تبليغاتX
دگر باره بشوريدم ، بدان سانم به جان تو ... که هر بندي که بربندي ، بدرّانم به جان تو / من آن ديوانه ي بندم ، که ديوان را همي‌بندم ... زبان مرغ مي‌دانم ، سليمانم به جان تو / نخواهم عمر فاني را ، تويي عمر عزيز من ... نخواهم جان پر غم را ، تويي جانم به جان تو / چو تو پنهان شوي از من ، همه تاريکي و کفرم ... چو تو پيدا شوي بر من ، مسلمانم به جان تو / گر آبي خوردم از کوزه ، خيال تو در او ديدم ... وگر يک دم زدم بي‌تو ، پشيمانم به جان تو / اگر بي‌تو بر افلاکم ، چو ابر تيره غمناکم ... وگر بي‌تو به گلزارم ، به زندانم به جان تو / سماع گوش من نامت ، سماع هوش من جامت ... عمارت کن مرا آخر ، که ويرانم به جان تو / درون صومعه ، مسجد ، تويي مقصودم اي مرشد ... به هر سو رو بگرداني ، بگردانم به جان تو / سخن با عشق مي‌گويم ، که او شير و من آهويم ... چه آهويم ! که شيران را نگهبانم به جان تو / ايا منکر درون جان مکن انکارها پنهان ... که سرّ سرنبشتت را فرو خوانم به جان تو / چه خويشي کرد آن بي‌چون ، عجب با اين دل پرخون ... که ببريده‌ست آن خويشي ، ز خويشانم به جان تو / تو عيد جان قرباني و پيشت عاشقان قربان ... بکش در مسلخ خويشم ، که قربانم به جان تو  نرگسی
برای علی اصغر صادقی و وسعت روحش
 

دو عالم شد ز یاد آن سمن سیما فراموشم

به خاطر آن چه می گردید ، شد یک جا فراموشم

 

نمی گردد ز خاطر محو ، چون مصرع بلند افتد

شدم خاک و نشد آن قامت رعنا فراموشم

 

چه فارغ بال می گشتم در این عالم ، اگر می شد

غم امروز چون اندیشه ی فردا فراموشم

 

ز چشم آن کس که دور افتاد ، گردد از فراموشان

من از خواری به پیش چشم ، از دل ها فراموشم

 

سپند او شدم تا از خودی آسان برون آیم

ندانستم شود برخاستن از جا فراموشم

 

ز من یک ذرّه تا در سنگ باشد چون شرر باقی

نخواهد شد هوای عالم بالا فراموشم

 

نه از منزل ، نه از ره ، نه ز همراهان خبر دارم

من آن کورم که رهبر کرده در صحرا فراموشم

 

به استغنا توان خون در جگر کردن نکویان را

ولی از دیدنش می گردد استغنا فراموشم

 

نی ام من دانه ای صائب ، بساط آفرینش را

که در خاک فراموشان کند دنیا فراموشم

 

 

 

 

حاشا که من از جور و جفاي تو بنالم

 بيداد لطيفان همه لطف است و کرامت

...

  

+نوشته شده در دوشنبه 29 مرداد1386ساعت22:44 نرگسی |
یک روز کاملا عادی !

 

روز خسته کننده ای داشتم ... هفته ای که با یک جلسه ی خشک و بی روح شروع بشه ، معلوم نیست بقیـه اش به چه شکل پیش بره . آخه قراره این جلســـــه ی ۳ ساعته ی عتیقه ، یک هفتـه ی تمـام ادامه داشته باشه .

 

جلسات ISO از اون سری نشست های کســـــل کننده و خواب آوریه که هیچ وقت به دلم ننشسته و نخواهد نشست . بحث کنترل کیفیت و انطباق با استاندارد و مشتری مداری و تکریم ارباب رجوع و .......... ایده آل هایی هست که در نظام اداری ما همیشه لنگ می زنه و صرف دریافت گواهینامه ISO دالّ بر کیفیت مطلوب هیچ اداره و شرکت و سازمانی نیست .

