ای یوسف خوشنام ما
خوش می روی بر بام ما
ای درشکسته جام ما ، ای بردریده دام ما
ای نور ما ، ای سور ما ، ای دولت منصور ما
جوشی بنه در شور ما
تا مِی شود انگور ما
ای دلبر و مقصود ما ، ای قبله و معبود ما
آتش زدی بر عود ما ، نظاره کن در دود ما
در گل بمانده پای دل ،
جان می دهم چه جای دل
وز آتش سودای دل
ای وای دل
ای وای ما
***
شبی آرام
همبازی کودکی هایم بر پیشانی آسمان جلوه گر
و من میهمان دلی آسمانی
که کلید خانه اش را این گونه به اعتماد در دستانم نهاد
آری !
می شناسمش و دوستش می دارم
او را که یگانه است در این دیار و دوران بیگانگی ها
*
و تو ای مهربان !
در هنگامه ی دیدار دورمان
تاب و توانی طولانی بیاور
می خواهم تمام دل تنگی های دنیا را
یک دل دریا حرف نگفته را
به حرمت نگاه ناگهان تو
های های بگریم
بر شانه های استوارت
پای از اين دايره بيرون ننهد تا باشد
سراپـا اگر زرد و پـژمرده ایم
ولی دل بـه پاییز نسپرده ایم
پـر از خاطرات ترک خورده ایم
اگر خون دل بود ، ما خورده ایم
اگر داغ شرط است ، ما برده ایم
اگر خنجر دوستان ، گـرده ایـــم !
همین زخم هایی که نشمرده ایم
دلی سربلند و سری سر به زیر
از این دست ، عمری به سر برده ایم
تو تنها کسی هستی که هستی !
------------------------------------------------
عزیز بزرگواری این پست رو نوشته ، که اصلاً دلم نمی خواد مطلب جدیدی بعدش بنویسم .
دوست گرامی ام ، ممنونم از همه ی محبت ها و هم دلی هات
چشمانت همیشه آفتابی
و آینه ی دلت همواره بی غبار
...
اطلاعيه :
واحد فراهم آوري اعضاء پيوندي بيمارستان دکتر مسيح دانشوري همچون سالهاي قبل ، چهارمين مراسم بزرگداشت پيوند اعضاء ( جشن نفس ) را با حضور مسئولان و خانواده ی گيرندگان ، دهندگان عضو ، هنرمندان و ورزشکاران در محل مجتمع فرهنگي اردويي شهيد باهنر تهران ، و در تاريخ 11 و 12 تيرماه با امکاناتي مانند بازارچه ی خيريه و برنامه هاي متنوع برگزار مي کند .
شما هم مي توانيد با حضور در اين مراسم خاطره اي فراموش نشدني بسازید .
مکان جشن : تهران ـ خیابان نياوران ـ خيابان فيضيه ـ اردوگاه تفريحي شهيد باهنر
زمان : 11 و 12 تير ساعت 18 ـ 24
ای ساربان آهسته ران ، کارام جانم می رود
وان دل که با خود داشتم ، با دلستانم می رود
او می رود دامن کشان ، من زهر تنهایی چشان
دیگر مپرس از من نشان ، کز دل نشانم می رود
در رفتن جان از بدن ، گویند هر نوعی سخن
من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود
...

