
چشمههای خروشان تو را میشناسند
موجهای پريشان تو را میشناسند
پرسش تشنگی را تو آبی ، جوابی
ريگهای بيابان تو را میشناسند
نام تو رخصت رويش است و طراوت
زين سبب برگ و باران تو را میشناسند
كاش من هم عبور تو را ديده بودم
کوچههای خراسان تو را میشناسند

میلاد شمس الشّموس ، باب الحوائج ، حضرت ثامن الحجج ،علیّ بن موسی الرّضا (ع) بر همه ی عاشقان و شیفتگان آن امام همام مبارک باد
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ، بلکه نبودن کسی است که الفبای دوست داشتن را برایش هجّی کنی ، و او از تو رسم محبت بیاموزد
عمیق ترین درد ، یخ بستن وجود آدم ها و بستن چشم هاست
عمیق ترین درد ، ناتمام ماندن قشنگ ترین داستان هاست
عمیق ترین درد ، سوزش دشنه ای ست که آرام در پهلو می نشیند ، و تا مغز استخوانت تیر می کشد
عمیق ترین درد ، دل خوش کردن قناری به جفت پلاستیکی خویش است ، در قفسی تنگ
عمیق ترین درد ، حقیقی پنداشتن خواب هاست
عمیق ترین درد ، دردی ست که التیامش مردن است
عمیق ترین درد ، همیشه درد باقی می ماند . . .

از سپیدارهای کنار راه که با باد می رقصیدند گفتیم ...
از کاج های کوچک خشک شده کنار نارون پیر ، از اردیبهشت عشق و از سهراب
از سهراب که گفتم ، گفتی می خواهی دلم را بشکنی و به گریه ام بیندازی ؟!
گفتم به خدا نه
گفتی در این صبح قشنگ نمی توانی از زخم ها نگویی بابایی من ؟
از غزل بگو ... نکند از یاد برده ای آن همه قول و غزل را ؟!
گفتم این خورشید عالم تاب خیلی خوب می داند که عشق با کوله باری از غزل به خانه ی دل من می آید
گفتی تو ماه را دوست نداری بابایی ؟!
گفتم خیلی دوستش دارم
گفتی از ماه آسمان دلت بگو
گفتم برای اینکه از ماه تمام دلم بگویم بگذار دمی و درنگی ببینمت
پرده ی توری را کناری زد و من دیدمش
همان ماه من بود که می خندید
خندیدم و قلم برداشتم و به یادگار بر روی ستون سنگی نوشتم :
موسم اندوه که می رسد ، ماه را نگاه کنید
و همان جا نشستم و یک دل سیر دیدمش
دیدمش ...
دیدم ...

اگه می خواین به بابایی گوش کنین ، اینجا کلیک کنین
دیوانه ای به تازگی از بند جسته است
این مژده را به حلقه ی طفلان که می برد ؟
ــــــــــــــــــــــ
پی نوشت یکم : هیچ چیز به هیچ چیز ربط ندارد
پی نوشت دوم : هر چیز به همه چیز ربط دارد
نقطه سر خط ...


