تبليغاتX
دگر باره بشوريدم ، بدان سانم به جان تو ... که هر بندي که بربندي ، بدرّانم به جان تو / من آن ديوانه ي بندم ، که ديوان را همي‌بندم ... زبان مرغ مي‌دانم ، سليمانم به جان تو / نخواهم عمر فاني را ، تويي عمر عزيز من ... نخواهم جان پر غم را ، تويي جانم به جان تو / چو تو پنهان شوي از من ، همه تاريکي و کفرم ... چو تو پيدا شوي بر من ، مسلمانم به جان تو / گر آبي خوردم از کوزه ، خيال تو در او ديدم ... وگر يک دم زدم بي‌تو ، پشيمانم به جان تو / اگر بي‌تو بر افلاکم ، چو ابر تيره غمناکم ... وگر بي‌تو به گلزارم ، به زندانم به جان تو / سماع گوش من نامت ، سماع هوش من جامت ... عمارت کن مرا آخر ، که ويرانم به جان تو / درون صومعه ، مسجد ، تويي مقصودم اي مرشد ... به هر سو رو بگرداني ، بگردانم به جان تو / سخن با عشق مي‌گويم ، که او شير و من آهويم ... چه آهويم ! که شيران را نگهبانم به جان تو / ايا منکر درون جان مکن انکارها پنهان ... که سرّ سرنبشتت را فرو خوانم به جان تو / چه خويشي کرد آن بي‌چون ، عجب با اين دل پرخون ... که ببريده‌ست آن خويشي ، ز خويشانم به جان تو / تو عيد جان قرباني و پيشت عاشقان قربان ... بکش در مسلخ خويشم ، که قربانم به جان تو  نرگسی
...
یادت باشد :

یک قطره + یک قطره می شود یک قطره ی بزرگ ... نه دو قطره

در وبلاگ یکی از رهگذران آسمان بخوانید :

ما کجاییم ؟!.................

*****

برای ورود به خیمه ی شیشه ای روی لینک کلیک کنید :

محرمی دیگر از راه می رسد ... 

*****

امروز اول بهمن ، روز میلاد یه دختر پاک و عفیف و آسمونیه ... دختری با قلبی مملو از عشق به حق و حقیقت ........... آنتیک عزیزم تولدت مبارک

+نوشته شده در شنبه 30 دی1385ساعت21:0 نرگسی |
بازی شب یلدا ...

چنانچه چیزی نیافته ای که به خاطرش بمیری ، استحقاق زندگی را نداری .

                                                                  « مارتین لوترکینگ »

چند وقت پیش از طرف دو نفر از دوستان ( هاله و آنتیک ) به این بازی دعوت شدم . تا اونجا که می دونم بازی به این شکله که فرد پنج خاطره ی نگفته و جالب از خودش بازگو می کنه و سکان بازی رو تحویل پنج نفر دیگه می ده ...

امشب تصمیم گرفتم بالاخره از خجالت این دوستان در بیام

بسم الله ...

۱. خوندن و نوشتن رو خیلی زود یاد گرفتم . شش ساله که بودم به جای کتاب فارسی کلاس اول ، « بینوایان » و « گلستان » و « دیوان حافظ » رو یواشکی می ذاشتم تو کیفم و با خودم می بردم مدرسه ... برام کسر شأن بود آب بابا بخونم ! ... یادمه اولین جایزه ای که همون سال از مدرسه گرفتم دو تا رمان از اسکاروایلد بود ... ممنونم از آقای رزّاقی ، آموزگار مهربان کلاس اولم

۲. هشت سالم که بود توی قابلمه غذای معلّمم قورباغه انداختم و به جای من یه بیگناه اخراج شد و نزدیک بود از زندگی ساقط بشه ... با پوزش از خانم بسطامی ، آموزگار کلاس سوّمم و اون نازنین که اسمش رو فراموش کردم

