*/ امروز ، روز خیلی سردی بود ناخودآگاه شعر زمستان مرحوم اخوان ثالث تو ذهنم می چرخید و منو به فکر فرو می برد :
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت ،
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید نتواند ،
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کس یازی ،
به اکراه آورد دست از بغل بیرون ؛
که سرما سخت سوزان است
نفس ، کز گرمگاه سینه می آید برون ، ابری شود تاریک
چو دیوار ایستد در پیش چشمانت
نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم ،
ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟!
مسیحای جوانمرد من ، ای ترسای پیر پیرهن چرکین !
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آی ...
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای
منم من ... میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم
منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور
منم ... دشنام پست آفرینش ، نغمه ی ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بی رنگِ بی رنگم
بیا بگشای در ... بگشای ، دلتنگم
حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد
تگرگی نیست ، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگذارم
حسابت را کنار جام بگذارم
چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده ،
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است
حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر ... درها بسته ... سرها در گریبان ... دستها پنهان
نفسها ابر ... دلها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلور آجین
زمین دلمرده ، سقفِ آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است
...