تبليغاتX
دگر باره بشوريدم ، بدان سانم به جان تو ... که هر بندي که بربندي ، بدرّانم به جان تو / من آن ديوانه ي بندم ، که ديوان را همي‌بندم ... زبان مرغ مي‌دانم ، سليمانم به جان تو / نخواهم عمر فاني را ، تويي عمر عزيز من ... نخواهم جان پر غم را ، تويي جانم به جان تو / چو تو پنهان شوي از من ، همه تاريکي و کفرم ... چو تو پيدا شوي بر من ، مسلمانم به جان تو / گر آبي خوردم از کوزه ، خيال تو در او ديدم ... وگر يک دم زدم بي‌تو ، پشيمانم به جان تو / اگر بي‌تو بر افلاکم ، چو ابر تيره غمناکم ... وگر بي‌تو به گلزارم ، به زندانم به جان تو / سماع گوش من نامت ، سماع هوش من جامت ... عمارت کن مرا آخر ، که ويرانم به جان تو / درون صومعه ، مسجد ، تويي مقصودم اي مرشد ... به هر سو رو بگرداني ، بگردانم به جان تو / سخن با عشق مي‌گويم ، که او شير و من آهويم ... چه آهويم ! که شيران را نگهبانم به جان تو / ايا منکر درون جان مکن انکارها پنهان ... که سرّ سرنبشتت را فرو خوانم به جان تو / چه خويشي کرد آن بي‌چون ، عجب با اين دل پرخون ... که ببريده‌ست آن خويشي ، ز خويشانم به جان تو / تو عيد جان قرباني و پيشت عاشقان قربان ... بکش در مسلخ خويشم ، که قربانم به جان تو / چو چرخم من ، چو ماهم من ، چو شمعم من ز تاب تو ... همه عقلم ، همه عشقم ، همه جانم به جان تو / نشاط من ز کار تو ، خمار من ز خار تو ... به هر سو رو بگردانی ، بگردانم به جان تو / غلط گفتم ، غلط گفتن در این حالت عجب نبود ... که این دم جام را از می نمی‌دانم ، به جان تو / من آن دیوانه ی بندم که دیوان را همی‌بندم ... من دیوانه دیوان را سلیمانم به جان تو / به غیر عشق هر صورت که آن سر بر زند از دل ... ز صحن دل همین ساعت برون رانم به جان تو / بیا ای او که رفتی تو ، که چیزی کو رود ، آید ... نه تو آنی به جان من ، نه من آنم به جان تو نرگسی

مهدی

 

یا من لیس احد مثله

 

تعطیلات شروع شده و بهونه گیری های بچه ها نیز . جای دوستان سبز ، دیشب برای چند ساعت تنوع و تغییر آب و هوا ، به اتفاق اهل بیت راهی شهر بازی شدیم . جای تقریبا مناسبی مستقر شدیم و طبق معمول من مراقبت از وسایل رو قبول کردم و به انتظار بچه ها نشستم . شیطنت های پسر بچه ی کوچولوی شیرینی (حدودا یک سال و نیمه) که عکسش رو می بینید ، مثل همیشه توجه ذهن بازیگوش و دل همیشه کودکم رو به خودش جلب کرد .

 

 

نگاهش می کردم ، و به شیرین کاری هاش و شیطنت های تعمدیش که سعی می کرد توجه منو به خودش جلب کنه ،  بی اختیار می خندیدم . نگاهم کرد و افتان و خیزان خودش رو به من رسوند و بی تعارف خودش رو تو بغلم انداخت .

نگاهی به خانم و آقایی که همراهش بودند و کمی اون طرف تر نشسته بودند انداختم و ازشون اجازه خواستم که پسر بچه ی با نمکشون رو بغل کنم و یکی دو تا عکس ازش بگیرم ... راحت پذیرفتند ... به علت سن بالای اونها و تفاوت از حیث قیافه ، باورم نمی شد والدین این بچه باشند . اسمش رو پرسیدم . پدر با اشتیاق گفت :

مهدی ... پانزده سال مراده آبجی ... بیمه آقا ابوالفضله ... دعا کنید برامون بمونه

 

و من مونده بودم در خلقت خداوند و همین اعجازهای قشنگ ... پدر و مادری سفیدپوست و کودکی با این مشخصات ظاهری متفاوت .

خوراکی تعارفش کردم و به انتخاب خودش به یه ساندویج کوچولو الویه و یه لیوان نوشابه و یه دونه خیار مهمونش کردم ... چه بی ریا مهمون دلم شد و چه زیبا و ظریف ، من زمینی عاشق رو دوباره یاد معشوق آسمونی و بی همتام خدا انداخت ...

 

شکر ...

 

 

* همیشه غروب های جمعه تلخند و سنگین ... تا کی آن قامت رعنا از در در آید و انتظار منتظران به سر آید

 

   آقا جان بگو ... جمعه ی دیگر می آیی ؟

 

در رهت به انتظار ، صف به صف نشسته‌اند

کاروانی از شهید ،  کاروانی از بهار

...