عمو عبّاس ........
سر کوهی گر نیست
ته چاهی بدهید
تا برای دل خود بنوازم
عشق جایش تنگ است ...
¤¤¤¤
آدم فقط از چيزهايی که اهلی می کنه میتونه سر در بیاره
انسانها ديگه برای سر در آوردن از چيزها وقت ندارند
همه چيز رو همين جور حاضر آماده از دکانها میخرند
اما چون دکانی نيست که دوست معامله کنه ،
آدمها موندند بی دوست
¤¤¤¤
* هر بار می بینمت ، یاد شازده کوچولو می افتم
* هر بار می بینمت یاد روباه می افتم که چه جور اهلی شازده کوچولو شد و بعد ...
* هر بار می بینمت یاد سفارش روباه می افتم ... و این که ما نسبت به چیزی که اهلیش کردیم مسئولیم ... و نباید این حقیقت رو فراموش کنیم
* هر بار پیشمی ، تنهاتر از همیشه ام
* هر بار پیشتم ، به خیلی چیزا شک می کنم
* * چقدر هوس کردم بشینم و با شازده کوچولو تبادل تجربه کنم ! ... و بشمریم با هم ، غروب های دلتنگی مون رو .......... اونقدر بگیم و بگیم ، تا خسته بشیم و همون جا روی علفا دراز بکشیم ... تا خیسی سبزه و بوی خاک یادمون بیاره یه جایی یه گل سرخ ..................
* نمی دونم اشکال از منه یا تو
شاید ... یکی این میونه خودش نیست
.............................................................................................................................
.............................................................................................................................
.............................................................................................................................
.............................................................................................................................
یادش به خیر روزایی که
می نوشتم عشق و دستم ، بوی شبنم می گرفت
...
خسته ام از این سه نقطه ها ، که جزء لاینفک وجود من شده اند ......... مثل بغضی گلو گیر
می دانی ... دیر زمانی ست که بارانی ام
...
¤¤¤¤
و تو دوست دل نازکم
ببخش اگه این روزا اونقدر بد شدم که گاهی حتی یادم می ره جواب محبتات رو با یه سلام بدم
ببخش اگه اونقدر تلخم که گوشیمو جواب نمی دم تا کام تو شیرین بمونه
ببخش اگه نمیام برات کامنت هم بذارم
یادش به خیر اون روزا ... روزای خوب بچگی ... وقتی خیلی تلخ می شدم ، بابا بهم می گفت باید اسمتو می ذاشتیم گنه گنه ، نه نسترن
:)
می دونم اونقدر روحت بزرگه ، که این ذره ی ناچیز رو با همه ی بدی ها و تلخی ها و کژی هاش عفو می کنی
...
پ . ن : " تو " هر کسی می تونه باشه ... هر کی که خواننده ی این صفحه هاست
¤¤¤¤
gole naazdaarom ... mahe shav taarom
biav biav ke delom sit tange
nadounom va ke delet chi sange
bahar umad , ay gole gandom
mo tehna ba darde to mandom
...
¤¤¤¤
دیشب که دوباره صدات رو شنیدم
با اون بغض غریب و عاشق و قشنگ
یاد گذشته افتادم
یاد روزایی که بودیم همراه هم و قدرشو ندونستیم
روزایی که شاید برای رسیدنش یه دنیا اشتیاق داشتیم
روزایی که مثل برق و باد اومدند و رفتند ... مثل یه پلک زدن
همیشه همینه ... همه مون همینیم
وقتی چیزی یا کسی رو داریم ، قدر داشتنش و بودنش رو نمی دونیم
قدر لحظاتمون رو نمی دونیم
غافلیم
وقتی از دستشون می دیم ، وا اسفا سر می دیم ... تازه می فهمیم که ای وای چه زود فرصت ها گذشت ...
دیشب که صدای آروم و گرمت رو دوباره شنیدم
دوباره یاد همه ی خوبی ها و بزرگواری هات افتادم
یاد شوخ طبعی ها و حرفای سنجیده و زیبات افتادم
چه زود گذشتند
چه زود از بین ما رفتی ...
یه هو چقدر دلم خواست اونجا باشم ... اونجایی که تو هستی .................
ای دو سه تا کوچه ز ما دورتر
نغمه ی تو از همه پر شورتر
کاش که هم سایه ی ما می شدی
مایه ی آسایه ی ما می شدی
...
کاش
...
دو چيز طيره ی عقل است :
دم فرو بستن به وقت گفتن
و
گفتن به وقت خامشی

و گاه در رگ یک حرف خیمه باید زد
...
برای همسایه ی دیوار به دیوارم
که هم ناگفته می داند ... و هم ننوشته می خواند :
و
دوستت دارم
...
چشمانت بازند
و تو هیچ نمی بینی
نگاهم
عاشقانه است
اما
آجرهای این دیوار تازه ساز
زبان شعر را
نمی فهمند
...