 

با کمی دقت می شد فهمید که هیچ کس حواسش به کارشناس محترم ســـخنران نیست . خودمم همین طور ... البته اولش خوب بود ... ولی کم کم حواس منم پرت شد و ذهن بازیگوشم دستم رو گرفت و از سالن جلسات بردم بیرون :

امروز برم یوگا یا نرم ... شام چی درست کنم ... واسه تولد دوستم چی بخرم که بپسنده ... یادم باشه پرده های آشپزخونه رو بشورم ... یادم باشه با دانشگاه تماس بگیرم و تاریخ ثبت نام تـرم جدید دخترم رو بپرسم ... یادم باشه خواهر زاده ی کوچولوم هستی داره میـاد و باید براش یه کادوی چشم روشـــنی تهیه کنم ... قرار بود یه ســر به کتابفروشــی طلوع بزنم ... ای وای اس ام اس دیشـب مریم رو که خواب بودم و رسید هنوز نخوندم ، نکنه یادم بره بخونم ... دیدی یادم رفت جای اون گلدون بزرگه ی گوشــــه ی هال رو با اونی که تازه از گل فروشــی آقا صدرا خریدم عوض کنم ! بذار یه کوچولو رو دستم بزنم کـــه رفتم خونه باز فراموشــــش نکنم ... یادم باشه باز امشـــــب یک بار دیگه همــه ی نامه هــاتو مرور کنم... یـادم باشـــــه جلسـه که تموم شد ، ســـری به حســـابداری بزنم و حـال همکاران محترم رو بپرسم ! و ........................... هزار و یک جور فکر و خیال دیگه

 

یادم باشه ... یادم باشه از دست اندر کاران امر خطیر ISO  تشکر و قدردانی کنم ، برای جلسات مفیدی که می ذارن ... کجــــا این همه فرصت مناسب گیرم میاد که به یاد بیارم که چیا باید یادم بمونه !!!

 

;)

 

 

 

من از آدم ها می ترسم

من از بودن با آدم ها می ترسم ...............

 

¤¤¤

 

You who are with me

but hidden as heart

from bottom of my heart , I salute you

you're such a temple, wherever I am

will come to you

you're omnipresent & see inside me


during the nights

mentioning your name

home wants luminous to be

you're in consciousness

you're in ear and restless heart

all in a vulgar and usual depict


cause you're me

Landing on your hand like a tamed hawk

sometimes perch on your rooftop like

fluttering dove

 

¤¤¤

 

آه نمی کشم ... ببین

 

یک شنبه ای یک شنبه وار :  

 

دلم ابری نگاهت بود رفیق

خورشید محبتت را سپاس

خستگی ات را به دیوار کاهگلی شبستان ببخشای

یادت باشد خستگان را خستگان دریابند

...

 

¤¤¤

 

دوشنبه هم رفت در بی خبری :

 

چون صید به دام تو به هر لحظه شکارم ، ای طرفه نگارم

از دوری صیاد دگر تاب ندارم

رفته ست قرارم

 

چون آهوی گم گشته به هر گوشه روانم

تا دام در آغوش نگیرم ، نگرانم

 

از ناوک مژگان چو دو صد تیر پرانی ، بر دل بنشانی

چون پرتو خورشید اگر رو بکشانی

وای از شب تارم

 

در بند و گرفتار بر آن سلسله مویم

از دیده ره کوی تو با اشک بشویم

با حال نزارم  

 

برخیز که داد از من بیچاره ستانی

بنشین که شرر در دل تنگم بنشانی

 

تا آن لب شیرین به سخن باز گشایی ، خوش جلوه نمایی

ای برده امان از دل عشاق کجایی

تا سجده گذارم

 

گر بوی تو را باد به منزل برساند ، جانم برهاند

ورنه ز وجودم اثری هیچ نماند

جز گرد و غبارم

 

