ربّ الشرح لی صدری و یسّرلی امری واحلل عقدة من لسانی یفقهوا قولی
دوست من دیدنش آسان نبود
پنجره اش رو به خیابان نبود
دوست من منظره ی بسته اش
طارمی پر گل ایوان نبود
دامنه ای داشت پر از آبشار
منتظر رحمت باران نبود
دوست من با دل طوفانی اش
جز پی آرامش طوفان نبود
دوست من نکته ی آغازهاست
دوست من نقطه ی پایان نبود
"محمد علی بهمنی"
پانویس :
جز در شرایطی خاص ، واگویه نویسی را دوست ندارم
ولی مدّتی ست قفلی سنگین به زبان دارم ... آزارم می دهد ، اما چه کنم !
لذا ، هر از گاهی کلامی از بزرگان عاریه می گیرم
و بر صفحه ی دل می نگارم ... تا این خانه بی صدا نماند
برای تو که دوستی ... و سکوت غریبم را خوش نمی داری .........

فقط نگاه می کنم . . .
. . .
دلم گرفته ای دوست
به عزّتت قسم خیلی غریبم ..............................................
جمله ی اجزای خاک
هست چو ما عشقناک
لیک تو ای روح پاک
نادره تر عاشقی

سه شنبه ای مصادف با ششمین روز از مهمانی دوست :
عاشقان را آتشی وانگه چه پنهان آتشی
وز برای امتحان بر نقد مردان آتشی
داغ سلطان می نهند اندر دل مردان عشق
تخت سلطان در میان و گرد سلطان آتشی
آفتابش تافته در روزن هر عاشقی
ما پریشان ، ذرّه وار ، اندر پریشان آتشی
الصّلا ای عاشقان ! کاین عشق خوانی گسترید
بهر آتش خوارگانش بر سر خوان آتشی
عکس این آتش بزد بر آینه ی گردون و شد
هر طرف از اختران بر چرخ گردان آتشی
" مولوی "
دستی ست
بالای دست شب
دست سپید صبح

پا نویس : با فیلتر شکن پست زدن هم عالمی داره ها !!!
:)
لو علم المدبّرون کیف اشتیاقی بهم لماتوا شوقاً
اگر آناني كه از درگاه من روي برتافتهاند ، ميدانستند که چقدر مشتاق ديدنشان هستم ، هر آينه از شدّت شوق جان می سپردند .

ساقی از باده چنان بی خبرم کن نفسی
که ز مستی نشناسم که منم این ، یا تو
. . .
عارف ، شاعری ست که شعر خویش را زندگی می کند
او ممکن است شعری نگوید و این مهم نیست
او ممکن است آوازی نخواند و این مهم نیست
تمام زندگی او شعر و آواز است
همه ی زندگی او به زندگی جویباری در دل کوهستان می ماند . جویباری که می خواند و به دل مرغزار می رود و سرمست جست و جوست ...
سمت و سوی زندگی ات را باید دگرگون کنی
از فکر به احساس
از منطق به عشق
و از قیاس به نغمه ای دلکش و عاشقانه
این کاری ممکن است . شدنی ست ، زیرا نغمه و آواز و ترانه به دل های ما نزدیک تر است ، تا فکر
رابطه ی نغمه و دل ، رابطه ای طبیعی ست
رابطه ی شور عاشقانه و دل ، رابطه ای طبیعی ست
بدیهی ست عشق برای دل ، طبیعی تر از منطق است
منطق را می آموزند ، اما عشق آمدنی ست نه آموختنی
عاشقی نه به کسب است و اختیار
عشق سرشت و سرنوشت ماست
منطق ، اختراع اجتماع است
عشق موهبتی الهی ست
عشق والاست
هیچ چیز هم سنگ عشق نیست
عشق صدرنشین هستی ست
عشق هسته ی مرکزی تمامی ادیان ، تمامی شعرها و عرفان و عارفان است
اگر حکم عشق اجرا شود ، همه ی احکام اجرا شده است
عشق روح تمامی احکام است
جسم بی روح ، مرده ای بیش نیست
می توانی اعمالت را تزیین کنی
می توانی صورتشان را بزک دوزک کنی و خلق خدا را بفریبی
اما نمی توانی خود را بفریبی
حکم عشق ضرورتاً با احکام اجتماع منطبق نیست
چنین ضرورتی در کار نیست
عاشقان زندگی پر مخاطره ای دارند . زیرا آنان با همه چیز خود در راه آن نادیده ی ناشناخته ریسک می کنند
آنان دست به قماری عاشقانه می زنند
قماری که به نگاهشان ژرفا ، به دلشان خلوص و صفا ، و به وجودشان شفافیت می بخشد
...
مسیحا برزگر

