تبليغاتX
دگر باره بشوريدم ، بدان سانم به جان تو ... که هر بندي که بربندي ، بدرّانم به جان تو / من آن ديوانه ي بندم ، که ديوان را همي‌بندم ... زبان مرغ مي‌دانم ، سليمانم به جان تو / نخواهم عمر فاني را ، تويي عمر عزيز من ... نخواهم جان پر غم را ، تويي جانم به جان تو / چو تو پنهان شوي از من ، همه تاريکي و کفرم ... چو تو پيدا شوي بر من ، مسلمانم به جان تو / گر آبي خوردم از کوزه ، خيال تو در او ديدم ... وگر يک دم زدم بي‌تو ، پشيمانم به جان تو / اگر بي‌تو بر افلاکم ، چو ابر تيره غمناکم ... وگر بي‌تو به گلزارم ، به زندانم به جان تو / سماع گوش من نامت ، سماع هوش من جامت ... عمارت کن مرا آخر ، که ويرانم به جان تو / درون صومعه ، مسجد ، تويي مقصودم اي مرشد ... به هر سو رو بگرداني ، بگردانم به جان تو / سخن با عشق مي‌گويم ، که او شير و من آهويم ... چه آهويم ! که شيران را نگهبانم به جان تو / ايا منکر درون جان مکن انکارها پنهان ... که سرّ سرنبشتت را فرو خوانم به جان تو / چه خويشي کرد آن بي‌چون ، عجب با اين دل پرخون ... که ببريده‌ست آن خويشي ، ز خويشانم به جان تو / تو عيد جان قرباني و پيشت عاشقان قربان ... بکش در مسلخ خويشم ، که قربانم به جان تو  نرگسی
یک فروغ رخ ساقی .... 1
فضیل عیاض ، مردی راهزن بود که با عمّال خود راه بر کاروان ها می بست و اموال مردم را به یغما می برد . فضیل ، دل در گرو دلبندی داشت . شبی بر بام خانه ی او رفت تا بلکه او را ببیند . شنید که کسی قرآن تلاوت می کند و این آیه را می خواند :

 

او لم یأن للّذین آمنوا ان تخشع قلوبهم لذکرالله

آیا زمان آن نرسیده آنان که ایمان آوردند ، دل هاشان به یاد خداوند خشوع پذیرد ؟

 

گویی این آیه ، صاعقه ای بود که بر سر وی فرود آمد و او چون جسمی بی جان بر جای ماند . پس از لحظه ای گفت :

آری ... آن زمان فرا رسیده

از بام خانه ی یار پایین آمد و رفت و اموال مردم را به آنان که می شناخت بازگرداند و مابقی را در راه خدا انفاق کرد .

رفت و چنان شد که نام او زیور تاریخ اهل تقوی و معرفت گشت ...

¤¤¤

هزار نقد به بازار کائنات آرند

یکی به سکّه ی صاحب عیار ما نرسد

پشت این پنجره ها دل می گیره

غم و غصه ی دلو تو می دونی ...

...

+نوشته شده در دوشنبه 30 بهمن1385ساعت6:56 نرگسی |
حرفی ست از هزاران ...

شنیده ام که شبی پروانگان محفلی ساختند و از شمع سخن می گفتند . 

پروانه ای به جستجوی شمع به پرواز در آمد . در قصری از دور ، پرتو شمع را دید . بازگشت و شمّه ای از اوصاف شمع بازگو کرد .

بزرگ پروانگان گفت : او را از شمع آگاهی نیست ، دیگری برود .

پروانه ای دیگر رفت تا به نزدیک شمع ، و چندین بار دور شمع گشت و لحظاتی گرمی شمع را حس کرد . بازگشت و چندین راز از شمع باز گفت .

پروانه ی بزرگ گفت : حقیقت شمع برای تو نیز حاصل نشد .

