تبليغاتX
دگر باره بشوريدم ، بدان سانم به جان تو ... که هر بندي که بربندي ، بدرّانم به جان تو / من آن ديوانه ي بندم ، که ديوان را همي‌بندم ... زبان مرغ مي‌دانم ، سليمانم به جان تو / نخواهم عمر فاني را ، تويي عمر عزيز من ... نخواهم جان پر غم را ، تويي جانم به جان تو / چو تو پنهان شوي از من ، همه تاريکي و کفرم ... چو تو پيدا شوي بر من ، مسلمانم به جان تو / گر آبي خوردم از کوزه ، خيال تو در او ديدم ... وگر يک دم زدم بي‌تو ، پشيمانم به جان تو / اگر بي‌تو بر افلاکم ، چو ابر تيره غمناکم ... وگر بي‌تو به گلزارم ، به زندانم به جان تو / سماع گوش من نامت ، سماع هوش من جامت ... عمارت کن مرا آخر ، که ويرانم به جان تو / درون صومعه ، مسجد ، تويي مقصودم اي مرشد ... به هر سو رو بگرداني ، بگردانم به جان تو / سخن با عشق مي‌گويم ، که او شير و من آهويم ... چه آهويم ! که شيران را نگهبانم به جان تو / ايا منکر درون جان مکن انکارها پنهان ... که سرّ سرنبشتت را فرو خوانم به جان تو / چه خويشي کرد آن بي‌چون ، عجب با اين دل پرخون ... که ببريده‌ست آن خويشي ، ز خويشانم به جان تو / تو عيد جان قرباني و پيشت عاشقان قربان ... بکش در مسلخ خويشم ، که قربانم به جان تو  نرگسی
من و تو و دهکده

عطش بود و آتش ، و من تشنه بودم

و پروانه می سوخت در تشنه کامی

امروز باز سری به دهکده زدم ، جای تو خالی ... همه جا یخ زده بود ، جز دهکده ی زیبای من ... که همچنان سر سبز و عطر افشان بود و پر از گل ، مثل وجود تو ................

*****

ناصر عزیز هم از میان ما رفت ، امّا چه زود ... او فقط سی و شش بهار را دید 

 بدرود ندیم اطلسی ها

خونه از عطر تو لبریز ... کوچه از خاطره سرشار

خونه با یاد تو روشن ... خونه با خواب تو بیدار

با تو بیداره ستاره ... بی تو بی برگه اقاقی

تو نباشی نه درختی ... نه گلی می مونه باقی

*****

لینک زیر « دعای ناصر » با صدای اسحاق احمدی ست که جناب آقای سوادکوهی مدیر محترم سایت متاآرشیو لطف کردند و برام فرستادند . همین جا ازشون تشکر می کنم ... ممنون از هوای بارونی که هدیه کردید

 متن موزیک فوق العاده زیباست . توصیه می کنم گوش کنید ، گر چه دعای هیچ یک از ما ناصر رو برنگردوند و مشیت الهی بر این بود که ناصر عزیزمون در جوار محبوبش آرام بگیره ...

رضی به رضاک .........

خدا خدا ... به حق اولاد علی نظر بکن ... یا فاطمه بنت نبی ، عشق محمد با علی ... حاجت ما روا بکن

+نوشته شده در سه شنبه 28 آذر1385ساعت20:40 نرگسی |
عهد و پیمان
همیشه با دست چپ دست می داد

می گفت :

دست راستم در دست آن نگار نازنینی ست ،

که دیر زمانی ست دل در گرو مهرش نهاده ام

و مرا یک دم تاب جدایی اش نیست

همه اویم

معذورم بدار

..............

