عشق يعنی انتظار منتظَر ... سينه ای مجروح از مسمار در
وقتي تو نيستي
نه هست هاي ما
چونان که بايدند
نه بايد ها ...
مثل هميشه آخر حرفم
و حرف آخرم را
با بغض مي خورم
عمري است
لبخند هاي لاغر خود را
در دل ذخيره مي کنم :
باشد براي روز مبادا !
اما
در صفحه هاي تقويم
روزي به نام روز مبادا نيست
آن روز هر چه باشد
روزي شبيه ديروز
روزي شبيه فردا
روزي درست مثل همين روزهاي ماست
اما کسي چه مي داند ؟
شايد
امروز نيز روز مبادا باشد !
وقتي تو نيستي
نه هست هاي ما
چونان که بايدند
نه بايدها ...
هر روز ... بي تو ... روز مباداست !
"قیصر امین پور"
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دلم می خواد بنویسم ... نمی تونم / خوب ! طبیعیه / از کوزه همان برون تراود که در اوست
تهی ام ... / از ظرف تهی ، انتظار تراوش بیهوده ست ! / ...
***
کودکیم با رنگین کمون خیلی گره خورده بود ... من عاشق رنگین کمونم
اونقدر به وجودش عادت کرده بودم ، که انتظار داشتم بعد از هر نم نمی رو سینه ی آسمون طنازی کنه
وقتی می دیدمش فریادی از شوق می کشیدم و بالا پایین می پریدم و دستمو به سمتش دراز می کردم ... شنیده بودم هر کی بتونه خودش رو زیر رنگین کمون برسونه ، اونجا هر آرزویی کنه برآورده می شه ... هر آرزویی
اون روزا تو یه سانحه چشم مامان آسیب جدی دیده بود ، و تنها آرزوی من این بود که یه روز صبح چشامو که باز کردم ببینم مامان خوب خوب شده
مامان به مرور بهبود پیدا کرد ... ولی من هیچ وقت نتونستم خودمو زیر هیچ رنگین کمونی برسونم ... گاهی اونقدر اونو به خودم نزدیک می دیدم که فکر می کردم مثلا اگه یه زمین چمن رو تا ته بدوم ، به اون سرش که برسم دستم به پایین قوس هفت رنگ خوشگل رنگین کمون می رسه
اما هیچ وقت دستم نرسید ... به جاش حالا خیلی وقتا رنگین کمون با پای خودش میاد و مهمونم می شه ... اون وقت دیگه این قدر جلوه گری می کنه که نمی ذاره جز خودش هیچی رو ببینم
می خوای زیر رنگین کمون من یه آرزوی خوب کنی ؟ ... خدا رو چه دیدی ، شاید برآورده شد !
...

لیس کمثله شیء
بگیر دامن لطفش ، که ناگهان بگریزد
ولی مکش تو چو تیرش ، که از کمان بگریزد
بر آسمانش بجویی ، چو مه ز آب بتابد
در آب چون که درآیی بر آسمان بگریزد
ز لامکانش بخوانی ، نشان دهد به مکانت
چو در مکانش بجویی ، به لامکان بگریزد
...

بسم الله الرّحمن الرّحیم
اولم یروا انا نسوق الماء الی الارض الجرز فنخرج به زرعا تاکل منه انعامهم وانفسهم افلا یبصرون
ندیده بودم آسمان و زمین را ، این همه غریبه و نامأنوس با هم
این روزها چه بی خیر شده اند ابرهای متراکم و در هم ... همه جا خودنمایی می کنند و دریغ از بارشی ، هر چند ناچیز
تشنگی زمین و بخل آسمان ، دلم را می خشکاند
کاش ابرها مهربان تر بودند اندکی ... و آغوش گشوده ی زمین خالی نمی ماند از طراوت قطره های باران
غروب دیروز در خیابان پر همهمه و شلوغی بیخود شهر ، برای انجام کاری می رفتم . چند قطره ی ریز و بی رمق و زودگذر را بر پوست صورتم حس کردم و دیگر هیچ ... دلم تنگ است برای آن روزهای اردیبهشتی سبز و نمناک نه چندان دور ... روزهایی که در هوایی چنین ابری ، آسمان سخاوتمندانه می بارید و چادرم خیس خیس می شد و بر سر و صورت من و شهر ، عطوفت باران دست می کشید و من مثل همیشه مشتاق و بی چتر از دل باران می گذشتم و می گذاشتم تا تمامی بودنش را نثارم کند ...
آیا این روزها ، اردیبهشت است ؟؟؟
تاوان کدامین ناشکری و کدام بی خبری ، در کدامین خواب سنگین غفلت را پس می دهیم ؟ ... چرا که بندگانی بسیار ناسپاسیم ...
ما کودکان بازیگوش سر به هوا ، کدام درس را باید بگیریم در مکتب رحمانیتت محبوبم ؟ ... مشق شب ما چیست ؟ ... سرمشق بگیر ... جریمه کن ... می نویسیم ... از هر سطر ، هر چند بار که تو بگویی ... و تو چه مهربانانه درس را آنقدر برایمان تکرار می کنی تا یاد بگیریم ، آنچه را که باید ...
گر بسوزانی ، خداوندا جزای فعل ماست
ور ببخشی رحمتت عام است و احسانت قدیم
...
برای خاطر بهارانه های تشنه ی باغ ، به رسم خوب مهربانی ... ببار باران !
...

