دردم از یار است و درمان نیز هم
دل فدای او شد و جان نیز هم
با دوست بودن بی هیچ چیز خوش است و بی دوست بودن با همه چیز ناخوش ...
از دردها بسیار گفتیم و شنیدیم ... وقت آن رسیده در پی درمان باشیم ، که قافله ی عمر در گذر است و وقت تنگ و تا به خود آییم :
جرس فریاد می دارد که بربندید محمل ها
در درون همه ی ما دفینه ای پنهان است که باید به جستجویش دریای جان را کاوید و آن را جست و به ندای آسمانی اش گوش فرا داد . گنجینه ای سرشار از آگاهی و مکاشفه ...
شایسته است به الهامات قلبی گوش بسپاریم و با نگرشی ژرف به درون خویش ، چراغی فرا راه خود و دیگری بیفروزیم تا در پرتو آن به گوهر عشق ، توانایی ، معرفت و صداقت دست یابیم .
گاه تنها تلنگری کوچک کافی ست تا جرقّه ای روشن گردد . کلامی ... حرکتی ... تصویری ... اشاره ای ... حتی چند نقطه ی به ظاهر مبهم و گنگ ... یا سکوتی گویا . باشد که گامی برداشته شود در مسیر اتّصال به سرچشمه ی زاینده ی حق و حقیقت .
آسمان عشق همواره مستعد باریدن است ... باید بارش باران را درک کرد و ظرفی مناسب برای جمع کردن قطرات زلال و خالص باران آماده داشت .
پس :
دوباره آغاز می کنم به نام او که آرامش دهنده ی دل هاست ، و به یاد و یاری او که بذر عشق را در وجودم بارور کرد .
بازمی گردم تا در سایه ی مهربانی ، همدلی ، هم سویی ، و صداقت زیبای شما پنجره های بسته را رو به وسعت باغ دلگشای آگاهی بگشایم ... و با هم پروانه وار سیری لطیف و سبک داشته باشیم بر طراوت سبزینه ی کائنات .
در هر ملاقات می کوشیم دری هر چند کوچک ، حتی به قدر روزنی ، رو به افق گشوده شود ...
شاه کلید این باغ بزرگ در دستان من و توست ... کافیست با چشمانی باز و دلی روشن ، کلید را درست در قفل بچرخانیم ...
یا مهیمن ...