 

نوشته ی نرگسی | 13:46 | جمعه 31 خرداد1387 •

به همه ی دخترانم در این مرز و بوم

 

سلام !

سلامی به پاکی همه ی فطرت های زلال و قلب های مصفا ، که نور خدا را در آنها می توان دید .

دخترم !

جوانی زیباترین مرحله ی عمر هر انسانی ست . فصلی سبز و پر از شکفتن و بالیدن و بر دادن ، اگر که بخواهی . جوانی خورشید زندگی ست ، و فقط یک بار آن هم برای مدتی خیلی محدود در آسمان زندگی ات طلوع می کند ... و اگر بخواهی جوانی ات جاودانه شود ، باید به نحوه ی تفکر و شیوه ی زندگی ات فکر کنی و بیندیشی .

خوب می دانی که هستی ما انسان ها با اندیشه مان اوج می گیرد ، و دنیامان را با تفکراتمان می سازیم .

 

دختر خوبم !

از ویژگی های جوانی ، عواطف پاک ، احساسات سرشار و نیرومند و منزه است ، که در دخترها بیش از پسرها تجلی پیدا می کند . گر چه ماهیت این عواطف آسمانی ست ، ولی با اندک بی توجهی و یا کم توجهی می تواند از مسیر اصلی منحرف شود ... کاش همه ی دختران جوان به درستی بدانند چه ارزش و بهایی دارند در پیشگاه خداوند عالمیان ... و ارزان نفروشند گوهر قیمتی وجود پاکشان را .

 

دخترم !

ای کاش می شد این حرف ها را رو در رو و چشم در چشم برایت بگویم ... کاش می شد با هم به صحبت بنشینیم و حرف بزنیم و خاطره بگوییم ... اما نوشته هم برای خودش حسنی دارد . ماندنی تر است و حتی در نبودنم می تواند عامل ارتباط ما باشد .

 

عزیز دلم !

حالا دیگر بزرگ تر شدی و حجب و حیای تو بیشتر شده ... و چه زیباست این حجب و حیا و متانت ... و به راستی هیچ چیز هم سنگ و هم قیمت وقار و متانتت نمی تواند باشد ... تو هر چه محجوب تر و موقرتر باشی ، نزد همه خواستنی تر ، دوست داشتنی تر و محبوب تر خواهی بود ... به فرمایش امیر مؤمنان :

پاکدامنی و شرافت ، همیشه بر ثروت دنیا مقدم است .

پس سعی کن همواره ثروتمندترین باشی .

 

نازنینم !

گاهی برای مادر حرف بزن ... آغوش مادر امن ترین جای عالم است برای دلتنگی ها ... خستگی ها ... سر در گمی ها و تنهایی ها .

وقتی تو حرف می زنی ، سعی می کنم خودم را جای تو بگذارم و حرف هایت را به گوش جان بشنوم . وقتی تو انتخاب خوب می کنی ، به بار نشستن امیدم را می بینم . وقتی تو دانش و معرفت پیدا می کنی ، من هستم که شکوفا می شوم . وقتی تو در مسیر کمال گام برمی داری ، منم که به کمال می رسم ...  تو بخشی از جان منی .

خدا نکند تو زمین بخوری ، در آن صورت نه پایم که روحم زخمی می شود . خدا نکند پایت بلغزد ، که من بیش از تو رنجور می شوم ... نه این که هیچگاه نباید مرتکب اشتباه بشوی ... نه ... زیرا که انسان ممکن الخطاست ... گاهی حتی اشتباهاتی کوچک لازمه ی مسیر زندگی ست ، به شرط آن که این خطاها آموزگار ما شوند و تجربه ای شوند برای جلوگیری از اشتباهات دیگر .

 

دخترم !

دوستی ... باز هم دوستی ... و باز هم دوستی . دوستانت به تعبیر مولا علی (ع) مثل وصله ای برای لباس تو هستند . این وصله ها باید با روحیات تو جور باشند . این وصله ها باید گسستگی های تار و پود وجودت را بپوشانند ، نه آن که لباس انسانیتت را بد قواره کنند ... دوستی نباید تو را از خدا و فطرت بشری دور کند ، بلکه باید بین دستان تو و خدا پلی بزند و تو را با دنیای پاکی ها بیشتر آشنا کند . 

 

اما عشق ! ... عشق محصول یک معرفت عمیق و شناخت خوب نسبت به چیزی یا کسی ست که کمال و جمال دارد . مهم تر از جمال و زیبایی ظاهری ، کمال است . اصلا جمال بی کمال ، جلوه ای ندارد ، بلکه یک لغزشگاه تند است رو به سقوطی درد زا و بعضا نابود کننده ... وای از عشق های بی پایه و یک بار مصرف لحظه ای . اصلا اینها عشق نیستند ، هوسی زودگذرند .

 

عزیز دلم !

