(نرگـســـــی (نرگســـــانه های من
هر که به من می رسد ، بوی قفس می دهد / جز تو که پر می دهی ، تا بپرانی مرا
وَالشَّمْسِ وَضُحَاهَا همه ی مداد رنگی ها مشغول بودند ؛ به جز مداد سفید هیچ کسی به اون کار نمی داد ! همه می گفتند : تو به هیچ دردی نمی خوری ... یک شب که همه ی مداد رنگی ها تو سیاهی کاغذ گم شده بودند ؛ مداد سفید تا صبح کار کرد ! ماه کشید ... مهتاب کشید ! و اونقدر ستاره کشید که کوچیک و کوچیکتر شد ... و صبح ، تو جعبه ی مداد رنگی ، جای خالی او ... !! جای خالی او با هیچ رنگی پر نشد ................ دلم فریاد می خواهد ولی در انزوای خویش ... من فاش کنم حقیقت مطلــق را ... ای وای مادرم ...
وگر میروی ، تن به طوفان سپار -------------------------------- */ سفر چند روزه ای به شمال داشتم ؛ الحمدالله خوب بود . */ ... و تو سکوت پسندیده ی من ! الهی شکر که هستی ... همیشه برام بمون لطفا از حال من مپرس ، که بسیار خسته ام ... جهت پنجره را می کاود "سلمان هراتی" ---------------------------- جمعه ۴ فروردین : */ و من دلتنگ دلتنگم ...
یک وقت هایی باید
روی یک تکه کاغذ بنویسی
تـعطیــل است
و بچسبانی پشت شیشه ی افـکارت
... ... باید به خودت استراحت بدهی
... دراز بکشی
دست هایت را زیر سرت بگذاری
به آسمان خیره شوی
... و بی خیال ســوت بزنی
در دلـت بخنــدی به تمام افـکاری که
پشت شیشه ی ذهنت صف کشیده اند
آن وقت با خودت بگویـی
بگذار منتـظـر بمانند !
تا در طلبِ گوهــــــرِ کانی ، کانی
ور در پی عمـــر جاودانی ، جانی
هر چیز که در جُستنِ آنی ، آنی
شبی یاد دارم که چشمم نخفت
شنیدم که پروانه با شمع گفت :
که من عاشقم ، گر بسوزم رواست
تو را گریه و سوز باری چراست؟!
بگفت ای هوادار مسکین من !
برفت انگبین یار شیرین من
چو شیرینی از من به در میرود
چو فرهادم آتش به سر میرود
همی گفت و هر لحظه سیلاب درد
فرو میدویدش به رخسار زرد
که ای مدعی ! عشق کار تو نیست
که نه صبر داری ، نه یارای ایست
تو بگریزی از پیش یک شعله خام
من استادهام تا بسوزم تمام
تو را آتش عشق اگر پر بسوخت
مرا بین که از پای تا سر بسوخت
همه شب در این گفت و گو بود شمع
به دیدار او وقت اصحاب ، جمع
نرفته ز شب همچنان بهرهای
که ناگه بکشتش پری چهرهای
همی گفت و میرفت دودش به سر
همین بود پایان عشق ، ای پسر
ره این است اگر خواهی آموختن
به کشتن فرج یابی از سوختن
مکن گریه بر گور مقتول دوست
قل الحمدلله ، که مقبول اوست
اگر عاشقی سر مشوی از مرض
چو سعدی فرو شوی دست از غرض
فدایی ندارد ز مقصود چنگ
وگر بر سرش تیر بارند و سنگ
به دریا مرو ، گفتمت ، زینهار !
آوخ ! کز این حصـــــار دل آزار خسته ام
همزمان با صبح
چشم خورشیدیِ تو
دشتِ روشن شده از روشنی رخسارت
ابر بیداری در غربت ما می بارد
بال اگر ذوق پریدن دارد ،
صبح اگر میل دمیدن دارد ،
باغ اگر سبزتر از سبز آمد ،
برکت آب زلالی است که از چشم ترت می بارد
باغ بیدار است
باغبان ، با تپش قلب تو این مزرعه را ،
سرخ تر می کارد
بی گمان ، ماه ، کف دست تو را می بوسد
ور نه در سایه ی طولانی شب ،
ای که امکان بهار و آبی
بی اشارات دو چشم تو زمین می پوسد
تو چنانی که بهار ،
از دم گرم تو بر می خیزد !
| Design By : Night Melody |