ن . م

+نوشته شده در یکشنبه 26 آذر1385ساعت22:42 نرگسی |
؟؟؟

کدامین چشمه سمّی شد ، که آب از آب می ترسد ؟

وحتی ذهن ماهیگیر از قلاب می ترسد ؟

کدامین وحشت وحشی ، گرفته روح دریا را ؟

که طوفان از خروش و موج از گرداب می ترسد ؟

گرفته وسعت شب را غباری آنچنان مبهم

که چشم از دیدگاه و ماه از مهتاب می ترسد

شب است و خیمه شب بازان و رقص وحشی اشباح

مژه از پلک و پلک از چشم و چشم از خواب می ترسد

***

نمی دونم این شعر از کیه ...  قشنگه ... دلم خواست بذارمش اینجا

+نوشته شده در جمعه 24 آذر1385ساعت15:15 نرگسی |
معرفی یک عاشق

مسیحا برزگر ( متولد ۱۳۴۰ خورشیدی )

او در منظومه‌ی عشق متولد شده است . درست چهار ميليون و خرده‌اي سال بعد از پيدايش زمين ... او باد ، خاك ، آب و آتش را دوست دارد ، اما محلّ ملاقات آن‌ها را ، يعني گياه و پرنده را ، بيشتر ...  در مصرف خنده ، اهلِ امساك نيست .

 آرام است و هيچگاه براي خشونت جواز صادر نمي‌ كند . نوشته‌ها و ترجمه‌هاي او ، بيشتر طنينِ خوشِ آوازهاي دلِ اوست . او بزرگترين مترجمان را زنبوران مي‌داند .

درباره‌ی مسيحا فقط مي ‌توان گفت : حضورش آنقدر عاشقانه است كه وقتي به گلِ شبدري مي‌رسد ، بي‌ درنگ كلاه از سر برمي‌دارد و مي‌گويد : سلام !

مسيحا برزگر خالق موسيقاي زندگي‌ ست . او نه با چنگ و چگور ، بلكه با كلمات ، معنا را مي‌نوازد . كلمات ، نزد او ، هويت تكيده و معمول‌ شان را از دست مي ‌دهند ، احيا مي‌شوند و سرشار از شور و سرمستي ، به رقص درمي‌آيند .

نگاه زيباي او در پي جستن زندگي بي‌ پيرايه ‌يِ كودكان است . او همواره رهسپارِ اعماق است ؛ زائرِ بيكرانه‌ها و آبی ناب حقيقت ...  به گفته ‌ي خودش : همه ‌چيز دارد ، چيزي نمي‌ خواهد و چيزي نيز براي از دست دادن ندارد .

او بخشنده‌ ي گنجي تمام ناشدني ‌ست : عشق ... او عشق را سبو‌سبو به دل‌هاي تشنه مي بخشد و ديري نمي‌پايد كه دريا ‌دريا مي‌گيرد .

بي‌ ترديد تا چشمه‌ي عشق مي‌جوشد ، بازار مسيحا نيز گرم است . اين رازِ تبسّم قشنگي ‌ست كه همواره بر لب‌ دارد ...

...

بشنویم از او :

اگرآدم ها می توانستند از ظرفیت هوشی خود بهره ببرند ، زندگی شان به بهشتی رویان و بارور تبدیل می شد . اگر از این بهشت محروم مانده ای ، تقصیر را به گردن کسی جز خود نینداز . خداوند هوش را بین همگان تقسیم کرده است . همه از نبوغی عظیم برخوردارند . فقط باید مشتاقانه جوینده ی حقیقت باشند و عاشقانه گام بردارند . سازش ، مرداب نبوغ عظیم آدمی ست . تاریخ را « آری » گویان حقیر به پیش نبرده اند . تاریخ زندگی بشری ، اگر واجد نور و شکوهی ست ، آن را مدیون کسانی ست که شجاعت « نه » گفتن داشته اند . آری را فقط باید به زندگی گفت ، نه به جمود و مردگی . آری را فقط باید به دریا گفت ، نه به مرداب ها و گودال ها ...

مسیحا

+نوشته شده در پنجشنبه 23 آذر1385ساعت6:44 نرگسی |
...

فرقی ننهد عاشق ، در کعبه و بتخانه

این جلوت جانانه ، آن خلوت جانانه

+نوشته شده در چهارشنبه 22 آذر1385ساعت0:30 نرگسی |
ق .......

