تبليغاتX
(نرگـســـــی (نرگســـــانه های من


(نرگـســـــی (نرگســـــانه های من

هر که به من می رسد ، بوی قفس می دهد / جز تو که پر می دهی ، تا بپرانی مرا


 
﴿ بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیم
 

وَالشَّمْسِ وَضُحَاهَا ﴿۱﴾ وَالْقَمَرِ اِذَا تَلَاهَا ﴿۲﴾ وَالنَّهَارِ اِذَا جَلَّاهَا ﴿۳﴾ وَاللَّیْلِ اِذَا یَغْشَاهَا ﴿۴﴾ وَالسَّمَاء وَمَا بَنَاهَا ﴿۵﴾ وَالْاَرْضِ وَمَا طَحَاهَا ﴿۶﴾ وَنَفْسٍ وَمَا سَوَّاهَا ﴿۷﴾ فَاَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا ﴿۸﴾ قَدْ اَفْلَحَ مَن زَکَّاهَا ﴿۹﴾ وَقَدْ خَابَ مَن دَسَّاهَا ﴿۱۰﴾

 

۰ ۰ ۰

 

 کدامین آتشین سیما به این ویرانه می آید ؟!

 که از دیوار و در ،  بـــــوی پر پروانــه می آید !

 

 

 

دوشنبه 1 فروردین1390 نرگســـــــی


می دانی
یک وقت هایی باید
روی یک تکه کاغذ بنویسی
تـعطیــل است
و بچسبانی پشت شیشه ی افـکارت
... ... باید به خودت استراحت بدهی
... دراز بکشی
دست هایت را زیر سرت بگذاری
به آسمان خیره شوی
... و بی خیال ســوت بزنی
در دلـت بخنــدی به تمام افـکاری که
پشت شیشه ی ذهنت صف کشیده اند
آن وقت با خودت بگویـی
بگذار منتـظـر بمانند !

 
 
"حسین پناهی"
 
 
----------------------------------------
 

همه ی مداد رنگی ها مشغول بودند ؛ به جز مداد سفید

هیچ کسی به اون کار نمی داد ! همه می گفتند : تو به هیچ دردی نمی خوری ... یک شب که همه ی مداد رنگی ها تو سیاهی کاغذ گم شده بودند ؛ مداد سفید تا صبح کار کرد !

ماه کشید ... مهتاب کشید !

و اونقدر ستاره کشید که کوچیک و کوچیکتر شد ... و صبح ، تو جعبه ی مداد رنگی ، جای خالی او ... !!

جای خالی او با هیچ رنگی پر نشد ................

 

دوشنبه 1 خرداد1391 نرگســـــــی ؛


 

دلم فریاد می خواهد

        ولی در انزوای خویش ...

 

 

 

 

جمعه 25 فروردین1391 نرگســـــــی ؛


ما دیر فهمیدیم ، جهانی که ساخته ایم روزی ما را از پای درخواهد آورد . ما دیر فهمیدیم  ـ خیلی دیر ـ که زشتی این جهان ، نتیجه ی زیباخواهی ما بود . این همه رنج ، نتیجه ی آسوده خواهی ما ، و این همه جنگ ، نتیجه ی صلح طلبی ما ... !
 
من از دنیای بی کودک می ترسم
 
 
دوشنبه 21 فروردین1391 نرگســـــــی ؛


تا در طلبِ گوهــــــرِ کانی ، کانی
ور در پی عمـــر جاودانی ، جانی

من فاش کنم حقیقت مطلــق را
هر چیز که در جُستنِ آنی ، آنی

...

 

 

جمعه 18 فروردین1391 نرگســـــــی ؛

 

ای وای مادرم ...                      

 

شبی یاد دارم که چشمم نخفت شنیدم که پروانه با شمع گفت :
که من عاشقم ، گر بسوزم رواست تو را گریه و سوز باری چراست؟!
بگفت ای هوادار مسکین من ! برفت انگبین یار شیرین من
چو شیرینی از من به در می‌رود چو فرهادم آتش به سر می‌رود
همی گفت و هر لحظه سیلاب درد فرو می‌دویدش به رخسار زرد
که ای مدعی ! عشق کار تو نیست که نه صبر داری ، نه یارای ایست
تو بگریزی از پیش یک شعله خام من استاده‌ام تا بسوزم تمام
تو را آتش عشق اگر پر بسوخت مرا بین که از پای تا سر بسوخت
همه شب در این گفت و گو بود شمع به دیدار او وقت اصحاب ، جمع
نرفته ز شب همچنان بهره‌ای که ناگه بکشتش پری چهره‌ای
همی گفت و می‌رفت دودش به سر همین بود پایان عشق ، ای پسر
ره این است اگر خواهی آموختن به کشتن فرج یابی از سوختن
مکن گریه بر گور مقتول دوست قل الحمدلله ، که مقبول اوست
اگر عاشقی سر مشوی از مرض چو سعدی فرو شوی دست از غرض
فدایی ندارد ز مقصود چنگ وگر بر سرش تیر بارند و سنگ
به دریا مرو ، گفتمت ، زینهار !

وگر می‌روی ، تن به طوفان سپار

 

--------------------------------

 

*/ سفر چند روزه ای به شمال داشتم ؛ الحمدالله خوب بود .

*/ ... و تو سکوت پسندیده ی من ! الهی شکر که هستی ... همیشه برام بمون لطفا 

 

چهارشنبه 16 فروردین1391 نرگســـــــی ؛


آوخ ! کز این حصـــــار دل آزار خسته ام

از حال من مپرس ، که بسیار خسته ام ...

 

 

 

چهارشنبه 9 فروردین1391 نرگســـــــی ؛


همزمان با صبح

چشم خورشیدیِ تو

جهت پنجره را می کاود

دشتِ روشن شده از روشنی رخسارت

ابر بیداری در غربت ما می بارد

بال اگر ذوق پریدن دارد ،

صبح اگر میل دمیدن دارد ،

باغ اگر سبزتر از سبز آمد ،

برکت آب زلالی است که از چشم ترت می بارد

باغ بیدار است

باغبان ، با تپش قلب تو این مزرعه را ،

                                      سرخ تر می کارد

بی گمان ، ماه ، کف دست تو را می بوسد

ور نه در سایه ی طولانی شب ،

ای که امکان بهار و آبی

بی اشارات دو چشم تو زمین می پوسد

تو چنانی که بهار ،

 از دم گرم تو بر می خیزد !

 

"سلمان هراتی"

 

 

----------------------------

 

جمعه ۴ فروردین :

*/ و من دلتنگ دلتنگم ...

 

دوشنبه 29 اسفند1390 نرگســـــــی ؛

Design By : Night Melody