+نوشته شده در شنبه 27 مرداد1386ساعت18:50 نرگسی |

وقتی که تو نمی شنوی

 

نمی خوانی

 

پا سست می کنم

 

و مداد را

 

نجّار وار

 

پشت گوش می گذارم

 

 

" جواد شریفیان "

 

 

¤¤¤¤

 

زیرنویس :

 

خیالم آسوده است که ،

حتی اگر همه ی دنیا کر باشند  ...  یا نباشند و خود را به کری بزنند

یا آن قدر مست تکبر و خود بینی باشند که جز خود نبینند و نشنوند

تو سمیعی و بصیری خدای نازنینم

تو آن چنان عاشقانه دست در دست و شانه به شانه ی بنده ات ، در تمامی لحظه هایش حضور داری  ،

که می تواند بی واهمه سر بر دامان پر مهرت گذارد

و با هر نوازشت ، بی مهری و کژی روزگار در نظرش کم رنگ تر و بی رنگ تر شود

 

تو بمان ، که دیگران رفتنی اند

تو باقی هستی و دیگران فانی

دوستت دارم

...

 

+نوشته شده در جمعه 26 مرداد1386ساعت6:0 نرگسی |
بوی زنجیر

گر چه از شش جهت دچار توام
باز بی تاب و بی قرار توام


از تو هیچم سر فراغت نیست
هر چه آیینه ای غبار توام


ادب بندگی می آموزم
جلوه های خدای وار توام


تا در آغوش مرگ می لغزم
زنده می دارد انتظار توام


می فروشت حرام کرده به من
از ازل تا ابد خمار توام


اولین جلوه ی جنون منی
آخرین فرصت قمار توام


بوی زنجیر در مشام منی
نام گل بر لب بهار توام


کی وصال اختیار خواهی کرد
ای که مجبور اختیار توام

 

" هادی سعیدی کیاسری "

 

 

برای امیر مهدی که مثل من اسیر سه نقطه هاست

 

( شاعرش نمی دونم کیه )

 

بچه ها تخته سیاه است ، سه نقطه سر خط

گفتنش باز گناه است ، سه نقطه سر خط

 

بچه ها دیکته تان را بنویسید شما

که خدا پشت و پناه است ، سه نقطه سر خط

 

بنویسید درازست شب و پنجره کور

دخترک عاشق ماه است ، سه نقطه سر خط

 

بنویسید پدر در پی افسانه ی نان

پسرک چشم به راه است ، سه نقطه سر خط

 

بنویسید که امسال زمستان یخ یخ

مرد بی شال و کلاه است ، سه نقطه سر خط

 

بنویسید نخ وصله تباه است ، سریع

خب نوشتید تباه است ؟ ، سه نقطه سر خط

 

بنویسید ببار ای همه ی آبی ابر

رنگ این تخته سیاه است ، سه نقطه سر خط

 

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

ششمین روز از هفته ی یکی به آخر مانده ی پنجمین ماه سالی که می گذرد :

 

یاس ها چرا بوی یأس می دهند ؟!

نه ... حتماً من اشتباه حس می کنم

بوی یأس ؟! ...  اونم تو این روزای آسمونی ؟!

شاید شامه ی من درست کار نمی کنه ... شاید درست نمی بینم ... این چه عینکیه به چشمم زدی ؟!

 

 

 

عیدهاتون مبارک

 

دل هاتون غرق نور و سرور

 

+نوشته شده در سه شنبه 23 مرداد1386ساعت20:45 نرگسی |
بی عنوان
 

روزی که تصمیم بگیرید چیزهایی را که دوست دارید طلب نکنید ، و در عوض چیزهایی را که اتفاق می افتد دوست داشته باشید ، آن روز بالغ شده اید

 

                                                                                                               اشو

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

و من اعتراف می کنم :

 

                                   هنوز کودکم !

