تبليغاتX
دگر باره بشوريدم ، بدان سانم به جان تو ... که هر بندي که بربندي ، بدرّانم به جان تو / من آن ديوانه ي بندم ، که ديوان را همي‌بندم ... زبان مرغ مي‌دانم ، سليمانم به جان تو / نخواهم عمر فاني را ، تويي عمر عزيز من ... نخواهم جان پر غم را ، تويي جانم به جان تو / چو تو پنهان شوي از من ، همه تاريکي و کفرم ... چو تو پيدا شوي بر من ، مسلمانم به جان تو / گر آبي خوردم از کوزه ، خيال تو در او ديدم ... وگر يک دم زدم بي‌تو ، پشيمانم به جان تو / اگر بي‌تو بر افلاکم ، چو ابر تيره غمناکم ... وگر بي‌تو به گلزارم ، به زندانم به جان تو / سماع گوش من نامت ، سماع هوش من جامت ... عمارت کن مرا آخر ، که ويرانم به جان تو / درون صومعه ، مسجد ، تويي مقصودم اي مرشد ... به هر سو رو بگرداني ، بگردانم به جان تو / سخن با عشق مي‌گويم ، که او شير و من آهويم ... چه آهويم ! که شيران را نگهبانم به جان تو / ايا منکر درون جان مکن انکارها پنهان ... که سرّ سرنبشتت را فرو خوانم به جان تو / چه خويشي کرد آن بي‌چون ، عجب با اين دل پرخون ... که ببريده‌ست آن خويشي ، ز خويشانم به جان تو / تو عيد جان قرباني و پيشت عاشقان قربان ... بکش در مسلخ خويشم ، که قربانم به جان تو  نرگسی

گر به تو افتدم نظر ، چشم به چشم و رو به رو
شرح دهم غم تو را ، نکته به نکته ، مو به مو

از پی دیدن رخت همچو صبا فتاده ام
خانه به خانه ، در به در ، کوچه به کوچه ، کو به کو

سیل سرشک و خون دل ، از دل و دیده شد روان
قطره به قطره ، شط به شط ، بحر به بحر ، جو به جو

مهر تو را دل حزین بافته بر قماش جان
رشته به رشته ، نخ به نخ ، تار به تار ، پو به پو

داده دهان و چهره و عارض و عنبرین خطت
غنچه به غنچه ، گل به گل ، لاله به لاله ، بو به بو
 
از رخ و چشم و زلف و قد ، ای مه من فزایدم
مهر به مهر ، دل به دل ، طبع به طبع ، خو به خو

در دل خویش "طاهرا" گشت و نجست جز تو را
صفحه به صفحه ، لا به لا ، پرده به پرده ، تو به تو

"طاهرا کاشانی"

 

  

پ.ن : کار از تو می رود ، مددی ای دلیل راه ...............

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

با یک روز تأخیر ، روز زمین مبارک

گوگل این شکلی چه قشنگه ! آدم دلش می خواد کنار g زیر سایه ی l بشینه :

 

+نوشته شده در شنبه 31 فروردین1387ساعت23:52 نرگسی |
مسدّس !
. . .

پ.ن ۱ : و مکروا و مکرالله والله خیرالماکرین

پ.ن ۲ : داشتم فکر می کردم گاهی یه خط در میون ... ! زیاد هم بد نیست . نقطه سر خط ، از اون هم بهتره ... نقطه ، ته خط از همه بهتر ...

پ.ن ۳ : انت الدّلیل و انا المتحیّر

پ.ن ۴ : گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم / چه بگویم که غم از دل برود .............

پ.ن ۵ : اول بنا نبود بسوزند عاشقان / آتش به جان شمع فتد كاين بنا نهاد

پ.ن ۶ : تا پر و بال تو و راه تماشا بسته است / هر كجا هست ، زمين تا به ثريا قفس است

پ.ن ۷ : پابوس عشق ، پابوس خداست ...

 

بعد از پی نوشت : به قول مهدی "خدا همه جا حضور دارد" ... حتی در همین مسدّس من !!