اللّهم ربّ شهرٍ رمضان الّذی انزلت فیه القران وافترضت علی عبادک فیه الصّیام صلّ علی محمّدٍ و ال محمّد وارزقنی حج بیتک الحرام فی عامی هذا و فی کلّ عام واغفرلی تلک الذّنوب العظام فانّه لا یغفرها غیرک یا رحمن یا علاّم
خدایا ! ای پروردگار ماه رمضان که نازل کردی در آن قرآن را ، و واجب کردی بر بندگانت در آن روزه را
درود فرست بر محمّد و آل محمّد ، و روزی فرما حجّ خانه ی محترمت را در این سال و در هر سال ، و بیامرز مرا از آن گناه بزرگی که نیامرزد آن ها را کسی جز تو ... ای بخشاینده ! ... ای بسیار دانا !
ماه رمضان شد ، می و میخانه بر افتاد
عشق و طرب و باده به وقت سحر افتاد
افطار به می کرد برم پیر خرابات
گفتم که تو را روزه به برگ و ثمر افتاد
با باده وضو گیر ، که در مذهب رندان
بر حضرت حق این عملت بارور افتاد
امام خمینی (ره)
¤ ¤ ¤
بارالها !
قطره های جانمان را با دریای بی کرانه ی الوهیتت بیامیز ... و به ما بیاموز دریا شدن را
باشد که توفیق درک برکات عظیم این ماه ، ماه عزیز نزول قرآن کریم نصیبمان گردد .......... آمین
¤ ¤ ¤
رقصی چنین میانه ی میدانم آرزوست
نقل است منصور حلاج را مسیح وار کشتند . هنگامی که او را پای چوبه ی دار آوردند ، ورد زبانش اناالحق بود . گفتن همین جمله او را تا پای مرگ کشیده بود . در همین زمان ، یکی از تماشاییان فریاد زد :
« تو هنوز الفبای سلوک و عرفان را نمی دانی . چند لحظه ی دیگر زبانت را خواهند برید و به بالای دار خواهی رفت . چرا باز این جمله ی کفرآمیز را تکرار می کنی و توبه نمی کنی ؟ »
حلاج لبخندی زد و گفت :
« چه می گویی ؟ نه تنها زبان من ، بلکه قطره قطره ی خون من نیز اناالحق گو خواهند شد . »
می گویند پیش از آن که او را برای اجرای حکم از زندان بیرون بیاورند ، هنگامی که نگهبان تازیانه ها را یکی پس از دیگری و با شدت بر او فرود می آورد ، او همچنان آرام و خندان بود . گزمه بر شدت ضربه ها افزود . باز توفیری نکرد . گزمه خشمناک و عصبی فریاد زد :
« چرا فریاد نمی کنی لعنتی ؟ فریاد بزن تا از زدنت دست بردارم . تو با آرامش خود مرا شکنجه می کنی . »
حلاج باز لبخندی مهربانانه زد و گفت :
« خسته می شوی و خود به خود از زدن من دست خواهی کشید . فرزندم از این که با آرامش خود تو را شکنجه می کنم ، از خدا مغفرت می طلبم . آیا فریاد من از شکنجه ی تو خواهد کاست ؟ بگو چگونه فریاد بزنم . بگو تا فریاد کنم . »
گزمه به پای حلاج می افتد و بر شانه های او اشک می ریزد و می گوید :
« آیا تو مسیح ثانی هستی ؟ »
حلاج دستی به سر او می کشد . اشک های او را پاک می کند و می گوید :
« نه ، هنوز به مرتبه ی مسیحا نرسیده ام . به همین دلیل به زنده کردن ارواح بسنده کرده ام . »
گزمه می پرسد :
« چگونه ارواح را زنده می کنی ؟ »
او به آرامی می خندد و جواب می دهد :
« با کلمه . کلمه امری قدسی ست . کلمه از آسمان است . کلمه باران است . زمین جان آدم ها همواره تشنه ی کلمات است . »
...