پروانه ای مشتاق از جمع بیرون آمد . مستانه رفت و عاشقانه خود را بر شعله ی شمع زد و در شرار آن سوخت و محو شد و همرنگ شمع گردید . پروانگان دیگر از دور او را نظاره می کردند .

بزرگ پروانگان گفت : او زنده است ... او عشق را شناخته است ... او از شمع آگاهی دارد و حقیقت او را دریافته ... بی خبری او عین خبر است .

ای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموز

کان سوخته را جان شد و آواز نیامد

این مدّعیان در طلبش بی خبرانند

کان را که خبر شد ، خبری باز نیامد

 

If you can open your heart with love , you can tune in to GOD,s will

¤¤¤

مث قلب یه قناری ، پر التهابم امشب

...

برگرفته از وبلاگ داستان های زیبا

¤¤¤

... تو رفیقی ، جون پناهی ...

...

¤¤¤

غنچه سان تنگدل باغ توام  ...

...

+نوشته شده در جمعه 27 بهمن1385ساعت23:14 نرگسی |
 این نیز بگذرد  . . .

...

مهم نیست که طلا کجا باشد

و در میان چه باشد

 طلا هر کجا که باشد ، طلاست

***
خدا نور است

 خدا عشق است

 و ما گاهی ،

بی آن که خود بدانیم ،

از او سرشاریم

« مسیحا برزگر »

¤¤¤

۱۲ ثانیه ......... تنفس

¤¤¤

خدایا خودم را به خودت می سپارم

+نوشته شده در پنجشنبه 26 بهمن1385ساعت20:48 نرگسی |
نقاب ... ماسک ... دیگر فریبی

امان از آدمایی که صبح تا شب برای فریب من و تو نقاب به چهره دارن ( و این در صورتی هستش که ما اونقدر ساده لوح باشیم که بشه فریبمون داد )

البته نقاب داریم تا نقاب ... مثلاً کسی نمی خواد دیگرون از حال و روز بدش با خبر بشن ، برای همین سعی می کنه با سیلی صورتش رو سرخ نگه داره . به عبارتی نقاب شادی و رضایت به چهره می زنه تا مخلّ آسایش و آرامش کسی نباشه .... یا امثال این

امّا ... امّا دریغ و درد از دشمن های دوست نما ... اونهایی که نقاب دوستی به صورت می زنن تا سیرت پلیدشون دیده نشه و بتونن پشت اون قایم بشن

شاعر بیمار نبوده ، با کسی هم پدر کشتگی نداشته که گفته :

ای بسا ابلیس آدم رو که هست

پس به هر دستی نباید داد دست

اونهایی که توی تمام یا قسمتی از روابط و تعاملات اجتماعی خودشون ، آنچنان ماهرانه پشت نقاب دیگر فریبی پنهون می شن که بعضاً خودشونم باورشون می شه کسی که داره عرض اندام می کنه " خود "  واقعیشونه

اونهایی که برای رسیدن به هدفشون ، حاضرن به هر وسیله ای متوسّل بشن و به هر ریسمون پوسیده ای چنگ بزنن

اونهایی که همه ی زندگیشون بالماسکه ای بیش نیست ... چون با چهره ی واقعیشون نمی تونن کاری از پیش ببرن ... حتی تحمّل اون چهره برای خودشون هم سخته

البته شناخت اینجور موجودات ( حیفم میاد بگم آدم ) زیاد هم سخت نیست . موجودات غل و غش دار ، اونقدرا هم زرنگ نیستن . نشنیدین می گن دروغگو کم حافظه ست ؟

این عبارت رو در مورد این افراد هم می شه به کار برد دیگه ... چه دروغی بزرگتر و قبیح تر از فریب دیگرون ؟ پس بالاخره یه جایی دستشون رو می شه و به قول معروف پته شون رو آب می افته

اینها موجودات نرمالی نیستن و ضعف ها و نقصان های زیادی دارن ـ البته هیشکی کامل نیست ... هیشکی هم مطلقاً خوب و بی نقص نیست ـ معمولاً نقاط ضعف و نکات منفی این افراد بیش از نقاط قوّت و نکات مثبتشونه ، مثل عقده ی حقارت ، حسد ، بخل ، و ... خوب واسه همینم سعی می کنن خودشون رو جور دیگه ای جلوه بدن

نقاب های زیادی داریم :

دوستی ! .......... روشنفکری ! .......... دلسوزی ! .......... همه دان و همه فهم بودن ! ......... و .........