دل را باید ظرف محبتی بسازی که می ارزد . محبوب تو هر که و هر چه باشد ، قیمت تو را تعیین می کند . اصلا قیمت عاشقی و عشق به معشوق است ... هر کس به اندازه ی محبوبش می ارزد . حال ببین دلت را با کدام محبوب پیوند می زنی ، و در راه کدام معشوق نثار می کنی ؟ اصلا ببین عمق عشقت تا کجاست ؟ ... محبتی این چنین را باید برای صاحبش نگه داشت تا وقتش برسد . مبادا محبت خود را حراج کنی و خودت را زیر قیمت بفروشی ! تو ، بیش از هر چیز باید به فکر خودت و اعتلای روحت و حفاظت جسم و روحت باشی ، و بذر وجودت را پرورش دهی .

 

باز هم برایت خواهم گفت ، به امید خدا و به شرط بقای عمر ...

عاشق نگران تو ـ مادری از همین مرز و بوم

 

. . .

اولین روز از فصل گرم تابستان ، مصادف است با تولد عزیزی مهربان ، دوستی گرانقدر ، همسری شایسته و مادری نازنین ... تولد سودابه ی عزیزم

 

سودابه جان تولدت مبارک

 

 

پ.ن ۱ : از همه ی دوستان خوبم که این روزها مصادف با روز تولدشون بوده و هست ، و همگی به گردن این حقیر حق بسیار دارند ، پوزش می خوام .

دلم می خواست برای این روزهای زیبا و فرخنده پستی مجزا و مناسب و در خور شأن و لیاقت این عزیزان بنویسم ، ولی همون طور که اکثر دوستان اطلاع دارند امیر آقای عزیز هنوز در سوگ برادر عزادار و سیاه پوشند . لذا بیش از این به خودم اجازه ندادم .

به امید شادی های خیلی بزرگ برای این عزیز و سایر دوستان گلم

 

پ.ن ۲ : از برادر عزیزم حاج آقا بورقانی که زحمت کشیدند و لوگوی زیبایی برای وبلاگ نرگسی ساختند ، کمال تشکر و قدردانی رو دارم ........................ خیلی ممنونم

. . .

 

نوشته ی نرگسی | 6:36 | چهارشنبه 29 خرداد1387 •

 

یا حیّ

 

چندین بهار پیش ، 

 

۲۸ خرداد ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد

 

ستاره جان تولدت مبارک

 

و

 

۳۱ خرداد فرشته ای پا به دنیا گذاشت ، که نام بهترین بانوی عالم را بر او نهادند

 

فاطمه جان تولدت مبارک

 

 

 

پ.ن : برمی گردم

 

نوشته ی نرگسی | 16:16 | دوشنبه 27 خرداد1387 •

                                                               

 یا جمیل

 

آفتاب تو را شـــــوم ذرّه

معنی والضّحی بیاموزم . . .

 

. . .

 

خمار و خمر یک استی ، ولی الف نگذارد

الف چو شد ز میانه ، ببین خمار چه باشد

 

. . .

 

نوشته ی نرگسی | 14:30 | شنبه 25 خرداد1387 •

چشمه ی خورشید تویی ...

 

یا نور

 

مرده بدم ، زنده شدم ، گریه بدم ، خنده شدم / دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم / دیده ی سیر است مرا ، جان دلیر است مرا / زهره ی شیر است مرا ، زهره ی تابنده شدم / گفت که دیوانه نه‌ای ، لایق این خانه نه‌ای / رفتم و دیوانه شدم ، سلسله بندنده شدم / گفت که سرمست نه‌ای ، رو که از این دست نه‌ای / رفتم و سرمست شدم ، وز طرب آکنده شدم / گفت که تو کشته نه‌ای ، در طرب آغشته نه‌ای / پیش رخ زنده کنش ، کشته و افکنده شدم / گفت که تو زیرککی ، مست خیالی و شکی / گول شدم ، هول شدم ، وز همه برکنده شدم / گفت که تو شمع شدی ، قبله ی این جمع شدی / جمع نی ام ، شمع نی ام ، دود پراکنده شدم / گفت که شیخی و سری ، پیش رو و راهبری / شیخ نی ام ، پیش نی ام ، امر تو را بنده شدم / گفت که با بال و پری ، من پر و بالت ندهم / در هوس بال و پرش ، بی‌ پر و پرکنده شدم / گفت مرا دولت نو ، راه مرو ، رنجه مشو / زانکه من از لطف و کرم سوی تو آینده شدم / گفت مرا عشق کهن ، از بر ما نقل مکن / گفتم : آری نکنم ، ساکن و باشنده شدم / چشمه ی خورشید تویی ، سایه گه بید منم / چونکه زدی بر سر من ، پست و گدازنده شدم / تابش جان یافت دلم ، وا شد و بشکافت دلم /   اطلس نو بافت دلم ، دشمن این ژنده شدم / صورت جان ، وقت سحر لاف همی‌زد ز بطر / بنده و خربنده بدم ، شاه و خداونده شدم / شکر کند کاغذ تو ، از شکر بی‌حد تو / کامد او در بر من ، با وی ماننده شدم / شکر کند خاک دژم ، از فلک و چرخ به خم / کز نظر و گردش او ، نور پذیرنده شدم / شکر کند چرخ فلک ، از مَلِک و مُلک و مَلَک / کز کرم و بخشش او ، روشن بخشنده شدم / شکر کند عارف حق ، کز همه بردیم سبق / بر زبر هفت طبق ، اختر رخشنده شدم / زهره بدم ، ماه شدم ، چرخ دو صد چاه شدم / یوسف بودم ز کنون ، یوسف زاینده شدم / از توام ای شهره قمر ، در من و در خود بنگر / کز اثر خنده ی تو ، گلشن خندنده شدم 

 

* * *

 

والشمس / والضحی

 

زیبای من !

