چند قرن از شکفتن من در نام تو می گذرد ؟
تو می دانی ؟
از کدامین طلوع ، در گرماگرم عشق تو مجنون شدم ؟
کدامین پگاه مرا پیدا کردی و از من باز ستاندی ؟
نمی دانم
اما یک چیز را خوب می دانم
عمری ست که تو در آینه ی قلب من نشسته ای
و من در شکوه نام تو زیسته ام
با آمدنت
چشم هایم شنوا شد
و گوش هایم به دنبال دیدن صدای پرنده ای که در شعاع آوازش نام تو جاری ست ،
تا بیکران ها بال گسترد
با آمدنت
تازه فهمیدم یاسین چه سوره ی طاووس رنگی ست !
ربّنا چه شفاف است !
گل مریم چقدر سرشار از عطر مسیح است !
لیلة الاسرای گیسویت چه تابی دارد !
آنگاه
مثل حرایی خاموش نشستم و به آواز پر جبرئیل گوش سپردم ...
خط و خال زیبایت چه فصیح فریاد می زنند :
اقراء ... بخوان کتاب جمال ما را
اقراء ... بخوان دیوان جلال ما را
تو هم بخوان
پیوسته بخوان زیر گوشم ، تصنیف عاشقانه ی انّی قریب را ...
تا یادم بماند آن که همواره دستانم را در دست دارد ، تو هستی ...

من از آغاز دلم مست تو بود
از ازل عاشق و پابست تو بود
من نگویم که نبودم رسوا
بودم اما نه به این رسوایی
***