رنگارنگ و جور واجور ...

این نقاب ها تا کی می مونه ؟

تا کی دووم داره ؟

بالاخره یک روز می افته ، نه ؟

اون وقته که باید بگیم :

وحشت نکنید آدمیزاده ست

از چهره فقط نقابش افتاده ست

...

خدایا کمک کن تا فقط خودمون باشیم ... فقط خودمون و فقط در جهت رضای تو و قرب تو و در مسیر انسان شدن و انسان ماندن قدم برداریم

یاریمون کن اونقدر مقبول باشیم که تحت هیچ شرایطی ، هیچ نقابی رو به چهره ی واقعی مون ترجیح ندیم

کمک کن اونقدر نیک ، شایسته ، دوست داشتنی و قابل عزّت و احترام باشیم که به اون چه که هستیم مباهات کنیم و مباهات کنند .

آمین

...

¤¤¤

چه جرأتی پیدا می کند انسان ، اگر  بداند دیگران دوستش دارند .

                                                                                           " فروید "

و من پر جرأت ترینم ، چون می دانم و یقین دارم تو دوستم داری ..... تو که دوستی ات با تمام دنیا برابری می کند ...

...

آن روز که محک می زدم عیارت را                                      

و بر بی چیزی خویش سخت افسوس می خوردم ،

تو

چه با سخاوت                                                                  

در داد و ستدی ناپایاپای

دلم را گرفتی

دلت را سپردی

...

ن . م

 

اس ام اس ها و پیام های زیبایی که این هفته داشتم :

» یه نفر ، یه جایی تمام رویاهاش لبخند توست و وقتی که به تو فکر می کنه احساس می کنه که زندگی واقعاً با ارزشه ... پس هر وقت احساس تنهایی کردی این حقیقت رو به خاطر بسپار که یه نفر ، یه جایی در حال فکر کردن به توست ( ممنونم مینای عزیزم )

» آرزوهایت را یادداشت کن . خداوند آنها را فراموش نمی کند ، اما تو فراموش می کنی آنچه که امروز داری خواسته ی دیروز تو بوده است ( سپاسگزارم آقای فرهاد محمدی ، برادر بزرگوارم )

» من به خورشید اعتقاد دارم ، حتی اگر ندرخشد . من عشق را باور دارم ، حتی اگر تنها باشم . من به خدا ایمان دارم ، حتی اگر ساکت باشد ( ممنون از لطفتون دوست خوب و گرانقدرم ، دکتر سهرابی عزیز )

» پرواز اعتماد را با یکدیگر تجربه کنیم ... وگرنه می شکنیم بال های دوستی مان را ( سپاس از شما آقا رضا ترلان مهربان )

» اگر در قلبتان عشق باشد ، می توانید هر روز معجزه کنید ( تشکر از دوست ارزشمندم آقای سینا بهرامی )

» سنگی که طاقت ضربه های تیشه را ندارد ، تندیسی زیبا نمی شود . فقط یک بار فرصت داری تا از وجودت تندیس بسازی . پس از زخم تیشه خسته نشو ( ممنون سلمان نازنینم )

» سرور آمیزترین لحظه های دل من لحظاتی ست ، که احساساتم نثار آستان معدود چهره های گرانقدر می شود ( فدات بشم ماریای مهربونم )

» در نگاه کسانی که پرواز را نمی فهمند هر چه بیشتر اوج بگیری ، کوچک تر خواهی شد ( متشکرم برادر خوبم آقای فرهاد محمدی )

» تردیدها به ما خیانت می کنند ... تردید نکنید ( سپاسگزارم جناب دکتر حلّت عزیز )