مالک ملک وجود ، حاکم ردّ و قبول
هر چه کند جور نیست ، گر تو بنالی جفاست
هر که به جور رقیب ، یا به جفای حبیب
عهد فرامش کند ، مدّعی بی وفاست
¤ ¤ ¤
چهارشنبه ای در منزل :
سه روز آماده باش :
مساوی با سه روز کنسل برنامه های شخصی
مساوی با سه روز خارج نشدن از شهر
شرکت در چکینگ جمعه ی تهران هم منتفی شد ...............
:(
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دیروز من دو ساله شدم ................ همین
نرگسی . بلاگفا . کام
پانویس :
کاش دنیا ، دنیای دیگری بود
کاش دنیای بهتری بود ..........................
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
میون این همه دل ، همه جور و همه رنگ
یه دل ساده می خوام ، مث آسمون یه رنگ
یه دل ساده می خوام ، یه دلی که دل باشه
میون این همه دل ، غیر از آب و گل باشه
دل دریا ، دل رود ، دل آبی ، دل آب
دل بی رنگ و ریا ، صاف و ساده ، بی نقاب
یه دل از همه جدا ، مث آینه دیدنی
هنوزم شکستنی ، قصّه هاش شنیدنی
سخته تنهایی راه ، سخته بی هم نفسی
چی می شه یه روز بیاد ، اون که نیست مثل کسی
¤ ¤ ¤
پ . ن : این ترانه رو به خواهش دوستی ، اینجا نوشتم
...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دوشنبه ای متفاوت از همه ی دوشنبه ها :
با تمام خستگی هاش روز جالبی بود برام ... از همه نظر
اگر چه پنج ساعت کامل زیر تابش مستقیم آفتاب بودم و شدیداً آفتاب سوخته شدم ...
مسافر عزیزی هم داشتم که برگشت
شکرا لله
...
هر کو بدید گفتا : لله درّ قائل
...
قناری ، سار ، بلبل پر ... پرستو پر ، کبوتر پر
خزان سوز است باغ دل ، هر آن گل نازنین تر پر
من و حسرت نشینی ها ، من و این سخت جانی ها
تو از دلبستگی ها پر ، تو تا یک آسمان پر پر
تمام زندگی تکرار یک کوچ است ، یک پرواز
تمام زندگی تکرار یک گل ، یک گل پرپر
تو و چون گل شکفتن ها ، تو و تا اوج رفتن ها
من و خار جنون در دل ، من و تیر خطر در پر
تمام سینه سرخان روی بال خویش می بردند
تو را وقتی که زخم یک کبوتر داشتی در پر
چه می خواهی دگر از من ، بگیر و یک جنون بشکن
اگر آیینه آیینه ، اگر دل دل ، اگر پر پر
من از افسانه ی موهوم دل بایست می خواندم
که در اسطوره ی آتش ، سیاوش پر ، سمندر پر
همیشه قسمتم این کنج محنت نیست ، می دانم
به سوی چشم هایت می گشایم روزی آخر پر
" دکتر محمد حسین بهرامیان "
چه روزها سراسیمه دنبال خودم گردیده ام
غافل از این که عمری ست پر کشیده ام .................... پر
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
از ترس بیداری ، با گریه خندیدم
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شنبه ای پر از حادثه های ریز و درشت :
می دونی چیه خدا جون ؟
تازگیا یه جورایی گیج و مبهوتم ... امروز احساس کردم می خوای بهم پیام بدی ... یه پیام خیلی مهم ... آخه سعی کردی به شکلای مختلف برام تکرارش کنی
ولی قربون شکل ماهت برم ، نفهمیدم چی می خوای بگی !!
می شه یه جوری بگی که من بفهمم ؟
با ما مکن بازی ، ای یار دلنواز
تا سرو قباپوش تو را ديده ام امروز
در پيرهن از ذوق نگنجيده ام امروز
من دانم و دل ، غير چه داند که در اين بزم
از طرز نگاه تو چه فهميده ام امروز
تا باد صبا پيچ سر زلف تو وا کرد
بر خود چو سر زلف تو پيچيده ام امروز
هشياري ام افتاد به فرداي قيامت
زان باده که از دست تو نوشيده ام امروز
. . .