ق والقران المجید

بل عجبوا ان جاء هم منذر منهم فقال الکافرون هذا شیء عجیب

ءاذا متنا وکنّاتراباً ذلک رجع بعید

قد علمنا ما تنقص الارض منهم و عندنا کتاب حفیظ

بل کذّبوا بالحقّ لمّاجاء هم فهم فی امر مرّیج .....................

                                                                                « ق . آیات ۱ـ ۵ »

به نام خداوند بخشنده ی مهربان

قسم به قدس و قدرت و قسم به قرآن با مجد و عظمت

بلکه از آمدن رسولی که آنها را اندرز دهد به شگفت آمده و کفار نادان گفتند این بسیار چیز عجیبی ست

آیا ما پس از آن که مردیم و یک سره خاک شدیم ، این بازگشت بسیار بعید است ؟

ما به آنچه زمین از آن بکاهد آگاهیم و کتاب لوح محفوظ نزد ماست

بلکه کافران چون رسول آمد حق را تکذیب کردند و در کار بزرگ مضطرب و سرگردان ماندند ..........

شکراً لله .........

امروز غروب در لحظات حیرانی ، به « نگاه کردن » تازه ای رسیدم ... بزرگ سالانی را دیدم که کودکی شان را گم کرده ، به دنبالش در جستجو هستند ... و کودکانی را دیدم که هرگز به دنیا نیامدند ، تا سفید بمانند .

امروز دریافتم من و تو خیلی وقت ها مرگ را زندگی کرده ایم ، بی آن که زنده باشیم ... و زنده بوده ایم ، بی آن که زندگی کنیم ... همچنان که بارها و بارها خنده را گریسته ایم .

در حیرتم ! ... چه شبان های مجنونی که در بیابان ها گم شدند و چه موسی ها که در حسرت دمی مسیحایی سیناها را پیمودند و رفتند و بازگشتند و ماندند و خیره شدند و طلب کردند و ...

امشب دلم برای گرفتن دست های خدا خیلی تنگ شده است ...

ن.م

+نوشته شده در یکشنبه 19 آذر1385ساعت23:13 نرگسی |
امان از این دل !!!

آدما وقتی که دلشون می گیره ، به لحاظ درونیاتشون و شرایط روحی و جسمی و فیزیکی متفاوتشون ، در مواجهه با دلتنگی و حزن ، واکنش های مختلفی نشون می دن :

» بعضیا کز می کنن یه گوشه و زل می زنن به یه نقطه و اصلاً انگاری تو این دنیا نیستن ... نه چیزی می بینن ، نه چیزی می شنون

» بعضیا فکر می کنن دنیا به آخر رسیده و به انتهای خط رسیدن

» خیلیای دیگه بی حوصله می شن و با یه تلنگر آوار می شن رو سر اطرافیان

» یه عده هم خودشونو سرگرم می کنن تا غم عالم فراموششون بشه

» یه عده هم می زنن به طبل بی عاری ، که آن هم عالمی دارد

» بعضی ها سعی می کنن با تلقینات مثبت قال قضیه رو بکنن

» یه تعداد قلیل هم سعی می کنن منطقی برخورد کنن و منتظر طلوع دوباره ی آفتاب گرم امید از پشت ابرای رهگذر ملال باشن

» خیلیای دیگه هم خیلی کارای دیگه می کنن

» خیلیای دیگه هم اصلاً هیچ کاری نمی کنن

تو چیکار می کنی ؟

وقتی غمگینی ، چه بلایی سر خودت و دلت و روحیه و افکار و زندگی خودت و اطرافیانت میاری ؟

آره خوب ... تو هر حالی که داشته باشی ... هر فعل درست یا خطایی که ازت سر بزنه ، روی تک تک اجزاء هستی اثر می گذاره ... تو همه ی دنیا رو تحت تأثیر قرار می دی

امّا واقعاً ، یک چنین لحظاتی ( منظورم همون وقتاییه که سگرمه هامون تو همه و بغ کردیم ) کی به فکر کنش و واکنش و اثر سوء و نوع تأثیر روی کائنات و اینجور چیزاست ؟!

