
راستی را كه تحليل وقايع تاريخ سخت دشوار است . سرّ دشواری كار ، در پيچيدگی های روح آدمی است . وقتی كه مه در عمق دره ها فرو می نشيند ، اگر چه تاريكی كامل نيست ، اما آفتاب پنهان است و چشم انسان جز پيش پای خويش را نمی بيند . اگر نباشد اين كه آفريدگار ما را در كشاكش ابتلائات می آزمايد ، عاداتمان را متبدّل می سازد و شياطين پنهان در زوايای تاريك درون را در پيشگاه عقل رسوا می دارد ، چه بسا كه در اين غفلت پنهان همه عمر را سر می كرديم و حتی لحظه ای به خود نمی آمديم . آنچه حُر را در دستگاه بنی اميه نگه داشته ، غفلت است ... غفلتی پنهان . شايد تعبير « غفلت در غفلت » بهتر باشد ، چرا كه تنها راه خروج از اين چاهِ غفلت آن است ، كه انسان نسبت به غفلت خويش تذكر پيدا كند . هر انسانی را ليله القدری هست كه در آن ناگزير از انتخاب می شود و حُر را نيز شب قدری اين چنين پيش آمد ... «عمربن سعد » را نيز ... من و تو را هم پيش خواهد آمد . اگر باب يا ليتنی كنت معكم هنوز گشوده است ، چرا آن باب ديگر باز نباشد كه : لعن الله امه سمعت بذلك فرضيت به ؟
حرّ گفت : « من از آنان كه برای شما نامه نوشته اند نيستم . ما مأموريم كه از شما جدا نشويم مگر آنكه شما را به كوفه نزد عبيد الله بن زياد برده باشيم . » امام فرمود : « مرگ از اين آرزو به تو نزديك تر است .» و ياران را گفت تا برخيزند و زين بر اسب ها نهند و زنان و كودكان را در محمل ها بنشانند و راه مراجعت پيش گيرند . اين سخن در بسياری از تواريخ آمده است ، اما به راستی آيا امام قصد مراجعت داشته اند ؟ هر چه هست ، در اين كه لشكريان حر تاخته اند و بر سر راه او صف بسته اند ، ترديد نيست . امام می فرمايد : « ثكلتك امك! ما تريد مِنّی؟ ـ مادرت در عزای تو بگريد ، از من چه می خواهی ؟ » آنچه حرّ بن يزيد در جواب امام گفته ، سخنی است جاودانه كه او را استحقاق توبه بخشيده است . روزنه ای از نور است كه به سينه حُر گشوده می شود و سفره ضيافتی است كه عشق را به نهانخانه دل او ميهمان می كند . حُر گفت : « هان والله ! اگر جز تو عرب ديگری اين سخن را بر زبان می آورد ، در هر حال ، دهان به پاسخی سزاوار می گشودم . كائناً ما كان : هر چه بادا باد... اما والله مرا حقی نيست كه نام مادر تو را جز به نيكوترين وجه بر زبان بياورم . » جمله ارباب مقاتل و مورخين حُرّ بن يزيد را بر اين سخن ستوده اند و حق نيز همين است .
سخن ، ثمره گلبوته دل است و حُر را ببين كه از دهانش ياس و ياسمن می ريزد . اين سخن ريحانی از رياحين بهشت است كه ازگلبوته ادب حُر برآمده .
شهيد سيد مرتضي آويني
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اینجا هم سر بزنید :
نشان لیاقت عشق ... (سوم بهمن / خطبه ی فاطمه صغری ، دختر امام حسین (ع) در جمع کوفیان)
انّ للحسین محبّـة مکنونـة فی قلوب المؤمنین
مرگ از تو هزار آبـرو بگرفتــه ســـــــت
از خون تو شمشیر وضو بگرفته سـت
آتش به دل جـام و سبو بگرفته سـت
زان باده ی خونین که تو بر لب زده ای
" سید حسن حسینی "

به یاری خدا ، ماه محرم اینجا می نویسم :
در خـــاک تو یک جـلوه ی عـام اســــــت ... ندیدی
دیدن دگر آموز
شــنیدن دگر آموز . . .

