|
بیراهه رفته بودم آن شب دستم را گرفته بود و می کشید زین بعد همه ی عمرم را بیراهه خواهم رفت |
حسین پناهی

از آه دردناکی سازم خبر دلت را
آنگه که کوه صبرم بر باد رفته باشد
¤¤¤¤
اگه دوست داری گوش کن :
اگه هم صدام بودی ، هیشکی حریفم نمی شد
کوه اگه رو شونه هام بود ، کمرم خم نمی شد
¤¤¤¤
سه شنبه ی سر در گمی / من از مصاحبت آفتاب می آیم ... کجاست سایه ؟!
کی با غول چراغ جادو آشناست ؟
یه کار کوچیک باهاش دارم
قول می دم بیشتر از یه آرزو نکنم
نگید از خدا بخواه ،
آخه خودش ارجاع داده به عالیجناب غول چراغ جادو !
...
¤¤¤¤
شب چهارشنبه / از نمی دانم کدام دست ، تا نمی دانم کجا :
چند قرن از شکفتن من در نام تو می گذرد ؟
تو می دانی ؟
از کدامین طلوع ، در گرماگرم عشق تو مجنون شدم ؟
کدامین پگاه مرا پیدا کردی و از من باز ستاندی ؟
نمی دانم
اما یک چیز را خوب می دانم
عمری ست که تو در آینه ی قلب من نشسته ای
و من در شکوه نام تو زیسته ام
با آمدنت
چشم هایم شنوا شد
و گوش هایم به دنبال دیدن صدای پرنده ای که در شعاع آوازش نام تو جاری ست ،
تا بیکران ها بال گسترد
با آمدنت
تازه فهمیدم یاسین چه سوره ی طاووس رنگی ست !
ربّنا چه شفاف است !
گل مریم چقدر سرشار از عطر مسیح است !
لیلة الاسرای گیسویت چه تابی دارد !
آنگاه
مثل حرایی خاموش نشستم و به آواز پر جبرئیل گوش سپردم ...
خط و خال زیبایت چه فصیح فریاد می زنند :
اقراء ... بخوان کتاب جمال ما را
اقراء ... بخوان دیوان جلال ما را
تو هم بخوان
پیوسته بخوان زیر گوشم ، تصنیف عاشقانه ی انّی قریب را ...
تا یادم بماند آن که همواره دستانم را در دست دارد ، تو هستی ...
¤¤¤¤
چهارشنبه / راز دلتنگی ام را غنچه ها کتمان می کنند :
هنوز در نفسم عطر بال چلچله هاست
بیا ... که معنی پرواز ، محو فاصله هاست
...
عشق چیست ؟؟؟؟
شما چه تعریفی از عشق دارید ؟
پارسا براتون از عشق حرف می زنه
اونقدر قشنگ ، که عشق رو دوباره با تمام وجود احساس کنید
رو اسمش کلیک کنید و پست قشنگش رو بخونید
...
¤¤¤¤
دوستت دارم فرشته آسمونی ، نانی عزیزم
کاش می تونستم همه ی نسترن های دنیا رو بریزم رو دامنت
.
.
عاشقتم پری کوچولوی من ، رویای عزیزم
تو رسول کوچک منی

