گل ، هویت بهار است
و بهار ، آیینه ی قیامت
در این آیینه خود را تماشا کنیم ...
...
دوباره بهار می آید و باز از سطر اول و اول سطر شروع می کند
بیا برای همه ی نانوشته ها و ناخوانده هایمان سرفصلی به پهنای آسمان و درخشش مهر باز کنیم
نقطه سر خط .
نوروزتان پر طراوت و جاودانه و فرخنده
...
در آستانه ی سال نو دست ها را به دعا برداریم و برای ظهور آقا و مولای خود دعا کنیم
...

بهار ... بهار ... صدا همون صدا بود
صداي شاخه ها و ريشه ها بود
بهار ... بهار ... چه اسم آشنايي
صدات مياد ... اما خودت كجايي ؟
وا بكنيم پنجره ها رو يا نه ؟
تازه كنيم خاطره ها رو يا نه ؟
بهار اومد ، لباس نو تنم كرد
تازه تر از فصل شكفتنم كرد
بهار اومد ، با يه بغل جوونه
عيدو آورد از تو كوچه تو خونه
حياط ما يه غربيل ... باغچه ی ما يه گلدون
خونه ی ما هميشه ... منتظر يه مهمون
بهار ... بهار ... يه مهمون قديمي
يه آشناي ساده و صميمي
يه آشنا كه مثل قصه ها بود
خواب و خيال همه بچه ها بود
آخ ... كه چه زود قلك عيديامون
وقتي شكست ، باهاش شكست دلامون
بهار اومد ... برفا رو نقطه چين كرد
خنده به دل مردگي زمين كرد
چقد دلم فصل بهارو دوست داشت
وا شدن پنجره ها رو دوست داشت
بهار اومد پنجره ها رو وا كرد
منو با حسي ديگه آشنا كرد
يه حرف يه حرف ، حرفاي من كتاب شد
حيف كه همش ، سوال بي جواب شد
دروغ نگم ... هنوز دلم جوون بود
كه صب تا شب دنبال آب و نون بود

نازنینم !
هر جا و هر لحظه تو را شکر
شکر تو بهانه نمی خواهد ...
یک شب دلی به مسـلخ خونم کشید و رفت
دیوانــه ای به دام جنونـم کشـــــــــــید و رفت
پس کوچـه های قلب مرا جســــــــــتجو نکرد
اما مـرا به عمـق درونم کشــــــــــــــید و رفت
یک آســمان ســــتاره ی آتش کشــــــیده را
بر التـهاب ســـــــــرد قرونم کشــــــــید و رفت
تا از خیال گنـگ رهایی، رها شــــــــــــــــــوم
بانگی به گوش خواب ســکونم کشید و رفت
شـــــاید به پاس حرمت ویرانه های عشــــق
مرهم به زخم فاجعه گونم کشـــــــــید و رفت
دیگر اســـــــــــیر آن من بیگانه نیســــــــــــتم
از خود چه عاشـــقانه برونم کشـــــــید و رفت
...
پ.ن ۱ : شاعر این سروده ی زیبا نمی دونم کیه
پ.ن ۲ : فرصت نکردم خودم چیزی بنویسم ... باشه برای بعد که سرم خلوت تر شد و دلم آروم تر
پ.ن ۳ : خیلی خسته ام ...

آیا دوستی ها تاریخ انقضا دارند ؟
...
دلا معــــاش چنان کن که گر بلغـــزد پای
فرشـــــته ات به دو دســت دعا نگه دارد
گرت هواست که معشوق نگسلد پیمان
نگـــــــــاه دار ســــر رشـــــته تا نگه دارد
ســـــر و زر و دل و جــــانم فدای آن یاری
که حق صــــــــحبت مهــر و وفا نگه دارد
...