+نوشته شده در پنجشنبه 29 فروردین1387ساعت21:44 نرگسی |
پلی بر فراز خنده و عشق

بکوش تا معمولی باشی . هنگامی که بپذیری آدمی معمولی باشی ، ناگهان فوق العادگی در تو می شکفد . ناگهان از وجود معمولی ، ساده و بی پیرایه ی تو نوری ساطع می شود و اطرافت را روشن می کند . در آن صورت ، کسی نمی تواند روشنایی وجود تو را انکار کند . این گونه است که احساس می کنی لحظه های زندگی ، موهبت هایی تکرارناپذیر و یکه اند و تو باید آنها را فقط و فقط در راه خلاقیت خرج کنی .

اما هیچ گاه در پی پیش افتادن از دیگران نباش . از کاه ، کوه نساز و جدی بودن های احمقانه را نیز کنار بگذار .

کمی بخند . کمی زندگی کن و رهیافتی بازیگوشانه به زندگی داشته باش . بدین سان زندگی را تجربه خواهی کرد . زندگی در خنده می شکفد ، نه در باتلاق عبوسی و خشکی و جدّیت . جدی بودن ، تمام پنجره های احساس و تجربه ی آدمی را به روی جهان می بندد . آدم جدی ، در خودش زندانی می شود . او هرگز به دیگران پلی نمی زند .

بخند ... زیرا خنده پل است . عشق بورز ... زیرا عشق پل است . از چیزهای کوچک زندگی بهره مند شو ... زیرا زندگی ، از همین چیزهای کوچک تشکیل می شود .

می توان حتی نوشیدن ساده ی چای را استحاله و استعلا بخشید . همه چیز به تو بستگی دارد . هر چیزی در نگاه تو استحاله می یابد . تو می توانی به قل قل جوشیدن آب گوش بسپاری ... رایحه ی مطبوع چای را استشمام کنی ... لیوان چای را در میان دستان خود بگیری و گرمای آن را احساس کنی ... رقص نرم و دل انگیز بخار آب را ، که از لیوان چای برمی خیزد و می لغزد و به هوا می رود ، تماشا کنی و بدانی که این بخار می رود تا پاره ای از ابرهای زیبای آسمان را بسازد . آنگاه جرعه ای بنوشی و قدری تأمل کنی و بعد جرعه ای دیگر و تأملات دیگر . آری می توان حتی نوشیدن چای را استحاله بخشید . پس می توان هر چیز دیگری را نیز استحاله بخشید .

دیندار کسی نیست که جدی و زمخت و عبوس باشد . دیندار ، کسی ست که اهل تأمل و مراقبه باشد . مراقبه به جدیت ربطی ندارد . ذات مراقبه ، بازیگوشی و وجد و سرمستی ست ... جدیت و عبوسی انسان را از هستی جدا کرده است . این جدیت و عبوسی ، انسان را از خدا در حجاب افکنده است ...

 

"مسیحا برزگر"

این روزها دل هامان داغدار کبوتران سفید بالی ست که عاشقانه پریدند تا آسمان آبی معبود بی همتا ... رفتند و ما را در قفس تنگ دنیای دون ، تنها گذاشتند ...

 

کبوترها ، کبوترها

به یاد آرید ما را هم

در آن پرواز کردن ها

...

+نوشته شده در سه شنبه 27 فروردین1387ساعت20:40 نرگسی |
کهیعص

احمدبن اسحاق قمی نقل کرده است :

 

از حضرت صاحب الامر (عج) ، که کودکی بودند به درخشندگی و زیبایی ستاره ، نشسته بر زانوان مبارک پدر بزرگوارشان امام حسن عسکری (ع) ، درباره ی تفسیر کلمه کهیعص پرسیدم . فرمودند :

 

