تبليغاتX
دگر باره بشوريدم ، بدان سانم به جان تو ... که هر بندي که بربندي ، بدرّانم به جان تو / من آن ديوانه ي بندم ، که ديوان را همي‌بندم ... زبان مرغ مي‌دانم ، سليمانم به جان تو / نخواهم عمر فاني را ، تويي عمر عزيز من ... نخواهم جان پر غم را ، تويي جانم به جان تو / چو تو پنهان شوي از من ، همه تاريکي و کفرم ... چو تو پيدا شوي بر من ، مسلمانم به جان تو / گر آبي خوردم از کوزه ، خيال تو در او ديدم ... وگر يک دم زدم بي‌تو ، پشيمانم به جان تو / اگر بي‌تو بر افلاکم ، چو ابر تيره غمناکم ... وگر بي‌تو به گلزارم ، به زندانم به جان تو / سماع گوش من نامت ، سماع هوش من جامت ... عمارت کن مرا آخر ، که ويرانم به جان تو / درون صومعه ، مسجد ، تويي مقصودم اي مرشد ... به هر سو رو بگرداني ، بگردانم به جان تو / سخن با عشق مي‌گويم ، که او شير و من آهويم ... چه آهويم ! که شيران را نگهبانم به جان تو / ايا منکر درون جان مکن انکارها پنهان ... که سرّ سرنبشتت را فرو خوانم به جان تو / چه خويشي کرد آن بي‌چون ، عجب با اين دل پرخون ... که ببريده‌ست آن خويشي ، ز خويشانم به جان تو / تو عيد جان قرباني و پيشت عاشقان قربان ... بکش در مسلخ خويشم ، که قربانم به جان تو  نرگسی
کودکی هایم / تقدیم به دخترم رویا ، به بهانه ی تولدش

از همون روزایی که یه دختر بچه ی کوچولوی مو طلایی بود و دغدغه ای جز دوچرخه ی قرمزش نداشت و هیچ سرگرمی مثل اون براش دلچسب نبود ؛ تا وقت گیر می آورد ، می رفت سراغ بوته ی رز صورتی گوشه ی حیاط و تند و تند براش حرف می زد ؛ و این عادت قشنگ سال ها ادامه داشت .

از همه چیز و همه جا می گفت براش ... از شیطونیای خواهر کوچیکترش ... از بدجنسی دوستش مریم که آدامس باد کردنو یادش نمی داد ... از بهمن ، پسر همسایه که دائم کیف قفل دار و مدرسه رفتنشو به رخ اونا می کشید و دلشونو آب می کرد ... از کوزت بیچاره ی داستان بینوایان که همیشه بابا یا مامان با صدای نه چندان آهسته برای هم می خوندن و اونم یه گوشه می نشست و با دقت گوش می کرد .

گاهی ام که از دوچرخه ی دلبندش دل می کند ، چادر نماز سفید قشنگشو که پر از شکوفه های سبز و صورتی بود بر می داشت و عروسکشو بغل می کرد و همراه دوستای جون جونیش مریم و خدیجه و نادیا می رفت بساط یه مهمونی چهار نفره ی صمیمی رو زیر درختچه های یاس پهن می کرد ... یکی می شد مامان و یکی می شد خاله و یکی بچه ی مامان و یکی بچه ی خاله ...

وقتی بارون می اومد ، جمعشون گرمتر می شد . عین بچه گنجشک یه گوشه تو دل هم جمع می شدن و چادرو رو سرشون می کشیدن و با چه لذتی غرق تماشای بارون می شدن و تا وقتی که صداشون نمی کردن ، این ضیافت ادامه داشت .

از همون وقتا عاشق گل و گیاه و سبزی چمن و آبی آسمون و خیسی خاک و شرشر بارون و جیک جیک گنجشکا و پچ پچ قمریا و با ناز بیرون اومدن جوونه ها از دل زمین و لکه های ریز و درشت و سفید ابرا و پشت کوه رفتن خورشید و آفتابی شدن ماه و گذشتن تر و فرز شهابا و صدای صاف و جیغ جیرجیرکا و قور قور نه چندان زیبای قورباغه ها و دنبال دب اکبر و دب اصغر تو آسمون گشتنا و هزاران هزار چیز دیگه بود .