پانویس :
و امّا ، در رابطه با لینک زرد رنگ بالا ، امر بر کسی مشتبه نشه ... بنده خواب احدالنّاسی رو ندیدم
[ ما برای خواب اقدام نمی فرماییم ، مگر خوابمان بیاید ... و چنانچه خواب ما را با خویش ببرد ، دنیا را آب ببرد ما را خواب می برد ] ............... ( به سبک هر کی دوست دارید بخونید )
انتخاب این آهنگ ، صرفاً به لحاظ لطافت ترانه و یاد ناصر عزیز هست .............
مرا به باغچه ای فروخت
آن که چشمانش را
کنار پیاله ام
جا نهاد
خون شیشه
به کام الماس ها
حرف کهنه ای ست
او خون نسیم را
کنار باغچه
می ریزد
...
د ل م برای کسی تنگ است . . .
گشودگی بال ها ... فرود زیبا ... خیسی پرها ... و هم بستگی شان .............. مسحورم می کند

در من زندانی ستمگری بود
که به آواز زنجیرش خو نمی کرد
. . .
هزار سال است قاصدک ها دل نمی دهند به کار ...............
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
برای مریم عزیزم و دل زیبایش :
با همه ی بی سر و سامانی ام
باز به دنبال پريشانی ام
طاقت فرسودگی ام هيچ نيست
در پی ويران شدن آنی ام
آمده ام بلکه نگاهم کنی
عاشق آن لحظه ی طوفانی ام
دل خوش گرمای کسی نيستم
آمده ام تا تو بسوزانی ام
آمده ام با عطش سال ها
تا تو کمی عشق بنوشانی ام
ماهی برگشته ز دريا شدم
تا تو بگيری و بميرانی ام
خوب ترين حادثه می دانمت
خوب ترين حادثه می دانی ام ؟
حرف بزن ابر مرا باز کن
دير زمانی ست که بارانی ام
حرف بزن حرف بزن سال هاست
تشنه ی يک صحبت طولانی ام
ها ... به کجا می کشی ام خوب من ؟
ها ... نکشانی به پشيمانی ام
" محمد علی بهمنی "
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
آخرین روز از دومین هفته ی سومین ماه از دومین فصل یک هزار و سیصد و هشتاد و
ششمین سال خورشیدی :
داشتم دلقی و صد عیب مرا می پوشید
خرقه رهن می و مطرب شد و زنّار بماند
در اثر صبر نوبت ظفر آید
شکر خدا امروز ، روز خیلی خوبی بود 
* شفای معجزه آسای خواهر یکی از دوستان
* ترخیص یک عزیز از بیمارستان
* نمونه شدن سازمان ( به برکت وجود پرسنل خدمتگزار و زحمات شبانه روزی شان )
* دیدار سه ساعته با دو دوست خوب ( شهاب عزیز و دوستشون آقا پیام )
* و ...
همه دست به دست هم دادند و لحظات گرانبهایی را برایم به ارمغان آوردند
شکراً لله
خدایا دوستت دارم .......... خیلی دوستت دارم
¤¤¤
ماجرای من و معشوق مرا پایان نیست
آن چه آغاز ندارد ، نپذیرد انجام
چگونه به تو برسم ؟
دل دریایی من برای رسیدن به تو ، چه آسان تبخیر می شود . . .