ــــــــــــــــــــــ
ــ برای تو :
امروز به اشتباه بزرگی که می گفتی ، پی بردم ... و این همه را تنها مدیون توام
وقتی خیلی کوچک بودم ، اولین خانواده ای که در محلمان تلفن خرید ما بودیم . هنوز جعبه ی قدیمی و گوشی سیاه و براق تلفن که به دیوار وصل شده بود ، به خوبی در خاطرم مانده .
قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمی رسید ، ولی هر وقت مادرم تلفنی حرف می زد ، می ایستادم و گوش می کردم و لذت می بردم . بعد از مدتی کشف کردم که موجود عجیبی در این جعبه ی جادویی زندگی می کند که همه چیز را می داند . اسم این موجود "اطلاعات لطفاً" بود و به همه ی سؤال ها پاسخ می داد . ساعت درست را می دانست و شماره تلفن هر کسی را به سرعت پیدا می کرد .
بار اولی که با این موجود ارتباط برقرار کردم ، روزی بود که مادرم به دیدن همسایه مان رفته بود . رفته بودم در زیرزمین و با وسایل نجاری پدرم بازی می کردم ، که با چکش کوبیدم روی انگشتم . دستم خیلی درد گرفته بود ولی انگار گریه کردن فایده ای نداشت ، چون کسی در خانه نبود که دلداری ام بدهد . انگشتم را در دهانم کرده بودم و همین طور می مکیدمش و دور خانه راه می رفتم . تا این که به راه پلّه رسیدم و چشمم به تلفن افتاد ! فوری رفتم یک چهارپایه آوردم و رفتم رویش ایستادم . گوشی تلفن را برداشتم و در دهنی تلفن که روی جعبه ی بالای سرم بود گفتم : اطلاعات لطفاً
صدای وصل شدن آمد و بعد صدایی واضح و آرام در گوشم گفت : اطلاعات
ــ انگشتم درد گرفته
( حالا که یکی بود حرف هایم را بشنود ، اشک هایم سرازیر شد . )
پرسید : مامانت خونه نیست ؟
گفتم که هیچ کس خونه نیست
پرسید : خونریزی داری ؟
جواب دادم : نه ، با چکش کوبیدم روی انگشتم و حالا خیلی درد دارم
پرسید : دستت به جا یخی می رسه ؟
گفتم که می تونم درش رو باز کنم
صدا گفت : برو یک تکه یخ بردار و روی انگشتت نگه دار
یک روز دیگر به " اطلاعات لطفاً " زنگ زدم . صدایی که دیگر برایم غریبه نبود گفت : اطلاعات
پرسیدم : تعمیر رو چطور می نویسن ؟
و او جوابم را داد .
بعد از آن برای همه ی سؤال هایم با " اطلاعات لطفاً " تماس می گرفتم . سؤال های جغرافی را از او می پرسیدم . او بود که به من گفت آمازون کجاست . سؤال های ریاضی و علومم را بلد بود جواب بدهد . او به من گفت که باید به قناری ام که تازه از پارک گرفته بودم ، دانه بدهم .
روزی که قناری ام مرد ، با " اطلاعات لطفاً " تماس گرفتم و داستان غم انگیز را برایش تعریف کردم . او در سکوت به من گوش کرد و بعد حرف هایی را زد که عموماً بزرگترها برای دلداری از بچه ها می گویند ، ولی من راضی نشدم .
پرسیدم : چرا پرنده های زیبا که خیلی هم قشنگ آواز می خونن و خونه ها رو پر از شادی می کنن عاقبتشون اینه که به یه مشت پر گوشه ی قفس تبدیل بشن ؟
فکر می کنم عمق درد و احساس مرا فهمید ، چون که گفت :
عزیزم ، همیشه به خاطر داشته باش که دنیای دیگه ای هم هست که می شه در اون آواز خوند .
حس کردم که حالم بهتر شد .
وقتی که نه ساله شدم از آن شهر کوچک رفتیم . دلم خیلی برای دوستم تنگ می شد . " اطلاعات لطفاً " متعلق به آن جعبه ی چوبی قدیمی بر روی دیوار بود ، و من حتی به فکرم هم نمی رسید که تلفن زیبای خانه ی جدیدمان را امتحان کنم .
وقتی بزرگتر و بزرگتر می شدم ، خاطرات بچگی را همیشه دوره می کردم . در لحظاتی از عمرم که با شک و دو دلی و هراس درگیر می شدم ، یادم می آمد که آن وقت ها چقدر احساس امنیت می کردم . احساس می کردم که " اطلاعات لطفاً " چقدر مهربان و صبور بود که وقت و نیرویش را صرف یک پسر بچه می کرد .
سال ها بعد ، وقتی شهرم را برای رفتن به دانشگاه ترک می کردم ، هواپیمای ما در وسط راه ، جایی نزدیک به شهر کوچک سابق من توقف کرد . ناخودآگاه تلفن را برداشتم و به شهر کوچکم زنگ زدم : اطلاعات لطفاً
صدای واضح و آرامی که به خوبی می شناختمش ، پاسخ داد : اطلاعات
ناخودآگاه گفتم : می شه بگید تعمیر رو چه جوری می نویسن ؟
سکوتی طولانی حاکم شد و بعد صدای آرامش را شنیدم که می گفت : فکر می کنم تا حالا انگشتت خوب شده
خندیدم و گفتم : پس خودت هستی . می دونی اون روزا چقدر برام مهم بودی ؟
گفت : تو هم می دونی تماس هات چقدر برام مهم بود ؟ هیچ وقت بچه ای نداشتم ، و همیشه منتظر تماس هات بودم
به او گفتم که در این مدت چقدر به فکرش بودم و پرسیدم آیا می توانم هر بار که به اینجا می آیم با او تماس بگیرم
گفت : لطفاً این کار رو بکن . بگو می خوای با ماری صحبت کنی
سه ماه بعد من دوباره آنجا بودم . یک صدای ناآشنا پاسخ داد : اطلاعات
گفتم که می خواهم با ماری صحبت کنم
پرسید : دوستش هستید ؟
گفتم : بله ، یک دوست بسیار قدیمی
گفت : متأسفم ، ماری مدتی نیمه وقت کار می کرد ، چون سخت بیمار بود و متأسفانه یک ماه پیش درگذشت .
قبل از این که بتوانم حرفی بزنم گفت :
صبر کنید ، ماری برای شما پیغامی گذاشته . یادداشتش کرد که اگر شما زنگ زدید براتون بخونم . بگذارید بخونمش
صدای خش خش کاغذی آمد و بعد صدای ناآشنا خواند :
به او بگو که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند ..... خودش منظورم را می فهمد .
تشکر کردم و قطع کردم و . . .