شنبه ای اردیبهشتی :
خدای نازنینم ! جود و کرمت را شکر ... چه بارانی ... چه طراوتی ... چه برکتی ... هیچ وقت صدای رعد و برق را اینقدر دوست نداشتم !
امروز ، از صبح ، آسمان سخاوتمندانه بارید و در مسیر یک ماموریت داخل شهری ، بعد از مدت ها طعم یک پیاده روی دلچسب بهاری را چشیدم ... بارید و بارید و چادرم خیس خیس شد و بر سر و صورت من و شهر ، عطوفت باران دست کشید و من مثل همیشه مشتاق و بی چتر از دل باران گذشتم و گذاشتم تا تمامی بودنش را نثارم کند ... و اینک چه سرماخوردگی شیرینی ! ... هیچ وقت گلو درد و سر درد را اینقدر دوست نداشتم !
همچنان بر من و ما ببار باران !
...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
هم احتیاج به استراحت جسمی و روحی دارم ، و هم دلم برای یه خلوت جانانه با خودم تنگ شده
یه مدت اجازه ی مرخصی می خوام
قدماتون رو چشمام ... واژه های مهربانتون رو می خونم ، و اگه بتونم جواب می دم
یادمون باشه والله خیر الحافظین ... پس جای نگرانی نیست به امید خدا ... نه برای شما ، نه برای من
دوستتون دارم 

