تبليغاتX
دگر باره بشوريدم ، بدان سانم به جان تو ... که هر بندي که بربندي بدرّانم به جان تو / من آن ديوانه ي بندم ، که ديوان را همي‌بندم ... زبان مرغ مي‌دانم ، سليمانم به جان تو / نخواهم عمر فاني را ، تويي عمر عزيز من ... نخواهم جان پر غم را ، تويي جانم به جان تو / چو تو پنهان شوي از من ، همه تاريکي و کفرم ... چو تو پيدا شوي بر من ، مسلمانم به جان تو / گر آبي خوردم از کوزه ، خيال تو در او ديدم ... وگر يک دم زدم بي‌تو ، پشيمانم به جان تو / اگر بي‌تو بر افلاکم ، چو ابر تيره غمناکم ... وگر بي‌تو به گلزارم ، به زندانم به جان تو / سماع گوش من نامت ، سماع هوش من جامت ... عمارت کن مرا آخر ، که ويرانم به جان تو / درون صومعه ، مسجد ، تويي مقصودم اي مرشد ... به هر سو رو بگرداني ، بگردانم به جان تو / سخن با عشق مي‌گويم ، که او شير و من آهويم ... چه آهويم که شيران را نگهبانم به جان تو / ايا منکر درون جان مکن انکارها پنهان ... که سرّ سرنبشتت را فروخوانم به جان تو / چه خويشي کرد آن بي‌چون ، عجب با اين دل پرخون ... که ببريده‌ست آن خويشي ز خويشانم به جان تو / تو عيد جان قرباني و پيشت عاشقان قربان ... بکش در مطبخ خويشم که قربانم به جان تو نرگسی

بسم الله الرّحمن الرّحیم

اولم یروا انا نسوق الماء الی الارض الجرز فنخرج به زرعا تاکل منه انعامهم وانفسهم افلا یبصرون

                                                                                                              سوره مبارکه سجده ﴿27﴾

ندیده بودم آسمان و زمین را ، این همه غریبه و نامأنوس با هم

این روزها چه بی خیر شده اند ابرهای متراکم و در هم ... همه جا خودنمایی می کنند و دریغ از بارشی ، هر چند ناچیز

تشنگی زمین و بخل آسمان ، دلم را می خشکاند

کاش ابرها مهربان تر بودند اندکی ... و آغوش گشوده ی زمین خالی نمی ماند از طراوت قطره های باران

غروب دیروز در خیابان پر همهمه و شلوغی بیخود شهر ، برای انجام کاری می رفتم . چند قطره ی ریز و بی رمق و زودگذر را بر پوست صورتم حس کردم و دیگر هیچ ... دلم تنگ است برای آن روزهای اردیبهشتی سبز و نمناک نه چندان دور ... روزهایی که در هوایی چنین ابری ، آسمان سخاوتمندانه می بارید و چادرم خیس خیس می شد و بر سر و صورت من و شهر ، عطوفت باران دست می کشید و من مثل همیشه مشتاق و بی چتر از دل باران می گذشتم و می گذاشتم تا تمامی بودنش را نثارم کند ...

آیا این روزها ، اردیبهشت است ؟؟؟

تاوان کدامین ناشکری و کدام بی خبری ، در کدامین خواب سنگین غفلت را پس می دهیم ؟ ... چرا که بندگانی بسیار ناسپاسیم ...

ما کودکان بازیگوش سر به هوا ، کدام درس را باید بگیریم در مکتب رحمانیتت محبوبم ؟ ... مشق شب ما چیست ؟ ... سرمشق بگیر ... جریمه کن ... می نویسیم ... از هر سطر ، هر چند بار که تو بگویی ... و تو چه مهربانانه درس را آنقدر برایمان تکرار می کنی تا یاد بگیریم ، آنچه را که باید ...

گر بسوزانی ، خداوندا جزای فعل ماست  
ور ببخشی رحمتت عام است و احسانت قدیم 

...

برای خاطر بهارانه های تشنه ی باغ ، به رسم خوب مهربانی ... ببار باران !

...

شنبه ای اردیبهشتی :

خدای نازنینم ! جود و کرمت را شکر ... چه بارانی ... چه طراوتی ... چه برکتی ... هیچ وقت صدای رعد و برق را اینقدر دوست نداشتم !

امروز ، از صبح ، آسمان سخاوتمندانه بارید و در مسیر یک ماموریت داخل شهری ، بعد از مدت ها طعم یک پیاده روی دلچسب بهاری را چشیدم ... بارید و بارید و چادرم خیس خیس شد و بر سر و صورت من و شهر ، عطوفت باران دست کشید و من مثل همیشه مشتاق و بی چتر از دل باران گذشتم و گذاشتم تا تمامی بودنش را نثارم کند ... و اینک چه سرماخوردگی شیرینی ! ... هیچ وقت گلو درد و سر درد را اینقدر دوست نداشتم !

همچنان بر من و ما ببار باران !

...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

هم احتیاج به استراحت جسمی و روحی دارم ، و هم دلم برای یه خلوت جانانه با خودم تنگ شده

یه مدت اجازه ی مرخصی می خوام

قدماتون رو چشمام ... واژه های مهربانتون رو می خونم ، و اگه بتونم جواب می دم

یادمون باشه والله خیر الحافظین ... پس جای نگرانی نیست به امید خدا ... نه برای شما ، نه برای من

دوستتون دارم

+ جمعه 20 اردیبهشت1387ساعت 17:50 نرگسی |