تبليغاتX
دگر باره بشوريدم ، بدان سانم به جان تو ... که هر بندي که بربندي ، بدرّانم به جان تو / من آن ديوانه ي بندم ، که ديوان را همي‌بندم ... زبان مرغ مي‌دانم ، سليمانم به جان تو / نخواهم عمر فاني را ، تويي عمر عزيز من ... نخواهم جان پر غم را ، تويي جانم به جان تو / چو تو پنهان شوي از من ، همه تاريکي و کفرم ... چو تو پيدا شوي بر من ، مسلمانم به جان تو / گر آبي خوردم از کوزه ، خيال تو در او ديدم ... وگر يک دم زدم بي‌تو ، پشيمانم به جان تو / اگر بي‌تو بر افلاکم ، چو ابر تيره غمناکم ... وگر بي‌تو به گلزارم ، به زندانم به جان تو / سماع گوش من نامت ، سماع هوش من جامت ... عمارت کن مرا آخر ، که ويرانم به جان تو / درون صومعه ، مسجد ، تويي مقصودم اي مرشد ... به هر سو رو بگرداني ، بگردانم به جان تو / سخن با عشق مي‌گويم ، که او شير و من آهويم ... چه آهويم ! که شيران را نگهبانم به جان تو / ايا منکر درون جان مکن انکارها پنهان ... که سرّ سرنبشتت را فرو خوانم به جان تو / چه خويشي کرد آن بي‌چون ، عجب با اين دل پرخون ... که ببريده‌ست آن خويشي ، ز خويشانم به جان تو / تو عيد جان قرباني و پيشت عاشقان قربان ... بکش در مسلخ خويشم ، که قربانم به جان تو  نرگسی
... با هم به مسلخ می بریم

گر نیست و گر هستم ، گر عاقل و گر مستم

ور هیچ نمی دانم ، دانم که تو می دانی

گر در غم و در رنجم ، در پوست نمی گنجم

کز بهر چو تو عیدی ، قربانم و قربانی

. . .

 " مولوی "

 

با هم به مسلخ می بریم من های قربانی خویش

. . .

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

 

شنبه ای سفیدپوش :

 

برف ... من ... یاد تو ... خواب موندن ... جا موندن از سرویس ... تأخیر ورود ... یه بهونه ی کوچولو ، برای نرفتن به یه جلسه ی کسل کننده ... یاد حرفات ... فکر یه جشن تولد ... بی حوصلگی ... همسویی های عصر .................

پشت یه نیسان خوندم :

 

راه های خداوند خردمندانه اند ، و چاره های او حکیمانه

 

عجب ! دو سالی می شه از هر چی وانت نیسانه بدم میاد ... بعد از اون تصادف سخت و آسیب دیدن خودم و ماشینم ... اما از این یکی خوشم اومد !

 

اومدم قبل از رفتن به کلاس ، یه وبگردی چند دقیقه ای کنم ... یه وبلاگ تصادفی :

 

راه های خداوند خردمندانه اند ، و چاره های او حکیمانه

 

خدای من شکرت

می دونم خیلی دوستم داری ... ممنون از درس هایی که اونقدر تکرار می کنی ، تا آویزه ی گوشم بشن

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

یکشنبه ای با طعم گس خرمالو :

 

از قربان تا غدیر .............. در وبلاگ ارزشمند یک بهانه بخوانید

 

+نوشته شده در پنجشنبه 29 آذر1386ساعت18:50 نرگسی |
من نه خود می روم ... او مرا می کشد

و لک الحمد

و انت مولای

یا دلیلی عند حیرتی

 

باز تا مغز استخوانم تیر می کشد ... نفس که می کشم ، کودک قلبم دو بیتی های ناموزون و نامقفا سر می دهد ... انگار همه ی قلب های ناآرام جهان ، یک جا در این دهلیز تنگ جمع شده اند و سمفونی بیقراری می نوازند ... گاه می اندیشم چه تحملی دارد این کوچک خستگی ناپذیر !!! شاید این برگ خزان زده نیز ، با سیلی صورت خود را سرخ نگاه می دارد ، تا طاس رسوایی اش از بام نیفتد

جوان تر که بودم ، همه چیز رنگ دیگری داشت . تکلیفم با بهانه گیری های گاه و بیگاه دل روشن بود ... یک پیمانه دعا بعد از هر وعده بیقراری ، دل بیتابم را آرام می کرد

حالا درد عمیق تر شده و بهانه ها بزرگ تر ... باید دوز آرامبخش را بالا ببرم ... یک تلاوت عاشقانه ... یک گام بلند تا آگاهی ... یک شنای دلپذیر در اقیانوس نیاز تا ساحل ناز ... ثانیه به ثانیه بصیرت ... لحظه به لحظه جنون ... یک نگاه ژرف و جستجوگر به عمق آسمان ...................... لمس خدا ، حتی در یک برگ

باید برای لیلایی هایت ، مجنون ترین باشم

نامت را که می برم ، غرق نور می شوم ... غرق نور ... غرق عشق ... می پرم تا اوج ... می روم تا بیکران تو

ابرهای دوره گرد هم گیسو پریشان تواند ... من نباشم ؟!!!