۳. نه ساله بودم . عمّه برام یه سماور ذغالی قدیمی کنار گذاشته بود که هر وقت می رم خونه شون باهاش بازی کنم . اون روز دلم واسه عمّه و دختراش خیلی تنگ شده بود ... همراه بابا رفتم بهشون سر بزنم و با همدیگه بازی کنیم . مشغول بازی با سماور که شدم ، نفهمیدم چطور شد که یه هو دور و برم همه آتیش گرفت . معلومه دیگه ، فرار رو بر قرار ترجیح دادم . یادمه از خونه ی عمه تا خونه ی پدر بزرگم پا برهنه دویدم ... عمه خانوم منو ببخش

۴. دوازده ساله که بودم اوّلین خواستگار اومد . روزی که اومدن ، فکر می کردم اومدن منو از مامان و بابام بدزدن . به نظرم خیلی بیرحم اومدن ! یواشکی اون ور رختخوابای چیده شده پشت دری که بین دو اتاق حائل بود ، فالگوش ایستادم ببینم چیا می گن ... صدا نامفهوم بود . چاره ای نبود جز اینکه برای بهتر شنیدن صداشون ، برم روی رختخوابا ... چشمتون روز بد نبینه ، در باز شد و من و کل رختخوابا ریختیم تو اتاق مهمونا . بمیرم واسه مامان که چقدر خجالت کشید ... مامان گل و نازنینم شما هم منو ببخش

۵ . دبیرستان رو که تموم کردم ، تصمیم گرفتم تابستون برم آموزشگاه خیاطی ـ البته تصمیم مادرم بود نه من . خودم دوست داشتم تو کلاسای عکاسی شرکت کنم ـ کل دوره با خوبی و خوشی داشت تموم می شد و یکی از هنرجوهای خوب کلاس بودم . آخرین مرحله یادگیری ضخیم دوزی بود که نسبتاً مشکله . روزی که می خواستم پارچه ی خودم رو برش بزنم ، پارچه ی گرون قیمت مدیر آموزشگاه رو که تصمیم داشت باهاش پالتو بدوزه و روی میز پهن شده بود با قیچی حسابی خراب کردم . به خاطر این سهل انگاری ، مجبور بودم تا یه مدت جریمه های جور واجور رو تحمل کنم . باید ادب می شدم !!! ...  امیدوارم خانوم توحیدنژاد ، مدیر محترم آموزشگاه دیگه منو بخشیده باشه

*****

حالا به رسم بازی ... از پنج نفر از دوستای نازنینم دعوت می کنم بازی رو ادامه بدن :

مسیح ( عادی ) ..... دکتر رضا سهرابی ( ایلیا ) ..... نانی ( فرشته آسمونی ) ..... فاطمه ( غریب آشنا ) ..... رضا ترلان ( ترلان )

صدای ناصر :

منو ببخش ... که درخشیدی و من چشمامو بستم

منو بخشیدی و من چشمامو بستم ... منو ببخش

***

پروردگارا !

مرا قوی ساز تا ضعف هایم را ببینم ... و شجاع کن تا با ترس هایم رو به رو شوم .

                                                                         " داگلاس مک آرتور "

***

خداوندا !

نمی گویم دستم را بگیر

چون گرفته ای

می گویم رهایم نکن ...

+نوشته شده در پنجشنبه 28 دی1385ساعت20:20 نرگسی |
غمگین نباید بود ؟؟؟؟

می گن از امید بگو ... از شاد بودن حرف بزن

می گن تو که دلتنگ باشی ، خیلیا دلشون می گیره

همش که به خاطر دیگرون باید صورتمون رو با سیلی سرخ نگه داریم ... پس کی می تونیم خودمون باشیم ؟

من این روزا حال خوشی ندارم

نگران نباشید ... حواسم هست نقاب خوشحالی از چهره ام نیفته ... به خاطر دیگرون گریه نمی کنم ... به خاطر دیگرون می خندم ... به خاطر دیگرون لبخند فراموشم نمی شه ... به خاطر توصیه ی پزشک سعی می کنم خونسرد باشم ... به خودم انرژی می دم ... به خودم عشق می ورزم ...