کاش دستی از آستین آسمان به در آید
با مشتی باران
...
""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
دو چيز طيره ی عقل است :
دم فرو بستن به وقت گفتن
و
گفتن به وقت خامشی
![]()
فرشته آسموني ، ناني عزيزم ميلادت مبارك

نان را از من بگیر ، اگر می خواهی
هوا را از من بگیر ، امّا
خنده ات را نه
خنده ات که رها می شود
و پروازکنان در آسمان مرا می جوید
تمامی درهای زندگی را
به رویم می گشاید
عشق من ، خنده ی تو
در تاریک ترین لحظه ها می شکفد
و اگر دیدی به ناگاه
خون من بر سنگفرش خیابان جاری است
بخند ، زیرا خنده ی تو برای دستان من
شمشیری ست آخته
آنگاه که پاهایم می روند و باز می گردند
نان را ، هوا را
روشنی را ، بهار را
از من بگیر
اما خنده ات را هرگز
تا چشم از دنیا نبندم . . .
" پابلو نروادا "

گاهی خوشبختی چقدر ساده و شیرینه
به سادگی و شیرینی آب خوردن من و تو از یک لیوان . . .
...
و اللّیل اذا یغشی ، ای خواب برو حاشا
تا از دل بیداران ، صد تحفه بری امشب
...

يک غزل گفته ام مثل يک سیب ، با رديف بيفتد بیفتد
شايد اين شعر بی مايه باشد ، شايد اين قافيه بد بیفتد
من ولی امتحان کردم امشب ، آسمان ريسمان کردم امشب
شايد اين شعر بی مايه روزی ، دست يک روح مرتد بيفتد
من ولی در پی یک سوالم : این که پایان این ماجرا چیست ؟
اين که آخر چرا مرگ بايد روی يک خط ممتد بيفتد ؟
شعله بايد بر انگيزم از خويش ، دار بايد بياويزم از خويش
تا کی آخر در آيينه چشمم ، بر نگاهی مردد بيفتد
بر لب بام خورشيد بوديم ، بر لب بام خورشيد ، آری
بر لب بام خورشيد ناگاه ، ماه در پايت آمد بيفتد
اشک بر سطر لبخند افتاد ، خواندم از گونه های تو در باد
سيب يک لحظه يک اتفاق است ، اتفاقی که بايد بيفتد
اتفاقی شبيه شکستن ، خلسه ای مثل از خود گسستن
اتفاقی که امروز ... فردا... يا نه هر لحظه شايد بيفتد
خیز و در شهر غوغا کن آزر ، آتشی تازه بر پا کن آزر
رفته است آن تبر دار ديروز ، پای بت های معبد بيفتد
موج بايد برانگيزی از من ، ماه بايد بياويزی از من
موج يا ماه تا نبض دريا ، يک دم از جزر و از مد بيفتد
مرگ طنزی فصيح است آری ، بايد از عمق جان خواند و خنديد
گر چه اين شعر بی مايه باشد ، گرچه اين قافيه بد بيفتد
"دکتر محمد حسین بهرامیان"
¤¤¤¤
دلم می خواست فایل صوتی این غزل زیبای استاد رو با صدای دلنشین خودشون براتون
بگذارم ، ولی نتونستم فایل صدا رو آپلود کنم . از اونجا که شنیدن سروده از زبان شاعر
لطف بسیار داره ، لینک صفحه ی اشعار دکتر با صدای خودشون رو می گذارم تا بتونید
هر کدوم از سروده های زیباشون رو که خواستید با صدای گرم خودشون بشنوید و
لذت ببرید
: لطفاً روی لینک زیر کلیک کنید
![]()
لینک گزارش سفر به کاشان در روز ۴ خرداد ماه ۱۳۸۶ خورشیدی
...
قاصدک تو مسافر تاپ
شیرین بیان گریه سفره
بیقراری قاصدک خواب
خلسه نرگس ذکر چنار باد من خدا زیارت عاشورا
قاصدک تو حکم امید یأس
خیرات شکوه مستی
تو عشق آسمون ترس
بارون تو قاصدک من
ما سکوت نسترن حیرت
...
من از مصاحبت آفتاب می آیم
کجاست سایه ؟!
...