کافی شاپ محیط متفاوتیه ... آدمای رنگارنگ ... قیافه های مختلف ... دیدن بعضی آدما که به زور دارن به هم لبخند می زنن ، حس خوبی بهم نمی ده
بعد از مدت ها ، یه روز عصر رفتم به یکی از همین کافی شاپ ها ... تازه نشسته بودم ، که دیدم یه دختر کوچولوی آدامس فروش به همراه یه دختر کوچولوتر که به نظر می اومد خواهر باشن ، اومد تو و دو تایی رفتن و پشت یه میز نشستن
برام جالب بود ! پیشخدمتی که خیلی ادّعای انسانیتش می شد ، دستپاچه به سمت اونها یورش برد ، تا بیرونشون کنه
دختر بچه با اعتماد به نفس کامل به پیشخدمت گفت : پولشو می دم . هیچ چیز مجانی نمی خوام ! ... کمی پاشو تکون داد و در حالی که زیر نگاه سنگین بقیه بود ، یه نگاه به دختر کوچولوی همراهش کرد و به پیشخدمت گفت : یه بستنی میوه ای چنده ؟
پیشخدمت با بی حوصلگی و اخم گفت : هزار تومن
دختر بچه دست کرد تو جیب لباسش و پول هاش رو بیرون آورد و شروع به شمردن اونها کرد . بعد دوباره گفت : یه بستنی ساده چنده ؟
پیشخدمت بی حوصله تر و عصبانی تر از دفعه ی قبل گفت : پونصد تومن
دختر آدامس فروش گفت : پس لطفاً یه بستنی ساده بدین
پیشخدمت یه بستنی ساده براش آورد ، که فکر نمی کنم زیاد هم ساده بود ! ( احتمالا مخلوطی از ته مونده ی بقیه بستنی ها )
دخترک بستنی رو گذاشت جلوی همراه کوچولوش ... بستنیش رو که خورد ، دستش رو گرفت و به سمت در راه افتادن ... پونصد تومن به صندوق داد و رفتن
وقتی که پیشخدمت برای بردن ظرف بستنی اومد سر میز ، دید دخترک کنار ظرف بستنی ، یه اسکناس پونصد تومنی مچاله شده گذاشته برای انعام !
...

زان پیش که گردم آشـــــــنای زنجیر
آزادگی ام داشت هوای زنجیر
گفتند حدیثی از خم گیســـــــویی
کردند اسیرم ، به صدای زنجیر
" بیدل دهلوی "
" هیچ کس چراغ را برنمی افروزد تا آن را پنهان کند یا زیر کاســـه ای بنهد ، بلکه چراغ را بر چراغدان می گذارند تا هر که داخل شود نورش را ببیند .
چشم تو چراغ بدن توست . اگر چشمت سالم باشد تمام وجودت روشن خواهد بود ، اما اگر چشمت فاسد باشد ، تمام وجودت را تاریکی فرا خواهد گرفت .
پس به هوش باش مبادا نوری که در توست ، تاریکی باشد .
چه اگر تمام وجودت روشن باشد و هیچ جزئی از آن تاریک نباشد ، آن گاه همچون زمانی که نور چراغ بر تو می تابد ، به تمامی در روشنایی خواهی بود . "
انجیل لوقا : ۳۶ ـ ۳۳