امّا ..... امّا غمگینم

همه چیز دست به دست هم داده تا من در این لحظه ، این حس و حال رو داشته باشم . شاید نباید مطرح کنم ... شاید نباید به خاطر خواننده هام ، به خاطر دوستام این حرفا رو بزنم

ولی ، اگه اینجا هم نتونم با خودم و دلم و احساسم رو راست باشم ... شما بگین ... پس کجا امکانش هست ؟

هر کی دپرس می شه ، نخونه ( البته با عرض معذرت )

هر کی هم فکر می کنه چرت و پرت می نویسم ، بازم نخونه

هر کی هم خیلی خوشحال و سر حاله ،  وقتشو اینجا تلف نکنه ...

دیروز هم همین جوری گذشت ... به سختی بیدار شدم ... دلم می خواست واقعاً مریض بودم تا عذر موجهی برای نرفتن سر کار داشته باشم ... نداشتم ، بنابر این رفتم ... ساعات اداری رو به زور تحمل کردم ... جلسه رو با فلاکت به آخر رسوندم ... مأموریت محوّله رو نرفتم ... تمام طول روز منتظر یه تماس بودم ... شماره ای ازش نداشتم ، وگرنه اون همه انتظار نمی کشیدم ... عصر رفتم یوگا ... کمی بهتر شدم اما نتونستم تمرکز قبل رو داشته باشم ... دیروز حتی نتونستم یه خط کتاب بخونم ... نتونستم تو جمع خونواده نقشمو خوب ایفا کنم ... دخترم برام یه سورپرایز داشت ، آلبوم جدید ناصر ... خواستم برم دهکده امّا مهمون اومد و نشد ................. باز قلبم تیر می کشه ، می سوزه ، ولی مهم نیست

این همه احساس تلخ ... این همه موج منفی ... این همه پریشونی ... همه رو یک تنه تحمّل کردم و به روم نیاوردم ... حالا می خوام اینجا واسه دل خودم بنویسم

تو چقدر غمگینی دلکم ... دلک صبور من

امروز با این که حالم مساعد نبود ، سعی کردم به تعدادی از دوستانم سر بزنم و مطالبشون رو جسته گریخته بخونم ... گر چه همه اونقدر خوب و با محبتن که هیچوقت قادر به پاسخگویی لطف و صفا و مهرشون نبوده و نخواهم بود .

الان هم دارم آهنگ زیبای وبلاگ بابا عظیمی ( ساحل آرامش ) رو گوش می دم ... ممنون بابای مهربون

*۶*۶*۶*۶*۶*۶*۶*۶

چهارشنبه ... ۲۷ دی ... ساعت ۱۲ شب :

 

گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم

چه بگویم ، که غم از دل برود چون تو بیایی

 

*****

پنج شنبه ... ۲۸ دی ... ساعت ۶ صبح :

 

« در فرهنگ لغت تو هيچ چيز غير ممكني نبايد وجودداشته باشد . اين كلمه را بايد كاملاً پاك كرد و دانست كه هر چيزي راهي دارد و اگر از راه آن حركت كني حتماً به هدف خواهي رسيد . »

چشم خدای عزیز و نازنینم ......... ممنونم از پیام قشنگت

 

+نوشته شده در سه شنبه 26 دی1385ساعت21:31 نرگسی |
زمستان است !!!

هوا بس ناجوانمردانه سرد است آی ...

دمت گرم و سرت خوش باد

سلامم را تو پاسخ گوی

در بگشای

...

محال كلمه ای ست كه در فرهنگ ديوانگان يافت می شود .
                                                                                "ناپلئون بناپارت"
+نوشته شده در یکشنبه 24 دی1385ساعت1:0 نرگسی |
زمین بسکت یا عرصه ی زندگی ؟

اونهایی که بسکت بازی می کنن یا با تاکتیک های این بازی آشنایی دارن ، حتماً متوجه شدن که قوانینش چقدر شبیه زندگیه 

البته شاید هم این تشبیه به نظر بعضیا کمی غیر عادی بیاد !

