تبليغاتX
دگر باره بشوريدم ، بدان سانم به جان تو ... که هر بندي که بربندي ، بدرّانم به جان تو / من آن ديوانه ي بندم ، که ديوان را همي‌بندم ... زبان مرغ مي‌دانم ، سليمانم به جان تو / نخواهم عمر فاني را ، تويي عمر عزيز من ... نخواهم جان پر غم را ، تويي جانم به جان تو / چو تو پنهان شوي از من ، همه تاريکي و کفرم ... چو تو پيدا شوي بر من ، مسلمانم به جان تو / گر آبي خوردم از کوزه ، خيال تو در او ديدم ... وگر يک دم زدم بي‌تو ، پشيمانم به جان تو / اگر بي‌تو بر افلاکم ، چو ابر تيره غمناکم ... وگر بي‌تو به گلزارم ، به زندانم به جان تو / سماع گوش من نامت ، سماع هوش من جامت ... عمارت کن مرا آخر ، که ويرانم به جان تو / درون صومعه ، مسجد ، تويي مقصودم اي مرشد ... به هر سو رو بگرداني ، بگردانم به جان تو / سخن با عشق مي‌گويم ، که او شير و من آهويم ... چه آهويم ! که شيران را نگهبانم به جان تو / ايا منکر درون جان مکن انکارها پنهان ... که سرّ سرنبشتت را فرو خوانم به جان تو / چه خويشي کرد آن بي‌چون ، عجب با اين دل پرخون ... که ببريده‌ست آن خويشي ، ز خويشانم به جان تو / تو عيد جان قرباني و پيشت عاشقان قربان ... بکش در مسلخ خويشم ، که قربانم به جان تو  نرگسی
" من " کیستم ؟

 

اگه بهت بگن که قدرت و فرمانروایی آسمان ها و زمین در درون توست و تو جانشین فرمانروا هستی ، تو چی می گی ؟


لابد می گی : برو بابا حالت خوشه !


راستی راستی انسان امروزی از هویت و ماهیت خودش چی می دونه ؟ و اصلاً براش مهمّه که بدونه ؟ برای فهمش کاری می کنه ؟


اگه اون قدیم قدیما ( شاید هزار سال پیش یا ... ) همین سؤال رو از کسی می پرسیدن ، جواب دیگه ای می داد . مثلاً شاید می گفت : « من کسی رو می شناسم که همین حوالی زندگی می کنه ... که دعا می کنه ، بارون میاد ... دعا می کنه ، زمین می لرزه ... فرمانروا نیست ، امّا هر کاری که بخواد می کنه و می شه .»


حالا چطور ؟


اینا همه افسانه ست ؟ یا برای ما افسانه شده ؟ حتی دیگه خواب این چیزا رو هم نمی تونیم ببینیم ... چرا ؟


چون خودمون رو فراموش کردیم ... نه فقط خودمون ، که تواناییمون و هویتمون رو هم از یاد بردیم . حتی نمی خوایم بدونیم ... آخه دانایی رو فراموش کردیم .


باور کن انسان شاهزاده ی خداست ... چرا ؟ چون از خداست .

تو همه اویی و نمی بینی اش

غرق حضوری و نمی بینی اش


پس چه باید کرد ؟


چه جوری باید بفهمیم کی هستیم و چی هستیم ؟


چه جوری به خود متعالیمون نزدیک تر بشیم ؟


ذکر بگیم ؟ ... ریاضت بکشیم ؟ ... مراقبه کنیم ؟ ... چیکار کنیم ؟


نمی دونم ... اما می دونم بزرگترین کار اینه که بایستیم و بدونیم که خدا هست و هیچ چیز جز« او » نیست و بر همین تفکّر کنیم .


فکر می کنی بعدش اگه ازت بپرسن تو کی هستی ؟ می تونی خودت رو در چند جمله معرفی کنی ؟

من می گم می تونی ، امّا ...


به شرطها و شروطها :


باد نخوت و خود بینی نگیردت ...


یکی می گفت :
دیروز یه نابینا رو دیدم که می خواد از خیابون رد بشه و نمی تونه ... من این طرف خیابون بودم ... رفتم اون طرف ... او رو از خیابون عبور دادم ... ازم تشکر کرد ... برام دعا کرد ... اونقدر خوشحال شده بودم که که به نظرم اومد همه ی آدمای دیگه ای که این طرف اون طرف خیابونن خیلی بی مهر و محبتن ... هیشکی مثل من از خود گذشتگی نکرد ! ... پس لابد من بهشتی ام و اونا جهنمی ! ... همش تو خیابون دنبال آدم کور می گشتم ، تا از خیابون ردش کنم و خوشحال بشم ... کم کم این خوشحالی اونقدر منو باد کرد که وقتی به خود اومدم از مستی و غرور ترکیده بودم ... من کی ام ؟ ... من خیلی بی ظرفیتم ...


به هوش باشیم


شناخت خودمون رو جدّی بگیریم


ایمان داشته باشیم که با شناخت خودمون همه چیز زیبا می شه .


چه جوری ؟ ... خیلی ساده ست ... از امشب رو این پرسش مراقبه کن :


« من کیستم ؟ »

دیروز روز میلاد بهار بود ... تولد یک دنیا طراوت و شادی و زیبایی در آغاز مهر ... تولد یک دریا عشق و محبت ... روز شکفتن نو گلی که با اومدنش دنیای اطرافش رو غرق عطر خوش وجودش کرد .

امیدوارم سالیان سال این روز قشنگ رو ببینه و جشن بگیره

 ** بهارم تولدت مبارک **

بوین حالا ... دست به یک دادن ... جون سی یک دادن ... چندی آسونه

« تقدیم به عزیزی که خیلی دوستش دارم »

* و ممنون از اکیای نازنینم به خاطر معرفی خوبش *

+نوشته شده در یکشنبه 2 مهر1385ساعت22:6 نرگسی |