با ذکر نامت آرام می شوم ... آرام ... آرام ... بسیط می شوم ... زیبا می شوم ... مجنون می شوم ... لیلا می شوم

امّا ، امان از لحظه های دلتنگی ... دیگر دلم نه برای خودم ، که برای تو تنگ می شود ... نه گاهی ، که همیشه

آنقدر تو را در خودم تکرار می کنم ، تا لبریز شوم از تو ... آنقدر در هوای تو دم می زنم ، تا عطر نفس هایم همه جا را از تو سرشار کند

تا تو نگاهم کنی ، تمام ستاره ها را یکی یکی غبار روبی می کنم ... تمام نرگس ها و نسترن های جهان را با هم پیوند می زنم ، تا شاخه ای نو شکفته از جمالت نصیبم کنی

همه ی آینه ها را با شبنم اشک می شویم و تطهیر می کنم ، تا شاهد یک لبخند تجلّی تو باشم

به احدیّتت سوگند ، از کثرت اندوه خسته ام

به صمدیّتت قسم ، نیازمند ناز نگاه توام

نه فیلسوفم ... نه زاهد ... نه عارف ... نه مرتاض ... نه عابد شب زنده دار .............. بیمار جنون توام ، که گاه از فرط دلتنگی و گاه از شدت اشتیاق تب می کنم ، و آنقدر هذیان می گویم تا در آغوش کبریای تو تبخیر شوم

تو چقدر با شکوهی ! زیبایی ات ، زبانزد همه ی زبان گنجشک هاست

تو چقدر بهاری ! سبزی ات ورد زبان تمامی سروهاست ...

دلتنگی ها راهزنند ...  آرامشم را به تاراج می برند ، امّا ... امّا ، تا تو فاصله ای نمانده است ... از اول هم فاصله ای نبود ، که تو بر رگ غیرتم نشسته ای ... شکوه هایم از فاصله ها نیست ... این روح حقیر گنجایش بزرگی تو را نداشته و تو را دور می پندارد

ایمان دارم فردا روز دیگری ست ... من همه تو می شوم ، و تو در من ظهور می کنی

با تو زخم نیست ... غربت نیست ... خشکسالی نیست ... با تو شفا رواج پیدا می کند ... آشنایی نیاز حیاتی می شود ... کویر بی آب و علف ، بارور شکفتن می گردد ... عشق نشو و نما می کند

با تو چشمه ها تا ابد می جوشند و عاشقانت پیوسته آب حیات می نوشند و هر کسی خضری می شود ... تو که باشی ، چه کسی راه گم می کند ؟!

با تو همه ی میخانه های ملکوت ، عاشقان را با جرعه ای اشتیاق هشیار ابدی می کنند

با تو می توان تا منتهی الیه آفرینش پر کشید

با تو می توان تا بینهایت را به نظاره نشست

با تو می توان خورشید را به خانه آورد

با تو هر قطره باران ، اقیانوسی ست

همه ی گنگ های جهان نیز با تو شاعرند

تو که باشی دلدادگی تکلیف می شود

لیلای من ! با تو عروج خواهم کرد ، تا ملکوت عشق ...

و من در مسیر تو

کودک ترین مسافر زمینم

                                [ ای آسمان آرامشم ]

و پیوسته دلم ، تو را بهانه می گیرد

کودکی که پا برهنه به سمت تو می دود

می افتد و باز برمی خیزد

و هر لحظه با خود زمزمه می کند :

                                                عاقبت خواهی رسید

                                                                             ای دل دیوانه ام

                                                عاقبت خواهی رسید

ن . م

 

 لا اله الاّ انت ، وحدک لا شریک لک و لک الحمد و انت علی کلّ شیء قدیر

یا ربّ ... یاربّ ... یاربّ

 

+نوشته شده در سه شنبه 27 آذر1386ساعت21:5 نرگسی |
! ... قرارمون یادت نره

 

مردم در این فراق و در آن پرده راه نیست  
یا هست و پرده دار نشانم نمی‌دهد 

 

***

 

برای هر آدمی پیش میاد . منظورم همون وقتاییه که ساعت ناگهان از کار می افته . این جور اتفاقا هیچ وقت از یاد آدم پاک نمی شه ، هر چند سال هم که بگذره . بعضی ها ، زندگیشون پر از لحظه هایی هستش که توی ساعت جا نمی شن ... مثل " ادوارد بلوم " در فیلم ماهی بزرگ . گیرم که خیلی از ماجراهاش فقط به درد قصه ها می خوره و اصلاً واقعی نیستن ... خیلی ها هم سر جمع تو تمام عمرشون ، یکی دو بار بیشتر زمان براشون نایستاده ، مثل پیرمرد فانوس بان قصه ی شازده کوچولو .