عبور باید کرد
و هم نورد افق های دور باید شد
و گاه در رگ یک حرف خیمه باید زد
عبور باید کرد
و گاه از سر یک شاخه توت باید خورد
...
" سهراب "
آخر این دل کار دستم می دهد

و من چقدر دلم پر می زد
یک چیزی بگویم
یک حرف ساده ی قشنگ
اما درنگ ندانستن نمی گذاشت
کلمه کم می آوردم . . .
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
کسی در این حوالی با من نفس می کشد
کسی در این حوالی با من نفس می کشد ؟
؟
!
امروزانه :
هنوز
با صدای پای تو راه می روم
و قلبم را
با قلب تو میزان می کنم
اما تو
آن قدر چشمت را باز نکردی
تا نگاهم
زیر تیغ مژگانت جان داد
. . .
باز هم خوردن یک قهوه ی تلخ قجری
بعد یک بغض غلیظ عادت تلخی ست ولی . . .
. . .
یک شنبه : خیس باران شده ام
کیست من گمشده پیدا کند ؟
همرهی ام تا دل دریا کند
من که ز دُردی کشی ام خسته ام
دل به خُم وا نشده بسته ام . . .
همه عمر برندارم سر از این خمار مستی
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
تو نه مثل آفتابی ، که حضور و غیبت افتد
دگران روند و آیند و تو همچنان هستی
باز از باغ ناهشیاری می گذرم
باز به سرم می زند سرکی بکشم به سرمه ی چشمانت ... به تاب گیسوانت ... به سلسبیل کلامت
باز تا مغز استخوانم تیر می کشد ... نفس که می کشم ، کودک قلبم دو بیتی های ناموزون و نامقفا سر می دهد ... انگار همه ی قلب های نا آرام جهان ، یک جا در این دهلیز تنگ جمع شده اند و سمفونی بیقراری می نوازند ... گاه می اندیشم چه تحملی دارد این کوچک خستگی ناپذیر !!! شاید او نیز چون برگ های خزان زده ، با سیلی صورت خود را سرخ نگاه می دارد تا طاس رسوایی اش از بام نیفتد
جوان تر که بودم ، همه چیز رنگ دیگری داشت . تکلیفم با بهانه گیری های گاه و بیگاه دل روشن بود ... یک پیمانه دعا بعد از هر وعده بیقراری آرامش می کرد
اما حالا درد عمیق تر شده و بهانه ها بزرگ تر ... باید دوز آرام بخش را بالا ببرم ... یک تلاوت عاشقانه ... یک گام بلند تا آگاهی ... یک شنای دلپذیر در اقیانوس نیاز تا ساحل ناز ... ثانیه به ثانیه بصیرت ... یک نگاه ژرف و جستجوگر به عمق آسمان ........................................ لمس خدا ، حتی در یک برگ
آه زیبای من !
نامت را که می برم ، غرق نور می شوم ... غرق شعور ... غرق عشق ... مست می شوم ... پرواز می کنم ... می پرم تا بیکران تو
با ذکر نامت آرام می شوم ... آرام ... آرام ... منبسط می شوم ... آغوشم عطر تو را می گیرد
لیلای بی تای من !
ابرهای دوره گرد هم جنون زده و گیسو پریشان تواند ... چگونه من نباشم ؟!!!
من نه فیلسوفم ... نه زاهد ... نه عارف ... نه مرتاض ... نه عابد شب زنده دار ............. بیمار جنون توام ، که گاه از فرط دلتنگی و گاه از شدت اشتیاق تب می کنم ، و آنقدر هذیان می گویم تا در آغوش کبریای تو تبخیر شوم
کاش می شد دلم را برایت بفرستم
بی مثال من !
چقدر با شکوهی ! زیبایی تو ، زبانزد همه ی زبان گنجشک هاست ... همه ی زیبارویان جهان پیش جمالت دست از ترنج نمی شناسند
یگانه ی من !
می دانم از این رگ پر تپش نشسته بر گردن نزدیک تری به من ... تو به من از من نزدیک تری . امّا ، امان از هجوم گاه و بی گاه دلتنگی که بر زخم دلم نمک می پاشد ... دیگر دلم برای خودم تنگ نمی شود ... دلم برای تو تنگ می شود ... نه گاهی ، که همیشه ... هر لحظه ... هر نفس
دلتنگی ها آرامشم را به یغما می برند امّا ... امّا ، تا تو فاصله ای نمانده است ... می دانم . از اول هم فاصله ای نبود . این روح کوچک عاصی من است که گنجایش بزرگی تو را نداشته و فغان از جدایی سر می دهد ........................... ایمان دارم فردا روز دیگریست ... فردا ، من همه تو می شوم ... و تو در من ظهور می کنی
آن قدر تو را در خودم تکرار می کنم ، تا لبریز شوم از تو ... آنقدر در هوای تو نفس می کشم ، تا بازدمم همه جا را از عطر تو آکنده کند
دلارام من !
تا تو نگاهم کنی ، تمام ستاره ها را یکی یکی غبار روبی می کنم ... تمام نرگس ها و نسترن های جهان را با هم پیوند می زنم ، تا شاخه ای نو شکفته از جمالت نصیبم کنی
نگاهم می کنی آیا ؟
تمام آینه ها را با اشک تطهیر می کنم ، تا شاهد یک لبخند تجلّی تو باشم
به احدیّتت سوگند ، از کثرت اندوه خسته ام ... شور می خواهم ... شادی با تو بودن را
به صمدیّتت قسم ، نیازمند ناز نگاه توام ... کی به گوشه ی چشمی می نوازی ام ؟
با تو زخم نیست ... غربت نیست ... خشکسالی نیست ... با تو درد جایی ندارد ... با تو شفا رواج پیدا می کند ... آشنایی نیاز حیاتی می شود ... خاک تفتیده ی کویر نیز بارور شکفتن می گردد ... با تو عشق پادشاه عالمیان است
با تو همه ی میخانه های ملکوت ، عاشقان را با جرعه ای اشتیاق هشیار ابدی می کنند
با تو می توان تا منتهی الیه آفرینش پر کشید
با تو می توان تا بینهایت را به نظاره نشست
با تو می توان خورشید را به خانه آورد
با تو عشق از زندان پستو می رهد و بر مؤذنه ی آسمان قامت می بندد و بانگ ادعونی سرمی دهد
با تو ... با تو می توان تمامی قطرات باران را در دل دریا جستجو کرد
همه ی گنگ های جهان نیز با تو شاعرند ... می دانی ؟
با تو عروج خواهم کرد خوب من ..................... تا وادی عشق ... تا سپیدی جمالت ... تا بلندای جلالت
و من در مسیر تو
کودک ترین مسافر زمینم
[ ای آسمان آرامشم ]
و پیوسته دلم ، تو را بهانه می گیرد
کودکی که پا برهنه به سمت تو می دود ... می افتد و باز برمی خیزد ... و هر لحظه با خود زمزمه می کند :
عاقبت خواهی رسید
ای دل دیوانه ام
عاقبت خواهی رسید