این طبیعت رمز آلود هوش و حواس دختر کوچولو رو به تاراج برده بود . حتی دونه های زرد و قهوه ای یه گیاه پر بار خاکشیر ... خارای خشن کنگر ... قارچای یک شبه ای که هنوزم نفهمیده چه جوری بعد از چند ساعت بارش بارون یه هو سر و کله شون پیدا می شه ... شاخ گوزنا ... زل زدنای گربه ها ... معصومیت قمریا ... قطره های تر و تازه ی شبنم ... چشمک زدن ستاره ها ... انتظار اومدن عمو نوروز ، سر سفره ی هفت سین ... و خیلی چیزای دیگه ، هر کدوم بهونه ی خوبی بود تا یه گوشه بشینه و مدت ها بهشون زل بزنه و تو فکر فرو بره . گر چه هر بار ، آخرش بی این که به نتیجه ی درست و حسابی برسه ، قید فکر کردنو می زد و می رفت دنبال بازیش .

وقتی که توی خونه نبود ... وقتی که دوچرخه اش بی سرنشین ، به دیوار حیاط تکیه داده بود ... مادر می دونست کجا باید دنبالش بگرده .

یادش به خیر اون روزا ... روزای سفید و پروانه ای ... روزایی که آسمونش همیشه پر رنگین کمون بود .

از اون روزای رنگین کمونی سالای زیادی می گذره ... دختر کوچولو هم بزرگ شد ... دغدغه هاشم روز به روز بزرگ و بزرگ تر شد ... دوستای نازنین بچگیشو پشت غبار خاطره ها گم کرد ... اما حسّ خوش کودکیش رو هیچوقت نذاشت از دست بره ...  هنوزم که هنوزه روحش کم سن و سال و خردسال مونده .

هنوزم وقتی تو خیابون داره راه می ره ، بدش نمیاد مثل اون روزا ، رو جدول قدم برداره ... وقتی به یه جای سرسبز می رسه ؛ دلش می خواد کفشاشو بیرون بیاره و رو سبزه ها بدوه و از کنج دل درختا رد بشه تا شاید صدای شاخ و برگ و ریشه ی اونا رو بشنوه ... دلش می خواد رو پوست زبرشون دست بکشه و به قلبایی که تنشونو زخمی کردن اخم کنه ... دلش می خواد وقتی یه هو یه عالمه پروانه ی سفید رو همزمان می بینه ، از خوشحالی جیغ بزنه و بالا پایین بپره ... دلش میخواد یه قاصدکو کف دستش بگیره و با یه بوسه اونو راهی کنه و بگه برو پیش خدا ... دلش می خواد وقتی به دریا می رسه ، بازم گوش ماهی جمع کنه ...

هنوزم قمریا که میان پشت پنجره ی اتاقش ، اگه بتونه ، یکیشونو بغل می کنه و یواشکی ازش می پرسه : عزیزکم ! این همه وقت شما تو گوش هم چی پچ پچ می کنین ؟

هنوزم دلش برای رز صورتیش تنگ می شه ... دوست داره کنارش بشینه و زل بزنه به گلبرگای نازش و یه دل سیر براش حرف بزنه ... حرفایی که شاید واسه هیشکی نتونه بگه

واسه همینه که هنوزم ، گاهی همون دختر بچه ی دیروزهای دوره ... دختری که دلش نمی خواد هیچ وقت بزرگ بشه . دختر بچه ای که گاهی خیلی از کارای آدم بزرگا براش عجیبه !

حالا اون دختر کوچولو ، سال هاست که خودش یه مادره ... مادری که قشنگ ترین گل های دنیا رو داره

دوستت دارم ... دوستتون دارم

 

+نوشته شده در سه شنبه 30 بهمن1386ساعت6:50 نرگسی |
آب آیینه ی عمر گذران است

تنها زمانی کوتاه در کنار یکدیگر بودیم

و من

پنداشتم که عشق

هزاران سال می پاید

... 