 

وقتی به خورشید و روشنایی و نور سوگند خوردی ، تازه فهمیدم تو از من جز روشنی و بیداری نمی خوای ... آخه تو روشنایی و نوری ... هستی روشناییه ... عشق روشناییه ... زندگی روشناییه ... بیداری روشناییه ... روشنایی بیداریه

چطور می شه روشن نباشم و زنده باشم ؟ ... چه جوری می شه بیدار نباشم و زنده باشم ؟ ... چطور می شه بیدار باشم و روشن نباشم ؟ ... اگه روشن نباشم ، اگه بیدار نباشم ، دیگه زنده بودن معنا و مفهومی نداره ... مگه می شه تو خواب جهل باشم و تو تاریکی دست و پا بزنم و تو رو ببینم ؟! ... مگه می شه دلم مست خواب باشه و با چشمای بسته و نابینا پی به زیبایی و اسرار تو و کائنات ببره ؟ ... من دل تاریک نمی خوام ... دل کور نمی خوام ... دل تاریک و کور نمی تونه محرم تو باشه ... دل تاریک و کور ، یه دل مرده ست ... می خوام روشن باشم و بیدار ... بیدار باشم و زنده ... من پرواز می خوام ... اونم نه پرواز گنجشکی ... نه حتی پرواز عقابی ... نه ... می خوام سیمرغ باشم ... می خوام تا قله ی قاف با تو بودن بپرم ... از زمین خسته ام ... دلم ساحت پرواز عنقا رو می خواد ... چه خوبه بر بلندای رفیع ترین نقطه ی عشق تو آشیونه کردن ... چه خوبه پریدن و بلند پریدن

 

آفتابا !

 

بر من بتاب ... روشنم کن ... نگذار خواب بمونم ... هر چی دم گوشم زمزمه کردی ، نشنیدم ؟ ... داد بزن تا بشنوم ... ان تخشع قلوبهم لذکرالله ؟

من از عشق خیلی چیزا می دونم ... عاشقانه هم بلدم حرف بزنم ... اما تو باید محک بزنی ! ... تو منو عاشق می دونی ؟ ... عشقم رو تایید می کنی ؟ ... آخه می شه از عشق گفت و عاشق نبود ... می شه خیلی چیزا ازش دونست و عاشقی نکرد ... می شه از زندگی گفت ، بدون این که زندگی کرد ... ممکنه همه ی اینا رو بدونم ، ولی از معرفت و شناخت نصیبی نداشته باشم ... تو دستمو بگیر و دنبال خودت ببر و عاشق ترم کن ... تو کمکم کن که بشناسمت ... من نمی خوام لا به لای کتابا پیدات کنم ... نمی خوام بین حروف و کلمات دنبالت بگردم ... نمی خوام تو حرفای این و اون دنبال نشونی ازت باشم ... اینا همه حجابن ... اینا همه خوراک ذهنن ... ذهن گاهی یه مرداب می شه و جریان عشق رو متوقف می کنه ... من که عاشق پروازم ، چطوری تن به مرداب بدم ؟! ... تو توی قلب منی ... تو وجود منی ... فقط اونجا می شه پیدات کرد ... نه زمین ، نه آسمون ، نه کهکشون گنجایش تو رو ندارن ... فقط دل من بنده ست که گنجایش عظمت تو رو داره ... چه کردی روز ازل ، با دل من ؟ ... چطوری یه اقیانوس رو تو یه قطره جا دادی ؟ ... حالا که جاتو پیدا کردم ، باید یاد بگیرم با دلم یکی بشم ، تا بتونم با تو یکی بشم ... اون وقته که دیگه خودی ازم باقی نمی مونه ... همه می شم تو ... دیگه عاشقی تموم می شه و عین عشق می شم ... اون وقته که مرده باشم ، زنده می شم ... گریه باشم ، خنده می شم ... دولت پاینده می شم ... دیگه نه عاشق می مونه و نه معشوق ... فقط عشق باقی می مونه و دیگه هیچ ... پس منو از خودم خالی کن ... چه خوبه از خود تهی شدن ... منو از خودم بگیر ... چه خوبه بی خود شدن ... منو از زمین جدا کن ... چه خوبه پریدن در هوای تو ...

 

چه خوبه پریدن در هوای تو ...............

 

 

 

نشان لیاقت عشق به روز شد

 

***

 

نوشته ی نرگسی | 21:0 | پنجشنبه 23 خرداد1387 •

...