خدا را ای رقیب امشب زمانی دیده بر هم نه
که من با لعل خاموشش ، نهانی صد سخن دارم
چو در گلزار اقبالش خرامانم بحمدالله
نه میل لاله و نسرین ، نه برگ نسترن دارم
﴿ بسْم اللّهِ الرَّحْمَن الرَّحیم ﴾
وَالذَّاریاتِ ذَرْواً
گویند که یار دارد سر عاشق کشتن
خبر عاشقی من برسانید به یار
...
این روزها دلم بیش از پیش بهانه ی تو را می گیرد
دلم می خواهد تکرار شود لحظه های عزیز با تو بودن ... از تو شنیدن ... تو را داشتن ... تو را دیدن
نفسم برای عطر حضورت تنگ است
...
...
امروز از خدا بهترین عیدی را گرفتم
شکراً لله .............
:)
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
![]() |
آب زنید راه را ، هین که نگار می رسد
مژده دهید باغ را ، بوی بهار می رسد
ودر طلیعه ی عید عاشقان بی دل ، خوش خبری دیگر رسید ، خبر از وصل ، خبر از پیمان عقد و یگانگی
عزیزانمان ریحانه و سلمان ( نور دیدگان بانوی بزرگوار ، نسترن عزیز )
ضمن عرض تبریک به این شکوفه های بوستان عشق و امید به مناسبت پیوند عقدشان ، گرامی می داریم
ارزشهای والای مادرانی را که با ایثارو خون دل ، باغبان شایسته ای برای این بوستان بوده اند .
به مبارک باد این خجسته پیمان ........، به یادگار تهنیتی می نگاریم و دعای خیرمان را بدرقه ی آغاز راهشان
می کنیم .
نشد سلام دهم ، عشق را جواب بگیرم
غرور یخ زده را ، رو به آفتاب بگیرم
نشد که لحظه ی فرّار مهربان شدنت را
به یادگار ، برای همیشه قاب بگیرم
نشد تقاص همه عمر تشنه جانی خود را
به جرعه ای ز تو ، از خنده ی سراب بگیرم
چرا همیشه تو را ای همه حقیقتم از تو
من از خیال بخواهم ، و یا ز خواب بگیرم
چقدر می شود آیا در این کرامت آبی
شبانه تور بیندازم و حباب بگیرم
حصار دغدغه نگذاشت تا دقیقه ای از عمر
به قول چشم تو : " حالی هم از شراب بگیرم "
خلاصه مثل مترسک گذشت زندگی من
نشد که عرصه ی پروازی از عقاب بگیرم
" محمد علی بهمنی "