 

 

****

 

از همه ی دوستان عزیزم که زحمت کشیدند و تولد دخترم رویا را هم اینجا و هم در وبلاگ خودش تبریک گفتند ، کمال امتنان و تشکر را دارم ... سعی کردم به کامنت های سرشار از مهر عزیزان در صفحه ی نرگسی ، همین جا ــ هر چند کوتاه ــ پاسخ دهم ... اینطور خیالم راحت است که کمتر کسی از قلم می افتد ... رویا هم در اولین فرصت ممکن ، شخصاً از لطف و مهربانی شما تشکر خواهد کرد .

از دوستانی هم که به وسیله ی آفلاین ، ایمیل ، تلفن و یا حضوری ما را شرمنده کرده بودند ، یک بار دیگر سپاسگزارم .

سلامت و شاد و متعالی باشید ...

 

یکشنبه ای از نوع ... :

سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت و جاويد است

مســيحاي جوانمرد من ! اين جور زمســــتاني ................

 

دوشنبه ... ! ... :

داشتم این پست زیبا رو می خوندم ... خیلی لذت بردم . شما هم اگه دوست داشتید بخونید ، این لینکشه :

آسیاب بچرخ

 

+نوشته شده در شنبه 27 بهمن1386ساعت22:5 نرگسی |
چهار فصل عمرت سبزتر از بهار

جای مهتاب ،

                  به تاریکی شب ها تو بتاب

من فدای تو

به جای همه گل ها تو بخند

     پاسخ چلچله ها را تو بگو

          قصه ی ابر هوا را تو بخوان

                در دل ساغر هستی تو بجوش

...

 

رویای شیرینم ، میوه ی دلم تولدت مبارک

 

+نوشته شده در پنجشنبه 25 بهمن1386ساعت21:35 نرگسی |
!! ... !!

ناله را هر چند می خواهم که پنهانش کنم

سینه می گوید که من تنگ آمدم ، فریاد کن

...

 

سید حسن خمینی :

" دين نيامده است براي مردم مشقت ايجاد‎ ‎كند ، رويكرد دين در جامعه ايجاد آرامش است . اگر ‏نتوانيم حتي در قطاع كوچكي از جامعه‎ ‎آرامش ايجاد كنيم آن روز در نزاع بين دين و پيشرفت ، اين دين است كه ‏لطمه مي‌خورد . "

" انگيزه الهي به دنبال طرد نفسانيات ‏است و نفسانيات هم در طرد‎ ‎ثروت‌طلبي و قدرت‌طلبي خلاصه مي‌شود . اما گاهي فردي 6 صبح تا 12 شب کار ‏مي‌کند ، اما اين‎ ‎فعاليت‌‌ها براي خداوند نيست و همين که اين مساله سر زبان‌ها باشد ، برايش شيرين‎ ‎است . يا فردي ‏ساده‌زيست است ، اما هيچ‌گاه از قدرت دست برنمی دارد و ... "‏

علي اشراقي نوه ی دختری حضرت امام که تمام دوران کودکي ‏و نوجواني اش را با ایشان سپري کرده و در بسياري از تصاوير بنيانگذار کبیر جمهوری اسلامي نيز حضور دارد ، ‏در روزهاي اخير از سوي هيأت نظارت شوراي نگهبان براي نمايندگي مجلس رد شده است .‏

 

یک عکس ... هزار حرف نگفته  

ادامه را اینجا بخوانید
+نوشته شده در چهارشنبه 24 بهمن1386ساعت23:0 نرگسی |
من چه گویم ، چون تو می دانی نهان

گ فتنی ها که یکی دو تا نیست ... اگر بود ، همه را چون دانه های تسبیح به رشته می کشیدم . تسبیحی که هر مهره اش ، احساس غریبی در خود نهفته دارد ... و من ، با لمس هر مهره به یاد می آورم و می شنوم ... هر آنچه برایم گفته ای و نگفته ای ... و حرف هایی که شاید هیچگاه نگویی

و تو می خوانی مرا :

 

ح یّ علی العشق

 

و گاه فقط سکوت ... سکوت

برای من هر صدایی ، صدای توست ... صدای اذان ، صدای توست ... صدای زمین و آسمان ... رود روان ... نسیم جاری ... پرندگان نغمه خوان ... همه و همه

 

 ***

 

ب از احساس غریبی دارم ... باز گویی گوشه ای از زندگی پریده است ... ترک ها را بند می زنند ، پریدگی ها را چطور ؟!