* به گیرنده هاتون دست نزنید
ایراد از فرستنده ست
;)
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خیلی دوری ... خیلی نزدیک
می دونستی ؟
...
گوش کن با من :
من که در گريزم از من ، به تو عادت کرده بودم
از سکوت و گريه ی شب به تو هجرت کرده بودم
...
¤¤¤¤
يا فاطمة الزّهرا يا بنت محمّد يا قرّة عين الرّسول يا سيّدتنا و مولاتنا إنّا توجّهنا و استشفعنا و توسّلنا بك
إلى الله و قدّمناك بين يدي حاجاتنا ، يا وجيـهة عند الله اشفعي لنا عند الله

در کف دست زمين گوهر ناپيدايی ست ،
که رسولان همه از تابش آن خيره شدند
پي گوهر باشيد
لحظه ها را به چراگاه رسالت ببريد
هر که با مرغ هوا دوست شود ،
خوابش آرام ترين خواب جهان خواهد بود
...


لازمه قبل از هر چیز ، از همه ی دوستان گرامی و بزرگوارم تشکر و قدر دانی کنم ...
از چند روز مونده به ۴ خرداد با خیل تبریکات صمیمانه ی شما مواجه شدم
فکر می کنم در حدود ۲۰۰ پیام تبریک در قالب های مختلف مثل کامنت ، ایمیل ، آفلاین ، کارت پستال و پیام های کلوب و تماس تلفنی داشتم
پیام هایی که هر کدوم با خودشون دریایی صفا و لطف و مهربونی داشتن ... جالبه بگم که از ساعت ۱۲ نیمه شب ، یعنی درست دقایق اول روز ۴ خرداد تا لحظات پایانی اون ، کلی اس ام اس داشتم که هر کسی سعی می کرد به بقیه پیشی بگیره در تبریک گفتن
همینطور تماس های تلفنی که بعضی از عزیزان در کاشان با تلفن دوستان برقرار کردند تا بتونن به این حقیر تبریک بگن ... و به راستی که از شنیدن صدای گرمشون بی اندازه خوشحال شدم
:)
نمی دونم چه جوری می تونم به این همه محبت بی شائبه پاسخ بدم ... ولی از خدا می خوام توفیق بده حد اقل گوشه ای از اونها رو جبران کنم
از دوست و خواهر نازنینم نانی و دختر کوچولوی گلش کیمیای مهربون ، هم چنین دختر کوچولوی خودم رویا ممنونم که منو شرمسار کردن و به این مناسبت برام پست زدن ... همینطور سپاسگزارم از مسیح بزرگوار که همواره مرهون الطافش بوده و هستم
خدا همه ی شما رو برای نرگسی حفظ کنه
آمین یا رب العالمین
:)
و اما سفر به کاشان و مشهد اردهال :
من و رویا در میدان ۷۲ تن قم به بقیه دوستان پیوستیم و به اتفاق راهی کاشان شدیم ... بر خلاف پیش بینی که کرده بودم هوا خیلی گرم بود
به محض ورود به شهر دنبال قنادی خوبی گشتیم تا بتونم کیک تولد رو تهیه کنم . راستش تصمیم داشتم خودم کیک دیروز رو بپزم ، ولی فرصت نکردم ... خوب دیگه ، قسمت نبود دوستان دست پخت لذیذ منو تجربه کنن
;)
بعد از خرید کیک راهی حمام تاریخی فین شدیم ... بیش از همیشه دلم به حال همشهری خودم ، امیر کبیر سرفراز سوخت
جشن تولد همون جا برگزار شد و کیک بریده شد و صرف شد ... و فکر کنم به اندازه ی همه ی عمرم فیلم و عکس از این مراسم با شکوه تهیه شد
بماند که دوربین مخفی یکی از دوستان هم مدام مشغول ثبت این لحظات بود و صد البته من بی خبر !
بالاخره راهی مشهد اردهال شدیم
راستش دلم برای سهراب و غربت و تنهاییش لک زده بود