"معنی این حروف از خبرهای غیبی است که خداوند بنده اش زکریا را بر آن آگاهی داد . سپس آن را بر پیامبر گرامی اسلام (ص) باز گفت . تأویل آن چنین است که روزی زکریا از پروردگارش خواست تا اسم های پنجگانه را به او بیاموزد . جبرئیل آنها را به او یاد داد و از آن پس هر گاه نام محمد (ص) ، علی ، فاطمه ، حسن و حسین (علیهم السلام) را به خاطر می آورد ، نگرانی اش بر طرف می شد . اما هر زمان که نام حسین (ع) را به یاد می آورد ، روحش پریشان و از دیدگانش اشک سرازیر می شد . سبب آن را از پروردگار پرسید . جبرئیل به او خبر داد که "کاف" به اسم کربلا اشاره دارد . "هاء" به معنای هلاکت عترت ، "یاء" یزید ، کسی که به حسین (ع) ستم می کند است . "عین" به معنی عطش و "صاد" به معنی صبر اوست .

 

زکریا تا سه روز از عبادتگاهش بیرون نیامد و گریست ...

 

                                                    

+نوشته شده در یکشنبه 25 فروردین1387ساعت17:10 نرگسی |
. . .

چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنون
دلم را دوزخی سازد ، دو چشمم را کند جیحون

چه دانستم که سیلابی ، مرا ناگاه برباید
چو کشتی ام دراندازد میان قلزم پرخون

زند موجی بر آن کشتی که تخته تخته بشکافد
که هر تخته فرو ریزد ز گردش‌های گوناگون

نهنگی هم برآرد سر ، خورد آن آب دریا را
چنان دریای بی‌پایان ، شود بی‌آب چون هامون

شکافد نیز آن هامون ، نهنگ بحرفرسا را
کشد در قعر ناگاهان به دست قهر چون قارون

چو این تبدیل‌ها آمد ، نه هامون ماند و نه دریا
چه دانم من دگر چون شد ، که چون غرق است در بی‌چون

چه دانم‌های بسیار است ، لیکن من نمی‌دانم
که خوردم از دهان بندی در آن دریا کفی افیون

 

"دیوان شمس"

 

 

فاخلع نعلیک انّک بالواد مقدّس طوی  . . .

 

+نوشته شده در جمعه 23 فروردین1387ساعت23:32 نرگسی |
دلم از دنیا خسته ست ...

یه روز دلم گرفته بود ، مثل روزای بارونی
از اون هواها که خودت ، حال و هواشو میدونی

اگه بشه با واژه ها ، حالمو تعریف بکنم
تو هم من و شعر منو با همه حست میخونی

یه حالی داشتم که نگو ، یه حالی داشتم که نپرس
یه تیکه از روحمو من ، جایی گذاشتم که نپرس

یه جایی که می گردم و دوباره پیداش می کنم
حتی اگه کویر باشه ، بهشت دنیاش می کنم

اسم قشنگ شهرمو تو می دونی چی می ذارم
دونه دونه ، کوچه هاشو به اسمای کی می ذارم

آخه تو هم مثل منی ، مثل دلای ایرونی
وقتی هوا ابری می شه ، حال و هوامو می دونی

یه روز دلم گرفته بود ، مثل روزای بارونی
از اون هواها که خودت ، حال و هواشو می دونی

 

"محمد علی بهمنی"

 

 * اگه دوست داری آهنگ وبلاگ رو ببند و گوش کن

 

تو بهاری ؟ نه ، بهاران از توست ...

قبل از پی نوشت :

این روزها مدام به رفتن فکر می کنم ................ رفتن

...

 

پنج شنبه ی بارانی من :

 این خرد خــام به میخانه بر

تا می لعل آوردش خون به جوش

گر چه وصالش نه به کوشش دهند

هر قدر ای دل که توانی بکوش

...

 

من سردم است و انگار هیچ وقت گرمم نخواهد شد ......

+نوشته شده در سه شنبه 20 فروردین1387ساعت18:18 نرگسی |
عنوان ؟!

به یکی جرعه که آزار کسش در پی نیست

زحمتی می کشم از مردم نادان که مپرس

 

 

 

 

...

+نوشته شده در دوشنبه 19 فروردین1387ساعت14:10 نرگسی |
زیبای من !
 