                                                خیلی کوچکم !

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

می توان زندگی کرد

                حتی برای دو ثانیه ....................

 

عکس ، تو رو یاد چی میندازه ؟

 

دیگر در این پیله ی تنگ ، یک پروانه هم نمی گنجد

 

 

+نوشته شده در دوشنبه 22 مرداد1386ساعت16:12 نرگسی |
دیگر ...
 

به هر که گفت
تعبير زندگی شکل صبور همين شقايق است
شک خواهم کرد

از هر که گفت بيا برای بيداری دريا دعا کنيم
پرهيز خواهم کرد

يا پا به پای زائری که بگويد بلای ستاره دور
شب از خواب اين زاويه به روز خواهد رسيد
هم سفر نخواهم شد


پناه بر تو ای فهم فراموشی !
حالا بيا برای رسيدن به آرامش
نزديک ترين نام های کسان خويش را به ياد آوريم !

 

"سید علی صالحی"

 

+نوشته شده در چهارشنبه 17 مرداد1386ساعت6:50 نرگسی |
یه درد دل ساده و دوستانه

 

پاییز ، سرنوشت محتوم بهاره

پاییز ، دیر یا زود خودش رو به سبزینه ی بهار تحمیل می کنه

هیچ بهاری نیست که جاودان بمونه

ولی

" من گمان می کردم

دوستی

مثل سروی سرسبز

چار فصلش همه آراستگی ست

من چه می دانستم

هیبت باد زمستانی هست

من چه می دانستم

سبزه می پژمرد از بی آبی

سبزه یخ می زند از سردی دی "

من گمان می کردم می شه بهار رو همیشه داشت ، حتی تو سوز و سرمای چله ی زمستون

حتی خودم رو همیشه بهاری می دیدم ... کمتر کسی چهره ام رو بی لبخند می دید ... تو دلم امید و شادی غنج می زد ... به قول خانواده ام ، گاهی با یه دختر بچه ی شاد و سر خوش پنج ساله هیچ تفاوتی نداشتم ... تو اوج مشکلات سعی می کردم با صبوری و آرامش خودم رو با پیش آمدها وفق بدم ...

ولی حالا !

اونقدر ضعیف و شکننده شدم که با هر تلنگری آوار می شم تو خودم ... خنده ؟ ... چه واژه ی مضحکی !  خیلی وقته باهاش بیگانه ام ... حرف زدن یادم رفته ... وقتی هم حرف می زنم می بینید که مثل بوتیمار اونقدر می نالم که یکی بگه تو چقدر ناله می کنی ... یکی بگه اینا رو اینجا می نویسی که بهت ترحم کنن ... یکی بگه شکستی ...............

حال و روزم مثل دیوونه ایه که تو کوچه و خبابون هدف سنگای ریز و درشت بچه ها می شه و هیچ کاری از دستش برنمیاد ... فقط دستاشو معصومانه رو سرش می گیره و سعی می کنه فرار کنه و از تیر رس اونها دور بشه

می بینی ؟

می بینی نرگسی محکم و استوار به چه حال و روزی افتاده ؟

می دونم که برداشتای مختلفی از حرفام می شه

ممکنه دوستی فکر کنه واقعا به سرم زده و مجنون شدم !

یا ممکنه فکر کنه در میانه سالی ، حال و هوای جوونی اومده سراغم و عاشق شدم !

یا هر فکر دیگه ای ...

اینا همش هم درسته و هم نادرست ... چرا که تنها چیز با ارزشی که دارم عشقیه که باهاش متولد شدم و باهاش می میرم ... عشق برای من پدیده ی جدیدی نبوده و نیست

دوستای نزدیکم می دونن که اگه در یه ارتباط دوستانه و صمیمانه اولین قدم رو بردارم ، تا آخرش هستم ... به قول معروف اگه بگم " یا علی " رفاقتم عمرانه ست ... مگه این که وضعیت به شکلی تغییر کنه که احساس کنم نبودنم بهتر از بودنمه ... یا این که کسی که باهاش دست دوستی دادم خودش کات کنه

در غیر اون صورت قطع این وابستگی به قیمت گزافی برام تموم می شه

سرزنشم نکنید ... می دونم داشتن این همه تعلق خاطر ، عاقلانه نیست ... ولی تو این یه مورد من تابع عقل نیستم ، حتی اگه برام متأسف باشید !