 

﴿بسم الله الرحمن الرحیم

﴿و لقد ذرأنا لجهنّم کثیرا من الجنّ و الانس لهم قلوب لا يفقهون بها و لهم أعين لا يبصرون بها و لهم آذان لا يسمعون بها أولئك كالأنعام بل هم أضل أولئك هم الغافلون

                                                                              سوره مبارکه اعراف / آیه ۱۷۹

***

خداوندا ! به ما نیروی عقل و درایت ، و لیاقت بهره گیری از آن را عطا فرما
بارالها ! مدد کن تا چون نابینایان نباشیم و دیدگانمان روشن و حقیقت بین باشد
معبودا ! یاری مان نما تا سخنان حق را بشنویم و عمل کنیم
عزیزا ! هادی مان باش تا آدمی باشیم ، نه چون چهارپایان و از آنها پست تر و گمراه تر
مهربانا ! مگذار که از دوزخیان باشیم
آمین ...

نوشته ی نرگسی | 1:5 | چهارشنبه 22 خرداد1387 •

هوالمعشوق

 

یا انیس القلوب

 

ما عرفنی عبد الاّ خشع لی ، و ما خشع لی عبد الاّ خشع له کلّ شیء ، و لأجعلنّ ملک هذاالعبد فوق ملک الملوک ، حتّی یتضعضع له کلّ ملک و یهابه کلّ سلطان جابرٍ و جبارٍ عنید ، و یتمسّح به کلّ سبع ضارّ

هیچ بنده ای مرا نشناخت ، جز آن که در برابرم خشوع و فروتنی نمود و هیچ بنده ای برای من خاکساری و فروتنی ننمود ، مگر این که همه چیز در برابر او خاشع و خاضع شدند [ منشأ تمام کرامات و معجزات انبیا و اولیا علیهم السلام برجستگی معنوی ایشان است ] و قسم می خورم که ملک و سلطنت این بنده (عامل به رضای خداوند) را بالاتر از پادشاهی همه ی پادشاهان می گردانم ، تا آنجا که هر پادشاهی در برابر او خضوع و فروتنی نموده و هر سلطان ستمگر و سرکش ستیزه جویی از شکوه او بهراسد ، و هر درنده ی آسیب رسانی (با افتادن به پای او) به او تبرک جوید .

                                                                                                    "حدیث قدسی"

 

 . . .

 

 

می بینی خدا چطور عاشق نوازی می کنه ؟ از او همه ناز و از ما همه نیاز ... چه زیبا می کشونه این ذرات کوچک واله و شیدا رو به سمت خورشید دائم الوجود خودش ... چه زیبا معامله می کنه با بنده هاش ... می گه تو برای من خاشعانه به رکوع می ری و خاضعانه به خاک می افتی ؟ منم همه ی هستی رو وادار می کنم مسخّر تو بشن ... مگه تو خلیفه ی من نیستی روی زمین ؟ پس اول "هیچ" شو تا تو رو "همه" چیز کنم ! ... "نیست" شو تا "هست" کنم تو رو .

می بینی خدا چقدر طنازه و چه شیرین کاریایی می کنه ؟ می بینی چطور دیوونه مون می کنه و بعد با دستای پر از رحمتش نوازشمون می کنه ؟

 

به هم ریزد سجودم را ، به هم کوبد قیامم را

 

ما رو مست می عشقش می کنه ، تا هوشیار ابدی بشیم ... لذتی از این بالاتر سراغ داری ؟

 

گر چه ما بندگان پادشهیم
پادشاهان ملک صبحگهیم

گنج در آستین و کیسه تهی
جام گیتی نما و خاک رهیم

هوشیار حضور و مست غرور
بحر توحید و غرقه ی گنهیم

 

اگه در نوسانیم ... اگه هی دور و نزدیک می شیم ... اگه به جای این که رو به راه داشته باشیم و رو به او قدم برداریم ، رو به سمت رفع نیازهامون گام برمی داریم ... یا از برآورده نشدنشون گلایه داریم و رو ترش می کنیم ... ایراد از حجاب ها و پرده های سنگین دنیاست که بین ما و معبودمون فاصله می اندازه .

وگرنه ... وقتی بالا می ریم ... وقتی دنبال رشد و تعالی هستیم ... وقتی حتی نفس کشیدنمون قربة الی الله می شه ... وقتی شش دانگ حواسمون به اینه که حکم او چیه و ازمون چی خواسته ... اون وقته که دستمون به ستاره های دامنش می رسه ... به همه چیز اشراف پیدا می کنیم .

جالبه ... نه ؟ وقتی من و تو ، رو به بالا صعود می کنیم ، خداوند هم به سمت ما پایین میاد ... تا بگه بنده ی من ! منم عاشق توام ... تا بگه فکر نکن این اشتیاق یک طرفه ست ... نه ... من از تو بیشتر اشتیاق وصال دارم ... من هم طالب وصلم ... تو یه قدم بردار ، من می دوم به طرفت .

می خواد بگه اون دل منه ... دل خدا ... که تو سینه ی تو می تپه و شوق دیدار داره ... اما ، تا تو قدم برنداری ... تا نبینم و ندونم که منو می خوای و عاشقمی ... من یک طرفه اشتیاقم رو نشون نمی دم ... اگر چه ... !