خمار آلوده ی یوسف ، به پیراهن نمی سازد
ز پیش چشم من بردار این مینای خالی را
. . .

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
نه ... نخواه که بگویم
من نیز مثل آن یار لحظه های تنهایی
مثل همیشه
حرف آخرم و آخر حرفم را با بغض می خورم .....................
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
:)
بنده خدایی رو که به نام نرگسی وبلاگ زده بود یادتونه ؟
جالبه که گاهاً از آدرس ایمیل من در وبلاگ و کامنت هاش استفاده می کنه
یه کوچولو فکر کنید ... خیلی جالبه ... نه ؟
راستی ایمیل من اینه :

در بحر فتاده ام چو ماهی
تا یار مرا به شست گیرد
...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
گفتی بخوان ، خواندم ، اگر چه گوش نسپردی
حالا که لالم خواستی ، پس خود بخوان ای دوست
*****
الف . حالا در این بی کجایی پر شتاب با که حرف بزنم ؟ برای که بگویم بی تابی نماندن و رفتنم را ؟
کسی نیست ، با خودم حرف می زنم ................
**
ب . کی پاک کن داره ؟ از این پاک کنای معمولی نمی خواما ... از اونا می خوام که می شه باهاش
خط خطی های زشت دنیا رو پاک کرد . بیزارم از این همه رنگ خاکستری ................
**
ج . زخمه بزن به تار جان . . . زخم نزن که خسته ام ................
**
د .