با يه شکلات شروع شد
من يه شکلات گذاشتم تو دستش ، اونم يه شکلات گذاشت تو دستم
من بچه بودم ، اونم بچه بود
سرمو بالا کردم ، سرشو بالا کرد
ديد که منو مي شناسه
خنديدم
گفت دوستيم ؟
گفتم دوست دوست
گفت تا کجا ؟
گفتم دوستي که تا نداره
گفت تا مرگ
خنديدم و گفتم من که گفتم تا نداره
گفت باشه تا پس از مرگ
گفتم نه نه نه نه ، تا نداره
گفت قبول ، تا اونجا که همه دوباره زنده مي شن ، يعني زندگي پس از مرگ
باز هم با هم دوستيم
تا بهشت تا جهنم
تا هر جا که باشه من و تو با هم دوستيم
خنديدم و گفتم تو براش تا هر جا که دلت مي خواد يه تا بذار
اصلاً يه تا بکش از سر اين دنيا تا اون دنيا
اما من اصلاً براش تا نمي ذارم
نگام کرد ، نگاش کردم ... باور نمي کرد
مي دونستم اون مي خواست حتماً دوستيمون يه تا داشته باشه
دوستي بدون تا رو نمي فهميد !!!
گفت بيا برا دوستيمون يه نشونه بذاريم
گفتم باشه تو بذار
گفت شکلات باشه ؟
گفتم باشه
هر بار يه شکلات می ذاشت تو دستم ، منم يه شکلات مي ذاشتم تو دستش
باز همديگه رو نگاه مي کرديم ، يعني که دوستيم ... دوست دوست
من تندي شکلاتامو باز مي کردم مي ذاشتم تو دهنم و تند و تند مي مکيدم
مي گفت شکمو ... تو دوست شکموي مني
و شکلاتشو مي ذاشت توي يه صندوقچه ی کوچولوي قشنگ
مي گفتم بخورش
مي گفت تموم مي شه ، مي خوام تموم نشه ... برا هميشه بمونه
صندوقچه اش پر از شکلات شده بود
هيچ کدومشو نمي خورد
من همه شو خورده بودم
گفتم اگه يه روز شکلاتاتو مورچه ها بخورن يا کرمها ، اون وقت چي کار مي کني ؟
مي گفت مواظبشون هستم
مي گفت مي خوام نگهشون دارم تا موقعي که دوستيم
و من شکلاتمو مي ذاشتم تو دهنم و مي گفتم نه نه نه نه ... تا نه ... دوستي که تا نداره !!!
يک سال ... دو سال ... چهارسال ... هفت سال ... ده سال ... بيست سالش شد
اون بزرگ شد ، من هم بزرگ شدم
من همه شکلاتامو خوردم
اون همه رو نگه داشته
اون اومده امشب تا خداحافظي کنه
مي خواد بره اون دور دورا
مي گه مي رم ، اما زود برمي گردم
من که مي دونم اون بر نمي گرده
يادش رفت به من شکلات بده
من که يادم نرفته ، شکلاتشو دادم
تندي بازش کرد و گذاشت تو دهنش
يکي ديگه گذاشتم تو اون دستش
گفتم بيا اين هم آخرين شکلات براي صندوقچه ی کوچولوت
يادش رفته بود يه صندوقچه داره برا شکلاتاش
هر دو تا رو خورد
خنديدم
مي دونستم دوستي اون تا داره ، اما دوستي من تا نداره
مثل هميشه
خوب شد همه رو خوردم
اما اون هيچ کدوم رو نخورده
حالا با يک صندوقچه پر از شکلات هاي نخورده چي کار ميکنه ؟
* من یه عذر خواهی کوچولو به شما بدهکارم . این متن رو رویا برام تایپ کرده بود و من هم با اطمینان
ثبتش کردم و دیگه چک نکردم .
چند تا غلط املایی داشت که درستش کردم
یادم باشه بهش بگم " گذاشتن " با " ذ " نوشته می شه ، نه با " ز "
:)
¤¤¤
جمعه ۲۱ اردیبهشت ماه یک هزار و سیصد و هشتاد و شش خورشیدی / تهران / نمایشگاه کتاب :
اردیبهشت و آفتاب به این داغی ؟
انگار خورشید خیال داشت همه ی گرما و صمیمیتش رو یک جا تقدیم زمین بکنه
زود رسیدم ... خیلی زود و فرصت رو غنیمت دونستم تا سری به انتشاراتی های محبوبم بزنم ( بماند که جز یکی هیچ کدوم رو نتونستم پیدا کنم )
هوای داخل غرفه ها اونقدر مونده و بسته بود که تو هر کدوم از اونها بیش از ده دقیقه نمی شد موند . به همین دلیل مجبور شدم تا اومدن دوستان یک جورایی وقتم رو در محوطه بگذرونم ... حتی هوای نمازخونه رو بیشتر از خوندن چند رکعت نماز ، نتونستم تحمل کنم
بالاخره دوستان یکی یکی از راه رسیدن و از تنهایی در اومدم
با تمام خستگی و سر دردی که داشتم ــ البته بعد از آشنایی و دور هم نشستن ، قرص های مسکن حمید آقا ( مسافر منتظر ) به دادم رسید ــ دیدار دوستان عزیزم برام لذت بخش بود .
تعدادی قدیمی تر بودن و از پرشینلاگ با هم بودیم و خاطرات مشترک زیادی در دنیای وبلاگ نویسی داشتیم ... برخی هم از دوستان جدید بلاگفا بودن ... و خلاصه همه مهربان و عزیز و صمیمی ... انگار صد ساله همدیگه رو می شناسن ... و صد البته کسانی هم یادشون به شدّت با ما بود ، اگر چه حضور فیزیکی نداشتن و جای خالی شون کنارمون حس می شد
امیدوارم در دیدار بعدی که آقای شریفیان برای ۴ خرداد تدارک دیدن و اطلاعیه اش رو پایین پست می زنم بتونیم عزیزان بیشتری رو از نزدیک زیارت کنیم
دیدن تک تک دوستان موهبتی بود الهی . آرام گلم اسم همه ی عزیزان رو در گزارشش آورده ... من فقط به یکی از اونها اشاره می کنم که کوچک ترین شرکت کننده در جمع ما بود ... سروش عزیز صاحب وبلاگ زیبای سروش آسمانی که لطف و صفای این جمع دوستانه رو صد برابر کرده بود