به گمونم دیدن فرشته هم می تونه یکی از اون اتفاقا باشه ... از اون اتفاقایی که به عقربه های زمان فرمان ایست می ده .

دیدن فرشته ها آداب خاصّی نداره ... مقدمه چینی نمی خواد ... بدون این که دنبالشون بگردی ، یه دفعه جلوی چشمت سبز می شن ... بی این که خواسته باشی میان جلو و بهت لبخند می زنن و گونه هات رو نوازش می کنن .

این اتفاق هر موقعی ممکنه پیش بیاد ... صبح ، ظهر ، عصر ، شب . درست مثل آخرین باری که یه فرشته رو با چشمای خودم دیدم ... و اون فرشته کسی جز تو نبود .

شب بود یا روز ؟ یادم نیست ... ساعت چند بود ؟ یادم نیست ... به گمونم آفتاب و مهتاب همزمان نورافشانی می کردن . تو چقدر ملموس بودی برام ... برق نگاهت ... فراخی روحت ... طنین صدات ... ضربان قلبت ... گرمی دستات ... نگرانی هات ... شادی هات ... دعاهات ... همه و همه از تو زیباترین و بی بدیل ترین فرشته رو ساخته بود ... فرشته ای مثل همه ی فرشته ها ، ولی متفاوت از همه ی اونها ... !

وقتی اومدی با هم عهدی بستیم ... قراری گذاشتیم ... یادته ؟!

می دونم که فرشته ها همیشه پای قولشون می مونن ... فرشته ها ، همیشه فرشته ان

 

ای زندگی ام تو و توانم همه تو
جانی و دلی ، ای دل و جانم همه تو

تو هستی من شدی ، از آنم همه من
من نیست شدم در تو ، از آنم همه تو

 

+نوشته شده در جمعه 23 آذر1386ساعت17:0 نرگسی |
:-( خوابی یا بیدار ؟

ماجرا به چند شب پیش برمی گرده

اون شب بعد از مدت ها تصمیم گرفتم زودتر از شبای قبل بخوابم . آخه قرار بود فرداش یه مأموریت فشرده به دو تا از شهرای استان داشته باشم . خوب طبیعیه که به انرژی مضاعف نیاز داشتم . خوشحال بودم ... چرا که می تونستم حدود هشت ساعت راحت بخوابم ... آخیش ، چه لذتی داره !

شام زودتر از همیشه صرف شد و کارهام رو انجام دادم و شب به خیرگویان عازم خوابیدن شدم ! بماند که اهل منزل ، همگی با دهان باز و چشم های گرد شده از تعجب و ناباوری سر تا پامو برانداز کردن و حیرون جوابم رو دادن :

ــ شب به خیر ... مطمئنی خوبی ؟! ... جاییت درد نمی کنه ؟! ... مشکلی نداری ؟! ... نکنه از چیزی ناراحتی ؟! ... باور کن عصر که اون جوری گفتم ، منظورم کسی دیگه بود نه شما !!! ... آخه پس چرا امشب زود ؟! ..............

ــ بابا ! به خدا چیزیم نیست ... خوبم ... مشکلی هم ندارم ... جاییم هم درد نمی کنه ... از چیزی هم ناراحت نیستم ، ببین دارم می خندم ... آره می دونم ، منظورت اشرف خانوم بود ... والله فقط به خاطر مأموریت فردا می خوام زود بخوابم ... همین !

:(

..... کمی طول کشید تا طبق معمول یه فیلم کوتاه نمی دونم چند میلیمتری و چند دقیقه ای ، به کارگردانی خودم از روزی که پشت سر گذاشتم رو مرور کنم و چشمام گرم بشه ... ولی بالاخره نمی دونم کی خوابم برد ... به به ! چه آرامشی .............. هیچ چیز مثل یه خواب راحت و سبک نیست .

نمی دونم تو عالم خواب کجا داشتم سیر می کردم که با صدای دلنواز اس ام اس !!! به طور فجیعی از خواب پریدم ... نه که فکر کنی صدای الارم و زنگ گوشیم بلنده ها ... نه ... ولی بدبختانه تو خواب حس شنواییم اونقدر قوی می شه که با صدای ویز ویز پشه هم از خواب می پرم ، چه برسه به ......... !!!

اول فکر کردم بیدارباش صبحه ... اما صدا قطع شد ... بله ، درسته ، اس ام اس محبت آمیز یکی از دوستان بود که شاید یک سال می شد که ازش بی خبر بودم !!!