تا دل به تو سپردم ، زیبا پرست شدم شمس الضّحای من / آخر چگونه دست از لیلة القدر گیسویت بردارم ، وقتی در دلم هزار آینه تو را تا بی نهایت تکرار می کنند ؟! / بگذار بند بند وجودم به سجده بیفتند / بگذار پرستش ببارد از چشم های عاشقم

 

تا دل به مهرت داده ام ، در بحر غم افتاده ام

چون در نماز استاده ام ، گویی به محراب اندری

 

آه از لیلة الاسرای چشم هایت / یک دنیا گله از چشم هایت به دل دارم / خون ریزند و عاشق کش

 

ز چشمت جان نشاید برد ، کز هر سو که می بینم

کمین از گوشه ای کرده ست و تیری در کمان دارد

 

مرا می کشی و الرّحمن برایم می خوانی / هر گاه نگاهت را استغاثه می کنم ، بانگ لن ترانی ات دلم را می لرزاند / کبریایت گلوی نیازم را می فشرد / آتش طورت جانم را می سوزاند

دیوانه ام نکن که ربّ ارنی هایم عرشت را بلرزاند / به اسماء متبرّکت قسم ، فکر دیدار من وراء حجابت مجنونم می کند / تو لیلایی کن که احسن الخالقینی / تو دلم را بخوان که لا یعلّم الغیب الاّ تو / تو عاشقانه زیر گوشم خواندی انّی قریب را

 

سردی مکن با این چنین آتش به جان ای دوست

 

الا یا ایّهالسّاقی ! در میخانه را بگشا / مرا جرعه ای شرابا طهورا بنوشان

الا یا ایّها الشّافی ! این درد کهنه را تنها تو درمانی

یکتای من ! رهایم کن از تفرعن انا ربّکم الاعلی ...

باز هم برایت خواهم گفت محبوب سمیع و بصیرم ...........................................

 

***

پ.ن ۱ : 

به درد عشق بساز و خموش کن حافظ

رموز عشق مکن فاش پیش اهل عقول

پ.ن۲ :

از دوستان خوبم عاجزانه درخواست می کنم برای سه بیمار مورد نظر حقیر ( دوست مهربانم ، پدر بزرگوار دوست عزیزی ، و پدر نازنین خودم ) و همه ی بیماران ، به نیت شفای عاجل دعا بفرمایند

امّن یجیب المضطرّ اذا دعاه و یکشف السّو ء

 

***

شنبه ترین :

هر که به من مي رسد بوي قفس مي دهد / جز تو که پر مي دهي تا بپراني مرا

...

 

و یک شنبه :

من آن دُردم که باقی مانده ام از باده ی پیشین / بگردان تا بگردم با تو دور واپسین را هم

...

+نوشته شده در جمعه 16 فروردین1387ساعت22:52 نرگسی |
 

وقتی کنار

       زمزم پاک نگاه تو

                       سیراب می شوم

از شرم بی نوایی خود

آب می شوم . . .

+نوشته شده در جمعه 16 فروردین1387ساعت8:45 نرگسی |
. . .
وقتی که شانه هایم

در زیر بار حادثه می خواست بشکند

بک لحظه از خیال پریشان من گذشت :

                                              " بر شانه های تو . . .  "

+نوشته شده در چهارشنبه 14 فروردین1387ساعت23:13 نرگسی |
.....::..... 13 به در .....::.....
یا ودود

دیشب قبل از خواب سعی کردم هیچ کاری برای امروز باقی نمونه . بعد از رفتن مهمونا کلی کار باید انجام می دادم . از شستن و خشک کردن و جا به جایی ظرف و ظروف گرفته تا جارو زدن و تمیز و مرتب کردن آشپزخونه و پذیرایی و ...

