دلم می خواد حرف بزنم
ولی نمی تونم ... فقط آاااااااااااه می کشم
دلم می خواد ...
بارون هم تمومی نداره
هوا هم نمی خواد باز بشه ... ابرای سیاه دلتنگیمو تشدید می کنن
تو هم که رفتی و تو غبارا گم شدی ......................

دنبال ربط عکس نگردین
همین جوری دلم خواست بذارمش
...
پ . ن : دلم بیشتر از دستم می سوزه
نتیجه : جراحت روح دردناک تر از جراحت جسمه ...
****
من گم گشته ام
کجا ؟
ندیده ای مرا ؟
****
شنبه ی بعد از یک جمعه ی استثنایی !!
می دونی تنهایی چیه ؟
شهاب می گه تنهایی اینه که کسی نباشه که لحظه های پروانه ایت رو باهاش قسمت کنی
من می گم تنهایی اینه که لحظه های پروانه ایت رو هیشکی درک نکنه
تنهایی اینه که همه مثل پروانه دورت بگردن ، اما هنوز ندونن تو گل کدوم باغی ... حتی اسمت چیه ... کی آب می خوای ... کی نور می خوای
تنهایی اینه که حرفات تو دلت قلمبه بشن ، ولی نتونی اونا رو به زبون بیاری
تنهایی اینه که چشاتو هیشکی نبینه ... صداتو هیشکی نشنوه
تنهایی اینه که وقتی منتظری یه دست مهربون اشکاتو پاک کنه ، یه سیلی گونه هاتو بسوزونه
تنهایی اینه که اسیر یه گرداب بشی و هی فرو بری و هی فریاد بزنی ، ولی کسی نباشه بکشدت بالا
تنهایی اینه که همیشه با تن هایی ... ولی یه همزبون نداری
تنهایی اینه که ....................
****
سه شنبه ای آسمانی
ای یار دلنواز !
چه بگویم که
جانم سوختی
مهر کردی و دهانم دوختی
همین که نفس هایم از عطر نام تو سرشار است ... مرا بس . . . . .
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ . ن : عزیزی که هر از گاهی مرا مورد تفقّد و مهر قرار می دهی ، پسورد نرگسی رو عوض کردم تا هر سزا و ناسزایی دل تنگت می خواد در قالب پیام خصوصی برام بنویسی و خاطرت آسوده باشه که دیگر کسی جز خودم پیامت رو نخواهد خوند !!
اگر چه تا کنون هم سه دوست عزیزی که پسورد رو داشتند ، جز به خواهش خودم و یا به ضرورت وارد نمی شدند ...
چت باکس و ایمیل هم هست ، ولی کمتر فرصت می کنم به ایمیل سر بزنم ...
البته اگر مایل باشی دوستان هم از ابراز محبت بی دریغت به نرگسی آگاه باشند ، می تونی به روش قبل ادامه بدی
از دوست هر آن چه رسد نیکوست
گر بنوازی به مهر ، یا بگدازی به قهر .......... لطفت را سپاس
:)
****
و ندانستی
آیینه پژواک من است
نه تو
" محمد علی بهمنی "

گرداگرد معبد قلبم
آن قدر شمع روشن می کنم
تا خورشید برای تشریف فرمایی
جلوی پایش را ببیند
و زمین نخورد !
آهنگ سکوت را
آن چنان بلند می نوازم
که به گوش تمامی پرندگان مهاجر برسد !
شبانه هایم را آن سان به مهر می خوانم
که همه ی فرشتگان بیداری
در آغوش ماه
آرام گیرند
دو ... ر ... می ... فا ... سل ... لا ... سی
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
" نرگسی "
این فکر که دیگر هیچ وقت غشغش خندهی او را نخواهم شنید ، برایم سخت تحملناپذیر بود . خندهی او برای من به چشمهای در دل کویر میمانست ...
این فکر دیشب مرا به رگبار اندوه بست ...
تا لیلة الرغائب چگونه سپری گردد ..................
*****
این زنجیرها
این قفل های مرموز
آزارم می دهند
حلقه به حلقه ... تو در تو
از این دست ، تا آن دست
از این پا ، تا آن پا
هر گامی ،
زخمی زمین خوردنی ست ...
دیروز
ققل سازی را دیدم ،
که ادّعا می کرد
هر قفل بسته را می گشاید
و هر زنجیری را می گسلد
نمی دانم ...
راست می گفت ؟
کاش ...
خود ...
قفل ساز نباشد
...
خوشا پریدن و پر کشیدن
خوشا گسستن
خوشا رهایی
" نرگسی "
ریسک پذیری هم قسمتی از بازی ست ... به فکرش باش
با یک تیر دو نشان می زنم
با تو نجوا می کنم و
گل های تشنه ی سجاده ام را سیراب می کنم
می دانم
فردا بر مهر نمازم ،
خورشید خواهد رُست
" نرگسی "

صدایم کن
كاش شود بخواني از پنجره ی نگاه من
که آبی زلال آسمون از یادم رفته بود
آخ که چه حالی داره ............................ سر به هوایی
"نرگسی"

