یک مرشد عرفانی که چند شاگرد و مرید داشت ، عادت داشت که هر صبح در باره ی طبیعت و ماهیت نیکی ، زیبایی و عشق برای آنها موعظه کند . یکی از آن صبح ها همین که مرشد می خواست شروع به صحبت و موعظه کند ، پرنده ای می آید و در پنجره آرام می نشیند و شروع به خواندن می کند . می خواند و ناپدید می شود . می پرد و می رود .
مرشد می گوید : « صحبت امروزمان تمام شد . »
*****

چه كسم من ؟ چه كسم من ؟ كه بسی وسوسه مندم
گه از آن سوی كشندم ، گه ازين سوی كشندم
ز كشاكش چو كمانم ، به كف گوش كشانم
قدر از بام در افتد ، چو در خانه ببندم
نفسی آتش سوزان ، نفسی سيل گريزان
زچه اصلم ؟ زچه فصلم ؟ به چه بازار خرندم ؟
نفسی همره ماهم ، نفسی مست الهم
نفسی يوسف چاهم ، نفسی جمله گزندم
نفسی رهزن و غولم ، نفسی تند و ملولم
نفسی زين دو برونم ، كه بر آن بام بلندم
بزن ای مطرب قانون ، هوس ليلی و مجنون
كه من از سلسله جستم ، وتد هوش بكندم
به خدا كه نگريزی ، قدح مهر نريزی
چه شود ای شه خوبان كه كنی گوش به پندم ؟
هله ای اوّل و آخر ، بده آن باده ی فاخر
كه شد اين بزم منوّر ، به تو ای عشق پسندم
بده آن باده ی جانی ، زخرابات معانی
كه بدان ارزد چاكر كه از آن باده دهندم
بپران ناطق جان را تو ازين منطق رسمي
كه نمي يابد ميدان بگو حرف سمندم