رنگ سال گذشته را دارد ، همه ی لحظه های امسالم
سیصد و شصت و پنج حسرت را ، همچنان می کشم به دنبالم
...
پ.ن : چند بیت بالای تصویر از خواجه ی شیراز ، و بیت پایین تصویر از استاد محمد علی بهمنی ست
باور کردن بعضی صحنه ها و تصاویر شاید برای بعضی ها کمی سخت یا حتی غیر ممکن باشه . ولی واقعیت اینه که واقعیت های خارج از باور ما هم وجود دارن ! مثلا برخورد با آدم هایی که تا مدتی پیش قادر به دیدن بودن و بر اثر یک اتفاق ، حادثه ، بیماری و یا ... بینایی شون رو از دست دادن ، هم سخت و دور از باوره و هم دردناک .
نمونه اش پدری ست که از دو سال پیش به بیماری بهجت مبتلا شد و به مرور زمان کم بینا و نابینا شده . پدری که در حال حاضر نزدیک ترین مونسش ، عصای سفیدشه .
پدر نابینا شد و با داشتن سه فرزند ، بیکار و خونه نشین ... و چه چیزی برای یک مرد ، برای یک پدر سخت تر از توی خونه موندن و کار نکردن و شرمندگی در برابر فرزندان و خواسته های اونهاست !
مائده کوچولوی پنج ساله نمی فهمه که بابا دیگه نمی بینه ... نمی فهمه که دو سال پیش خورشید چشمای بابا رفته و پشت تاریکی قایم شده .
پدر که قبلا حسابدار یه شرکت بود ، تنها آرزوش پیدا کردن کار مناسبه ... فعلا داره در کلاس های آموزشی دوره های لازم رو می بینه . ماشین نویسی ، اپراتوری تلفن ، خط بریل و ...
پدر می گه :
بچه ها مشکلات رو نمی دونن ... نباید هم بدونن ... اونها فقط می بینن که دیگه نمی تونم بابای سابق باشم ... دیگه نمی تونم خواسته ها و احتیاجاتشون رو برآورده کنم ... می بینن که ساعت هفت صبح از خونه می زنم بیرون و دو و نیم بعد از ظهر برمی گردم ... اما دست خالی ... اونها می فهمن که من سر کار نمی رم ، ولی نمی دونن چرا !
همین دیروز دختر کوچکم مائده بهم گفت : بابایی دیگه مدرسه نرو ... برو سر کار
دلم گرفت ... بغض کردم ... یه چیزی تو سینه ام شکست ... نمی دونستم چه جوابی بهش بدم ... سکوت کردم و قطره ی اشکی رو که از گوشه ی چشمای بی نورم جاری شده بود ، از جگر گوشه ام پنهان کردم .
. . .
حادثه خبر نمی کنه . شاید همین فردا نوبت ما باشه . یک لحظه چشماتون رو ببندید و خودتون رو در موقعیت امثال این پدر احساس کنید ... چه می کنید ؟
خواهش بزرگی نیست که روزی فقط پنج دقیقه با بستن چشماتون ، در تاریکی مطلق به مردان و زنانی فکر کنید که نگران امرار معاش و آینده ی مبهم خودشون و بچه هاشونن ... به مائده هایی که چشم به دستای همیشه مهربون بابا و مامان دوختن و تو عالم کودکی ، خبر از مشکلات عدیده ی گریبانگیر اونها ندارن .
. . .
دیشب به سختی تونستم از فکر این خانواده خارج بشم . من از این نمونه ها کم ندیدم ... کم پای درد دلاشون ننشستم ... اما هر بار ، انگار یه زخم بزرگ تو قلبم سر باز می کنه ... انگار همه ی دنیا آوار می شه رو سرم ... هر صبح که می خوام وارد محل کارم بشم ، چشمم به این سه بیت بالای درب ورودی می افته و از خودم خجالت می کشم :
بنی آدم اعضــــــای یکدیگرند
که در آفــرینش ز یک گوهرند
چو عضــوی به درد آورد روزگار
دگر عضــــــــوها را نمانـد قرار
تو کز محنت دیگران بی غمی
نشــــاید که نامت نهند آدمی
هنوز به حرف مائده دارم فکر می کنم :
بابایی ! دیگه مدرسه نرو ... برو سر کار

غم عالم فراوان اســـــــت و من یک غنچه دل دارم
چه سان در شیشه ی ساعت کنم ریگ بیابان را ؟!
حیدر بابا دونیا یالان دونیادی
سولیمان دن ، نوح دن ، کالان دونیادی
اوگول دوگان ، درده سالان دونیادی
هر کیم سیه هر نه وریب آلیبدی
افلاطون دن ، بیر کورو آد کالیبدی
***
حیدر بابا ، ایلدیریم لار شاخاندا
سئل لر ، سولار ، شاققیلداییب آخاندا
قیزلار اونا صف باغلاییب باخاندا
سلام اولسون شئوکتوزه ، ائلیزه !
منیم ده بیر آدیم گلسین دیلیزه !
***
حیدر بابا ، گون دالیوی داغلاسین !
اوزون گولسون ، بولاق لارین آغلاسین !
اوشاق لارین بیر دسته گول باغلاسین !
یئل گلنده ، وئر گتیرسین بو یانا
بلکه منیم یاتمیش بختیم اویانا
***
حیدر بابا ، سنین اوزون آغ اولسون !
دؤرد بیر یانین بولاق اولسون ، باغ اولسون !
بیزدن سورا سنین باشین ساغ اولسون
دونیا قضو قدر ، اؤلوم ایتیم دی
دونیا بویو اوغولسوزدو ، یئتیم دی
***
حیدر بابا ، کندین گونو باتاندا
اوشاق لارین شامین یئییب ، یاتاندا
آی بولوددان چیخیب قاش - گؤز آتاندا
بیزدن ده بیر سن اونلارا قصه دی
قصه میزده چوخلو غم و غصه دی
...