موبیوس ، عجیبترین حلقه ی دنیا
این حلقه از به هم چسبوندن دو انتهای یه نوار ــ به طوری که یه چرخش ۱۸۰ درجه به نوار داده باشیم ــ به دست میاد . این چرخش باعث می شه حلقه ی ما بر خلاف هر حلقه ی ساده ای که دو سطح داره ، یک سطح پیدا کنه ، ولی مسیر دو برابر می شه . اگه دقت کنیم می بینیم که در حلقه ی موبیوس ، درون به بیرون و بیرون به درون راه داره و هدایت می شه . در واقع حلقه ی موبیوس یک مرز بیشتر نداره ، و همون طور که گفتم بر خلاف همه ی رویه ها و سطح ها که پشت و رو دارن ، یک رو بیشتر نداره . اگه یه طرف رو روی نوار فرض کنیم و روی اون حرکت کنیم ، بعد از یه دور سر از سطح پشتی در میاریم و بالعکس . جالبه ... نه ؟

البته این نوار (موبیوس ) خواص حیرت آور و جالب زیادی داره . کافیه یه تیکه کاغذ بردارید و یه حلقه ی موبیوس درست کنید و ببینید چقدر ذهن کنجکاوتون رو به بازی می گیره . برای امتحان میتونید نوار موبیوس رو رنگ کنید . میبینید که بدون برداشتن قلم ، همه جای حلقه رو ـ بر خلاف یه صفحه ی معمولی ــ میشه با یه رنگ ، رنگآمیزی کرد .
اگه موبیوس رو خوب درک کنیم ، متوجه می شیم که ارتباط ما و جهان هم یه ارتباط موبیوسیه ، نه دایره وار ... خواب و بیداری ... خود و دیگری ... درون و بیرون ... جزء و کل ... خوب و بد ... در واقع مرزی بین اینها نمی شه قائل شد .
اگه از این زاویه نگاه کنیم آدم ها بر دو دسته اند :
دسته ی اول اونهایی هستن که مثل یه صفحه ی کاغذ پشت و رو دارن ، درون و بیرون دارن و همه ی وجودشون در ظاهری که قابل رؤیته خلاصه نمی شه . گاهی می شه به دنیای درون این افراد راه پیدا کرد ، گاهی هم نمی شه .
دسته ی دوم افرادی هستن که موبیوسی اند . این دسته ، ظاهر و باطنشون یکیه . مثل خونه های قدیمی اندرونی و بیرونی ندارن . از ظاهرشون می شه پی به باطنشون برد و خلاصه یه رو بیشتر ندارن .
حالا فکرشو بکنید ، آیا یه موبیوسی و یه غیر موبیوسی می تونن با هم کنار بیان و زبون هم دیگه رو بفهمن ؟