 

گوشه ای از زندگی پریده است

مثل هر ناگهان دیگری ،

که دمی هست و دمی دیگر نیست

مثل حبابی

که لحظه ای ،

همه ی رنگ ها را نشانت می دهد

آسمان را و زمین را

و لحظه ای دیگر

تو را در حسرت بودنش می گذارد

مثل هیچ

مثل آه

مثل یک درنگ کوتاه

 

***

 

 به من نگاه کن

درست به چشم هایم

و در سکوتی به رنگ یک فنجان قهوه ی تلخ

صدای شکستن یکباره ی هر چه شیشه را بشنو

ببین

آفتاب پشت پلک هایم غروب می کند

همان آفتاب که در چشمان تو متولد شد

 

***

 

کاش امروز روز اوّل آدمی بود

روز آغاز آدمیّت

و نوازشی پنهان ، ما را گرم می کرد

و من می رفتم به دست بوسی حسّ و حال عشق

و در دل کوه فریاد می کشیدم :

 

در خـوابگه مورچــــــــگان آب مریزید .......... مریزید

آتش به سراپرده ی سنجاب مریزید .......... مریزید

بر معبر عشّـــــــاق دگر بند مبندید .......... مبندید

چرکابــــــــه ی تزویر به تالاب مریزید .......... مریزید

یا درگه خورشـید به تأیید ببوسید .......... ببوسید

یا زهر به کام گل مهتـــــــاب مریزید .......... مریزید

 

ک اش ، فردا روز آخر دنیا باشد

روز آخر بی خبری

روز آخر دوری و مهجوری  

ــ گر چه با منی و بی منی ــ

و سروشی آشنا ، ما را به خود بخواند :

 

به پا خیزید

گاه ترمیم و گاه تسکین است

 ..............

 

 

***************

 

خرابه ای به شرافت رسیده تا ملکوت

 

هذاالبیت بقعة شرفت بآل نبی (ص) و بنت الحسین الشهید رقیه (س)

 

 

چهارشنبه :

چون می گذرد ملالی نیست ... !

نقطه سر خط !

 

+نوشته شده در دوشنبه 22 بهمن1386ساعت20:25 نرگسی |
شب
برای چیدن رنگ ها می روم

                                 اگر بیایی

فرصتی نیست

شب در کمین است

...

 

اگر تو زخم زنی ، به که دیگری مرهم

 

+نوشته شده در چهارشنبه 17 بهمن1386ساعت20:55 نرگسی |
یا مهیمن

+نوشته شده در دوشنبه 15 بهمن1386ساعت23:35 نرگسی |
منظومه ی پریشانی من

 رواســـــــــت در بر اگر می تپد کبوتر دل

 که دید در ره خود پیچ و تاب دام و نشد

 

دیرگاهی ست احساسم سرفه می کند ... قند نفسم پایین است ... دلم مثل پروانه ها می لرزد ... زخم دلم می سوزد ... لب می گشایم ، نفسم به لکنت می افتد ... دیرگاهی ست شانه هایم سبک ، امّا دلم سرشار از ثقل لطیفی ست

خدا کند امشب آسمان ببارد ... خدا کند راه شیری را نبندند ... خدا کند خوشه ی پروین سر جایش باشد ... خدا کند ماه ، مرا ببیند ... خدا کند فردا یا کریم ها اسمم را از یاد نبرده باشند ... خدا کند نسترن ها مرا از خود بدانند

یادم باشد همیشه با شبنم وضو بگیرم ... یادم باشد در نمازم ، خم ابروی تو را پیوسته به یاد بیاورم ... یادم باشد برای دیدنت ، دل دل نکنم