» من می تونم یه بغل گل برات بفرستم ، اما به جای اون یه آینه بهت می دم که بهترین گل دنیا رو توش ببینی ( قربونت برم بهار نازم )

» دوستای خوب مثل ستاره هستن ، اگه یه روز نبینیشون باز خیالت راحته که سر جاشون هستن ( مرسی جابر جان )

» اگه یه روز شاد بودی آروم بخند تا غم بیدار نشه و اگه یه روز غمگین شدی آروم گریه کن تا شادی ناامید نشه ( ممنونم زهرای مهربونم )

دلم می خواد :

* تولدت رو از اینجا هم تبریک بگم فرزانه جونم ، خواهر گلم ... انگار همین دیروز بود که تو بغلم برات شعر زمزمه می کردم تا بخوابی ... حالا پسر کوچولوت رو پیغام گیر برام پیام می ذاره : خاله نسترن بازم شاگرد اول شدم ، جایزه رو آماده کن .................. دوستت دارم ... الهی سالیان سال زنده باشی و به همه ی آرزوهای قشنگت برسی

* همیشه شاد باشید و خندون و پر شور ، خواهر زاده های گل و نازم : عماد ... علی ... امیر محمد

* تشکر کنم از زحمتی که متقبل شدید و یادگاری های بسیار زیبا و ارزشمندتون ، برادر بزرگوارم آقای فرهاد محمدی

* قدر دانی و تشکر کنم از لطف بسیار و زحمت فراوانی که کشیدید برای یادگاری ارزشمندتون ، دوست و برادر گرانقدرم ، جناب آقای ن . باور

* سپاس از محبت ها و بزرگواری های همیشگی شما ، دوست و برادر گرامی ام جناب دکتر میرزایی

* و تقدیر و امتنان از زحمات و الطاف مدیریت محترم سایت اختصاصی متاآرشیو ، برادر بزرگوارم جناب آقای سواد کوهی

* و سپاس بسیار از الطاف شما ، دوست گرانقدر حسین آقا زارع

* و تشکر فراوان از برادر ارجمندم آقای شاملو و همسر نازنینشون

* و سپاس از همه ی خوبی های بی دریغ و دوست داشتنی تو ،  فاطمه جانم

* و تشکر و امتنان از همه ی محبتای زیبای بهار نازنینم

* و تشکر و سپاس از مسیح بزرگوار و عزیز که همیشه مدیون و مرهون همراهی های مهربانانه اش بوده ام

* و سپاس و امتنان از استاد بزرگوار جناب آقای شریفیان به خاطر محبت های همیشگی شون

* و تشکر از استاد عاکف گرامی ، برای بزرگواری هاشون

* و همه ی دوستان گل و نازنینم که اگه بخوام اسمشون رو ببرم ، شاید متن بسیار طولانی و خارج از حوصله ی این صفحه بشه

* پیشاپیش تولد دختر ناز و قشنگم رویا و دوست بسیار خوبمون آقا رضا ترلان رو تبریک و تهنیت می گم و براشون بهترین آرزوها رو دارم

خیلی حرفای دیگه دلم می خواست تو این پست بزنم ، اما خیلی طولانی شد و من شرمنده ی شما هستم

شاید وقتی دیگر ...

دوستتون دارم  

                 

                      

                   The only way to find rainbows is to look within

your heart

 امروز یه بسته ی پستی به دستم رسید که وقتی بازش کردم به شدت غافلگیر شدم و البته هیجان زده . با کمال تعجب یه کتاب تقریبا حجیم ، با جلدی زیبا به چشمم خورد که عنوانش بود :

شکوفه های نرگسی

بد جوری هاج و واج مونده بودم ... یه نگاه دیگه به آدرس روی بسته انداختم ... سعی کردم فرستنده رو بشناسم

درسته ... یکی از دوستان زحمت کشیدن و مطالب شش ماهه دوم سال ۸۴ نرگسی رو پرینت گرفته و خیلی با سلیقه و شکیل اونا رو صحافی کرده و با جلدی زیبا به شکل کتاب درآوردن و به این حقیر هدیه کردن

جداً نمی دونم در جواب محبتشون چی باید بگم جز این که امیدوارم لایق این همه لطف و بزرگواری باشم

از صمیم قلب از شما دوست خوب و گرامی سپاسگزارم ...