ــ سلام گلم ... خوابی ؟؟؟

تا اومدم یه جواب دندون شکن بدم ، صدای دوّمی اومد

ــ خوابی یا بیدار ؟؟؟

و سوّمی

ــ یعنی تو خوابی کلک ؟ ... حالا که زوده ... تازه ساعت یک و نیمه ... حالا چه خوابی داری می بینی ؟؟؟

باورتون می شه ؟

:((

سه اس ام اس ... در فاصله ی پنج دقیقه ... با یک مضمون مشابه ... از سه نفر ( نه یک نفر ) که خیلی وقت بود حالی ازم نپرسیده بودن !!!

جدّا به نظرتون جالب و البته غم انگیز و گریه آور و از این حرفا نیست ؟

از اون جایی که بد جور از خواب پریده بودم و از ترس و دلهره مثل بید می لرزیدم ، یه جواب سفت و محکم و تلخ و اخمو !!! نوشتم و برای هر سه رفیق شفیق فوروارد کردم :

ــ والله خواب بودم ... تا همین چند دقیقه پیش ... مگه گذاشتی !

می بینید دوست نازنین مهربان ۲۴ ساعته داشتن چقدر خوب و دلنشین و دلپذیره ؟!

یه شب ... فقط یه شب می خواستم یه ذره بیشتر استراحت کنماااا

بعدش هم دیگه سر درد و تپش قلب و به دنبالش بی خوابی ......... کامپیوتر رو روشن کردم و کمی وبگردی و ........

ــ ای بابا ... چرا اینجا خوابت برده ؟ ... آخه پشت میز کامپیوتر جای خوابیدنه ؟! ... پاشو ... پاشو که داره دیرت می شه

دیگه من باشم زود بخوابم

:(

 

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

آدینه ای دیگر  ...

 

کجــــــا گردم ، کجــــا ؟ کو جـــای دیگر !

که ما فی الدّار ، غیرالله دیّار

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه 21 آذر1386ساعت22:0 نرگسی |
نازنین زهرا

نازنین زهرا ، دوست یک و نیم ساله ی من که با مهری آمیخته با تعجب داره نگاهم می کنه

مثل هر کودک دیگه ، خدا رو کاملا در نگاهش و در وجودش می بینم

شکر لله

 

+نوشته شده در سه شنبه 20 آذر1386ساعت6:25 نرگسی |
هذیان های بیقراری

این روزها بیقرارم

نه تاب سکوتم هست ... نه یارای گفتنم

می خواهم بگویم ... امّا ... امّا نمی خواهم

حال معلّقی را دارم که نه روی زمین بند است ، نه به آسمان آویزان

بیش از دیروزها عاشقم

بیش از دیروزها دیوانه ام

آزادتر از همیشه  و ... در بندتر از هر روزم

می دانی چه می گویم ؟

مضطرّم

می دانی مضطر یعنی چه ؟

مضطر یعنی همین ... یعنی ندانی که هستی ... کجایی هستی ... اینجا چه می کنی ... آنجا چه می خواهی ... می روی یا نه ... می مانی یا نه ... می دانی یا می جویی ... می خواهی یا گریزانی 

مضطر یعنی رقصان در میدان بلا

مضطر یعنی میان گریه خندیدن

مضطر یعنی زبان آتشین داشتن و در نگرفتن ... یعنی سخندان و سخن خوان بودن و گنگ بودن

مضطر یعنی در کمین بودن و نشانه بودن ... صید باشی و صیادی کنی

مضطر یعنی زحمت دیدن و رحمت ستدن

مضطر یعنی تیر بلا در چشم و لبخند رضا بر لب

مضطر نشدی تا یمین و یسار از هم باز نشناسی

مضطر را با مصلحت اندیشی کاری نیست ... دل می گوید ، او می سازد

مضطر را با عقل کاری نیست ... نه از عقل می لافد ، نه طامات می بافد

مضطر خامی پخته است ... پخته ی جنون ... مضطر یعنی این ... مضطر یعنی من ................

نپرس از آسمان می گویم یا از زمین ... اقرار به اولی ریاست و اصرار به دومی دروغ

فقط بخوان ... بخوان و شاهد این جنونمندی باش

...

ن . م

 

 ***

 

گفتم به مهی کز تو صد گونه طرب دارم

گفتا که به غیر آن صد چیز عجب دارم

گفتم که در این بازی ، ما را سببی سازی ؟

گفتا که من این بازی بیرون سبب دارم

هر طایفه با قومی ، خویشی و نسب دارند

من با غم عشق تو ، خویشی و نسب دارم

بیرون نشو از دیده ، ای نور پسندیده

کز دولت نور تو ، مطلوب طلب دارم

آنم که ز هر آهم ، در چرخ زنم آتش

وز آتش و بر آتش ، از عشق لهب دارم

 

" مولوی "

 

صبح یک شنبه ، نمی دانم چندمین روز و چندمین گاه از بیقراری های دلم می گذرد :

همه اش دلم بهانه می گیرد

بهانه ی مادرم زهرا ... بوی خوش آغوش آسمانی اش

دلم عرفه می خواهد

عرفه

شاید ...

اما ...