می دانم فردا روز دیگری ست ... فردا باید هر طور شده ، با عشق مکاتبه کنم ... باید با آسمان تماس بگیرم ... فردا اگر آیینه ام زنگ زد ، یک تصویر ملکوتی از اوج لن ترانی برایش خواهم فرستاد ... فردا برای صبوری ، یک دوبیتی خواهم گفت ... فردا برای نگاهت قابی از طلا خواهم ساخت

***

یادم باشد ، یادت باشد ، یادمان باشد دو سر رشته را محکم بگیریم و هر دو رو به راه گام برداریم ، تا یکی شدن ... یادت باشد هزار رکعت لبخند به جا بیاوریم ... رو به قبله ی ایمان ... قربة الی العشق ... مثل همیشه تو امام باشی و من و جماعت گل ها مأموم ... ما به تو اقتدا می کنیم ... تو به عشق !

بعد از نیایش ، بیابانگردی عجیب عالمی دارد ...  اگر باز هم ، تو بلدی راه باشی برایم ... چه شیرین است ، جنون فرزانگی با لیلای الاّ !

یادم باشد بر گلبوته های مژگانت به رسم رفاقتمان شبنم بوسه بنشانم ، تا بدانی عشق ایلیاتی ست ... یادت باشد حالا که به قلبت آمده ام ، قلب آسمان را برایم ترجمه کنی ... یادم باشد ، چشم از چشمت برنگیرم ... یادت باشد ، در دستانم یک مشت تجلّی بریزی

وقتی با من حرف می زنی ، انگار جبرئیل با من تکلم می کند ... عطر خوش گل سرخ فضا را سرشار از رایحه ی جاودانگی می کند ... وقتی می خندی ، به یاد پرده های مینیاتور می افتم ... وقتی سکوت می کنی ، چقدر اساطیری می شوی ... وقتی کنارم می نشینی ، ملکوت قیام می کند ... الله اکبر ... چه عظمتی داری تو !

می گویند اگر سی سینه سرخ ، یک جا جمع شوند ، یک سیمرغ سی جزء آیینه را یک جا برایت تلاوت می کند . می گویند اگر هزار بار عشق را شیرین تلفظ کنی ، همیشه فرهاد خواهی ماند ... پس سی بار زمزمه می کنم یس عشق را . سی جزء آیینه را ، خودم یک جا صیقل می زنم ... می گذاری بعد از آن ، سرم را بر بالش مخمل ملکوتت بگذارم و خواب اشراق ببینم ؟ بگو ، می گذاری ؟

***

سوختن بس است ، شعله کم می آوریم ... بیا با هم بسازیم ... با هم دل به دریای جنون بزنیم ... با هم تا اوج نور پرواز کنیم ، تا بالاترین نقطه ی احسن الخالقین ... بیا ! ... جادّه ی کائنات بی وقفه صدایمان می زند

بیا کمی درس عاشـقی بخوانیم ... چه شــمیم دل انگیزی دارد عطر تلاوت ، روی پوســت بیقراری ... چه با شکوه است ، قدم زدن زیر باران بیتابی ... چه با عظمت است طلوع خورشید در عمق سیاهی شب !

***

آآآآآآآآه ،  همه ی دلدادگان جهان با هم آه می کشند ... همه ی قلب های گوش به زنگ و چشم به راه با آهنگ نیاز می تپند ... همه مخمور عشقند ... همه در طلایی ترین شکل تکلّم سخن می گویند ، حتی اگر خود ندانند ... همه چیز بسیط است ... چه ذکر زیبایی بر زبان همگان است ... چه رقص دلفریبی می کنند همه ی ذرّات کائنات !