دیروز بعد از مدتها تصمیم گرفتم سری به باشگاه بزنم . دلم لک زده بود برای لمس اون توپ خوش رنگ و خوش دست ... کفش و لباسم رو برداشتم و راه افتادم

وقتی تو زمین بودم ، بیشتر از اون که حواسم به بازی باشه ، به این فکر می کردم که چقدر همه چیزش به جریان زندگی شباهت داره

دریبل کردن ... بی این که به توپ نگاه کنی ، سعی می کنی سرتو بالا نگه داری و شش دانگ حواست جمعه که توپ رو از دستت درنیارن

وقتی توپ دست کسی دیگه ست یا به سمت تو پاس داده می شه ، مراقبی که با ضربه ی محکم توپ تو سینه ات مجبور نشی زمین بازی رو ترک کنی

شوت کردن

پاس دادن و پاس گرفتن

شمرده گام برداشتن ... و حفظ تعادل تا آخر بازی

و تشخیص فرصت ها

و تشخیص فرصت ها

و تشخیص فرصت ها

و ...

اگه تو هم کمی بیشتر دقّت کنی ، متوجه می شی که این دو تا چقدر به هم شباهت دارن

منظورم بازی زندگی و بازی بسکته

تو زندگی هم گاهی اجازه ی پرتاب آزاد بهت می دن ... جایی فقط تویی که می تونی تیپ آف بزنی

تو زندگی هم هر آن ممکنه ضربه ای غافلگیرت کنه و یا هر فرصتی می تونه سرنوشت ساز باشه و خیلی چیزای دیگه

البته این شباهت رو خیلی جاها می شه پیدا کرد ... هم خیلی جاها و هم در خیلی از بازی ها

پس :

اگه می خوای زندگی رو خوب بازی کنی ، موقعیتت رو بشناس ... به مسئولیتی که داری آگاه باش ... و بدون توجه به برد و باخت سعی کن یه بسکتبالیست خوب باشی !!!!

اشکالی داره ؟؟؟

اگه می خوای خارق العاده بازی کنی ، عاشقانه و متعهّدانه بازی کن

به جامی که خودت و تیمت خواهید برد فکر نکن ... به درس هایی فکر کن که از این بازی می آموزی

به شکست فکر نکن ... با امید و اقتدار جلو برو

تو پیروزی ... چه ببری ، چه ببازی !

بازی کن ... مؤمنانه بازی کن ... هشیار باش ... امتیاز کسب کن امّا نه برای بردن ، نه برای این که پنج نفر دیگه رو مغلوب کنی ، بلکه برای این که در آخر بازی احساس کنی :

رشد کردی و جلو رفتی

قوی تر و محکم تر از دیروز شدی

هوشیارتر شدی

بیدارتر شدی

و

آگاه تر ........... آگاه تر ........... آگاه تر

*****

جهان پیوسته در حال تغییر و تحوله . همه چیز در حال حرکت و دگرگونی ست و هر چیز که تغییر نکنه ، دیر یا زود محکوم به فناست ...

و تنها مفهوم ثابت و لاتغیّر دنیا « تغییر » و تبدیله ... یعنی همه چیز دگرگون و متحوّل می شه الا قانون « تغییر » !

جالب نیست ؟

بنابر این امروزمون نباید مثل دیروز باشه ... یعنی نمی تونه که باشه ... ما تغییر رو به فال نیک می گیریم

موجیم که آسودگی ما عدم ماست

ما زنده بر آنیم که آرام نگیریم

قبوله ؟؟؟

حالا بگید حالتون چطوره ؟ من خوبم ... البته چهار روزه صدای نبض بنفشه رو نشنیدم ... با شنیدنش خواهم گفت : عااااااااالی ام

امشب در سر شوری دارم ... امشب در دل نوری دارم

* من عااااااااااااااالی ام *

ای ما همیشه با هم و بی هم

پیوند پاک تا بزند در میان ما

اینک کدام دست ؟

...