نمی دانم ... هیچ نمی دانم جز تو

 

مگر زنجیر مویی گیردم دست

وگرنه سر به شیدایی برآرم

 

ــــــــــــــــــــــــ

 

گرم گل باش ، پروانگی کن

عاشق باش و دیوانگی کن

 

+نوشته شده در جمعه 16 آذر1386ساعت13:40 نرگسی |
_ .. _ .. _
شنیدستــم که مجنـــون دل افگار
چو شــــد از مردن لیــلی خبــر دار
 
گریبــان چـاک زد تا وصـــل دامــان
به سوی تربت لیـلی شتــابـان
 
در آنجا کودکـی دیـد ایســــتاده
به لب مــهر خمـــوشی بر نهـاده
 
سراغ قبــر لیــلی را از او جســت
پس آن کودک بدوخـنديد و چون گفت :
 
تو را گر عشق ليــلي مي نمودي
تمنّایي چنــين كي می نمـودی !
 
در این صحرا به هرجا جست وجو کن
ز هر خــاکی كفــي بردار و بــو کن
 
از آن تربت که بــوی عشق برخاست
یقین دان تربت لیــلی همان جاست
 
...
 
 
 
۱۵ آذر مصادف است با سالگرد شهادت جمعی از اصحاب رسانه ... روحشان شاد و یادشان گرامی باد
 
 
+نوشته شده در چهارشنبه 14 آذر1386ساعت19:0 نرگسی |
May I taste that ?

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

چهارشنبه ای خاکستری که کودکان سفید برف از آغوشش می گریزند :

هر لحظه حرفی در ما زاده می شود

هر لحظه دردی سر بر می دارد

و هر لحظه نیازی از اعماق مجهول روح پنهان و رنجور ما جوشش می کند . . .

 

 

+نوشته شده در سه شنبه 13 آذر1386ساعت19:0 نرگسی |
تو برده ای و من خوشم ...

همیشه برده خواه تو ، همیشه مات خواه من

بچین دوباره می زنیم ، سفید تو ... سیاه من

ستاره های مهره و مربعات روز و شب

نشسته ام دوباره روبروی قرص ماه من

پیاده را دو خانه تو ، و من یکی نه بیشتر

دوباره کلّ راه تو ، دوباره نصف راه من

تمسخر و تکان اسب و اندکی درنگ تو

نگاه و دست بر پیاده ... و باز هم نگاه من

یکی تو و یکی من و یکی تو و یکی نه من

دوباره رو سفید تو ، دوباره رو سیاه من

دوباره شاد از لذت نبرد تن به تن تو و

دوباره شرمسار از ارتکاب این گناه من

تو برده ای و من خوشم که در نبرد زندگی

تو هستی و نمانده ام دمی بدون شاه من !

( ؟ )

پ . ن : نمی دونم سراینده ی این شعر زیبا کیه ، ولی .........

 

+نوشته شده در یکشنبه 11 آذر1386ساعت18:45 نرگسی |
سلام بابا بزرگ

بابایی !

نمی دونم چرا امروز و امشب اینقدر یاد شما می افتم ! بیشتر از هر چیز اون دو تا چشم درشت عسلی همیشه کمی خیس یادمه ... پس بگو چرا همه می گن همیشه انگاری یه قطره اشک ته چشمای منه ، به شما بردم بابایی . اما امروز یه قطره نیست و ......... بی خیال بابا بزرگ ...  باز این دختر کوچولوت داره خودشو لوس می کنه ... باور کن چیزیش نیست .

آره بابایی جونم ... امروز و امشب همش جلوی چشممی ... یه لحظه از یادم نمی ری . فکر کنم علتشو پیدا کردم . بعد از مدت ها امروز صبح ، رفتم سر وقت دفتر قدیمی شعرم ... همون که مونس دوران دانشجوییم بود .

اولین شعر ، همون مناجات زیبای مرحوم سنایی غزنویه ، که شما همیشه با لحنی زیبا زیر لب زمزمه می کردی و ما از شنیدنش لذتی شیرین و بی نظیر می بردیم :

 

ملکا ذکر تو گویم ، که تو پاکی و خدایی

نروم جز به همان ره ، که توام راهنمایی

همه درگاه تو جویم ، همه از فضل تو پویم

همه توحید تو گویم ، که به توحید سزایی

تو زن و جفت نداری ، تو خور و خفت نداری

احد بی زن و جفتی ، ملک کامروایی

نه نیازت به ولادت ، نه به فرزندیت حاجت

تو جلیل الجبروتی ، تو نصیرالامرایی

تو حکیمی ، تو عظیمی ، تو کریمی ، تو رحیمی

تو نماینده ی فضلی ، تو سزاوار ثنایی

بری از رنج و گدازی ، بری از درد و نیازی

بری از بیم و امیدی ، بری از چون و چرایی

بری از خوردن و خفتن ، بری از شرک و شبیهی

بری از صورت و رنگی ، بری از عیب و خطایی

نتوان وصف تو گفتن ، که تو در فهم نگنجی

نتوان شبه تو گفتن ، که تو در وهم نیایی

نبُد این خلق و تو بودی ، نبوَد خلق و تو باشی

نه بجنبی ، نه بگردی ، نه بکاهی ، نه فزایی

همه عزّی و جلالی ، همه علمی و یقینی

همه نوری و سروری ، همه جودی و جزایی

همه غیبی تو بدانی ، همه عیبی تو بپوشی

همه بیشی تو بکاهی ، همه کمّی تو فزایی

احدُ لیس کمثله ، صمدُ لیس لهُ ضدّ

لمَن الملک تو گویی که مر آن را تو سزایی

 