خداوند عشقه . زبانش ، زبان عشقه و ما با عشق ورزی به هستی و " هست ابدی" ، همه ی حرفای دلمون رو بهش می زنیم ... دیدی ، وقتی می خوایم معشوق دنیایی مون رو ببینیم ، حواسمون به همه چی هست که نکنه یه وقت دست و دلمون بلرزه و همه چیز خراب بشه و دلدارمون ما رو نپسنده و ازمون برنجه ؟ ... های ! نخراشی به غفلت گونه ام را تیغ / های ! نپریشی صفای زلفکم را دست / آبرویم را نریزی دل / ای نخورده مست / لحظه ی دیدار نزدیک است ................. حالا چطور می شه به معشوق و محبوب و معبود از دم صبح ازل تا آخر شام ابد توجه نداشته باشیم و نخوایم همونی باشیم که اون می خواد و به لحظه ی دیدار و هرم قرابتش فکر نکنیم ؟! ... می شه ؟ ... مگه بهتر و لیلاتر و زیباتر و طنازتر و دلرباتر و خواستنی تر و شیرین تر از او هم هست ؟! ... مگه با وفاتر از او هم هست ؟!

او همه چیزه ... عشق مطلق یعنی خدا ... هو الظاهر و الباطن ... ظاهرش همین جهان ملموسه و باطنش روحی که در هیچ ظرفی و قالبی نمی گنجه . او در همه ی مظاهر هستی حضوری عینی داره ... پس اگه ادعای دوستی خدا رو داریم باید از راهی بریم که ما رو به عرش کبریاییش برسونه ... باید رو فرشی قدم برداریم که هی زیر پامون نلغزه ... فرش سبز عشق


 

ای عشق ! منم مجنون ، سرگشته و سودایی
واندر همه ی عالم ، مشهور به شیدایی

 گر زندگی­ام خواهی ، در من نفسی در دم
من مرده ی صد ساله ، تو روح مسیحایی

اول تو و  آخر تو ، ظاهر تو و  باطن تو
مستور ز هر چشمی ، در عین هویدایی

 

...

 

 

...

 

* قشنگ ترین صدایی که دیروز شنیدم ، صدایی بود که در عین حزن می خندید تا من گریه نکنم

...

 

نوشته ی نرگسی | 0:20 | دوشنبه 20 خرداد1387 •

انّالله و انّا الیه راجعون

 

عشق ، یعنی انتظار منتظر . . . سینه ای مجروح از مسمار در

 

                                                               

 

هوالباقی

 

با کمال تأسف وتأثر ، دوست عزیزمان امیر آقا در غم از دست دادن برادر به سوگ نشسته اند . حقیر از جانب خودم و خانواده و دوستانی که این عزیز مهربان را می شناسند ، مصیبت وارده را به ایشان و همسر محترمه شان تسلیت عرض نموده ، از درگاه خداوند متعال برای روح عزیز تازه سفر کرده مان علوّ درجات و برای بازماندگان صبر و شکیبایی مسئلت دارم .

 

امیر آقا دلمان با شماست و شریک غمتان هستیم . اگر چه داغ برادر سنگین و جانفرساست ، ولی به یاد داشته باشیم :

 

مرگ پایان کبوتر نیست

تولدی دوباره است و شکفتنی نو

و جواد عزیزمان از غربت خاک به بلندای افلاک پر گشوده و اینک در سرای باقی ، در آغوش امن پروردگار آرام گرفته است .

روحش شاد و با امیر مؤمنان ، علی مرتضی (ع) همنشین باد ...

 

 

                                                               

 

 

دوشنبه :

 

درد محرومی دیدار مرا کشت افسوس
یار ، حال من بیمار ندانســـــــت ، دریغ

 

درد پشت درد ، توان نوشتنم را گرفته ... فقط می گویم باز یک گوشه ی دلم ترک برداشت ، با رفتن عزیزی نازک تر از برگ گل

 

" من یک مادرم " نیز از بین ما رفت ... فقدانش را به خانواده ی داغدارش ، به خودم و دل داغدارم و همه ی کسانی که دوستش داشتند و دارند تسلیت می گویم ................ عزیز دلم روحت شاد و با مادر شهیده ام ، زهرای مرضیه (س) محشور باد ...

 

ای دیر به دست آمده ، بس زود برفتی
آتش زدی اندر من و چون دود برفتی

چون آرزوی تنگ دلان دیر رسیدی
چون دوستی سنگ دلان زود برفتی

 

 

 

 

پ.ن : عزیزم ، مادر دوست داشتنی ما ، امروز آرشیوت را زیر و رو می کردم . این پستت دلم را آتش زد ... گویی زمان رفتنت را می دانستی و آماده بودی

بدرود ، رفيق‌ روزهاي‌ بي‌قراري‌ام ! قرارمان‌ اما در حوالي‌ قاف ، پشت‌ آشيانه‌ سيمرغ ، آنجا كه‌ جز بال‌ و پر سوخته ، نشاني‌ ندارد ...

 

. . .

 

پنج شنبه ی بیقراری :

 

اگر یادتان ماند و باران گرفت
 
                      دعایی به حال بیابان کنید ...
 