در خاتمه از استاد بزرگوار آقای شریفیان که زحمت فراخوان و دعوت دوستان رو کشیدن و از یکایک عزیزان و سروران که با صفا و صمیمیتشون ، نقشی ماندگار از خودشون در دلم به جا گذاشتن تشکر و قدردانی می کنم
¤¤¤¤
اطلاعیه
ــــــــــــــــــــــــ
بنا به درخواست مکرر دوستان ، خصوصاً کسانی که دوست داشتن که در نشست قبلی باشن ولی موفق نشدن حاضر بشن ، آقای شریفیان تصمیم گرفتن یه گردش دوستانه ی خوب در جمعه / ۴ خرداد داشته باشیم ...
بی خبر از این که بر حسب اتفاق چه روزی رو برای این گردش دوستانه انتخاب کردن ! روز تولد من
:)
برای این منظور شهر تاریخی کاشان و از اون مهم تر مزار سهراب عزیز ــ عارف آب و آیینه و گل ــ در مشهد اردهال در نظر گرفته شده ... جایی بسیار با صفا و خوش آب و هوا و به یاد موندنی
از کسانی که تمایل به شرکت دارن ، در خواست می شه که به علت ضیق وقت هر چه سریعتر از طریق کامنت یا پیام در مسنجر ، اعلام کنند که هماهنگی های لازم به عمل بیاد . ایشون از من خواستن به علت تعداد مراجعین نسبتاً بالای وبلاگ نرگسی ، اینجا هم مژده ی این سفر به دوستان داده بشه
...
مطمئنم با حضور دوستانم ، برای من بهترین سالگرد تولد خواهد شد
به امید دیدار
...

چهارشنبه ای اردیبهشتی آفتابی / سردمه :
دلم گرفته
گرفته دیگه ... چراش بماند
حالمم گرفته ، با اون لیوان چای عتیقه که بوی زهم تخم مرغ می داد
بعدم کل کل با یه آدم از خود راضی بی تربیتِ چیز !!!
بعدم ............... نمی دونم چه جوری جلسه ی استانداری رو تونستم تحمل کنم
حالام باید برم واسه یه جلسه ی سرد کمیته ی آموزشی ـ فرهنگی سازمان
شما می دونین با یه دست چند تا هندونه رو می شه بلند کرد ؟
گفتم هندونه ... بیشتر سردم شد
اااااااااااااااااه .......... بعضی روزا چرا اینجوری ان ؟!!!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
| جمعه 26 اردیبهشت ماه سال 1382 | |
| زندگی زیباست | |
|
| |
و این آغاز زیبای یه وبلاگ عادی بود در این دنیای عادی عادی
امروز وبلاگ غنی و ارزشمند عادی که به قلم بزرگمردی ایرانی از تبار محترم سادات در چنین روزی خلق شد ، چهار ساله می شه
نوشته هایی که از دل بزرگ و آسمونی نویسنده ای خلاّق و بزرگ برخاسته و برمی خیزه و لاجرم بر دل تک تک خواننده هاش می نشینه
نوشته هایی که در عین سادگی و عادی بودن ، دارای پیچیدگی ژرف و خارق العاده ای هستن که ذهن هر خواننده ای رو به چالش می کشونن و در خودشون درس های زیادی برای آموختن دارن
آرزو می کنم مسیح عزیز سالیان سال در نهایت سلامت و شادی و آرامش روح بنویسه و ذهن و دل تشنه ی دوستان و خوانندگان وبلاگش رو از این چشمه ی زلال سیراب کنه
مسیح جان چهار سالگی وبلاگت مبارک