ای با تو هر چه هست توانایی

در دست توست معجز عیسایی

...

فدای بغض کلامت ، تمام هستی من

.....

+نوشته شده در پنجشنبه 21 دی1385ساعت23:23 نرگسی |
نگاهش آسمان را می شکافد

من ندانم به نگاه تو چه رازی ست نهان

که من آن راز توان دیدن و گفتن نتوان

به راستی زیباتر از نگاه کودکی که خیالی را در پهنه ی آسمان می کاود ، چیست ؟

تو در این نگاه ژرف چه می بینی ؟

من خیلی چیزها می بینم :

عشق

امید

عظمت

معصومیت

معنا

معرفت

من در نگاهش خدا را می بینم

چه با شکوه ... و با غرور ... می نگرد این رسول کوچک ......

+نوشته شده در چهارشنبه 20 دی1385ساعت6:42 نرگسی |
عشق ...

نابینایی در سایه ی معبدی ایستاده بود . شخصی به دوست همراه خود گفت :

« او داناترین مرد جهان است  »

به او نزدیک شدند . همراه شخص از او پرسید :

ـ از کی نابینایید ؟

ـ از وقتی زاده شدم

گفت : من یک ستاره شناسم

نابینا پاسخ داد : من نیز ... آنگاه دستش را روی سینه اش گذاشت و گفت :

« از درون اینجا ، همه ی خورشیدها و ستارگان را رصد می کنم . »

 صدای نبض بنفشه ، صدای خنده ی توست

میان باغ نگاهت

خدا تماشایی ست

...

+نوشته شده در سه شنبه 19 دی1385ساعت6:32 نرگسی |
عید بر عاشقان مبارک

عید بر عاشقان مبارک باد

عاشقان عیدتان مبارک باد

بر تو ای ماه آسمان و زمین

تا به هفت آسمان مبارک باد

*٪*٪*٪*٪

+نوشته شده در یکشنبه 17 دی1385ساعت5:52 نرگسی |
گوش کن .... فقط برای تو .......

انگار با من از ... همه کس آشناتری

از هر صدای خوب ... برایم صداتری

..............

+نوشته شده در جمعه 15 دی1385ساعت16:6 نرگسی |
هفتاد و دومین سال درخشش فروغ مبارک
 

به بهانه ی سالگرد تولد فروغ فرخزاد ( ۸ دی )

برای معرّفی فروغ واژه نمی یابم ، برای همین به قطعه شعری از او و دست خطی و عکسی بسنده می کنم ...

یادش سبز و روحش شاد

دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ایوان می روم و انگشتانم را
بر پوست کشیده ی شب می کشم
چراغ های رابطه تاریکند
چراغ های رابطه تاریکند
کسی مرا به آفتاب
معرفی نخواهد کرد
کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردنی ست

              

 

 

 

 

 

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه 13 دی1385ساعت23:14 نرگسی |
با عشق تو ناز در نگنجد ... جز سوز و گداز در نگنجد

و عزّتک لو انتهرتنی ما برحت من بابک و لاکففت عن تملّقک لما الهم

 قلبی یا سیّدی من المعرفة بکرمک وسعة رحمتک الی من یذهب العبد

 الاّ الی مولاه ...

محبوب علیم و بصیرم

می پرسند : هیچ دردی داری ؟ می گویم : دارم ، درد هجران او

می گویند : آرزویی داری ؟ می گویم : دارم ، عفو و رحمت معشوقم

می گویند : طبیب می خواهی ؟ می گویم : مرا خود طبیب بیمار کرده ... بیمار اویم و در تیمار اویم