 
... 
 

 

***

 

یاد پهلویش نمازم را شکست
فرصت راز و نیازم را شکست


 

***

 

نشان لیاقت عشق به روز شد

 

...

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

  ۱۹ خرداد :

 

نانی عزیزم تولدت مبارک

 

نوشته ی نرگسی | 8:47 | شنبه 11 خرداد1387 •

گوشه گیران انتظار جلوه ای خوش می کنند ...

 

یا نور

 

آفتابا !

امروز هم ... بر من بتاب

مثل هر روز

یاری ام کن

تا ببالم

و دست هایم را ... تا وسعت آستانت پرواز دهم

بر من بتاب

تا جوانه زدن را ... از یاد نبرم

رستن را ... قد کشیدن را ... عطرافشانی را

بگذار ... رنگ بگیرم

بگذار ... رنگین شود از من دنیا

اگر شعاع نورانی تو ... جان تشنه ام را ننوازد

اگر سحاب رحمت را ... بر من نبارانی

ریشه هایم

در خاک تغافل ... می خشکند

و دست هایم

خالی از مهر آسمان

خموده می شوند

...

 

 

از دوستان خوبم عاجزانه تقاضا دارم برای عزیزی که تصادف کرده و در حال حاضر در کما به سر می بره ، دعا و طلب شفای عاجل کنند

 

امّن یجیب المضطرّ اذا دعاه و یکشف السّوء

 

نوشته ی نرگسی | 21:11 | پنجشنبه 9 خرداد1387 •

 

یا برهان

  آن یکی آمد در یاری بزد   
گفت یارش : کیستی ای معتمد ؟
 
گفت من ، گفتش برو ، هنگام نیست  
بر چنین خوانی مقام خام نیست 

خام را جز آتش هجر و فراق  
کی پزد ، کی وا رهاند از نفاق 

رفت آن مسکین و سالی در سفر  
در فراق دوست سوزید از شرر 

پخته گشت آن سوخته ، پس بازگشت  
باز گرد خانه ‌ی همباز گشت 

حلقه زد بر در به صد ترس و ادب  
تا بنجهد بی‌ادب لفظی ز لب 

بانگ زد یارش که بر در کیست آن  
گفت بر در هم تویی ای دلستان 

گفت اکنون چون منی ای من در آ  
نیست گنجایی دو من را در سرا 
 
 نیست سوزن را سر رشته ‌ی دوتا  
چونک یکتایی درین سوزن در آ

...

نوشته ی نرگسی | 0:8 | چهارشنبه 8 خرداد1387 •

هر کس به زبانی صفت حمد تو گوید

 

الله 

ای ملک می ، ملک نور کو ؟

مست ترین خوشه ی انگور کو ؟

 

صبح امروز به محل کارم که رسیدم ، در محوطه صدایی بسیار زیبا هوش و حواسم را ربود ، و دلم را به خود خواند . انگار می خواند مرا به بزم عاشقانه ای ... صدایی که گویی از بهشت به گوش می رسید . چشمان مشتاقم بی صبرانه به هر سو می دوید ، تا دریابد که این نوای خوش از کدامین حنجره ی ملکوتی در فضا جاری ست ! ... در کمال حیرت ، بلبل کوچکی را دیدم که بر بلندترین نقطه ی سروی خشکیده از سرمای ناجوانمرد زمستان پیشین ، رو به قله ی کوه ، درست رو به قبله ، عاشقانه و بیقرار می خواند ... آنقدر محو تماشا و غرق در راز این نوا شده بودم که لحظاتی فراموش کردم آنجا چه می کنم !

به اتاق کارم آمدم ... بی تأمل پنجره را باز کردم ، مبادا محروم شوم از حظّ شنیدن . مشغول کار شدم ... هر از گاهی بلند می شدم و بالای بلند سرو را نگاه می کردم ... عجیب آن که این مجنون کوچک ، ساعتی بی اندکی تغییر جا ، همان جا نشسته بود و همچنان صوت خوش داوودی اش گوش جانم را می نواخت . تا ظهر ، چندین بار بلبل رفت و بازگشت و باز بر همان درخت و دقیقا همان نقطه نشست و خواند و خواند ... و من زیر لب زمزمه می کردم : آه از این ته لهجه ی عرفانی ات !

خدای من ! تو گویی این رسول کوچک شیدا ، به یکباره می خواهد دنیایی پیام را به من برساند ...

آن که بسم الله در منقار داشت

دور نبود ، گر بسی اسرار داشت

نازنینا ! چه رازی نهفته در آنچه بر من عرضه داشته ای ، این چنین زیبا ؟! ... که هر دقیقه اش سرّی ست نهانی ...  

کریما ! چه زیبا لیلایی می کنی برای دل جنون زده ام ...