حیف که دقایقی بیش با او نبودیم ... فاتحه ای و یادی و شعر خوانی مختصری که حال و هوای قشنگی داشت
با اکثریت آرا دوستان تصمیم گرفتن ساعات باقیمونده رو در نیاسر بگذرونیم ... جایی بسیار زیبا و خوش آب و هوا ، با آبشاری خیال انگیز
بساط استراحت همون جا گسترده شد و خوشبختانه آماده کردن ناهار به آقایون سپرده شد ...
از حق نگذریم و دلتون نخواد ، عجب جوجه کبابی درست کردن ! ... دست و پنجه شون درد نکنه
ناهار حدوداً ساعت ۵ صرف شد و فرصت زیادی تا بازگشت باقی نمونده بود
باز هم هر یک از دوستان جملاتی رو به یادگار نوشتند ، که فکر می کنم جناب شریفیان بعد از اسکن در پست آتی خودشون اونو بگذارن
بعد هم گشت و گذاری در اون محیط سرسبز و زیبا و ...
دارم سعی می کنم در مورد هر یک از دوستان یه توضیح کوچیک بدم ، یه شرح مختصر ...
از رویا شروع می کنم ... فکرشم نمی کردم اینقدر از این سفر لذت ببره و بتونه با دوستان بجوشه و صمیمی بشه
سروش کوچک ترین وبلاگ نویس شرکت کننده بود که با شیرین زبونیا و شیرین کاریاش ، لطف خاصی به جمع بخشیده بود ... البته جای گاز خوشگلش هنوز رو دستمه
آقا مهدی هم حسابی با حضور خودشون و دوربینشون ما رو شرمنده کردن
آقا شهاب خوش اخلاق و صمیمی ، زحمت زیادی کشیدن ... مطمئنم چند کیلو وزن کم کردن دیروز
آقای شریفیان جدا از مدیریت این سفر که زحمت زیادی داشت ، طبق معمول با شعر و داستان و حکایت و طرح معما دوستان رو به فیض رسوندن
حمید آقا باز هم ساکت و صبور و آرام ... اندیشمندانه نظاره گر بودن
هاله پر انرژی و سرشار از احساس ، با شیطنت های دلنشینش جاشو تو دلم محکم تر کرد
ستاره ، آروم و کم حرف ولی سرشار از انرژی ، قول داده در اولین فرصت چشم ما رو به دیدن وبلاگش روشن کنه
محمد آقا هم مدام دنبال نکته های ریز و درشت می گشتن
بهار آرزو هم صمیمی و با صفا به همراه همسر عزیزش آقا امین و برادر مهربونش آقا حامد همراه و هم سفر ما بودن ... ناگفته نماند به محض غفلت ما مثل دو تا مرغ عشق از دستمون می پریدن ... نمی دونم این مدت آقا حامد کجا می رفت !
بقیه دوستان نسرین ، نکیسا ، آقا رضا و آقا سیاوش هم جمع دوستانه ی ما رو با حضورشون گرم تر کرده بودن
خیلی ها هم نبودن ، ولی یادشون با ما بود ... امیدوارم در گرد همایی های دوستانه ی بعدی توفیق زیارت سایر عزیزان نصیبمون بشه
* جا داره از دوست بزرگوار و عزیزمون کیمیاگر عشق و بیداری یاد کنم ، که تصمیم داشتن همراهمون باشن ، ولی متاسفانه به دلیل بیماری پدر همسرشون ، نتونستن در این جمع حضور داشته باشن ... اگر چه زحمت بسیار کشیده بودن
از خداوند بزرگ و شافی ، شفای عاجل این عزیز و همه ی بیماران رو آرزو می کنم
* در خاتمه ، از صمیم قلب از تک تک دوستان سپاسگزارم ، به خاطر همه ی خوبی ها و محبت هاشون ، خصوصاً جناب شریفیان که بانی این گرد هم آیی بودن
دلتون شاد و روحتون آزاد

* ببخشید که این پست کمی طولانی شد !!!
¤¤¤¤
دو شنبه ای سرشار از تو :
تو را در دلبری دستی تمام است
مرا در بی دلی درد و مقام است
...