پنج شنبه ای که بارها برایم تکرار کرده ای / دلم خوش نیست ، غمگینم :
دلم برای دلم می سوزه ... همیشه قبل از این که برای خودم بزنه ، برای تو و این و اون تپیده
کاش نداشتمش
روزی که وارد زندگیم شدی ، با خودم عهد کردم از محبتم سیرابت کنم ... گفتم درسته مادرش نیستم ، ولی سعی می کنم جای خالی محبت مادر رو کمی براش پر کنم
تا حالا بهت نگفتم که از همون اول چه ایمیل ها و چه پیام های تلخ و زشتی دریافت کردم ... حتی از نزدیک ترینت که خیلی دوستش داشتی
بهت نگفتم که چه آسیب های روحی دیدم ...
هنوز تو رو ندیدم ... هنوز ماهیتت بر من آشکار نیست ... هنوز اون لیاقت رو در من ندیدی که اجازه بدی ببینمت ، اگر چه دوستان دیگه این سعادت رو داشتن و از این بابت نه تنها ناراحت نیستم که خیلی هم خوشحالم
تو این مدت اونقدر به یادت بودم ... اونقدر تو خونه حرف تو رو زدم که بچه ها گاهی غبطه می خوردن و بین شوخی و جدی می گفتن کاش ما جای بهار بودیم
منتی سرت ندارم ... ولی ....................... این حق من نبود
وبلاگ رو جای خوبی نمی دونم برای حرفای شخصی ... ولی به دلایلی هیچ جا رو از اینجا مناسب تر ندیدم .
حتماً این نوشته ی جدید رو از کسی که دوستش داری در پست جدیدش که برای تو زده دیدی ... اگر چه اولین توهینش نیست :
من ديگه كم آوردم ، از اين همه پنهون كاريات ، از اين همه غيب شدنات.
بهار فقط مي خواستم بيام حال اون مامان ... بگيرم. ازش متنفرم، يه زني كه ميبينه
يكي مادر نداره و بل ميگيره...
آقای م به شرافتم قسم ، من سوء استفاده گر نیستم ... من عقده ی بچه ندارم ... حتی وقت بل گرفتن رو ندارم ( اگر این کاره باشم ) ... من نخواستم جای کسی رو در قلب بهار بگیرم ... اینو قبلا هم بهت گفتم
همین جا با هر دوتون خداحافظی می کنم و براتون عشق ... صداقت ... ایمان ... و درست اندیشی آرزو می کنم
* ببخش دلکم ... دلک صبورم ... می دونم بازیچه شدن سخته
یا ایّتها النّفس المطمئنّة
ارجعی الی ربّک راضیّة مّرضیّة
فادخلی فی عبادی
و ادخلی جنتی
سوره مبارکه فجر / آیات ۲۷ ـ ۳۰
. . .
عزیزا !
به این بنده ی کم ترینت چنان آرامشی عطا فرما که شایسته ی این خطاب بزرگ شود :
« ای روح به آرامش رسیده ... »
روحی که تنها در پرتو ایمان به تو ... به حقیقت بلا شک هستی به آرامش می رسد
مگر نه این که : الا بذکرالله تطمئنّ القلوب
توفیق ذکر را خودت عطا کن
نازنینا !
رسیدن به مقام عبودیت تو یعنی سروری ... یعنی عشق ... یعنی کمال
و این جز به لطف و عنایتت ممکن نیست
مرا شایسته ی میهمانی درگاه عزّت و کرمت قرار ده ... که زیبا میزبانی هستی
فادخلی فی عبادی
« به صف بندگان من داخل شو »
می خواهم عبد تو باشم ، نه عبد خویش ... مرا از خود برهان
و ادخلی جنتی
« داخل شو به بهشت من »
بهشت تو ، دایره ی عشق توست ...
معبودم !
مرا بخوان و بخواه
تا در زمره ی نفوس مطمئنه قرار گیرم ... و لایق این دعوت شوم

گوش کنید این آیات آسمانی را با صدای استاد مرحوم عبدالباسط
¤ با تشکر از دوست خوبم کیمیاگر عشق و بیداری ، که این فایل صوتی زیبا رو در اختیارمون گذاشتند ¤
. . .
نگاهت را به دوردست ها بینداز ... کسی که جز پیش پای خویش را نمی بیند ، چه می بیند ؟!
. . .