هنوز آن آوای خوش در گوش جانم پیچیده ... بلبل ، چه عاشقانه تسبیح می گفت خدای رحمان را :

سبحان الله کم تلعبون / سبحان الله کم تضحکون / الیس للموت تولدون / الیس للخراب تبنون / الیس للفناء تجمعون / الیس غداً تموتون و فی الراب تدفنون / کلاّ سوف تعلمون

 

سبحان الله

تو که شرح ورق گل همه خواندی ، دانی

که فغان دل بلبل به زبان من و توست

...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــ

دوشنبه : 

*متاسفانه دیروز عصر ده ها نفر از کارکنان دو کارخانه ی مواد اوليه پتروشيمي و شيميايي "كيمياگران امروز" و "كيمياگستر" در بازنه ی شازند اراک ، در اثر انفجارهای پی در پی چند مخزن گاز ، نفت ، الکل و مواد شیمیایی کشته و زخمی شدند . با کمال تأسف در صد سوختگی زخمی ها بسیار بالاست .

بدینوسیله مراتب همدردی و تاثر خود را اعلام نموده و از طرف جامعه ی وبلاگ نویسان به همه ی خانواده های عزیز از دست داده تسلیت عرض می کنم . از درگاه خداوند برای رفتگان آمرزش و برای بازماندگان صبر و شکیبایی مسئلت دارم .

از دوستان گرانقدرم استدعا دارم برای شفای عاجل زخمی ها دعا کنند

امّن یجیب المضطرّ اذا دعاه و یکشف السّو ء

 

نوشته ی نرگسی | 22:15 | یکشنبه 5 خرداد1387 •

چهارم خرداد

 

هر زمان نو می شود دنیا و ما
بی خبر از نو شدن اندر بقا

پس تو را هر لحظه مرگ و رجعتی ست
مصطفی فرمود دنیا ساعتی ست

. . .

سلام

سلامی چو بوی خوش آشنایی

شناسنامه و بزرگترا می گن چهارم خرداد چهل و چهار سال پیش پا به عرصه ی دنیا گذاشتم ... چهل و چهار ساله که پی کاری اومدم ... مگه نه این که همه ی ما رسالتی داریم و خدا هیشکی رو بی هدف نیافریده ؟ هیچ کس بی دلیل در این دنیا حضور نداره ... نه من ، نه شما . خودم رو دوست دارم ... فکر می کنم تا حدودی رسالتم رو می شناسم و امیدوارم از عهده ی انجامش برآم ... 

دوستی می گفت تو اولین زنی هستی که سنّتو کم نمی کنی و اونو با شهامت عنوان می کنی !!! ... چرا که نه ؟! ... برای اونهایی که نگران بالا رفتن سنشون هستن عرض می کنم که هر سن و سالی ویژگی و زیبایی و لطافت خاص خودش رو داره ... البته من هم مثل هر آدم دیگه وقتی خیلی خسته می شم و احساس می کنم ظرف تحملم لبریز شده ، لب به شکوه باز می کنم و از زمین و زمان می نالم و احساس می کنم دیگه فرصتی نمونده و چیزایی شبیه این ... ولی واقعا می گم ، خدای بزرگ رو شاکرم برای نعمت های بیشماری که بهم داده و گاهی غافل بودم ازشون ... برای رحمت سرشارش که هر لحظه و هر جا بر من باریده ... برای اون چیزایی که گرفته و اون چیزایی که نداده ... برای دست نوازشگرش که هیچ وقت رهام نکرده ... برای عشقی که در رگ و ریشه و پوست و گوشتم به ودیعه گذاشته تا عاشقانه و عاشقانه و عاشقانه بخواهمش و بدانمش و بخوانمش ...

گلخند برام نوشته :

همیشه، روز تولد، آدم یه حس خاصی داره ...

کاش اون حسو توصیفش کنید ..

راستش هیچ وقت روز تولد خودم ، احساس خاصی نداشتم ... اگه خوشحال بودم ، علتش شادی اطرافیان بوده ... همین .

همه ی شما عزیزانم زحمت کشیدید و آرزوهای خوب داشتید برام ... ممنونم

از تک تک دوستانی که زحمت کشیدن و با کامنت ، ایمیل ، اس ام اس و تماس تلفنی تولدم رو تبریک گفتن ، نهایت تشکر و سپاس رو دارم ... و تشکر ویژه دارم از عزیزانی که با پستای قشنگی که در وبلاگاشون زدن و من اصلا خودم رو لایقشون نمی دونم ، حقیر رو شرمنده کردن ... دوستی و مهرتون رو سپاس ....................... دوستتون دارم

برای دیدن مهربونی هاشون روی اسامی زیر ، کلیک کنید :

هبوط  /  دختر نارنج و ترنج /  زیتون سبز  /  یاس  /  سال های بلند من بی تو  /  ایلیا  /  من یک مادرم  /  پیمان /  فرشته آسمونی  /  رویا دخترم

 

 

پ.ن : همین جا تولد همه ی خردادی ها از جمله دوستان عزیزم خرابات ، عقیق ، فاطمه (یاس و نرگس) ، نرگس ، ستاره ، نانی ، نسرین ، سهیلا و سمیه رو تبریک می گم و براشون بهترین آرزوها رو دارم ........ تولدتون مبارک

 

نوشته ی نرگسی | 0:0 | یکشنبه 5 خرداد1387 •