[شازده کوچولو ] :
ــ امشب وحشت بیشتری چشم به راهم است .
دوباره از احساس واقعه ای جبران ناپذیر یخ زدم . این فکر که دیگر هیچ وقت غش غش خنده ی او را نخواهم شنید ، برایم سخت تحمل ناپذیر بود . خنده ی او برای من به چشمه ای در دل کویر می مانست .
ــ کوچولوی من ، دلم می خواهد باز هم غش غش خنده ات را بشنوم ... این قضیه ی مار و میعاد و ستاره ، یک خواب آشفته بیشتر نیست ... مگر نه ؟
به سؤال من جوابی نداد ، اما گفت :
ــ چیزی که مهم است ، با چشم سر دیده نمی شود .
ــ مسلّم است .
ــ در مورد گل هم همین طور است . اگر گلی را دوست داشته باشی که تو یک ستاره ی دیگر است ، شب تماشای آسمان چه لطفی پیدا می کند ... همه ی ستاره ها غرق گل می شوند !
ــ مسلّم است .
ــ در مورد آب هم همین طور است . آبی که تو به من داده ای به خاطر قرقره و ریسمان ، درست به یک موسیقی می مانست ... یادت که هست ... چه خوب بود .
ــ مسلّم است .
ــ شب به شب ستاره ها را نگاه می کنی . اخترک من کوچک تر از آن است که بتوانم جایش را نشانت بدهم . اما چه بهتر ! آن هم برای تو می شود یکی از ستاره ها ، و آن وقت تو دوست داری همه ی ستاره ها را تماشا کنی ... همه شان می شوند دوست های تو ... راستی می خواهم هدیه ای به تو بدهم ...
و غش غش خندید .
ــ آخ کوچولو ، کوچولو ، من عاشق این خنده ام !
ــ هدیه ی من هم درست همین است ... درست مثل مورد آب .
ــ چی می خواهی بگویی ؟
ــ همه ی مردم ستاره دارند ، اما همه ی ستاره ها یک جور نیست ... واسه آنهایی که به سفر می روند ، حکم راهنما را دارند . واسه بعضی دیگر ، فقط یک مشت روشنایی سوسو زن هستند . برای بعضی ها که اهل دانشند ، هر ستاره یک معماست . واسه آن بابای تاجر ، طلا بود . اما این ستاره ها همه شان زبان به کام کشیده و خاموشند . فقط تو یکی ستاره هایی خواهی داشت ، که تنابنده ای مثلش را ندارد .
ــ چی می خواهی بگویی ؟
ــ نه این که من تو یکی از ستاره هام ؟! ... نه این که من تو یکی از آنها می خندم ؟! ... خوب ، پس هر شب که به آسمان نگاه کنی ، برایت مثل این خواهد بود که همه ی ستاره ها می خندند . پس تو ستاره هایی خواهی داشت که بلدند بخندند !
و باز خندید .
ــ و خاطرت که تسلاّ پیدا کرد ( خوب بالاخره آدمیزاد یک جوری تسلاّ پیدا می کند دیگر ) از آشنایی با من خوشحال می شوی . دوست همیشگی من باقی می مانی و دلت می خواهد با من بخندی و پاره ای وقت ها هم همین جوری واسه تفریح ، پنجره ی اتاقت را وا می کنی ... دوستانت از این که می بینند تو به آسمان نگاه می کنی و می خندی ، حسابی تعجب می کنند ... آن وقت تو به آنها می گویی : " آره ، ستاره ها همیشه مرا به خنده می اندازند ! " ... و آن وقت آنها یقین شان می شود که تو پاک عقلت را از دست داده ای . جان ! می بینی چه کلکی بهت زده ام ؟! ...
و باز زد زیر خنده .
ــ به آن می ماند که عوض ستاره ، یک مشت زنگوله بهت داده باشم که بلدند بخندند ...
دوباره خندید و بعد حالتی جدی به خودش گرفت :
ــ می دانی ؟ ... امشب نمی خواهد تو بیایی آن جا ...
ــ نه ... من تنهات نمی گذارم .
ــ ظاهر آدمی را پیدا می کنم که دارد درد می کشد ... یک خرده هم مثل آدمی می شوم که دارد جان می کند ... روی هم رفته این جوری هاست ... نیا که نبینی ... چه زجری است بیخود ؟!
ــ نه ... تنهات نمی گذارم .
اندوه زده بود .
ــ این را بیشتر بابت ماره می گویم ، که نکند یک هو تو را هم نیش بزند . مارها خیلی خبیثند ... حتی واسه خنده هم که شده ممکن است آدم را نیش بزنند .
ــ تنهات نمی گذارم !
منتها یک چیز باعث خاطر جمعی اش شد :
ــ گرچه ، بار دوم که بخواهند بگزند دیگر زهر ندارند .
...
شب متوجه راه افتادنش نشدم . بی سر و صدا گریخت ... وقتی خودم را بهش رساندم ، با قیافه ی مصمم و قدم های محکم پیش می رفت . همین قدر گفت :
ــ اِ ! اینجایی ؟
و دستم را گرفت ... اما باز بیقرار شد و گفت :
ــ اشتباه کردی آمدی ... رنج می بری ... گرچه حقیقت این نیست ، اما ظاهر یک مرده را پیدا می کنم .
من ساکت ماندم .
ــ خودت که درک می کنی ، راه خیلی دور است . نمی توانم این جسم را با خودم ببرم . خیلی سنگین است .
من ساکت ماندم .
ــ گیرم عین پوست کهنه ای می شود که دورش انداخته باشند . پوست کهنه که غصّه ندارد ... ها ؟
من ساکت ماندم .
کمی دلسرد شد ، اما باز هم سعی کرد :
ــ خیلی با مزه می شود ، نه ؟ ... من هم به ستاره ها نگاه می کنم ... همه شان به صورت چاه هایی درمی آیند ، با قرقره های زنگ زده ... همه ی ستاره ها به من آب می دهند بخورم ...
من ساکت ماندم .
ــ خیلی با مزه می شود ، نه ؟ ... تو صاحب هزار کرور زنگوله می شوی ، من صاحب هزار کرور فواره ...
او هم ساکت شد ... چرا که داشت گریه می کرد ...
ــ خوب ، همین جاست . بگذار چند قدم خودم تنهایی بروم .
و گرفت نشست ... چرا که می ترسید ...
ــ می دانی ؟ ... گلم را می گویم ... آخر من مسئولشم ... تازه ، چه قدر هم لطیف است و چه قدر هم رو راست و بی شیله پیله ... برای آن که جلو همه ی عالم از خودش دفاع کند ، همه اش چی دارد مگر ؟! ... چهار تا خار پر پرک !
من هم گرفتم نشستم ... دیگر نمی توانستم خودم را سر پا نگه دارم .
گفت :
ــ همین ... همه اش همین است و بس ...
باز هم کمی دو دلی نشان داد ، اما بالاخره پا شد و قدمی به جلو رفت ... من اصلا قادر به حرکت نبودم .
کنار قوزک پایش جرقه ی زردی جست و ... فقط همین !
یک دم بی حرکت ماند ... فریادی هم نزد ... مثل درختی که بیفتد ، آرام آرام به زمین افتاد ... که با وجود شن از افتادنش هم صدایی بلند نشد .
... آفتاب که زد پیکرش را پیدا نکردم ... پیکری هم نبود که چندان وزنی داشته باشد ................