گر تو گرفتارم کنی ، من با گرفتاری خوشم

گر خوار چون خارم کنی ، ای گل به آن خواری خوشم

آید گر از غم جان به لب ، کی آیدم افغان به لب

با هر چه خواهد یار من در عالم یاری ، خوشم

ای بهترین غمخوار دل ، ای محرم اسرار دل

خواهی اگر آزار دل ، با آن دل آزاری خوشم

روزی اگر کامم دهی ، یا آن که دشنامم دهی

با این خوشم ، با آن خوشم ، با هر چه خوش داری خوشم

تا گشته ام یار تو من ، از جان برم بار تو من

عشق است اگر بار گران ، با این گران باری خوشم

گر وصل و گر هجران بود ، گر درد و گر درمان بود

شاد و خوشم با این و آن ، آری خوشم ، آری خوشم

معبود من

شرم دارم از این که گاه آنچنان احساس تنهایی و غربت می کنم که فریاد سر می دهم :

          الهی این اطلبک

می دانم که تو با منی ، ولی من به خود مشغولم

نازنینم

مرا از خودم باز ستان ، تا به تو رسم

الهی بحبل من اتّصل ان انت قطعت حبلک

یا قدیم الاحسان

حاشا که از آنچه بر من روا می داری ، ناله سر دهم و چهره در هم کشم

به عزّتت قسم ، می دانم که از تو هر چه بر من رود خیر محض است ، که خود فرموده ای :

ما بلا بر کسی قضا نکنیم

تا مر او را ز اولیا نکنیم

این بلا گوهر خزانه ی ماست

ما به هر خس گهر عطا نکنیم

محبوب من

راضی ام به رضای تو ... و توکّلم بر ذات جمیل و جلیل توست

نازنینم

مبادا مرا از درگاه لطفت برانی ...  و شایسته ی خدمت بندگی ات ندانی

بارالها

مرا از صفای حضور ، و لذّت مناجات با ذات اقدست محروم نگردان

انّک انت الوهّاب 

+نوشته شده در سه شنبه 12 دی1385ساعت6:0 نرگسی |
چون به عشق آیم خجل باشم از آن ...

 

عشق آتش هم هست ، اما آتشی سرد . با وجود این که باید در این آتش سوخت ، این آتش فقط برای تطهیر کردن می سوزاند ، ناخالصی هست آنچه می سوزد و طلاست آنچه می ماند .

نگران رنج عشق هم نباش ، زیرا خواهان خراب کردن توست تا دوباره آبادت کند . فراموش نکن دانه باید شکسته شود ، وگرنه درخت چگونه می تواند متولد گردد ؟! رود باید به انتها برسد وگرنه چگونه می تواند به دریا ملحق شود ؟! 

 

پس راحت باش و در عشق بمیر ! وگرنه چگونه می توانی خویشتن خویش را بیابی ؟ هر حقیقتی نه با شنا کردن ، بلکه با غرق شدن کشف می شود .

شنا کردن حادثه ای است که در سطح اتفاق می افتد ، امّا غرق شدن تو را به اعماق بی انتها می برد ...

 

(مسیحا برزگر)    

 

*****

 عاشقم بر رنج خویش و درد خویش

بهر خوشنودی شاه فرد خویش

 

ناصر جان تولدت مبارک

+نوشته شده در یکشنبه 10 دی1385ساعت20:20 نرگسی |
سلام

الهی لا اله الا انت ...

  رمز قرآن از حسین آموختیم

  زآ تش او سینه ها افروختیم

*****

سبحانک ا للهم وبحمدک لا اله الا انت عملت سوء و ظلمت نفسی و اعترفت

 بذنبی اغفرلی انّک انت الغفورالرّحیم

 

عرفه .....

 

چقدر دلتنگت بودم ....

شکراًلله

***

امروز دلم دهکده ام را می خواهد ... نای رفتنم نیست ، امّا ...

تو می آیی ؟

؟

؟

نه ... نه ... تو بمان ... تنها می روم ، مثل همیشه

بد نیست گاهی تمرین تنهایی کنم ... تنها شدن را یاد بگیرم

................

................

نسترن !

ـ روز عید است ... این مهملات چیست که می گویی ؟

ـ باشد ..... باز هم سکوت می کنم

................