I hear a heavenly call
and
see you
on the skyline
. . .
ب ... ا ... ش
پاشنه ها رو ور کشید و
پاهاشو محکم زمین گذاشت و
دستی به سینه اش کشید و
به دلش گفت :
ــ بزن بریم !
یه نفس عمیق کشید و
یه یا علی گفت و
کوله اش رو پشتش انداخت و
راهی جاده شد ...
وقتی که برمی گشت
نه پا داشت
نه دل
ولی عوضش
کوله اش پر بود از صدای جیرینگ جیرینگ
آهی کشید و
دستی به کوله اش کشید و
آروم آروم زمزمه کرد :
« دنياي ما ـ هي هي هي !
عقب آتيش ـ لي لي لي !
آتيش مي خواي بالا ترك
تا كف پات ترك ترك ...
دنياي ما همينه
بخواي نخواهي اينه ! » *
" نرگسی "
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* قطعه ی داخل گیومه ، قسمتی از شعر پریا از زنده یاد احمد شاملوست
پ . ن : هر کی دلش عروسی می خواد ، زود بره به گل آقا تبریک بگه
البته صداشو در نیاورده ... ولی من افشا گری می کنم
;)

عزیزکم
نگران چه هستی ؟
همان قدر دوستت دارم ... که دوستم داری
همان قدر برایم عزیزی ... که برایت عزیزم
همان قدر می خواهمت ... که می خواهی ام
نگران چه هستی ؟
والّلیل اذا یغشی ، ای خواب برو حاشا
تا از دل بیداران صد تحفه بری امشب

دوستای خوبم
ممکنه چند روز نباشم
ببخشید اگه کوتاهی کردم
اگه ناخواسته باعث رنجشی شدم
اگه نتونستم مرتب بهتون سر بزنم
دوستتون دارم
و براتون سلامتی ، شادی و آرامش آرزومندم
به یگانه ی بی تا می سپارمتون

در دلم بود که بی دوست نباشم هرگز
چه توان کرد که سعی من و دل باطل بود
چه خلاف سر زد از ما که در سرای بستی ؟ ...... بر دشمنان نشستی ، دل دوستان شکستی !
سر شانه را شکستم به بهانه ی تطاول ...... که به حلقه حلقه زلفت نکند دراز دستی
ز تو خواهش غرامت نکند تنی که کشتی ...... ز تو آرزوی مرهم نکند دلی که خستی !
کسی از خرابه ی دل نگرفته باج هرگز ...... تو بر آن خراج بستی و به سلطنت نشستی
به قلمرو محبت ، در خانه ای نرفتی ...... که به پاکی اش نرُفتی و به سختی اش نبستی
به کمال عجز گفتم که به لب رسید جانم ...... ز غرور ناز گفتی که مگر هنوز هستی ؟!
ز طواف کعبه بگذر تو که حق نمی شناسی ...... به در کنشت منشین تو که بت نمی پرستی
تو که ترک سر نگفتی ز پی اش چگونه رفتی ...... تو که نقد جان ندادی ز غمش چگونه رستی
اگرت هوای تاج است ببوس خاک پایش ...... که بدین مقام عالی نرسی مگر ز پستی
مگر از دهان ساقی مددی رسد و گرنه
کس از این شراب باقی نرسد به هیچ مستی
" فروغی بسطامی "
پر پرواز ندارم اما
دلی دارم و ................ حسرت درناها
تمام شدم ..................................................
۷ / ۴ / ۸۶
***
انگار با من از همه کس آشناتری ... از هر صدای خوب برایم صداتری

دیر آمدی ری را
باد آمد و
همه رویاها را با خود برد
...
و آمدی
با شکوه لیلا
با حلاوت شیرین
برهنه و بی رنگ
چون عشق ... چون خدا
به دشت ناشکیب و جنون زده ی جانم
تو
زنگ کدام قافله در بانگ پاهای کوچکت بود ،
که این گونه خواب های آشفته ام را به سامان بیداری پیوند زدی ؟
تو
ریحان کدامین باغ بهشتی بودی ،
که با شمیم خوش نفس هایت روح را در کالبدم دمیدی ؟
تو
زلال زمزمه ی کدام چشمه سار بودی ،
که چون طراوت قطره های باران ، در عطش جانم جاری شدی ؟
آمدی
و تکرار کردی مرا
همچون حضور عشق
آمدی
و تکرار می کنم تو را
با هر طلوع
با هر نفس
گلواژه ی سپید مهتاب و سپیده
بانوی کوچک باغ های اطلسی آسمان
میلادت مبارک


من گنگ خوابديده و عالم تمام كر
من عاجزم ز گفتن و خلق از شنيدنش
!!!
چه بگويم .......
كه در تمامی عمر چنين ناتوان نبوده ام از گفتن
گویی گنگی مادرزادم ، در حسرت ادای حرفی هر چند موجز و مختصر
نه تنها زبان ... كه سر انگشتانم نيز ... كه بند بند وجودم نيز بيقرار فريادند و درمانده از كلامی
چه بگویم عزیزم ........ چه بگویم که ،
قصه ها هست ولی طاقت ابرازم نیست
...
برای شاپری و غم زیبایش :
مو هنیزه مندیرم
مر ایبو بی تو مندن
تی به رهت ایمهنم
چین که سخته دل کندن
شوق دیدارت هر دم
تش انه مین جونم
سی تو چینو ایسوسم
سی تو چینو ایخونم
بهارم زرده ... ز جون سیرم
خوت ایدونی ... بی تو دلگیرم
مندمه خومه تک
داغ دیری ز یک ... کرده دی پیرم
تا تش اینی به جونم
سی تو چینو ایخونم
...