رحلت جانگداز اشرف عالم خلقت ، پیامبر اعظم ، محمد مصطفی (ص) و شهادت جانسوز میوه ی دل بانو فاطمه زهرا ، امام حسن مجتبی و سلطان ایران ، آقا علی بن موسی الرضا (علیهماالسلام ) بر شما تسلیت باد
مادرم گناه داره ! خودم نوکرشم ، کار می کنم

هیچ وقت فرصت و حوصله ی استفاده از اتوبوسای خط واحد رو نداشتم ، ولی اون روز انگار یکی دعوتم کرد که مسیر همیشه رو این جوری طی کنم .
وقتی وارد اتوبوس شد کسی متوجه حضورش نشد . به گمونم مردم سر در گریبون و ساکت ، در حال شمردن دل مشغولی های تکراری زندگی خودشون بودن . اتوبوس که راه افتاد ، یه صدای گرم و مخملی بلند شد . همه به طرف صدا برگشتن . پسرک ، با اون لهجه ی شیرین جنوبی در یک لحظه کانون توجه قرار گرفت . خودش اینو خوب فهمید .
چه دلنشین شعر کوتاهی رو مهمون گوش های خسته ی بقیه کرد و اونها در ازای این هدیه ، دست تو جیب کردن و خوردترین سکه ای رو که ته جیبشون بود پیدا کردن و به عنوان تشکر بهش دادن . بعضی هام رو برگردوندن و خودشون رو مشغول تماشای خیابون نشون دادن .
قبلا هم دیده بودمش ، با یه جعبه آدامس و یه دایره زنگی در دست . پیاده که شد ، منم پیاده شدم . اسمش رو پرسیدم و ازش خواستم چند دقیقه دست از کار بکشه ، تا کمی با هم صحبت کنیم . نمی دونم چه فکری کرد ، ولی راحت باهام همراه شد . با هم به سمت اداره رفتیم . دعوتش کردم به اتاقم . بعد هم دو فنجون قهوه و یه گپ دوستانه :
زادگاه امیركبیر به قطب گردشگری تبدیل می شود . روستای هزاوه از توابع اراک ، زادگاه معمار بزرگ ایران ، امیركبیر است كه علاوه بر این جاذبه فرهنگی از چشم اندازهای طبیعی منحصر به فردی برخوردار است . در روستای هزاوه همچنین امامزاده "سلطان احمد" از نوادگان حضرت امام زین العابدین (ع) نیز مدفونند ، كه پذیرای هزاران ارادتمند خاندان عصمت و طهارتند .



