تبليغاتX
دگر باره بشوريدم ، بدان سانم به جان تو ... که هر بندي که بربندي ، بدرّانم به جان تو / من آن ديوانه ي بندم ، که ديوان را همي‌بندم ... زبان مرغ مي‌دانم ، سليمانم به جان تو / نخواهم عمر فاني را ، تويي عمر عزيز من ... نخواهم جان پر غم را ، تويي جانم به جان تو / چو تو پنهان شوي از من ، همه تاريکي و کفرم ... چو تو پيدا شوي بر من ، مسلمانم به جان تو / گر آبي خوردم از کوزه ، خيال تو در او ديدم ... وگر يک دم زدم بي‌تو ، پشيمانم به جان تو / اگر بي‌تو بر افلاکم ، چو ابر تيره غمناکم ... وگر بي‌تو به گلزارم ، به زندانم به جان تو / سماع گوش من نامت ، سماع هوش من جامت ... عمارت کن مرا آخر ، که ويرانم به جان تو / درون صومعه ، مسجد ، تويي مقصودم اي مرشد ... به هر سو رو بگرداني ، بگردانم به جان تو / سخن با عشق مي‌گويم ، که او شير و من آهويم ... چه آهويم ! که شيران را نگهبانم به جان تو / ايا منکر درون جان مکن انکارها پنهان ... که سرّ سرنبشتت را فرو خوانم به جان تو / چه خويشي کرد آن بي‌چون ، عجب با اين دل پرخون ... که ببريده‌ست آن خويشي ، ز خويشانم به جان تو / تو عيد جان قرباني و پيشت عاشقان قربان ... بکش در مسلخ خويشم ، که قربانم به جان تو  نرگسی
برگ درختان سبز .................

یک مرشد عرفانی که چند شاگرد و مرید داشت ، عادت داشت که هر صبح در باره ی طبیعت و ماهیت نیکی ، زیبایی و عشق برای آنها موعظه کند . یکی از آن صبح ها همین که مرشد می خواست شروع به صحبت و موعظه کند ، پرنده ای می آید و در پنجره آرام می نشیند و شروع به خواندن می کند . می خواند و ناپدید می شود . می پرد و می رود .

مرشد می گوید : « صحبت امروزمان تمام شد . »

*****

چه كسم من ؟ چه كسم من ؟ كه بسی وسوسه مندم
گه از آن سوی كشندم ، گه ازين سوی كشندم

ز كشاكش چو كمانم ، به كف گوش كشانم
قدر از بام در افتد ، چو در خانه ببندم

 نفسی آتش سوزان ، نفسی سيل گريزان

زچه اصلم ؟ زچه فصلم ؟ به چه بازار خرندم ؟

نفسی همره ماهم ، نفسی مست الهم
نفسی يوسف چاهم ، نفسی جمله گزندم

نفسی رهزن و غولم ، نفسی تند و ملولم
نفسی زين دو برونم ، كه بر آن بام بلندم

بزن ای مطرب قانون ، هوس ليلی و مجنون
كه من از سلسله جستم  ، وتد هوش بكندم

به خدا كه نگريزی ، قدح مهر نريزی
چه شود ای شه خوبان كه كنی گوش به پندم ؟

هله ای اوّل و آخر ، بده آن باده ی فاخر
كه شد اين بزم منوّر ، به تو ای عشق پسندم

بده آن باده ی جانی ، زخرابات معانی
كه بدان ارزد چاكر كه از آن باده دهندم

بپران ناطق جان را تو ازين منطق رسمي
كه نمي يابد ميدان بگو حرف سمندم

 

+نوشته شده در جمعه 28 مهر1385ساعت10:21 نرگسی |