعلی سلیمانی "

 

 

خورشید دلم عباس


‎‏

هر چه بهتر تنت از دور که پیدا می شد
بیشتر قامت من ، در غم تو تا می شد

خیز از جا که دو تا دست تو را آوردم
کاش می شد علمت باز سر پا می شد

کاش می شد که علمدار حرم می ماندی
اصلا ای کاش ، کسی جای تو سقا می شد

از کرامات قد و قامتت امروز این بود
تیرها هر چه که آمد ... به تنت جا می شد !
 
 

 
 
 

زمزمه های عاشقانه


یگانه ام!

امروزم را به تو می سپارم : نتیجه و حاصل زحماتم ، و آرزوهای قلبی ام را ... همه ی پرسش ها را در دست های تو قرار می دهم و همه ی بارها را بر شانه ی تو ... برای هم نوعانم و خودم دعا می کنم به امید آن که به عشق برگردیم ... به امید آن که ذهن هامان شفا یابد ... به امید آن که راه خانه را بیابیم ... از درد به آرامش ، از ترس به عشق ، و از جهنم به بهشت رجعت کنیم ... به امید روزی که قانون تو بر همه حاکم شود ، همانگونه که بر آسمان حاکم است ؛ و اراده ی تو بر زمین جاری گردد . زیرا سیطره ی پادشاهی از آن توست  ؛ همان طور که قدرت و شکوه از توست ؛ برای همیشه و همه وقت ...