+نوشته شده در شنبه 9 دی1385ساعت22:32 نرگسی |
امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء

تکیه بر جای بزرگان نتوان زد به گزاف

مگر اسباب بزرگی همه آماده کنی

مادر عزیزم

اینجا نوشتن لیاقت می خواد و کار من نیست . امیدوارم دخترتو ببخشی . نتونستم از دستخطت بگذرم

دوستت دارم و بی صبرانه چشم به راهت هستم.

" ریحانه "

+نوشته شده در جمعه 8 دی1385ساعت1:11 نرگسی |
ابتلا
عشق آمد

و شولای سبزش را به سرم کشید

دلم بیدار شد

جوانه زد

شکوفه داد

و خندید

بی آن که حدس زده باشم

مبتلا شدم به عشق

مبتلا شدم به همه چیز ، همه کس

" مسیحا برزگر "

+نوشته شده در دوشنبه 4 دی1385ساعت19:44 نرگسی |
با خودم حرف می زنم که با تو حرف زده باشم

سلام به تو !

کاش می شد از روزن چشم هم به دنیا نگاه کنیم ... تو با چشمان من ... من با چشمان تو

شاید می توانستم بفهمم تو چرا من نمی شوی ... اگر چه من همه توام

شاید می توانستی بفهمی همه ی دنیا در چشم من ، در تو خلاصه می شود

دستانم را باز می کنم ... به فضای بین انگشتانم خیره می شوم ... گویی فاصله های عمیقی هستند بین داشتن و نداشتن ... بودن و نبودن ... شدن و نشدن

خطوط کف  دستانم را که نگاه می کنم شیارهای تراش خورده ی زیبایی را می بینم که در امتداد پیوستن به دستان تو تا نمی دانم کجای نازیبایی کشیده شده اند ... رفته اند و محو شده اند

دو انگشت شست و اشاره را به هم می رسانم و چیزی را در میان انگشتانم حس می کنم ... آنچنان که تو دلم را بین دو انگشت گرفته ای ... به آن می نگری و ...

باز هم بگویم ؟ ..... می گویم ... تا تو راحت تر سکوت کنی

کسی چه می داند ، شاید شنیدن چند کلمه یا خواندن چند واژه دلت را لرزاند و چشمانت را به گریه رساند و تو توانستی ماه را در قطره های اشکی که لحظه هایت را مهتابی کرده اند به تماشا بنشینی

کسی چه می داند ، شاید روزی ... جایی ... کسی ... چیزی ... ما را کنار هم نشاند و ما از یک لیوان مشترک عشق نوشیدیم

چه کسی می داند خواهری ما کجای جغرافیای زمین گم شد ؟!

چه کسی می داند برادری ما را کدامین چنگیز به یغما برد ؟!

کدامین کابوس شوم ، خواب آرام ما را به هم زد ؟!

هیچ کس نمی داند ...

به راستی کسی هست که از « عشق »  فراتر از ع ... ش ... ق ، چیزی بداند ؟!

هیچ کس نمی داند در کدام یک از خیابان های شلوغ آشفته بازار روزمرّگی ، کودک نوپای احساسم ، دستان کوچک معصومش را از دستان مشتاق و عاشق من رها کرد ... و در کجای هراس و دلهره ی بی کسی گم شد !

در جایی از جهان اتفاقی افتاده است ... شاید در جایی از من ... شاید در جایی از تو ... باید چیزی شده باشد که اینچنین می لرزم

چه آسمان تیره ای ... آفتاب کجاست ؟ ... چرا عقربه ها یخ زده اند ؟

تو می دانی ؟ ......

تب دارم .......

لحظه هایت خوش ........

ن . م

با تو بوی کاگل و خاک ... عطر کوچه باغ نمناک ... زنده می شه

با تو بوی خاک و بارون ... عطر پیر یه گلابدون ... زنده می شه

از خانه بیرون می زنم ، اما کجا امشب ؟

شاید تو می خواهی مرا در کوچه ها امشب

 

+نوشته شده در جمعه 1 دی1385ساعت13:13 نرگسی |