چه خوب بود روزای بودنت ... چه گرمایی داشت وجود منورت ... چه لذتی داشت پشت سرت نماز خوندن ... یادته بابا بزرگ ؟ یادته یه بار من و مژگان دایی حین نماز گندم شاهدونه می خوردیم و شما فهمیدی و بعد از نماز چقدر برامون حرفای قشنگ قشنگ زدی ؟ ... اون روزا ما کوچیک بودیم . من هشت سالم بود و مژگان هفت سالش .

چه عاشقونه می نشستیم و به صوت قرآن شما گوش می کردیم ... اون صدا زمینی نبود ... مثل خودت که از یه جای دور اومده بودی و چند صباحی زمین خدا رو معطر کردی و رفتی .

بابا بزرگم یادته یه بار شب کلاهتو برداشتم و چقدر دنبالش گشتی و آخرش فکر کردی کار خاله کوچیکه ست ؟

آخ بابایی ... یادش به خیر اون روزای رنگین کمونی ... عصر که می شد آبپاشی سنگای حیاط و بعدش پهن کردن دو سه تا فرش و بخار قشنگ سماور و چای تو استکانای لب طلایی و نون سنگک و شام دور هم و یه دنیا صلح و صفا ، کنار شما و مادر بزرگ ، و شب ها خوابیدن روی پشت بوم و سفارشای اکید شما واسه این که مواظب من باشن ، از اون بالا نیفتم پایین ... اون روزای خوب فقط سالی چند بار تکرار می شد ، وقتی که بابا مرخصی می گرفت و ما رو می آورد پیش شما .

همیشه عزیزترین نوه ات بودم ، شاید چون اولینشون بودم ... بابا بزرگ یادت میاد وقتی فؤاد به دنیا اومد و من همین اسمو پیشنهاد دادم ، شما چقدر مخالفت کردی ؟ می گفتی آخه بابا جون یه اسمی بذارید که من بتونم تلفظ کنم ، فؤاد هم شد اسم ؟ ... ولی بالاخره همون شد که من می خواستم و شما زمانی یاد گرفتی درست صداش کنی که فؤاد قدش از همه ی نوه هات بلندتر شده بود ... الهی قربون سادگیت برم بابایی .

تا وقتی دایی احمد رو داشتیم رشید و چالاک بودی ... دایی که از بینمون رفت ، خودت گفتی : کمرم شکست ... و بعد از اون دیگه ندیدم صاف راه بری ... بعد از اون ، همیشه دستات پشت کمرت تو همدیگه چفت می شدن و آروم آروم قدم برمی داشتی ... بعد رفتنش نگاهات همیشه خیس بود و خیره به یه جای دور .

بابایی !

تا شما بودی دنیا یه جور دیگه بود ... باورت نمی شه ؟ همه با هم مهربون بودن ... اصلا همه ی آدما انگار قلبشون از آینه بود ... مثل خودت ، که دل عزیزت عین یه چشمه ، صاف و زلال بود ... وقتی مامان از پیشت برمی گشت ، می گفت بابا بزرگت همیشه اول حال تو رو می پرسه ... و من تو عالم بچگی و نوجوونی دلم غنج می زد و ریسه می رفتم از خوشی .

روزی که از بین ما رفتی من کنارت نبودم ، اما اونهایی که بودن می گفتن تا آخرین لحظه سراغ من و بچه هامو می گرفتی ...

بابا بزرگ آسمونیم ، دیگه هیچی مثل قدیما نیست

بابایی آدما خیلی سنگ شدن بابایی

بابایی دل شکستن مثل آب خوردن شده

بابایی دیگه هیشکی واسه خدا کاری نمی کنه

بابایی قشنگم ، اونقدر همه محو زمینن که رنگ آسمون رو از یاد بردن

بابایی عزیزم ، هنوزم از گلدسته های مسجد محله تون سه نوبت صدای اذان بلند می شه ، اما آدمایی که میرن تا نمازشون رو به جماعت بخونن ، با آدمایی که اون موقع تو همین مسجد نماز می خوندن خیلی فرق دارن ... از زمین تا آسمون

بابایی ... عزیز دلم ... این جور وقتا از طرفی خوشحالم که نیستی ، تا شاهد این همه زشتی باشی ... از طرفی دیگه دلم می خواد باشی و سرمو رو شونه های استوارت بذارم و برات درد دل کنم .