¤¤¤¤

من چه می دانستم

هیبت باد زمستانی هست

من چه می دانستم

سبزه می پژمرد از بی آبی

سبزه یخ می زند از سردی دی ...

¤¤¤¤

نه سال پیش ، تو یه روز برفی که همه جا یخ زده بود و درختا همه از شدّت سرما قندیل بسته بودن ، درست همین ساعت ( ۶.۳۰ صبح ) رفتم برای استقبال از سومین شکوفه ی عمرم ... سومین باغ امید و شادی

نه سال پیش همزمان با اذان ظهر رویای شیرین من پا به عرصه ی هستی گذاشت ... مقدمش مبارک

رویای قشنگم تولّدت مبارک

+نوشته شده در شنبه 21 بهمن1385ساعت16:32 نرگسی |
چهار ا پ ی ز و د . . .

» عشق مانند هوا همه جا جاری ست

تو نفس هایت را

قدری جانانه بکش ...

¤¤¤

» کسی حرفی شنید ؟

من از عشق چیزی گفتم ؟

تو چیزی شنیدی ؟ ...

¤¤¤

» می خواستم به فرشته ات نامه ای بنویسم

امّا

صدای شکستن چیزی همین نزدیکی ها

حسّ انگشتانم را گرفت ...

¤¤¤

» تو

حرف نداری

در وصف تو

فقط

باید سکوت کرد ...

ن . م

¤¤¤

تنها

آیینه ی اتاق تو

پیر نشانم نمی دهد

این جیوه را به کدامین اکسیر آغشته ای ؟

م . ع . بهمنی

¤¤¤

ای زندگی بیزارم از بیهوده بودن ...............

¤¤¤

چهارشنبه :

از هیچ چیز نمی ترسم ... الاّ خود ترس !

من

گاهی

فقط گاهی

خیلی ........... م ی ت ر س م

تو می دانی چرا ؟ ... آری ... تو می دانی

ترس از گم شدن کلید

ترس از سیاهی

ترس از ترس های خیلی ترسناک ...

امّا

من

خ . و . ب . م

تو

نگران نباش ..............

چقدر این روزا دلم هوای ناصریا رو کرده

می خوای با من گوش کنی ؟

کلیک کن ...  گوش کن :

عشق تو حقه ... ولی دنیا پر ناحقه

¤¤¤

غروب پنج شنبه :

خدا جون شکرت ... ممنونم ازت

تو را سپاس که در بدترین لحظات ، بهترین ها رو بهم عطا کردی

کرمت رو شکر ، که گاهی چه زود دعاهام رو مستجاب می کنی

شکرت خدا به خاطر هدیه ای که ساعتی پیش برام فرستادی

هیچ چیز دیگه می تونست اینقدر آرومم کنه ؟! ........... هرگز ........... هرگز

و از تو ممنونم که همواره برام پیام آور خدایی و راحت جان خسته ام

 ...

¤¤¤

شنبه :

دل نیست کبوتر که چو برخاست ، نشیند

از گوشه ی بامی که پریدیم ، پریدیم

...

 

+نوشته شده در سه شنبه 17 بهمن1385ساعت6:6 نرگسی |
...
واللّیل اذا یغشی ..........

قسم به شب تار هنگامی که تاریکی اش جهان را می پوشاند

+نوشته شده در یکشنبه 15 بهمن1385ساعت6:40 نرگسی |
...
چنان فرهیخته بود که اسب را به ۹ زبان می دانست ، و چنان نادان و بی خبر که گاوی خرید تا بر آن سوار شود ...