باید همه جا حرم امن خدا باشد ... همه ی چشمه ها زمزم بنوشند ... همه ی کوه ها نور افشانی کنند ... همه ی دل ها به معراج معانی برسند ... هیچکس را از " اناالحق " منع نکنند ... همه برای خدا دست تکان بدهند ... فرشتگان برای دیدن ما صف بکشند ... معجزه ، همگانی شود ... عشق ، آشنای هر بیگانه ای باشد ... همه در آبشار بلند نیایش ، آبتنی کنند ... همه زیبا شوند و زیبا ببینند ... باید جبروت را لمس کرد ... باید هر کسی دو بال رنگی سنجاقک داشته باشد ... باید هر تنی ، دلی را به سینه سنجاق کرده باشد ... باید همه ی مجنون ها ، لیلایی کنند

الله اکبر ... چه توفانی می کند ، تجلّی ! ... چه شوری دارد ، معانی !

دست من در دست تو ، و دست تو در دست خداست ... دیگر خیالم راحت است که هیچیک از ما از گاهواره ی ناآگاهی سقوط نمی کنیم ...

***

دیرگاهی ست احساسم سرفه می کند ... قند نفسم پایین است ... دلم مثل پروانه ها می لرزد ... با این همه ، زیبا شده ام ... زیبا

 

 ز تو هر ذرّه جهــــــــانی ، ز تو هر قطـــــره چو جانــــــــی

چو ز تو یافت نشــــــــانی ، چه کند نام و نشــــــان را ؟!

چه خوشی عشق ! چه مستی ! چو قدح بر کف دستی

چو تو را صــــــید و شــــکارم ، چه کنم تیر و کمـــان را ؟!

 

بعضی نام ها فراتر از یک اسم کوچک و یک اسم خانوادگی اند ... دکتر احمد بورقانی هم رفت

خدایش بیامرزد ... روحش شاد 

+نوشته شده در یکشنبه 14 بهمن1386ساعت9:50 نرگسی |
عنوان ندارد
پنجره

فکر

هوا

عشق

زمین

مال کیه ؟!

پ.ن ۱ : پایین وبلاگ (سمت چپ) ستون نظرخواهی گذاشتم . در صورت تمایل می تونین جواب بدین . نظرات شما برام حائز اهمیته ... سپاسگزارم

پ.ن ۲ : لینوکس هم ، همراه خوبی ست برای تفریح و تفرّج !

 

+نوشته شده در جمعه 12 بهمن1386ساعت11:3 نرگسی |
تقدیم به معلم بزرگ ، آقای جوشقانی

نامه ی دوستان صمد بهرنگی ، اولدوز و کلاغ ها

نمی دانم قصه ی زیبای اولدوز و کلاغ ها ، اثر ماندگار صمد بهرنگی را که در سال ۱۳۴۵ برای اولین بار منتشر شد ، خوانده اید یا نه ؟ آنها که با آثار صمد آشنا هستند ، لطف قصه های او را می دانند ... روحش شاد و یادش همواره سبز

این نامه ی پر محبت بچه هایی است که قصه ی اولدوز و کلاغها را پیش از چاپ شنیدند و نخواسـتند ساکت بمانند . نامه توسط آموزگار آن بچه ها به دست نویسنده ی داستان رسیده است :

به دوستان اولدوز سلام داریم . هر که از اولدوز خبری برای ما بیاورد مژده می دهیم . ما نگران کلاغها ، یاشار و اولدوز هستیم . ما صابون زیاد داریم . می خواهیم بدهیم به اولدوز . ما منتظر بهاریم . دیگر کلاغها را اذیت نمی کنیم . ما می خواهیم که ننه ها مثل ننه کلاغه باشند . ننه کلاغه مادر بود . ما مادر را دوست داریم . ننه کلاغه با شوهرش دوست بود . می خواهیم ننه ما هم با بابایمان دوست باشد . ما خیال می کنیم آقا کلاغه ، اولدوز و یاشار رفته اند به دعوا . دعوا کنند با باباها ، زن باباها . ما به یاشار تیر و کمان درست خواهیم کرد . لانه ی کلاغها را خراب نخواهیم کرد ، تا آقا کلاغه آن بالا بنشیند و هر وقت زن بابا آمد ، بابا آمد ، اولدوز را خبر کند . ما به اولدوز کفش و لباس خواهیم داد . ماهی ها را خواهیم دزدید . عنکبوتها را جمع خواهیم کرد . آقا کلاغه مژده خواهد آورد . در جنگ پیروز خواهند شد . یاشار دست اولدوز را خواهد گرفت . خواهند آمد . اولدوز مادر خوب خواهد شد و یاشار بابای خوب . ما در عروسی آنها خواهیم رقصید . ما نگران هستیم . نگران همه شان . می خواهیم برویم کمک آنها . می خواهیم آنها از شهر کلاغها زود برگردند .