بعید نیست فکر کنید این همه وابستگی و این همه علاقه به احتمال قوی در مورد کسی از جنس مخالفه !

ولی جالبه بدونید " او " از جنس مخالف که نبود هیچ ، بلکه خود " من " بود . یکی از جنس خودم و از من به خودم نزدیک تر ... و ما مثل یک روح واحد در دو جسم جدا از هم بودیم

.................................................. بقیه را بگذار بماند که گریه مجالم نمی دهد

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

امروز متوجه شدم تنها دل من پاییزی نیست ... چنار مهربون کنار پنجره ام نیز خیلی زود میزبان پاییز شده ... هم او که دستان سخاوتمندش ،  همیشه برای در آغوش کشیدن لحظه های بارانی ام گشوده ست

 

عزیزم پاییزت مبارک

 

 

دلم می خواد یه دل سیر بخوابم

یه خواب خییییییییلی طولانی

از اونایی که پشتش بیداری نداره ...

دلم می خواست همین الان امامزاده هفتاد و دو تن باشم

همون جایی که حاج کاظم ساروقی درش حافظ کل قرآن می شه

بعدش هم یه سر برم آرامگاه سهراب

بعدش هم ...

کاش ماشینمو داشتم هنوز

ولی بهتر که ندارمش ... حوصله جیره بندی بنزین رو ندارم

گمون کنم بازم درجه ی تبم روی هزار و سیصد و این حدودا باشه .............

 

 

می دانی ؟

قوانین دستوری من با همه ی عالم فرق دارد

در دستور زبان من

بعد از "تو"

"او"

نمی آید

در دستور زبان من

دو ضمیر مفرد وجود دارد

یک ضمیر جمع

"من"

"تو"

"ما"

 

نرگسی

 

+نوشته شده در دوشنبه 15 مرداد1386ساعت21:55 نرگسی |
جبر ..............
شانه هایم سنگین است

                          و جاده های دنیا طولانی

می دانم که با این بار ، جز اندکی از بسیار را نخواهم رفت

آهسته آهسته می خزم

                          دشوار و کند

چونان لاک پشتی که گریزی ندارد از لاک سنگی و سنگینش

دورها همیشه دور است

                          و این راه طولانی و این بار طاقت فرسا مقدر من

...

بعضی ها وارد زندگی ما می شوند و خيلی سريع می روند

بعضی ها برای مدّتی می مانند ... روی قلب ما ردّ پايی عمیق باقی می گذارند و می گذرند

و ما ديگر ، هيچ گاه همان که بوديم نيستيم

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
 
 
 
یک شنبه ای شلوغ تر از بازار مکاره ی دنیا :
 
 
حضرت مولانا رحمةالله علیه چه نیکو گفته که :
 
حال خود و مستی خود پنهان باید داشت از جاهلان
 
 
 
چون که از میخانه مستی ضال شد
 تسخر و بازیچه ی اطفال شد
 
می فتد او سو به سو بر هر رهی
 در گل و می خنددش هر ابلهی
 
او چنین و کودکان اندر پی اش
 بی خبر از مستی و ذوق می اش
 
جمله با شمشیر چوبین جنگشان
 جمله در لاینفعی آهنگشان
 
جمله شان گشته سواره بر نیی
 کین براق ماست یا دلدل پیی
 
حاملند و خود ز جهل افراشته
 راکب و محمول ره پنداشته
 
باش تا روزی که محمولان حق
 اسب تازان بگذرند از نه طبق
 
وهم و فکر و حس و ادراک شما
 همچو نی دان مرکب کودک هلا
 
...
 