آره بابا بزرگ جونم ... درست فهمیدی ، نسترنت خیلی خسته شده ... دنیا گاهی خیلی براش تنگ و کوچیکه ... یادته ؟ هیچ وقت قفس رو دوست نداشتم ... یادته فنچای دایی رو پر دادم ؟

تو هم می تونی بابایی ... می تونی این پرنده رو .......... بگو باشه بابایی ... بگو باشه

...

 

  شور و حال کودکی ، برنگردد دريغا

        قیل و قال کودکی ، برنگردد دریغا  

 

+نوشته شده در پنجشنبه 8 آذر1386ساعت18:42 نرگسی |
کجایید ؟؟؟

کجایید ای شهیدان خدایی
بلاجویان دشت کربلایی

کجایید ای سبک روحان عاشق
پرنده‌تر ز مرغان هوایی

کجایید ای شهان آسمانی
بدانسته فلک را درگشایی

کجایید ای ز جان و جا رهیده
کسی مر عقل را گوید کجایی

کجایید ای در زندان شکسته
بداده وام داران را رهایی

کجایید ای در مخزن گشاده
کجایید ای نوای بی‌نوایی

در آن بحرید کاین عالم کف او است
زمانی بیش دارید آشنایی

کف دریاست صورت‌های عالم
ز کف بگذر اگر اهل صفایی

دلم کف کرد کاین نقش سخن شد
بهل نقش و به دل رو گر ز مایی

برآ ای شمس تبریزی ز مشرق
که اصل اصل اصل هر ضیایی

 

 

  ای با من و پنهان چو دل ......... 

 

+نوشته شده در چهارشنبه 7 آذر1386ساعت18:50 نرگسی |
خطّ سوم

آن خطّاط

سه گونه خط نوشتی :

یکی او خواندی ، لاغیر !

یکی را ، هم او خواندی ، هم غیر !

یکی ، نه او خواندی ، نه غیر او !

آن خطّ سوم منم !

 

" شمس تبریزی "

 

***

 

مدتی ست بازی های وبلاگی مد شده ... خدا به داد برسه ، باز شب یلدا نزدیکه

این بار باران عزیزم لطف کرده و از من خواسته به سوال های این بازی جواب بدم ...

معرفی :

از قبیله ی لیلی ! ... متولد چهارم خرداد ماه سال ۱۳۴۳ خورشیدی ... متأهل ... صاحب سه فرزند گل ... فارغ التحصیل در دو رشته ی تحصیلی کتابداری و ادبیات از دانشگاه تبریز ... و در حال حاضر خدمتگزار خلق الله

بهترین پست :

این سوال رو خواننده های نرگسی باید جواب بدن ... من پست هایی رو که دلنوشته ی خودم هستن ، بیشتر دوست دارم ... چون با همه ی احساسم نوشته شدند ، نه به صرف به روز کردن وبلاگ

فصل و ماه و روز مورد علاقه :

بهار ... اردیبهشت ... روزای زوج رو بیشتر دوست دارم

رنگ مورد علاقه :

به ترتیب اولویت : سفید ... سبز روشن ... آبی روشن ... صورتی روشن ................. بیش از همه سفید

موسیقی مورد علاقه :

موسیقی سنتی رو ترجیح می دم ... پاپ رو هم دوست دارم ... بستگی به حس و حالم داره که چی گوش کنم

بدترین ضد حال :

این که نتونم منظورم رو به کسی که برام اهمیت داره ، برسونم

بزرگ ترین قولی که دادی :  

قالوا بلی ................................

ناشیانه ترین کار :

الان حضور ذهن ندارم ... مطمئناً من هم گاهی ناشی گری کرده ام

بدترین خاطره :

خاطره های تلخ زیاد دارم ... ولی سعی کردم راضی باشم به رضای دوست و اون چیزی که برایم مقدر فرموده ... نمی خوام بهشون فکر کنم

بهترین خاطره :

خاطره های شیرین هم زیاد دارم ... از جمله دیدن عزیزی که مدت ها آرزوی دیدنش رو داشتم

کسی که بخوای ملاقاتش کنی :

اگه لایق بشم روزی ... عمویم عباس (ع)

واسه کی دعا می کنی :

همه ، جز خودم

به کی نفرین می کنی :

اهل نفرین نیستم ... گاهی که کسی بد جوری دلمو می شکنه ، از خدا می خوام از تقصیرش بگذره

وضعیت در ده سال آینده :

آدمی دمی ست و باز دمی ... حتی از یک لحظه ی بعد بی خبرم ... الله اعلم

حرف دل :

خیلی حرفا دارم ... جز خدا کسی محرم دلم نیست

. . .