پ . ن ۱ :
این پست قبلاً نوشته و ثبت موقت شده ، و هیچ ربطی به فرد یا افراد خاصی نداره
پ . ن ۲ :
تصویر زیبای میانی ، طراحی دوست بزرگوار جناب آقای جواد شریفیان است . از ایشان سپاسگزارم
بچه که بودم دلبستگیام یه جور بودن ، بزرگ تر که شدم یه جور دیگه شدن ... و البته هم اون وقتا و هم حالا که عمری رو پشت سر گذاشتم ، بهونه های کوچولوی قشنگی داشتم و دارم که وقت و بی وقت شریک لحظه هام می شن .
اون روزا عزیزترین چیزی که داشتم دوچرخه ی قرمز خوش رنگم بود با یه سبد سفید ، که معمولاً همه چی توش پیدا می شد ... از عروسک بگیر ، تا تیر کمون و طناب و ظرفای کوچولو و یه کتاب .
اون وقتا بهترین سوغاتی یا هدیه برام خودنویس دو ریالی و مداد رنگی و کتاب رسم الخط و انواع و اقسام روبان و گل سر بود .
مقدس ترین چیز برام چادر نماز گل گلیم بود و اونیفورم بابا و دستای مامان .
بچه که بودم همیشه دست و پام زخمی بود ، ولی زخمام خیلی زود خوب می شد . اون قدر زود که فراموش می کردم زخمی شدم .
هیجان انگیزترین سرگرمی ام ، گرفتن پروانه و ملخ و قورباغه بود و هیجان انگیزتر از گرفتنشون ، رها کردنشون تو کلاس درس بود . فکر نکنید شاگرد تنبل بودما ، نه . اتفاقا همیشه نفر اول کلاس بودم و خیلی ساکت . به همین خاطر شیطنتام گردن هم کلاسی های پسر می افتاد ، و چون فکر نمی کردم کار بدی دارم انجام می دم طبعاً از وجدان درد هم خبری نبود !
کم کم ، اون روزای خوب و ساده و بی آلایش گذشت .
حالا دیگه دلخوشیا فرق کرده ... آدما هم فرق کردن ، همون طور که من ... حالا دیگه اگه زخمی ایجاد بشه ، گاهی خیلی دیر خوب می شه و دردش امان آدم رو می بره .
هنوزم بعضی از اون بهونه های کوچولوی اون سال ها رو دارم ... یه تیر کمون ، یه حلقه نوار رنگی دوچرخه ، یه عروسک بی مو ، یه بقچه کوچولو لباس عروسک ، چند تا تیله رنگی ، چند تا گوش ماهی ، چند تا خودنویس و مداد عطری و چند برگ نقاشی ...
همه رو گذاشتم کنار بهونه های قشنگی که الان دارم :
یه عکس دسته جمعی خونوادگی ... چند تا مهر کربلا ... دو تا نوار کاست ... یه تسبیح چوبی ... اولین جانمازم ... اولین دفتر مشق بچه هام ... اولین نقاشی هاشون و ........................
دلخوشی ها کم نیست
اما
غصه ها هم کم نیست
کاش می شد خاطره ها رو هم تو یه جعبه جمع کرد و وقت دلتنگی نگاهشون کرد و لمسشون کرد و بوییدشون .
کاش عمر دلخوشی ها بیش از اینها بود .
کاش آدما اینقدر کم فروشی نمی کردند .
می دونیم که می شه با یه لبخند ... با یه سلام ... با یه sms ... با یه تلفن دلی رو شاد کرد ، ولی همین رو هم از همدیگه دریغ می کنیم .
چرا ؟
...

سحرم ، میوه ی دلم تولدت مبارک
* * *
دوستان بزرگوارم
می خوام وبلاگی رو بهتون معرفی کنم ... این وبلاگ توسط فردی درست شده که متأسفانه علیرغم کبر سن ، از سلامتی روحی و روانی برخوردار نیست و هیچگونه کنترلی روی رفتارش نداره ، و این بی تعادلی رو به شکلای مختلف نشون داده ... من و چند تن از دوستان عزیزم مدتی ست مورد لطف و عنایت این فرد قرار داریم . در مورد این حقیر همین بس که با سوء استفاده از عنوان نرگسی اقدام به ایجاد وبلاگ کرده و به نام و آدرس من کامنت می گذاره و با آی دی ساختگی به برخی از دوستان پیام می ده ... جالب تر این که به نام من در وبلاگ خودش کامنت های توهین آمیز می گذاره ، و برای بی حرمتی به حقیر ، به اونها استناد می کنه !
من از شما عزیزان خواهش می کنم اگر کسی با آی دی nargesi با هر پسوند یا پیشوندی به شما پیام داد یا فایلی فرستاد ، نپذیرید ... در مورد کامنت هم فکر می کنم نیاز به توضیح نیست ، چرا که خوشبختانه دوستان نازنینم با سبک و سیاق نوشتاری من آشنا هستند .
و اما پیشاپیش از توهین ها و گستاخی هایی که از این فرد در این وبلاگ کذایی سر زده ، شدیداً عذر خواهی می کنم .
فکر می کنم گاهی برای رفع خستگی و کمی خندیدن بد نباشه سری به این وبلاگ بزنید ( البته اگه با دیدن این نوشته حذفش نکنه ) . برای دیدن شاهکار این بنده ی خدا روی لینک زیر کلیک کنید :

الهی
انّی لا احبّ الافلین
. . .