عزیز دور از دست
پر تنهایی خسته ست .....
...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
این که لبخند ملیحی به لب داره کیه ؟
من که نیستم ...
¤¤¤¤
یک شنبه ای از جنس بیقراری :
حرامم باد اگر من جان به جای دوست بگزینم
می بینی عزیزترینم ؟
می بینی چگونه پرنده ی دست آموزت در هر کرانه که بپرد باز راه خانه را گم نمی کند و به سوی تو باز می گردد ؟
به سوی آشیانه اش در دستان مهربان تو
می بینی دلش با هیچ کس و هیچ چیز جز تو خو نمی گیرد ؟
عاقلان خوشه چین از سرّ لیلی غافلند
این کرامت نیست جز مجنون خرمن سوز را
...
تا از زلال زمزم پاک نگاه تو
سیراب می شوم
از شرم بی نوایی خود
آب می شوم ...
ن . م
برای او که با ص د ا ق ت بیگانه است :
قهوه ات را بنوش و باور کن ، من به فنجان تو نمی گنجم
...
ok
!
Let every day
be a dream
. we can touch
Let every day
be a love
. we can feel
Let every day
be a reason
. to live
...

عشق و
پریشانی و
یک جرعه نسیم
جان پناهی باید
. . .
¤¤¤¤
زیبای یگانه ام !
یاری ام کن
تا
صداقتم را همیشه حفظ کنم
و این درّ ثمین را به هیچ بهایی از دست ندهم
¤¤¤¤
سه شنبه : سطرهای عاشقی ، نقطه سر خط ندارند
نازنینم !
چه شیرین است
که ببینم
و بشنوم
و لمس کنم
که دوستم داری
...
زیبا و خواستنی نبود
او شبیه همه چیز است
و در حقیقت همه چیز است
به این درک که برسی
آرامش وجودت را پر خواهد کرد
...
اگر هنوز زنده ای
بدان که او هنوز دوستت دارد
فقط کافی ست نفسی عمیق بکشی
و او را صدا بزنی
بلافاصله می بینی
در کنار تو
و بهتر و جدی تر از تو
در حال یافتن راه حلّی برای مشکل توست
...
باید خودت را بین مشکلات رها سازی
و مطمئن باشی
که بر تمام آنها فائق خواهی آمد
مادامی که مطمئن باشی
و ایمان داشته باشی
پیروز و سربلند خواهی بود
...

تا با غم عشق تو مرا کار افتاد
بیچاره دلم در غم بسیار افتاد
...
تا حالا شده تو خودت قد بکشی و دیگه اون تو جا نشی ؟
می کشد وجودم را ، این تبی که سودایی ست
شرح این جنونمندی ، در توانم امّا نیست
سر به زیر می آیم ، سجده می زنم بر خاک
امتداد موزونی ، می کشاندم تا " نیست "
مشعر و منایم تو ، زمزم و صفایم تو
لیلی جنونت شد ، این دلی که صحرایی ست
زائری که مُحرم شد ، تا که محرمت باشد
در منای جانانه ، ذبح او تماشایی ست
...
ن . م







. . . . . .
یک شنبه / آیین قمار :
با تو شب تار را نمي دانستم
فرق گل و خار را نمي دانستم
در داو نخست هستي ام را دادم
آيين قمار را نمي دانستم
همبازي غنچه ي شقايق بودم
در عشق وقار را نمي دانستم
جز دوست نبود بر زبانم جاري
پرهيز و کنار را نمي دانستم
تا با تو و عشق دست بيعت دادم
يک لحظه قرار را نمي دانستم
تنها عدد رياضي من يک بود
حتي دو سه چار را نمي دانستم
تحسين سپيده را نمي فهميدم
تشريف بهار را نمي دانستم
...
ن . م
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دوشنبه / بیقرار هفت رنگ رنگین کمان اردیبهشت :
من اگر عاشق نباشم ، از خودم سیرم
من اگر عاشق نباشم
زود می میرم .....
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سه شنبه / بی خویشتنم کردی بوی گل و ریحان ها :
وقتی به تو فکر می کنم
تمام لحظه هایم
پر می شوند از سطرهای عاشقی .....

می دانم
سبزه ای را بکنم ، خواهم مرد . . .
گوهر می خواهی ؟
دریا باش
هیچ صیّادی از جوی حقیری که به مردابی می ریزد
مرواریدی صید نخواهد کرد
...
می خوام دریا باشم ............ دریا

گوش کن :
من اگه جوی حقیرم ، تو مث دریا بزرگی
بیکران و سبز و آبی ، قد یه دنیا بزرگی
تو هنوز یه اتفاقی ، که برام تازگی داری