صبح که بیدار شدم ، تازه یادم اومد فردا باید سر کار برم . دیگه بسه تعطیلی و مرخصی و تن پروری ! ... و بعدش یادم اومد که رویا هم فردا باید بره مدرسه . اول از همه باید پیکش رو بررسی می کردم و نمره می دادم ... شستن کیف مدرسه اش هم مونده بود ... واااااااای ، یه عالمه لباس باید تو ماشین می ریختم و طبق معمول شستن چادرم و لباسای مشکی با دستای مبارک و بعد هم اتوی لباس ها و مرتب کردن اتاق بچه ها که انگار قوم مغول بهش حمله کرده بود و خلاصه کلی کارای شخصی و غیر شخصی ... و بعد بیدار کردن خوش خوابای خونه و جاتون خالی صرف صبحانه

از همه مهم تر امروز سیزده به در بود و باید هر جور شده سیزده رو به در می کردیم !!! چرا ؟ نمی دونم . باد هم که قطع نمی شد ... ابرای خاکستری هم طبق معمول سیزده به در هر سال مهمون ما بودن . با اعضای محترم خانواده به توافق رسیدیم که ناهار رو به حکم قرعه یکی دیگه درست کنه ـ یکی غیر از من ـ تا من بتونم به بقیه ی کارا سر و سامون بدم و به موقع بزنیم بیرون

خوب ، الحمدالله کارای من به خیر و خوشی انجام شد ، ولی از شما چه پنهون بوی سوختگی ناهار همه ی خونه رو برداشته بود . از این طرف نم نم بارون و باد شدید هی منو مجبور می کرد بدو بدو برم لباسایی رو که توی حیاط ، روی بند پهن کرده بودم بیارم داخل و دوباره به محض این که هوا یه کمی آفتابی می شد اونها رو ببرم پهن کنم و این کار مسخره چندین بار تکرار شد

کی می گه خانوم خونه نیاز به ورزش داره ؟! مردم از بس دویدم و عرق ریختم ... داشتم یواشکی تو دلم دعا می کردم یه جوری بشه که فکر بیرون رفتن تو این هوای نامساعد از سر اینها بپره که گویا قبلا به شور نشسته بودن و به این نتیجه رسیده بودن که : چون مامان ـ یعنی من ـ خسته ست ، ناهار رو ( کدوم ناهار ... نمی دونم !) تو خونه بخوریم و عصر به اتفاق بریم اطراف شهر . خوب ، خدا رو شکر ... این جوری رو بیشتر می پسندم

ناهار هم یه چیزی درست کردن ، خوردیم دیگه ... عصر هم راه افتادیم و بی اعتنا به صدای رعد و برق و وزش باد و گرد و خاک رفتیم پارک جنگلی ... بیشتر از طبیعت ، جمعیت به چشم می خورد و بیش از صداهای طبیعی ، صدای در هم و بر هم موسیقی خودروها و شلیک تفنگای شکاری و تا دلتون بخواد دود خار و خاشاک آتیش زده و ... خلاصه از تنها چیزی که خبری نبود طراوت و زیبایی طبیعت

خوشبختانه به دلیل سردی هوا ، سرشب برگشتیم و همه چیز به خیر و خوبی گذشت ... شکر خدا

خوب ، تعطیلات هم تموم شد و نوروز هم رفت تا سال دیگه ... جنب و جوش قبل و بعد از عید هم به آخر رسید و همه به امید خدا و نام و یاد او ، تلاش و فعالیت رو برای یک سال پر بار شروع می کنیم

الهی به امید تو ...

سـینه‌ای چاک نکردیم درین فصـــــــــل بهار

صبحـی ادراک نکردیم درین فصــــــــــل بهار

گریه‌ای از سر مستی به تهیدستی خویش

چـون رگ تاک نکردیم درین فصــــــــــل بهار

غنچه از پوســــــت برون آمد و ما بی دردان

جـامه‌ای چاک نکردیم درین فصــــــــــل بهار

 

 ***

 

ب ه ا ر

درس های فراوان دارد

بیاموزیم

 

+نوشته شده در سه شنبه 13 فروردین1387ساعت21:40 نرگسی |

در این چمن گل بی خــــــــار کس نچید آری

چراغ مصطفوی ، با شرار بولهبی ســـــــت

سبب مپرس که چرخ از چه سفله پرور شد

که کام بخشی او را بهانه بی سببی ست

. . .

 

دلم گرفته ای دوست .............