شنبه :
اول تا فراموش نکردم یه چیزی رو بگم . به من خرده نگیرید که چرا دوباره ( شایدم پنج باره ) قالب وبلاگ رو عوض کردم . هیچ کدوم این قالبا راضیم نمی کنه . پس لاجرم ( la jeram ) تا به قالبی که می خوام دست پیدا نکنم ، باید این بی ثباتی رو تحمل کنید .
امروز لطف خدا شامل حال من و بچه ها شد . کمی کسالت و اندکی بیخوابی دست به دست هم دادن ، تا تصمیم بگیرم بمونم خونه و استراحت کنم (مثلاً ) ! هر بچه ای دوست داره ظهر که از مدرسه میاد غذای گرم انتظارشو بکشه ... مثل اون وقتای خودم . ولی فرزندان مادران شاغل معمولا از این موهبت محرومند . بیخود نبود که رویا صبح یه هو از فرط هیجان فریاد کشید : آخ جووووووووون ، مامان امروز مریضه !!! حالا ظهر که بیام مامانی خونه ست و ناهارم آماده ست .
. . .
این روزا چیزهای جدیدی دارم تجربه می کنم
چیزهایی نه چندان زیبا و دلخواه !
...
...
به این ترتیب شازده کوچولو روباه را اهلی کرد .
لحظه ی جدایی که نزدیک شد ، روباه گفت : آخ ! نمی توانم جلوی اشک هایم را بگیرم .
شازده کوچولو گفت : تفصیر خودت است . من که بدت را نمی خواستم . خودت خواستی اهلیت کنم .
روباه گفت : همینطور است .
شازده کوچولو گفت : آخر اشکت دارد سرازیر می شود !
روباه گفت : همینطور است .
شازده کوچولو گفت : پس این ماجرا فایده ای به حال تو نداشته .
روباه گفت : چرا ، برای خاطر رنگ گندم .
بعد گفت : برو یک بار دیگر گل ها را ببین تا بفهمی که گل تو ، تو عالم تک است . برگشتنا با هم وداع می کنیم و من به عنوان هدیه رازی را به تو می گویم .
شازده کوچولو بار دیگر به تماشای گل ها رفت و به آنها گفت : شما سر سوزنی به گل من نمی مانید و هنوز هیچی نیستید . نه کسی شما را اهلی کرده ، نه شما کسی را . درست همان جوری هستید که روباه من بود . روباهی بود مثل صد هزار تا روباه دیگر . او را دوست خود کردم و حالا تو همه ی عالم تک است .
گل ها حسابی از رو رفتند .
شازده کوچولو دوباره در آمد که : خوشگلید ، اما تو خالی هستید . برایتان نمی شود مُرد . گفت و گو ندارد که گل مرا هم فلان رهگذر ، گلی می بیند مثل شما . اما او به تنهایی از همه ی شما سر است ، چون فقط اوست که آبش داده ام . چون فقط اوست که با تجیر برایش حفاظ درست کرده ام . چون فقط اوست که حشراتش را کشته ام ( جز دو سه تایی که می بایست پروانه شوند ) . چون فقط اوست که پای گله گزاری ها یا خودنمایی ها و حتی گاهی پای بُغ کردن و هیچی نگفتن هاش نشسته ام . چون او گل من است .
و برگشت پیش روباه .
گفت : خدا نگهدار !
روباه گفت : خدا نگهدار ! ... و اما رازی که گفتم خیلی ساده است :
جز با چشم دل ، هیچی را چنان که باید نمی شود دید . نهاد و گوهر را چشم سر نمی بیند .
شازده کوچولو برای آن که یادش بماند ، تکرار کرد : ... نهاد و گوهر را چشم سر نمی بیند .
ـــ ارزش گل تو به قدر عمری ست که به پاش صرف کرده ای .
شازده کوچولو برای آن که یادش بماند ، تکرار کرد : ... به قدر عمری ست که به پاش صرف کرده ام .
ـــ آدم ها این حقیقت را فراموش کرده اند ، اما تو نباید فراموشش کنی . تو تا زنده هستی نسبت به آنی که اهلی کرده ای ، مسئولی . تو مسئول گلتی ...
شازده کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد : ... من مسئول گلمم ..................