خانه ی دوست کجاست ؟!!!
¤¤¤
وقتی رفتی ، جا گذاشتی دلتو . . .
تا فصل بزرگ دیدن و ماندن
شاید
از مشرق حضور تو برتابد
تکرار می کنم
نام تو را
نامت مژگانم را دُر می گیرد
نامت
در جانم
گُر می گیرد
. . .

می دونی واسه چی حتی ، بد می بینم و می خندم ؟
تا نبینی گریه هامو ، هر دو چشمامو می بندم
چاره ای جز این ندارم ، آخه خون شدی تو رگ هام
می میرم اگه نباشی ، بی تو من بد جوری تنهام . . .
ـــــــــــــــــــــــــــــ
عصر جمعه . . . دلم تنگ است :
به ميهمانی گل های باغ می آورد
دلم برای کسی تنگ است
که چشم های قشنگش را
به عمق آبی دريای واژگون می دوخت
و شعرهای خوشی چون پرنده ها می خواند
دلم برای کسی تنگ است
که همچو کودک معصومی
دلش برای دلم می سوخت
و مهربانی را نثار من می کرد
دلم برای کسی تنگ است
که تا شمال ترين شمال با من رفت
و در جنوب ترين جنوب با من بود
کسی که بی من ماند
کسی که با من نيست
کسی که . . .
ـ دگر کافی ست ـ
" حمید مصدق "

همیشه منتظرم
که بیایی
و عقده از دل بگشایی
...
فرصت شمار صحبت ، کز اين دو راهه منزل
چون بگذريم ديگر نتوان به هم رسيدن
...
سبکباران خرامیدند و رفتند
مرا بیچاره نامیدند و رفتند
سواران لحظه ای تمکین نکردند
ترحم بر من مسکین نکردند
سواران از سر نعشم گذشتند
فغان ها کردم اما بر نگشتند
اسیر و زخمی و بی دست وپا من
رفیقان این چه سودا بود با من ؟
رفیقان رسم همدردی کجا رفت ؟
جوانمردان جوانمردی کجا رفت ؟
مرا این پشت مگذارید بی تاب
گناهم چیست پایم بود در خواب
اگر دیر آمدم مجروح بودم
اسیر قبض و بسط روح بودم
در باغ شهادت را نبندید
به ما بیچارگان زان سو نخندید
رفیقانم دعا کردند و رفتند
مرا زخمی رها کردند و رفتند
رها کردند در زندان بمانم
دعا کردند سرگردان بمانم
شهادت نردبان آسمان بود
شهادت آسمان را نردبان بود
چرا برداشتند این نردبان را
چرا بستند راه آسمان را
مرا پایی به دست نردبان ماند
مرا دستی به بام آسمان ماند
تو بالا رفته ای ، من در زمینم
برادر رو سیاهم ، شرمگینم
مرا اسب سپیدی بود روزی
شهادت را امیدی بود روزی
در این اطراف دوش ای دل تو بودی
نگهبان دیشب ای غافل تو بودی
بگو اسب سپیدم را که دزدید ؟
امیدم را ، امیدم را که دزدید ؟
مرا اسب چموشی بود روزی
شهادت می فروشی بود روزی
شبی چون باد بر بالش خزیدم
&nb