دوستدار اولدوز ، یاشار ، کلاغه

( نام و امضای بیست و هشت نفر شاگردان كلاس ششم دبستان دولتي اميركبير ـ آذر شهر )  

۴۴/۱۱/۱۴            

                                     

* دوستانی که تمایل دارند از صمد بیشتر بدانند ، به ادامه ی مطلب ( آخر همین پست )رجوع کنند .

* انّا لله و انّا الیه راجعون

پدر بزرگوار دوســــت عزیزمان ندا به سوی خدا برگشـــتند . فقدان ایشـــان را به خانواده ی محتـــــرم درخشانی ( مهدی عزیز  و ندای مهربانم ) تسـلیت عرض می کنم . برای عزیز تازه سفر کرده علوّ درجات و برای بازماندگان صبر و شکیبایی آرزومندم .

 

صمد بهرنگي :

آيا نبايد به كودك بگوييم كه در مملكت تو هستند بچه‌هايي كه رنگ گوشت و حتي پنير را ماه به ماه و سال به سال نمي‌بينند ؟ چرا كه عده ي قليلي مي‌خواهند هميشه « غاز سرخ كرده در شراب » سر سفره شان باشد . آيا نبايد به كودك بگوييم كه بيشتر از نصف مردم جهان گرسنه اند و چرا گرسنه اند و راه برانداختن گرسنگي چيست ؟ آيا نبايد درك علمي و درستي از تاريخ و تكامل اجتماعات انساني به كودك بدهيم ؟ چرا بايد بچه هاي شسته و رفته و بي‌لك و پيس و بي سر و صدا و مطيع تربيت كنيم ؟

 

 

ادامه را اینجا بخوانید
+نوشته شده در یکشنبه 7 بهمن1386ساعت22:30 نرگسی |
برای دیدنش

براي ديدنش ، با سكه فال مي گرفتم . اگر شير مي آمد او هم مي آمد . امّا هميشه كه شير نمي آمد ...*

همیشه شیر نمی آید

ـ کاش ... و دریغ ـ

پاره ای وقت ها

                     شیر هم

                                  از بیم روزگار

خود را پشت سکه ی خردی پنهان می کند

بیچاره دل

که به امید آمدنی ،

                        آمدن شیر را

                                       آرزو می کند ...

 

* سطری از داستان بی بی / نوشته ی آقای شریفیان

+نوشته شده در شنبه 6 بهمن1386ساعت19:35 نرگسی |
در دو جهان بننگرد ، هر که به او تو بنگری

متن ندارد ، مگر تو برایش بیافرینی ...

 

 

 

 

 

 

 

 ::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

نشان لیاقت عشق ( جمعه پنجم بهمن / سخنرانی زینب کبری (س) در مجلس یزید )

 

+نوشته شده در جمعه 5 بهمن1386ساعت5:9 نرگسی |
بهانه

ما را به غمزه کشت و قضا را بهانه ساخت
رو ســـوی ما نکرد و حیا را بهانه ســــاخت

دســــــــــتی به دوش غیر نهـــاد از ره كرم
مـا را چو دید لغـزش پا را بهانه ســـــــاخت

رفتـم به مســـجد از پی نظّــــاره ی رخش
دستی به رخ کشید و دعا را بهانه ساخت

آمـد برون خــــــانه چـو آواز ما شــــــــــنید
بخشــــــیدن نـواله گدا را بهانه ســـــاخت

زاهد نداشــــــت تاب جمــــــال پری رخان
کنجی گرفت و یاد خدا را بهانه ســـــاخت

 

" قتیل لاهوری "

 

+نوشته شده در پنجشنبه 4 بهمن1386ساعت7:0 نرگسی |