قسمت شد همراه عزیز اهل دلی پابوس آقا برویم ... دقایقی بیش نبود ، اما غنیمت . جای همه ی شما سبز ... افسوس که به علت هوای سرد و وزش باد و فرصت کم ، امکان تهیه ی عکس از چشم اندازهای کم نظیر اطراف نبود .
غبطه می خورم به حال کسانی که چنین جایی زندگی می کنند ، در دامن طبیعت و همسایگی چنین بزرگی ...
غنیمتی شمر ای شمع ، وصل پروانه
که این معامله تا صبحدم نخواهد ماند
اللّهم لک الحمد حمدالشّاکرین ...
................................
نشان لیاقت عشق به روز شد
می دانم / می دانم آخر با دنیا حرفم می شود / می دانم اگر آسمان اخمش را وا نکند ، به او پشت می کنم / دیگر طاقتم طاق شده است / نگاه ماه روی شانه ام سنگینی می کند / سکوت ها پر همهمه و آوازها ناساز شده اند / این همه غوغا از جانم چه می خواهد ؟ / نمی دانم
بیتابم / می بارم / آسمان می خواهد ببارد ، می خواهد نبارد ... من می بارم ، با عطر پونه های رسته بر جویبار ــ اسمش چه بود ؟ ــ گمانم دلتنگی / گفتی حرف بزنم ؟ / از کجا بگویم ؟ / برای کی ؟ / گوش شنوا به کارم نمی آید ، دل شنوا می خواهم / نه این که واژه نباشد / واژه ها دیگر کهنه شده اند / گذاشتمشان و گذشتم / می خواهم چیزی بگویم که وقتی مرا به یاد می آوری ، ترکیب ناچسب و نازیبایی نباشم / عشق باشم ، شور باشم ، نور باشم
کتاب پنهانی در جانم می جوشد / مرا نخوان / مرا بنوش / باید بنوشی مرا ، تا بدانی چه می گویم
دنیا خیلی کوچک است ، با همه ی قلدر بازی هایش / خیلی حقیر است / و من و تو حدیثی بیکران ، که در این کوچک تنگ نمی گنجیم / هی دست و پا می زنیم ، بلکه جایی برای روح پروازی مان باز کنیم / و من خواستم با سهراب قایقی بسازم برای رفتن به آن سوی بی سو / نشد
اینجا که می آیم ، دلم رنگ رنگی می شود / یاد بهانه های جور واجور خودم می افتم / یاد سرفه های تلخ آن نویسنده ی بی قرار / یاد لبخند های مسیح / یاد آدینه های عقیق / یاد عطر یاس / یاد مداد دست گرفتن فاطمه / یاد سبزی زیتون / یاد باغ سیب مریم / یاد سکوت شکسته ی گل نسرین / یاد عزیزی که نگران کبوتر زخمی ست / یاد همه ی بهانه های رنگین کمانی دلم
با همه ی اینها ، باور کن گاهی حتی از کنار تو می گذرم و نمی شناسمت / بس که غریبه گی می کنی / بس که حیران شده ام / نگرانی ؟ / نه ... نگران نباش / این روزها حتی سراغ خودم هم نمی روم / خودم را جایی جا گذاشته ام که نمی دانم کجاست / باور نمی کنی ؟ / غبار نشسته بر آینه گواه من است که راست می گویم
اگر حوصله داشتی و داشتم ، با هم به نقاشی رنگین کمان بر سینه ی آسمان می رفتیم / لا به لای شاخه های درخت ها ، دنبال خورشید می گشتیم / چشم های خیس بنفشه های نوزاد را پاک می کردیم / اگر حوصله داشتی ، حوصله ام سر نمی رفت از این دنیای خاکستریِ خاکستریِ خاکستری
چقدر دلم می خواهد باران بیاید و من ــ نه مثل کبری ــ تصمیم بگیرم دفترم را زیر باران گم کنم و تو یک روز آن را پیدا کنی / تا همه ی رویاهایم را پیدا کنی / تا آسمان دوباره پیراهن آبی به تن کند و خورشید رقص نور راه بیاندازد و من و تو ، هی بخندیم و بخندیم و بخندیم / مثل آن روزها که به قول مادر به ترک دیوار هم می خندیدیم و مادر سرش را تکان می داد و می گفت : کاش آدم همیشه بچه می ماند و بزرگ نمی شد / و همین گفته ی او دست مایه ی خنده ی بعدی ما می شد / حالا با تمام وجود درک می کنم معنای حرف آن روزهایش را
دیگر کدام پروانه بی واهمه روی دستمان می نشیند ؟! / در کدامین خواب قهقهه می زنیم ؟! / روی کدام سبزه ی خیس غلت می زنیم ؟! / به مهمانی کدام فوّاره می رویم ؟!
دیگر هیچ پنجره ای رو به روشنایی ، رو به رویاها باز نمی شود / دیگر کفش هایمان حتی خواب لی لی را هم نمی بینند / دیگر جعبه ی مداد رنگی هایمان را پیدا نمی کنیم / دیگر دست هایمان هم بوی خدا نمی دهند ، چه برسد به دل هایمان / می بینی ؟ همه ی سفیدها سیاه شده اند ! / گم شدند ، آن روزهای گرم و آفتابی که هر قاصدکی پیامبری بود
چه دنیای هولناکی ! / نمی خواهمش
دنیایی را که کودکانش همه بزرگ شده اند ، نمی خواهم
دنیایی را که همه ی راه هایش گم شده اند ، نمی خواهم
دنیایی را که بره هایش گرگ شده اند ، دوست ندارم
من از دنیای بی ستاره و باران و نسیم و سبزه و لبخند می ترسم
من از دنیایی که رنگ خدا را از یاد برده ، بیزارم
دنیایی را که در آن حتی یک شبان عاشق پیدا نمی شود ، نمی خواهم ...
چیزی بگو / تو با این دنیای غریب هزار توی بی در و پیکر چگونه سر می کنی ؟ / با دنیای بی موج و گوش ماهی / دنیایی با معبدهای بی نیایش / دنیایی با دست های بی ربّنا / دنیایی پر از اتاق های بی پنجره / دنیای بی باد و بی بادبادک / تو آوازهایت را در این دنیای شلوغ در هم و بر هم گم نمی کنی ؟!
به نظرت روزگار عجیبی نیست ؟! / یک پستچی در کوچه ها نمی بینی / یک باغبان در باغچه ها مشغول آبپاشی گل ها و سبزه ها نیست / یک لانه ی گنجشک با جوجه هایی که از گرسنگی منقار باز کرده و به انتظار مادر ، جیک جیک کنان سر از لانه بیرون آورده اند ، در هیچ خانه ای پیدا نمی شود / بهارها رنگ چلچله ندارند / آینه ها خالی اند / و حوض ها ــ اگر حوضی باشد ــ خالی تر
می فهمی چه می گویم ؟ / می فهمی مرا ؟ / مرا نخوان / مرا بنوش / باید بنوشی مرا ، تا بدانی چه می گویم

