چندمین غروب بهار کدامین سال بود که دیدمت ؟
یک روز مانده به آخر تابستان بود ... یک صد و هشتاد و پنجمین روز بهار !
چه رنگ پوشیده بودی ؟ می دانم و نمی دانم . حالا می فهمم که آدم ها در جمع ، غریبانه تر از هر وقت دیگر به هم نگاه می کنند .
مثل هیچکس نبودی ... مثل هیچکس به اتاق تنهایی ام نیامدی ... امّا مثل همه ی مردم رفتی ... و تنهایی پس از رفتنت ، رنگ هیچ تنهایی دیگر نبود ... و من ... در ازدحام سنگین آدم هایی غریب گم شدم ... و من ... بعد از رفتن تو ... سردی پاییز در راه را برای بار نخست احساس کردم .
می خواستم صدایت بزنم ... با چشمانی منتظر و مضطرب ، امّا ......
و چه سخت بود ... چه سخت بود برای غریب آن دیار ، سنگینی غمهای همه ی عالم در دو چشم بارانی اش ... در آن تاریکی عمیق
چه سخت بود صدا نزدنت ... و رفتنت و رفتنم ... و دور شدنت و دور شدنم
و آن سیب ...
آن سیب تنها شاهد اشتیاق من و گرمای دستانم بود .
سیبی که در انتظار دیدارت عطر افشانی می کرد ... و با جدا شدن از تو تمامی بوی خوشش ، پشت آن دیوار شیشه ای جا ماند .
صدایت زدم ... امّا صدای خیسم را کدامین باد یارای به تو رساندن داشت ؟!
دلم هوای باران کرده بود و دو بیتی ... یک دو بیتی به کوتاهی نگاهت ... و بارانی به وسعت ابرهای بی شکیب چشمانم
کسی چه می داند ... شاید دیدار بعدیمان در باران باشد .......
شاید .......
*٪*٪*٪*٪*٪
چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنون
دلم را دوزخی سازد ، دو چشمم را کند جیحون
چه دانستم که سیلابی ، مرا ناگاه برباید
چو کشتی ام دراندازد میان قلزم پرخون
زند موجی بر آن کشتی که تخته تخته بشکافد
که هر تخته فرو ریزد ز گردشهای گوناگون
نهنگی هم برآرد سر ، خورد آن آب دریا را
چنان دریای بیپایان ، شود بیآب چون هامون
شکافد نیز آن هامون ، نهنگ بحرفرسا را
کشد در قعر ناگاهان به دست قهر چون قارون
چو این تبدیلها آمد ، نه هامون ماند و نه دریا
چه دانم من دگر چون شد ، که چون غرق است در بیچون
چه دانمهای بسیار است ، لیکن من نمیدانم
که خوردم از دهان بندی در آن دریا کفی افیون
سینه ام آینه ای ست ... با غباری از غم ... تو به لبخندی ازین آینه بزدای غبار ...........







