...
ما دوستان مکاتبه ای بودیم . با وجود شروع آرام و کند آشنایی ما ، به زودی متوجه شدیم که نقاط مشترک زیادی با هم داریم ، عشق به نوشتن ، به موسیقی ، به طبیعت و خیلی شباهتای دیگه . از طرف دیگه زندگی های ما کاملاً متفاوت بود . یکی عاشق زندگی و دیگری سرخورده از زندگی . یکی اذیت و آزاری وصف نشدنی رو در طول زندگیش تجربه کرده بود و دیگری حتی تصوّر این همه عذاب رو نمی تونست بکنه .
دوستی ما هر روز که می گذشت ، شکوفاتر می شد و با وچود فاصله ی مکانی بسیار ، و با این که همدیگه رو ندیده بودیم ، زندگی ما به هم گره خورد .
دوستی مشترک ، نیازی رو در هر دوی ما پاسخ می داد که با خودش احساس شیرین خوشبختی و رضایت می آورد . یکی مکنونات قلبیش رو برای دیگری بازگو می کرد ، طوری که انگار با این کار روحش پالایش می شد و دیگری امیدهاش رو با وجود این ارتباط حیاتی زیبا انسجام می بخشید .
هر دو سعی می کردیم آرامشی رو که لازمه ی بقا و رشد هر انسانی ست ، به همدیگه ببخشیم . حرفای مشترکمون بیشتر و بیشتر شد . با هم می خندیدیم ، با هم گریه می کردیم ، و اگر چه کیلومترها بین ما فاصله بود ، خواهرهای صمیمی همدیگه شدیم .
چقدر با تضرّع و التماس از خداوند ، برای هم دعا کردیم . چقدر در نیایش هامون از همدیگه یاد کردیم .
یک روز که برای خرید بیرون رفته بودم و طبق معمول بیش از هر کسی به یاد او بودم ، بی اختیار وارد مغازه ای شدم و بلافاصله جعبه ی موزیکال روی پیشخوان توجّهم رو جلب کرد . با گوش کردن به آهنگش ، موجی از خاطرات شیرین به ذهنم سرازیر شد . چه شعر زیبایی :
« تو آفتاب درخشان منی ! »
شعر رو تا آخر گوش دادم و در جعبه رو بستم و از مغازه بیرون اومدم . ناگهان دست ناشناسی رو آروم روی شونه ام احساس کردم . دستی که منو برگردوند و باز به سمت مغازه هدایت کرد .
خیلی فوری جعبه ی موزیک رو خریدم و فردای اون روز براش فرستادمش . چند روز بعد ، صدای لرزونش رو با هق هق از پشت تلفن شنیدم . گفت که خیلی ناامید بوده . تصمیم داشته به زندگیش خاتمه بده و تنها آرزویی که داشته شنیدن شعر « تو آفتاب درخشان منی » بوده . شعری که روزها و شب های کودکیش رو براش تداعی می کرد . همون روز بسته ی پستی من به دستش رسیده و تونسته در اون شرایط روحی به آهنگ و شعر مورد علاقه اش گوش کنه ، و خیلی ناگهانی از تصمیم شومش منصرف شده .
چند روز بعد برای اولین بار همدیگه رو ملاقات کردیم . خدا می دونه چه شوق و شوری از ملاقات دوستی که اونقدر بهش علاقه و دلبستگی پیدا کرده بودم ، در قلبم احساس کردم . دلم می خواست به جای همه ی اون روزها و ماه ها و سال ها ، با هم باشیم ، بگیم و بخندیم و گریه کنیم .
این دوستی برای هر دوی ما یه معجزه بود . معجزه ای که ایمانم رو به ذات احدیّت چند برابر کرد . وقتی در نهایت شگفتی متوجه شدم که او برای ادامه ی زندگی و بالندگی ، آدم ها رو سر راه هم قرار می ده ، کسی رو وسیله می کنه ، چیزی رو نشونه قرار می ده تا ما رو پیوسته تحت حمایت خودش داشته باشه ... و وقتی که ما به یک ندای الهی گوش نمی دیم ، پیچ صدای دستگاه عرش رو زیاد می کنه و پیام رو از طریق استریو می فرسته .
من یاد گرفتم هرگز به اون صدای آرام درونی یا دست نوازشگر سروش غیبی شک نکنم . خداوند به طور یقین از راه های رمزگونه ی متفاوتی عمل می کنه .
او که هم رحمانه و هم رحیمه ... مگه می شه که ما رو به حال خودمون رها کنه ؟!
او معجزات فراوانی رو سر راه ما قرار می ده ، تا به خود بیایم و یادمون بیاره که :
هو معکم اینما کنتم
من یاد گرفتم روح های متجانس ، نه تنها از یه چشمه ی خرد و عشق آب می نوشن ، بلکه وجودشون از ابعاد مختلف به هم متّصله ، و لازم و ملزوم یکدیگه هستن .
من از مراحم و الطاف خالق هستی برای معجزات زیبایی که سر راهم قرار داده ، از جمله این عطیّه ی الهی سپاسگزاری می کنم .
***
خداوندا ! یاری ام کن نور درخشنده ی تو را در قلبم همیشه حس کنم .
بار الها ! جریان عشق الهی تو همیشه در قلب ما انسان ها ساری و جاری ست ، امّا خطر نفرت ، خشم ، قهر ، ترس ، پلیدی و غم سیاره ی خاکی ما را به شدت تهدید می کند .
به ما کمک کن همواره لبریز از عشق ، نیکو خواهی ، انسان دوستی و مهرورزی باشیم . یاری مان کن تا سرور و عشق را تجربه کنیم . چرا که دوست داشتن و دوست داشته شدن هر دو تجربه ی مقدسی ست و عشق چون چوب دستی جادویی در تماس با هر چیزی که قرار گیرد ، آن را با انرژی خود به زیبایی و روشنایی تبدیل می کند ...

الهام گرفته از کتاب معجزات کوچک
و برداشتی کوچک از مجله ی پیام مهر " یوگا "
عاشقان عیدتان مبارک باد