پ.ن ۱ : مخاطب نوشته هایم "تو"ست ... "تو" هر کسی می تواند باشد
پ.ن ۲ : اگر دیر کامنت می گذارم به دل نگیرید
پ.ن ۳ : همیشه دوستتون دارم ... باشم یا نباشم خیلی مهم نیست ، اگر چه :
دوری ز دوستان سبک روح مشکل است
.................................
پرنده لب تنگ ماهی نشسته بود . به ماهی نگاهی کرد و گفت :
سقف قفست شکسته ، چرا پرواز نمی کنی ؟! ...
..................................
سعی می کنم به کامنت های محبت آمیزتون ، همین طور به پیام های خصوصی پاسخ بدم ... ببخشید دیگه ... آخر سال هم کار اداری خیلی زیاده ، هم کار خونه ... اینها به اضافه ی خیلی چیزای دیگه باعث می شه کمتر بتونم به دوستای خوبم سر بزنم ... خوبیش به اینه که هر چی باشه می گذره ... دعا می کنم همیشه سلامت و شاد و رو به راه باشید
....................................
مدرسه یه وبلاگ هدفمند تازه متولد شده ست . قراره از نظرات مفید و سازنده ی شما برای جواب به سوالات طرح شده در وبلاگ استفاده بشه .
برای رفتن به "مدرسه" اینجا هم می تونید کلیک کنید
خواهم انداخت به آب
دور خواهم شد از این خاک غریب
که در آن هیچ کسی نیست که در بیشه عشق
قهرمانان را بیدار کند
قایق از تور تهی
و دل از آرزوی مروارید
همچنان خواهم راند
نه به آبی ها دل خواهم بست
نه به دریا پریانی که سر از آب به در می آرند
و در آن تابش تنهایی ماهی گیران
می فشانند فسون از سر گیسوهاشان
همچنان خواهم راند
همچنان خواهم خواند
دور باید شد ، دور
مرد آن شهر اساطیر نداشت
زن آن شهر به سرشاری یک خوشه انگور نبود
هیچ آیینه تالاری ، سرخوشی ها را تکرار نکرد
چاله آبی حتی ، مشعلی را ننمود
دور باید شد ، دور
شب سرودش را خواند
نوبت پنجره هاست
همچنان خواهم خواند
همچنان خواهم راند
پشت دریاها شهری است
که در آن پنجره ها رو به تجلّی باز است
بام ها جای کبوترهایی است
که به فواره هوش بشری می نگرند
دست هر کودک ده ساله شهر
شاخه معرفتی است
مردم شهر به یک چینه چنان می نگرند ،
که به یک شعله ... به یک خواب لطیف
خاک ، موسیقی احساس تو را می شنود
و صدای پر مرغان اساطیر ، می آید در باد
پشت دریاها شهری است
که در آن وسعت خورشید ، به اندازه چشمان سحرخیزان است
شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند
پشت دریاها شهری است
قایقی باید ساخت

* پی نوشت ها را برای دلم واگویه می کنم ، جز یکی :
* خدایا توانم بده کسانی را که در زندگی دلم را آزرده اند دوست بدارم ، نه این که ببخشم آنها را ...