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
جمعه ای ................ :
تو این اول صبحی ، دلم چهل و سه تا غروب می خواد ... چهل و سه تا غروب
می شه که بشه ؟!!!
خسته ام از آرزوها ، آرزوهاي شعاري
شوق پرواز مجازي ، بال هاي استعاري
لحظه هاي كاغذي را روز و شب تكرار كردن
خاطرات بايگاني ، زندگي هاي اداري
آفتاب زرد و غمگين ، پله هاي رو به پايين
سقف هاي سرد و سنگين ، آسمان هاي اجاري
عصر جدول هاي خالي ، پارك هاي اين حوالي
پرسه هاي بي خيالي ، نيمكت هاي خماري
رونوشت روزها را روي هم سنجاق كردم:
شنبه هاي بي پناهي ، جمعه هاي بي قراري
عاقبت پرونده ام را ، با غبار آرزوها
خاك خواهد بست روزي ، باد خواهد برد باري
روي ميز خالي من ، صفحه ی باز حوادث
در ستون تسليت ها ، نامي از ما يادگاري
" قیصر امین پور "
پ . ن ۱ :
چه خوب حال و هوای گاه گاه ما را ترسیم کردی و رفتی
پ . ن ۲ :
مدتی در این فکر بودم که وبلاگی در خصوص ریکی ، یوگا ، مدیتیشن و ... ایجاد کنم . به لطف خدا شروع کردم ، تا چه قبول افتد و چه در نظر آید
می تونید روی اسم وبلاگ کلیک کنید :
پس از تو ، شعر تو را عاشقانه ميخوانم
چقدر مثل خودت شعرهاي تو خوب بود
***
درد ، حرف نیست
درد ، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم ؟