دنبال ربطش نگردین ...

¤¤¤¤¤

دو دلم ، اوّل خط نام خدا بنویسم

یا که رندی کنم و اسم تو را بنویسم

بعد یک عمر ببین دست و دلم می لرزد

که " من " و " تو " به هم آمیزم و " ما " بنویسم

...

+نوشته شده در جمعه 13 بهمن1385ساعت20:30 نرگسی |
زینب کبری (س ) :

" سپاس خدای را که ما را با انتساب به پیامبرش ، گرامی داشت و از آلودگی و ناپاکی دور ساخت و شخص تبه کاری چون تو ( ابن زیاد ) را رسوا کرد ... "

والله ما رأیت الاّ جمیلا

به خدا قسم جز نیکی و زیبایی ندیدم

وقتی که تو با هر نفسی مونس جانی

یعنی همه جا تو ، همه جا تو ، همه جا تو  .....

+نوشته شده در چهارشنبه 11 بهمن1385ساعت6:0 نرگسی |

« صبراً علی قضائک یا ربّ لا اله سواک یا غیاث المستغیثین »

+نوشته شده در دوشنبه 9 بهمن1385ساعت11:16 نرگسی |
انتظار شبانه ...
تا سپیده در آید و                                       

گاه پرواز بیاید و                                                 

آواز بر آید و

محنت سر آید و

سبزینه ی امید ، در دلم رستن گیرد و

طلوع کند آن خورشید جان فروز ،

بر دامن افق ، رنگی بپاشد و

شوری فشاند و

بر جان خسته ام

عشقی ببارد ،

ای شب چه سخت پیچیده ای بر               

دامان لحظه ها ...

اندکی شتاب ..................

+نوشته شده در یکشنبه 8 بهمن1385ساعت6:36 نرگسی |
شیعه یعنی بازتاب آسمان ... بر سر نی جلوه ی رنگین کمان

السّلام عليك یا اباعبدالله و علی الارواح الّتی حلّت بفنائک علیک منّی سلام الله ابدا ما بقیت و بقی اللّیل و النهار ...

 

همه عمر برندارم سر از این خمار مستی
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی

تو نه مثل آفتابی ، که حضور و غیبت افتد
دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی

 

علیرضای عزیز تولدت مبارک

***

من از آغاز دلم مست تو بود

از ازل عاشق و پابست تو بود

من نگویم که نبودم رسوا

بودم اما نه به این رسوایی .....

***

هر دم مرا به طلوعی دوباره می کشانی

ای راز

ای رمز

ای نوای خوش زندگی

در گوش جان خسته ام

لختی درنگ کن ... یک نفس بمان

تا دمی بیاسایم

در پناه گرمای کلامت ........

+نوشته شده در پنجشنبه 5 بهمن1385ساعت18:28 نرگسی |
عنوان ندارد
کارهای ما چندان نیز بزرگ نیستند ... تنها کاری که از ما ساخته است آن است که کارهای کوچک را با عشقی بزرگ انجام دهیم .

                                                                        " مادر ترزا "

با تشکر از دکتر بابک عزیز که لطف کردند و این عکس زیبا رو به من هدیه کردند

*****

یک خبر نه چندان مهم برای همشهریام :

« برای اولین بار در کشور ، " انجمن ریه " در اراک تأسیس شد . این انجمن با هدف شناسایی تخصصی بیماری های ریوی و خدمت رسانی به بیماران در سطح استان و کشور دایر شد . »

خدا رو شکر ... اگه نفس کشیدن تو هوای پاک و تمیز و عاری از سرب برامون یه آرزو شده ، به جاش یه انجمن ریه داریم که هیشکی نداره ... دیگه چه غمی داریم ؟!!!!!

***

برای چهارم بهمن :

عسل بانوی نازنینم ، تولدت مبارک

تداعی عزیزم ، تولدت مبارک

+نوشته شده در سه شنبه 3 بهمن1385ساعت7:4 نرگسی |