یا باطناً فی ظهوره و ظاهراً فی بطونه و مکنونه
زیبا !
نیک می دانم تنها فریفتگی و ابتلای به عشقت ، و سرسپردگی و دل سپردگی بی چون و چرای این هیچ به آن همه ، و خشوع و خضوع این ذره ی بی مقدار به درگاه آن آفریدگار بی انباز و یگانه ، شاید این واله ی شیدا را از نیستی به هستی برساند و محرم گلشن راز کند و پرده از دیدگانش بر دارد ... فقط در راه عشق قرار گرفتن و عاشقانه سخن گفتن کافی نیست ... تو را چه نیاز به کلمات و عبارات چون منی گنگ و خوار و بی بها ؟! ... زیرا که تو در توصیفات بنده ی ناچیزت نمی گنجی و نیازی به وصف نداری . تو از هر حیث بی نیازی و پاسخ هر نیازی .
سبحان ربّک ربّ العزّة عمّا یصفون
با این همه ، هر گاه گفتارم مورد عنایت تو قرار گرفت ، هر اهل دلی به شایستگی آن در ستایش تو اقرار کرد .
آری آری ، سخن عشق نشانی دارد
محبوبا !
تو بگو ، چگونه می توان مجذوب جمال تو بود و لب به ثنا نگشود ؟! ای معشوقی که هر کمال و جمالی از توست و دیگر هیچ ... شهد تویی و شاهد تویی ، نه آن که مویی و میانی دارد ... که تو زیبای زیبا آفرینی ... تو آن داری که دیگران ندارند !
آنچه خوبان همه دارند ، تو تنها داری
همه ی جمال ها ، ظهور گوشه ای از جمال کبریایی توست .
چشم تو آفتاب را زیر سؤال می برد
نرگس مست خواب را زیر سؤال می برد
روی تو را نگویمش ماه از آن که روی تو
جلوه ی ماهتاب را زیر سؤال می برد
خورشید و ماه و ستارگان و شب و روز ، همه فرمانبر و رام امر تو و مطیع کن فیکون تواند .
والشّمس والقمر والنّجوم سخّرات بامره
می بینی ؟ ... قبای حسن فروشی ، تو را برازد و بس
همه ی ذرات هستی اگر چه جلوه ی تواند ، اما فانی اند و ناپایدار ... باقی تویی ... همه ی زیبایی ها در برابر گل روی تو ، خار و خسی بیش نیستند ... تویی که همچو گل همه آیین رنگ و بو داری
مهربانا !
باز آ و بر چشمم نشین ، تا به یک کرشمه ی جان بخشت ، شب ظلمانی فراق را به امید صبح سپید وصال به دست فراموشی بسپارم .
دلبرا !
بر بی تابی ام نخند که این همه از تجلی گاه و بی گاه توست که چون برق می آید و چون باد می گذرد ... نیم نفسی می آیی و رخ می نمایی و باز می روی ... تا نمی دانم کجا ... تا نمی دانم کی !
دیدار می نمایی و پرهیز می کنی
بازار خویش و آتش ما تیز می کنی
گر خون دل خوری ، فرح افزای می خوری
ور قصد جان کنی ، طرب انگیز می کنی
حیران دست و دشنه ی زیبات مانده ام
کاهنگ خون من چه دلاویز می کنی
کاش همواره در دیده ی دل بمانی و هیچگاه برایم لن ترانی نخوانی ... دیگر به هیچ تجلی ناپایداری دل نمی بندم و آرام نمی گیرم ... تو را پیوسته می خواهم .
الهی هذا حالی لایخفی علیک ، منک اطلب الوصول الیک
معبودا !
همه ی ذرات کائنات ، آینه ی جمال و کمال و عظمت تو و ملائک هفت آسمان ، آیینه دار ملکوت تواند . ولی ، هیچ کدام سزاوار دل بستن و دل سپردن نیستند ... کدام یک می تواند بیخودی ام را بگیرد و به بی خودی ام برساند ؟! ... کدام یک سکینه ی دلم می شوند ؟
مگر نه ابراهیمت پس از چند مرحله توجه به جمال های دنیوی فریاد برآورد : انّی لا احبّ الافلین ... احساس آرامش نداشت و در آخر با شهود ملکوتت آرام گرفت و بر زبان راند :
انّی وجّهت وجهی للّذی فطرالسّموات والارض حنیفا
"همانا استوار و مستقیم روی و تمام وجود خود را به سوی خدایی که آسمان ها و زمین را آفرید برگرداندم"
و اراده ی تو نیز از ابتدا بر همین قرار گرفته بود ، که او را متوجه جمال و کمال خویش نمایی :
و کذلک نری ابراهیم ملکوت السّموات والارض و لیکون من المؤمنین
"و این چنین ملکوت و باطن آسمان ها و زمین را به ابراهیم نشان دادیم تا مقاماتی را به او عطا کنیم تا به مقام اهل یقین برسد"
بارالها !
جانم را بگیر و عشقت را از من مگیر ، که دلم بیمار توست و سودای تو دارد و جز به قاب قوسین ابروانت نماز نمی گزارد و جز دیدار رویت نمی خواهد و از تو جز تو را طلب نمی کند .
ایّاک نعبد و ایّاک نستعین
. . .

یا حیّ لا اله الاّ انت
گفتم دلم تنگه
گفتی مگه خدا نیست ؟!
گفتم هست ، ولی من یه آدم عادی ام ... نه یه قدّیس !
گفتی خدا فقط مال آدمای خاص نیست
می خواستم بگم بازم منظورمو نفهمیدی
اما ...
بگذریم
حالا می خوام برم راز دلتنگیامو براش بگم
می دونم که گوش می کنه
اونقدر براش حرف دارم که تا دنیا دنیاست گوش کنه
تو تنهایی و تاریکی راحت تر باهاش حرف می زنم
راحت تر سرمو رو دامنش می ذارم
راحت تر خودمو براش لوس می کنم
دیگه لازم نیست پرده های اتاقمو بکشم
که نور کمتری مزاحم خلوتم بشه
این روزا
انگار
خورشید
حوصله نداره از پشت ابرا بیرون بیاد
این روزا
از اون روزاست
که یکی چشم می ذاشت و یکی دیگه قایم می شد
حالا من چشم می ذارم
ولی تو قایم نشو
می ترسم چشمامو باز کنم و نباشی
گول چشمای بسته مو نخوری !
نری دور بشی !
...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ
کی شنود این بانگ را بی گوش ظاهر دم به دم
تایبون العابدون الحامدون السّابحون
...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
با جواب دادن به سوالات این سایت هم زبان یاد بگیرید ، هم به گرسنه ها برنج هدیه کنید
...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
چهارشنبه ی ... :
من آن دُردم که باقی مانده ام از باده ی پیشین
بگردان ، تا بگردم با تو دور واپسین را هم
...
کان که شد کشته ی او نیک ســرانجام افتاد
هر دمش با من دل سوخته لطفی دگر است
این گدا بین که چه شایســــته ی انعام افتاد
...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شنبه ای با عطر آویشن و پونه و جاجیق و غازیاقی
* چه طعم دلچسبی دارد سبزی های تازه ی کوهی چیده شده با دستان مهربان پدر ... پدرم دوباره کوه رفتنت مبارک ... خدای یکتا را شکر برای بازگشت سلامتی ات و سپاس از دعاهای خیر همه ی عزیزان
* دیروز ، مادر با چه ذوقی یک گلدان بزرگ نسترن خریده بود برای باغچه ی خانه ، و دعا می کرد همیشه پر گل بماند ، و من دنبال وجه تشابهی می گشتم بین دو نسترن ... یافتم و نیافتم !