 

نیاسر کاشان

عکس از دوست ارجمندم آقای سینا بهرامی ست ... از ایشان متشکرم

+نوشته شده در یکشنبه 11 فروردین1387ساعت23:0 نرگسی |
خط سوم ...
اگر به عرش روی ،

              هیچ سود نباشد !

و اگر بالای عرش روی ،

و اگر زیر هفت طبقه ی زمین ،

             هیچ سود نباشد !

در دل می باید که باز شود !

جهد کن !

تا قرارگاهی در دل ، حاصل کنی ! ...

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ای در میان جانم و جان از تو بی خبر
از تو جهان پر است و جهان از تو بی خبر

. . .

+نوشته شده در شنبه 10 فروردین1387ساعت14:20 نرگسی |
برای ش.... و دلتنگی هایش

می دانم آتشی در جانت می دود و بغضی در گلویت / می دانم هوای گریه داری / می دانم شانه ای صبور می خواهی برای دلتنگی هایت / می دانم به گوشه ی تنهایی خزیده ای تا نشنوی حتی صدای پرندگان را ... شرشر باران را ... یاران را

بیا و سهم گریستنت را به من بده تا رازی را برایت بگویم :

ندای بزرگی در راه است / ندایی که تو را به دریا می خواند ... به دشت ... به عشق ... به سکوت ... و چه بیکران

دستت را به من بده / برخیز و به زندگی سلام کن / برای زندگی ، توقف "ممنوع" است / آرام می آید و آرام می رود ... اما توقف هرگز / می آید بی آن که بفهمی / می رود مثل سال و فصل و ماه ... مثل سپیده ... مثل غروب ... مثل برگ ... مثل تو ... مثل من ...

کوله ی اندوهت را بگذار و بگذر

گفتی دلت گرفته / گفتم دلت اجازه ندارد که بگیرد ! / حالا زود است برای دلگیری تو ! / مگذار در لحظه هایی از زندگی ، به خاطر کوچک ترین چیزها که بزرگ می نمایند ، در چشمانت اشک بنشیند و بر دلت گرد اندوه / اشک ها برای غم های بزرگ و شادی های بزرگ است / پس اجازه نده بیهوده بچکند / اجازه نده پژمرده ات کنند / زیرا که در درخشش چشمانت می توانی زندگی را ببینی / زیرا تو آن گلی نیستی که در گلخانه ی ناتمامی نحیف و زرد می شود / تو آن پرنده ای که می توانی به هر کجا که آفتاب سایه گسترده است ، پرواز کنی

برو و در گوشه ی بزرگی از عبادتگاه درونت شمعی روشن کن و آسمان را به تماشا بنشین / عودی روشن کن و به رقص دودش خیره شو / دست خودت را بگیر و به دشت های بیکران نور ماه سفر کن / در آب های نور خورده دلت را بلغزان / برگرد و زندگی کن / نفس بکش / آن وقت خدا را در همه چیز ببین / شک نکن که می بینی / آن وقت عشق را خواهی یافت / زندگی را خواهی فهمید / زنده بودن را تجربه خواهی کرد / و از عمق جان خواهی خندید / رهای رها

خدای امید همراهت ...

+نوشته شده در پنجشنبه 8 فروردین1387ساعت19:9 نرگسی |
اذهبوا فتجسّسوا من یوسف ...

با رنگ و بویت ای گل ، گل رنگ و بو ندارد

با لعلت آب حیوان ، آبی به جو ندارد

از عشق من به هر سو در شهر گفتگویی است

من عاشق تو هستم ، این گفتگو ندارد

جز وصف پیش رویت در پشت سر نگویم

رو کن به هر که خواهی ، گل پشت و رو ندارد

گر آرزوی وصلش پیرم کند مکن عیب

عیب است از جوانی کاین آرزو ندارد

خورشید روی من چون رخساره برفروزد

رخ برفروختن را خورشید رو ندارد

سوزن ز تیر مژگان ، وز تار زلف نخ کن

هر چند رخنه ی دل تاب رفو ندارد

او صبر خواهد از من ، بختی که من ندارم

من وصل خواهم از وی ، قصدی که او ندارد

با شهریار بیدل ساقی به سر گرانی است

چشمش مگر حریفان می در سبو ندارد ؟!