***

ممنونم از باران مهربان

پی نوشت ۱ : از دکتر سهرابی عزیز  و همینطور حاج آقا مداحی ارجمند دعوت می کنم ، در صورت تمایل بازی رو ادامه بدن

مسیح عزیز تولدت مبارک

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

پی نوشت ۲ : برای عزیزی که کتابت عشق می کند :

 

آن که را اسرار حق آموختند

مهر کردند و دهانش دوختند

...

 

پی نوشت ۳ : بنا به دلایلی ، تا مدتی پاسخ کامنت دوستان عزیز رو در کامنتینگ نرگسی خواهم داد . بنابر این دید و بازدیدمان همین جا ، تا چه پیش آید ( صد البته پست های قشنگتون رو می خونم )

پی نوشت ۴ : از عزیزی که لینک وبلاگ و آی دی اینجانب رو تنها به دلیل امتناع از انجام خواسته ای غیر معقول ، از لیست دوستانش حذف کرده ،  بسیار ممنونم ... خوشحالم که پیش خدای رحمان روسفیدم

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بسیجی دیده ی بیدار عشق است

 

ضمن عرض تبریک به مناسبت فرا رسیدن هفته ی بسیج ، از شما دعوت می کنم از نمایشگاه کاریکاتور دکتر احمدرضا بیضایی دیدن کنید . کاریکاتور زیر یک نمونه از کارهای زیبا و عمیق ایشان است

+نوشته شده در یکشنبه 4 آذر1386ساعت19:8 نرگسی |
متن را عنوان نیز بپندارید

ديروز شيطان را ديدم ، در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود . فريب مي فروخت !

مردم دورش جمع شده بودند و هياهو مي كردند و هول مي زدند و بيش تر مي خواستند . توي بساطش همه چيز بود !

غرور ، حرص ، دروغ ، خيانت ، جاه طلبي و غيره . هر كس چيزي مي خريد و در ازايش چيزي مي داد ! عده اي تكه اي از قلبشان را مي دادند ! بعضي پاره اي از روحشان را ! بعضي ها ايمانشان را مي دادند و بعضي ها آزادگي شان را !

شيطان مي خنديد !!!!!!

 

پی نوشت ۱. خودمونیما ، شیطان چقدر شیطونه !    ;)

پی نوشت ۲ . فکر کنم تنها کاسبی که کم فروشی نمی کنه شیطان باشه !

پی نوشت ۳ . مسئولیت اشتباهاتمون رو خودمون به عهده بگیریم ... شیطان با هیچ کس داد و ستد زوری نمی کنه ، اگه خودش خریدار نباشه !

پی نوشت ۴ : هنوزم بوی ناصر ، بوی شرجی ........

داره یک سال می شه ........ ۲ آذر پارسال رو همه ی دوستداران ناصر به یاد دارن ........ چه تلخ بود خدای من ، چه تلخ ................ چه آیه الکرسی ها ، چه امّن یجیب ها خوندیم ...... چه اشک ها ریخته شد و چه التماس ها کردیم به درگاهت ... ولی مشیّت تو پروردگار من بر نماندن او بود ، که او این دنیایی نبود ...... هنوز هم فاطمه بنت نبی رو با عشق به آل نبی برامون می خونه ... هنوز هم فریاد می زنه ماها رو دوست داره ... هنوز هم ........................................ یه حالی داشتم که نگو ، یه حالی دارم که نپرس

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

این اطلاعیه رو آقای شریفیان زدند که عیناً اینجا کپی می کنم :

 

اطلاعیه

ــــــــــــــــــــــــــ

بنا به پیشنهاد چند تن از دوستان ، و پس از مشورت قرار شد مانند دو مورد قبل ، گردهم آیی کوچک و دوستانه ای داشته باشیم . بعلت متغیر بودن هوا محل ملاقات تغییر کرد . 

محل ملاقات وبلاگ نویسان و سایر دوستان در روز جمعه 9/9/1386 ساعت 10صبح تا ۴ بعد از ظهر :

خیابان ولی عصر . بالاتر ازمیدان ونک . خیابان شهید خدامی . لابی هتل هما 

از دوستان تقاضا می شود برای هماهنگی بیشتر حتما تا سه شنبه مورخ ۶/۹/۸۶ با کامنت ، یا پیام در مسنجر و یا تماس تلفنی علاقمندی خود را به حضور در ملاقات اعلام فرمایند . 

ان شاالله ...

 

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

بعد از پی نوشت : خوشحالم از بعضی واگذاری ها ... دنیا را به کام دوستان دیدن زیباست ... تا باد چنین بادا ... شکرلله

بعد از بعد از پی نوشت : این هم آدرس کابینه ی وبلاگستان :

www.kabine.persianblog.ir

راستی :

منظورم از واگذاری ، واگذاری های کابینه نبودااا ... سوء برداشت نشه لطفاً ...

 

+نوشته شده در جمعه 2 آذر1386ساعت13:0 نرگسی |