وَالشَّمْسِ وَضُحَاهَا
وَالسَّمَاء وَمَا بَنَاهَا
وَتَقْوَاهَا

| بهانه ها |
| آخرین نرگسانه هایم |
| دوستان گوینده و خبرنگار |
| همه ی نرگسانه ها |
| خواندنی هایم |
دوشنبه 1 فروردین1390
|
|
وَالشَّمْسِ وَضُحَاهَا
|
شنبه 16 آبان1388
|
|
هو الحیّ القیّوم
اما باز غروب جمعه و نفس های سنگین و تپش های ناموزون دل ... به سراغ هدایای کودکی ام رفتم ... گنجینه ی دوست داشتنی ام را باز کردم ... چشم ها را بستم و دل و ذهنم را سپردم به یاد روزهای شیرین و شلوغ کودکی ... یکی یکی گنج های کوچکم را لمس می کردم و بی اختیار خاطرات برایم زنده می شد . اولین دیوان پروین اعتصامی را زمانی که هفت سال بیشتر نداشتم ؛ از مادرم هدیه گرفتم . نمی دانم چرا هیچ وقت دلم نخواسته آن را کنار کتاب های دیگر بگذارم . شاید به خاطر کلمات عزیز و شیرینی که مادر ، با خطی خوش و دلنشین در اولین صفحه ی پشت جلد برایم نوشته ! نرم نرم ورق زدم .....
فتاد طائری از لانه و ز درد تپید بگفت : آن که به دریای خون فکند مرا کسی که بر رگ من تیر زد ، نمی دانست ربود مرغکم از زیر پر به عنف و نگفت اسیر کردن و کشتن ، تفرج و بازی ست ز بام خرد گل اندود پست ما پیداست شکست پنجه و منقار من ، ولیک چه باک گرفتم آن که به پایان رسید فرصت ما فتاد پایه ، چنین خانه را چه تعمیری ست ؟! چمن خوش است و جهان سبز و بوستان خرم زمانه عرصه برای ضعیف ، تنگ گرفت همیشه خانهی بیداد و جور ، آباد است نگفته ماند سخن های من ، خوشا مرغی مرا هر آن که در افکند همچو گوی به سر ز رنج بی سر و سامانی منش چه غم است ؟! حدیث نیک و بد ما نوشته خواهد شد کسی ز درد من آگه نشد ، ولیک خوشم هزار کاخ بلند ، ار بنا کند صیاد چه لانهای و چه قصری ! اساس خانه یکی ست ز دهر ، گر دل تنگم فشار دید چه غم
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
*/ مرید پیر دل خویش باش ، ای درویش ... وز او به بندگی هیچ پادشاه مرو |
پنجشنبه 14 آبان1388
|
|
نه چنان شکســــت پشتم ، که دوباره ســر برآرم منم آن درخت پیــــــری ، که نداشــت برگ و باری سحرم کشیده خنجر ، که چرا شبم نکشته ست ...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پی نوشتی برای خودم : گوشه گیری و سر بر زانوی غم گذاشتن ، کار تو نیست ... بخند ... شریک های های گریه ها باش و خنده هایت را با دیگران تقسیم کن ... بگذار دل های تشنه ، جرعه نوش لبخندت باشند ... آدم ها بیش از آب و نان ، به مهر تو ... به قلبت ... به لبخندت ... به نوازش هایت ... به شانه هایت نیاز دارند . |
یکشنبه 10 آبان1388
|
|
عزیز همراه ! مهرت را سپاس ... قدم بر دیده ام می گذاری بر من ببخشا دوری ام را ... مهجوری ام را این روزها با خودم هم بیگانه ام ... تو صبوری کن برمی گردم می نویسم برایت ... می خوانمت ... با دلم کنار بیا ...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
*/ مخاطب من ، یکایک همراهان نازنین نرگسی اند */ جعبه ی مداد رنگی هم به روز شد */ سحرم تولدت مبارک |
جمعه 1 آبان1388
|
|
به این زیارتگاه غریب گوشهی چشمی
شهاب مقربین
۰ ۰ ۰ |
چهارشنبه 29 مهر1388
|
|
خاک بودم ، آب بودم ، گِل شدم غیرت حزن احتضار شرم داشت نغمه ها دارد مقامات ظهور همچو اشکم لغزشی آمد به پیش
داستان هبوط ما در عالم خاکی ، داستان آن مجسمه ساز است که گل و خاک را با هم آمیخت و پیکره ای ساخت ؛ ولی چون گوش بر سینه ی مجسمه گذاشت ، صدای ناله ی محزونی شنید . صدا ناله ای کرد آمیخته به شرمندگی ... به سان شرمندگی لیلی ، در محمل بی پرده دل شرمسار ، مقاماتی طی کرد . در اولین قدم با بی نیاز روبرو شد . هنگامی که عظمت بی نیازی او را در برابر نیازمندی خویش دید ؛ همچون اشکی که با کمترین لغزش مژگان فرو می چکد ، خود را سرا پا نیاز به پای آن بی نیاز بی چون انداخت ... و این اوج مقامات این ذره بود ! او فهمید که همه چیز نزد آن غنی و بی نیاز مطلق است ؛ بقیه بهانه ... سراب ... و هیچ */ بيدل دهلوي
۰ ۰ ۰ ۰ ۰
*/ جعبه ی مداد رنگی به روز شد |