                                  پرده برانداز شبی شمع وار

                                  تا همه سـوزیم به پروانگی

+نوشته شده در چهارشنبه 7 فروردین1387ساعت15:15 نرگسی |
سلام ! ... هشتاد و هفت

رسید و آن خم ابرو بلند کرد و گذشت  
تواضعی که به ابرو کنند ، کرد و گذشت 

نوازشم به جواب سلام اگر چه نداد  
تبسمی ز لب نوشخند کرد و گذشت
 
به جذبه‌ی نگهی کز پی اش کشان می‌برد  
چه صیدها که اسیر کمند کرد و گذشت 

کرشمه‌ای که جنون آورد تعقل آن  
بلای دانش صد هوشمند کرد و گذشت
 
یکی قبول نکرد از هزار تحفه‌ی جان  
بهانه غمزه‌ی مشکل پسند کرد و گذشت 

که بود این ، که ز چشم بدش گزند مباد  
که جان بر آتش شوقم سپند کرد و گذشت 

رسید و باز به اندک ترحمی وحشی  
زبان شکوه به کام تو بند کرد و گذشت

 

***

سال ۸۶ هم ناباورانه رفت ، به پلک هم زدنی

و تمامی عمر به همین منوال چون برق و باد می گذرد و این تیر از چله رها شده ، بی نگاهی به پشت سر ، رو به سوی مقصد دارد .

یادش به خیر انگار همین دیروز بود ... استاد روانشناسی اجتماعی در این خصوص عبور سریع عقربه ی ثانیه شمار ساعت را مثال می زد و می گفت : ببینید با چه شتابی می رود تا مرگ ! ... و من که غرق در حساب و کتاب و تجسم آن شتاب تا مرگ بودم ، با صدای استاد به خود آمدم که می پرسید چرا با چشمان نگران و وحشت زده به او نگاه می کنم ؟! ... گفتم : استاد هنوز هیچ کاری نکردم ... هیچ کار !

از آن روز ۲۲ سال ، یعنی درست ۲۶۴ ماه ، یعنی ۸۰۳۵ روز ، یعنی ۱۹۲۸۴۰ ساعت ، یعنی ۱۱۵۷۴۰۰ دقیقه ، و یعنی دقیقا تا این لحظه ۶۹۴۲۲۴۰۰۰ ثانیه گذشته ... و هنوز هم هیچ کاری نکرده ام ... هیچ کار .

همیشه آخر سال از خودم می پرسم در سالی که گذشت چه کردم ؟ چه قدر از خودم و عملکردم راضی بودم ؟ چه قدر اندیشه های مثبتم را جامه ی عمل پوشانده ام ؟ اصلا اندیشه ی مثبتی داشته ام یا خیر ؟ چه قدر پیش خدا و وجدانم سربلند بودم و هستم ؟ چه قدر عشق ورزیدم ؟ چه قدر بخشیدم و گذشت کردم ؟ چه قدر خودخواه و متکبر و غیر قابل تحمل بودم ؟ چه قدر مثبت ، چه قدر مفید بودم ؟ منجمد و راکد بودم ، یا جاری و در حرکت ؟ چه چیزهایی را به دست آورده ام ؟ چه چیزهایی را از دست داده ام ؟ و خیلی سوالات ساده ی دیگر ... و بعد از رسیدن به جواب های لازم ، بعضی جاها به خودم خدا قوت گفتم و خسته نباشی ... بعضی جاها پشت دست گزیدم و افسوس خوردم ... خیلی جاها به خودم وعده دادم که نگران نباش ، جبران می کنی !!!

ولی آیا برای یک دقیقه ی دیگر تضمینی هست ؟

 

چون غنچه این بساط که بر خویش چیده ای

تا می کشی نفس ، همه را باد برده است

+نوشته شده در دوشنبه 5 فروردین1387ساعت9:0 نرگسی |