خبر تلخ بود و سرد
دکتر قیصر امین پور هم از میان ما رفت
و چه زود
هزار درد و دریغ
داغ ها نمی گذارند این دل از جوش و خروش بیفتد
. . .
این ضایعه ی اسف بار را به جامعه ی ادبی و همه ی ادب دوستان تسلیت عرض می کنم
* * *
دلخوش گرمای کسی نیستم
خیلی وقته دلم از دنیا سیره .................
عشق را اندر دو عالم هیچ پذرفتار نیست
چون گذشتی از دو عالم ، هیچ کس را بار نیست
هر دو عالم چیست ؟ رو نعلین بیرون کن ز پای
تا رسی آنجا که آنجا نام و نور و نار نیست
چون رسی آنجا نه تو مانی و نه غیر تو هم
پس چه ماند هیچ ، کانجا هیچ غیر یار نیست
چون نمانی تو ، تو مانی جمله و این فهم را
در خیال آفرینش هیچ استظهار نیست
چون رسیدی تو به تو ، هم هیچ باشی ، هم همه
چه همه ، چه هیچ ، چون اینجا سخن بر کار نیست
آن چه می جویی تویی و آن چه می خواهی تویی
پس ز تو تا آن چه گم کردی ره بسیار نیست
کلّ کل ، چون جان تو آمد اگر در هر دو کون
هیچ کس را هست صاعی ، جز تو را دربار نیست
چون به جان فانی شدی ، آسان به جانان ره بری
زان که از جان تا به جانان تو ره دشوار نیست
جان چو در جانان فرو شد ، جمله جانان ماند و بس
خود به جز جانان کسی را هیچ استقرار نیست
جمله اینجا روی در دیوار جان خواهند داد
گر علاجی هست دیگر جز سر و دیوار نیست
گر گمان خلق ازین بیش است ، سودایی ست بس
ور خیال غیر در راه است ، جز پندار نیست
هر که آمد هیچ آمد ، هر که شد هم هیچ شد
هم از این و هم از آن در هر دو کون آثار نیست
هیچ چون جوید همه یا هیچ چون آید همه ؟
چون همه باشد همه ، پس هیچ را مقدار نیست
راه وصلش چون روم ، چون نیست منزلگه پدید ؟!
حلقه بر در چون زنم ، چون در درون دیّار نیست ؟!
هست گنجی از دو عالم ، مانده پنهان تا ابد
جای او جز کنج خلوتخانه ی اسرار نیست
در زمین و آسمان این گنج کی یابی تو باز
زان که آن جز در درون مرد معنی دار نیست
در درون مرد پنهان وی ، عجب مردان مرد
جمله کور از وی که آنجا دیده و دیدار نیست
تا تو بر جایی طلسم گنج بر جای است نیز
چون تو گم گشتی ، کسی از گنج برخوردار نیست
گر تو باشی گنج نی و گر نباشی گنج هست
بشنو این ، مشنو که این اقرار با انکار نیست
تا دل عطار بیخود شد ، در این مستی فتاد
بیخودی آمد ز خود ، او نیست شد عطار نیست
***
می خوام مدتی رو این غزل مراقبه کنم . . .
پ . ن :
صفحه ی یاهو ۳۶۰ دوست عزیزی رو که باز کردم ، جمله ی بالای صفحه اش دلم رو لرزوند :
در دستور زبان عرفان ، فعل " بودن " این گونه صرف می شود :
من نیستم
تو نیستی
او هست
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
و تو حیّ لا یموتی
***
در انتظار دوشنبه ای با هزار شاید :
خدایا شکرت ... شکر که همه چیز گذراست ... شکر که این نیز بگذرد
در غیر این صورت بعضی غصه ها و دردهای طاقت فرسا کمر آدم رو خم می کرد
خدا جونم شکرت ..........................
***
پ . ن :
از دوستانی که لوگوی وبلاگشون تا امروز ، زینت بخش این صفحه بوده ، صمیمانه عذر خواهی می کنم . متأسفانه به دلیل به هم ریختن قالب جدید و بارگذاری کند صفحه ، بر خلاف میل باطنی ام مجبور شدم اونها رو حذف کنم .
خوشبختانه وبلاگ های مورد اشاره ، لینکشون از قبل در لیست دوستان بوده و همچنان با قلب و وبلاگ این حقیر پیوندی ناگسستنی داشته و خواهند داشت .
:)
گر شود از دیده نهان ماه من
دود برآرد ز جهان آه من
از نگه من به تمنای خویش
آه گر افتد به گمان ماه من
آن که به پندست مرا سود خواه
از همه بیش است زیان خواه من
از تو به جان آمدم اندیشه کن
جان من از ناله ی جانکاه من
بندگی ات جان من بینواست
جان من از من مستان شاه من
باش به هوش ای دل غافل که چرخ
در ره او کنده نهان چاه من
محتشم افسرده رهی داشتم
نیک زد آن سرو روان راه من
تو به دير و مو به دير ، كه وست ميونه
مر خدا طاقت بده ، دل هر دومونه
تو ز كه بيو بلم مو ز بر افتو
هر دومون سوده دليم ، سير بخوريم آو
كاشكي كه مو بيدم مرغ من هوشت
ور چيدم خيرده برنج زير نعل كوشت
كاشكي مو كوگي بيدم ، تو چي چشمه سارون
كاشكي تو گلي بيدي ، مو اور بهارون
شو دراز و مه بلند ، دلم نيگره جا
هركي من جامون نشست ، دلش چي دلم با
چه به اي دلم كنم ، خيلي دردمنده
چي كنار سر ره ، پر كدس نه منده