یا ودود
دشت ها را برای این آفریده اند که انسان آوارگی را تجربه کند ، رفتن و تنهایی را ، وسعت و بی کرانی را ، نرسیدن را ... و عشق شاید یعنی نرسیدن ... و ببیند خدا را در پهنای دشت .
آنچه که بزرگ است ، آنچه که دریایی ست ، تنها برای انسان آفریده شده است ... چشمان ما ، ناپایان ترین سرزمین هاست ... و قلب ما ، جایی که تمام احساسات بشری آنجاست ، جایی که انسان در تلفیق اندیشه اش با آن معنا می یابد ، کهکشانی ترین آسمان هاست و پر ستاره ترین .
این گونه است که زندگی آغاز می شود ، هر چند که زندگی همواره در آغاز است .
ما در عصری زندگی می کنیم که آدم ها خیلی دورتر از خودشان ایستاده اند و بسیار از یکدیگر فاصله دارند ... هیچ کس پنجره ی اتاق دیگری را باور نمی کند ... هیچ کس دلش برای قناری دلگیر این حوالی نمی سوزد ... کسی صدای تنهایی پرده ها را نمی شنود ، وقتی که آرام بر هم کشیده می شوند ، و اتاق و آدم اتاق آن سو می ماند .
سکوت عجیب تحفه ای ست ... سکوت که می کنیم ، بی زبانی ها به سخن درمی آیند ... بیا صداهای روزمره را نشنویم ، بلکه به خاموش ترین صدا برسیم ... در خیابان و قیل و قال شهر و خنده هایی که دهان را تا بناگوش چاک می دهند ، هیچ صدایی نیست . من دیده ام و بارها گوش داده ام . هیچ صدایی نیست ... من مثل شیشه ها ، دانه های باران را شمرده ام ... مثل چتر ، خیس شده ام تا خیس نشوند ... من مثل برگ ها ، حرف بادها را شنیده ام .
باید به شفافیت آیینه ها اندیشید ... اینجاست که صداهای پنهان به صدا درمی آیند ... اینجاست که به صدا باید رسید و تنها وقتی می توان زبان پنهان صداهای پنهان تر را فهمید ، شنید و دید که عریانی لباس ذهن ما باشد ... عریان از خواستن ها و داشتن ها ، دور از تمام روزمره گی .
پایان نزدیک است ... واژه ها می گذرند .
دلت را به قاصدک های مهاجر بسپار ... تا آسمان راهی نیست .

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
من علمنى حرفا فقد صيرنى عبدا
معلم عزیز و بزرگوارم !
به پاس عشق و مهر و عطوفت و هنرت و اعجاز کلامت ، به نشانه ی ادب و تکریم بر دستانت بوسه ای از مهر می نشانم .
پدرم ... مادرم ... و هر که به من آموخت ، هر چه را باید می آموختم روزتان مبارک

رضا برضائک تسلیم لامرک لا معبود سواک یا غیاث المستغیثین
***
همه دلباخته بودیم و هراسان ، که غمت
همه را پشت سر انداخت ، مرا تنها برد
. . .
طرح ختم صلوات ۱۱۰ روزه
جهت کسب اطلاع و شرکت در این امر معنوی به اینجا مراجعه کنید
. . .
...

فعلا همین ...