+نوشته شده در شنبه 13 مرداد1386ساعت6:6 نرگسی |
ش ا ی د
 

روزی شاید

کنار تنهایی ام خیمه زدی

و زخم هایم را

زخم هایم را بوسیدی

 

روزی شاید

مرا به ضیافت خنده ها خواندی

و فهمیدی مرا

و غربت گریه هایم را

 

روزی که دیر نیست

کمی آن سو تر از غروب

پشت همان پرچین دلتنگی

کنار همین ساعت دیواری خسته

 

شاید آنجا

شاید اینجا

روزی شاید

روزی که دیر نیست

...

 

" نرگسی "

 

 

بیخود ز نوای دل دیوانه ی خویشم

ساقی و می و مطرب و میخانه ی خویشم

زان روز که گردیده ام از خانه به دوشان

هر جا که روم معتکف خانه ی خویشم

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

یک آفلاین زیبا :

 

هرگز براي عاشق شدن به دنبال باران و بابونه نباش

گاهي در انتهاي خارهاي يك كاكتوس ، به غنچه اي مي رسي كه ماه را بر لبانت مي نشاند

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

یک اس ام اس زیبا :

 

آدمک آخر دنیاست ... بخند

آدمک مرگ همین جاست ... بخند

دست خطّی که تو را عاشق کرد

شوخی کاغذی ماست ... بخند

آدمک خر نشوی ، گریه کنی

کل دنیا مث رویاست ... بخند

فکر کن درد تو ارزشمند است

فکر کن گریه چه زیباست ... بخند

صبح فردا به شبت نیست که نیست

تازه انگار که فرداست ... بخند

راستی آن چه که یادت دادیم

پر زدن نیست ، که در جاست ... بخند

آدمک نغمه ی آغاز نخوان

به خدا آخر دنیاست ... بخند

آن خدایی که بزرگ است و عظیم

به خدا مثل تو تنهاست ... بخند

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

پنج شنبه غروب ... غروب تر از همیشه :

 

اینجا آسمان ابری ست . . . آنجا را نمی دانم

اینجا پاییز است  . . . آنجا را نمی دانم

اینجا فقط رنگ است . . . آنجا را نمی دانم 

اینجا دلی تنگ است . . . آنجا را نمی دانم

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

پ.ن : ببخشید اگه این روزا خیلی تلخم

چند وقتی ست هم سرم خیلی درد می کنه ، هم دلم !

 

+نوشته شده در سه شنبه 9 مرداد1386ساعت21:40 نرگسی |
X

خیال می کنم 

دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستم ... ... ... ...

...

...

و این چنین بود

که لبخندهای شیرینم 

ترجمان بغض های شورم شدند ...

ن.م

+نوشته شده در شنبه 6 مرداد1386ساعت23:0 نرگسی |
عاشقان عیدتان مبارک

اینک

به شعله‌ى شمعی مى‌مانم

که يک نسیم هم مى‌تواند خاموشش کند ...

+نوشته شده در شنبه 6 مرداد1386ساعت10:5 نرگسی |
سبب گر بسوزد ، مسبب تویی
می خوام یه مدت خلاف مسیر رودخونه رو برم

می خوام یه چند وقت خلاف جریان آب شنا کنم

می دونم سخته ... اما به قول پدر :

                                           " کار ، نشد نداره "

می دونم

می دونم که فشار آب چقدر زیاده و کوفتگی و آسیب دیدن استخونا حتمیه

ولی باور کنید به ریسکش می ارزه

دلم لک زده واسه یه ریسک بزرگ

کافیه شنا بلد باشی و زود خسته نشی

تو هم میای ؟

اگه میای بسم الله ................

+نوشته شده در چهارشنبه 3 مرداد1386ساعت6:30 نرگسی |