یکمین شنبه بعد از شنبه :
پشت یک ابر سیاه ، نمی شه خورشیدو دید ...
دومین شنبه بعد از ... :
اخومت که اگومت ...
س و م ی ن ... :
من چه گویم که تو را نازکی طبع لطیف
تا به حدی ست که آهسته دعا نتوان کرد
الحمدالله الّذی جعلنا من المتمسّکین بولایة علیّ بن ابیطالب والائمّة المعصومین علیهم السّلام
*٪*٪*٪*٪*٪
الیوم اکملت لکم دینکم و اتممت علیکم نعمتی و رضیت لکم الاسلام دینا
امروز دین شما را کامل کردم و نعمت خود را بر شما تمام کردم و راضی شدم که اسلام دین شما باشد .
(سوره مبارکه مائده ـ آیه ۳)
*٪*٪*٪*٪*٪
حضرت محمد مصطفی (ص) در غدیر خم :
...
الله اکبر ... الله اکبر ... الله اکبر ... کمال نبوت من و تکمیـل دین خدا ، ولایت علــی بعد از من اســــت .
هر کس من صاحب اختیار او هستم ، علی صاحب اختیار اوست .
پروردگارا ! هر کس او را دوست می دارد ، دوست بدار و هر کس او را دشمن می دارد ، دشمن بدار ...

غدیر ... برترین عید ... نقطه ی تلاقی کاروان رسالت با طلایه داران امامت ، طلیعه ی تداوم خط نبوّت بر همه ی حقیقت پیشه گان و حق پویان مبارک
سرمستی از خم چشمه ی ولایت ، گوارای وجودتان
ــــــــــــــــــــــــــــــ
پی نوشت :
تذکری به خودم :
حبّ ایشان به تنهایی کافی نیست ... علی شناس و علی گونه می باید بود
علی شناسی ، یعنی شناخت برنامه های عملی علی (ع) ... محبت علی ... زهد علی ... حکومت داری علی
محبت علی ، یعنی عدالت علی
محبت علی ، یعنی با آیات کلام الله مأنوس بودن
محبت علی ، یعنی تجسم ایثار ... کسی که مجسمه ی ایثار نیست ، محبّ علی نیست
محبت علی ، یعنی شجاعت و شهامت ... برائت از ظلم و ظالم ، و یاری و دستگیری از مظلوم
محبت علی ، یعنی تحت ولایت علی بودن
محبت علی ، یعنی عارف و عامل به اعمال علی بودن
محبت علی ، یعنی علی گونه زیستن و علی وار رفتن
محبت علی ، یعنی هر که تو را دید ، بگوید او شیعه ی علی ست ...

در این دنیا نفس بکشی و ارادتمند مرام علی نباشی ، به چه می ارزی ؟ ...
. . .