اصلاً این حرفا به چه درد می خوره ؟ ... حالا پیش خودت می گی باز این بوتیمار حرفای صد تا یه غازش رو شروع کرد ...

شایدم باز نصیحتم کنی و خیلی حرفای دیگه

یا با خودت بگی باز چه مرگشه ؟ این که همیشه ی خدا دلش گرفته !!!

شایدم دنبال دلیل بگردی

خوب

بهت حق می دم

آدما وقتی اینجوری ان ، معمولاً نه خودشون حوصله ی کسی رو دارن ... و نه کسی می تونه تحمّلشون کنه

بگذریم ... دلت می خواد بدونی من وقتی دلم می گیره تو ردیف کدوم یکی از اون بالایی ها قرار می گیرم ؟ ... باشه برات می گم

وقتی دلم می گیره ( که گاهی دلیلش روشنه و گاهی وقتا حتّی خودمم نمی دونم چه مرگمه !!! ) گذشته از این که باید مراقب باشم چشمم تو چشم کسی نیفته ـ چون هر بنی بشری که نگام کنه می فهمه که حال خوبی ندارم ـ  ... گذشته از این که حوصله ی هیشکی حتی خودمو ندارم ... گذشته از این که نمی تونم سرمو به هیچ کاری گرم کنم و تلقین مثبتم هیچ دردی ازم دوا نمی کنه ....... امّا می دونم چه جوری آروم می شم .

 یه خبر خوش ... یه لبخند  ... یه صدای آشنا ... یه دلجویی ... یه دست گرم ... یه نوازش پر مهر ... یه نگاه مهربون ... یه کلام امید بخش .......... و رفتن به یه دهکده ی قشنگ ... دهکده ای که هر گوشه اش آرامشی وصف نشدنی بهم می ده ... هر کدوم اینا می تونه همه ی ابرای تیره و تار دلمو با یه اشاره محو کنه  

رفتن به اون دهکده ـ یک چنین وقتایی ـ عادت همیشگی منه

وقتی دلم می گیره ، وقتی احساس می کنم نیاز دارم از نظر روحی شارژ بشم ، راه می افتم به سمت دهکده ...

خیلی روزا به دیدار دهکده می رم

شاید روزی راجع بهش براتون حرف زدم ... فعلاً خیلی زیاده روی کردم

... تو با چراغ دل خویش آمدی بر بام

ستاره ها به سلام تو آمدند :          

سلام

سلام بر تو که چشم تو گاهواره ی روز

سلام بر تو که دست تو آشیانه ی مهر

سلام بر تو که روی تو آشنایی ماست

                                                  ...

هوشنگ ابتهاج

+نوشته شده در شنبه 18 آذر1385ساعت19:0 نرگسی |
تو معمای خدایی

تو از آسمانی               

                         روی زمین چه می کنی ؟

تو

عطر گل های بهشتی را با خود داری

                                  شوره زار جای تو نیست ...............

« رویا »

پ.ن : از دختر نازم رویا برای سروده ی سپید زیباش ممنونم

+نوشته شده در شنبه 18 آذر1385ساعت0:44 نرگسی |
من قانعم ، آن بخت جاویدان نمی خواهم / گر می توانی یک نفس با من بمان ای دوست
 

همین که باد بیاید و بگذرد

از کنار پنجره ام

با بویی و آوازی از دور

مرا بس ،

از این همه بادهای جهان ...

همین که ابر دور شود

تا یک لحظه ماه را ببینم

مرا بس ،

از این همه نور بیکران ...

همین که نگاهم کند

این پرنده که آرام نشسته بر تاک پشت پنجره ام

وقتی عاشقانه نگاهش می کنم

مرا بس ،

از این همه نگاه پریشان

که می بینم هر صبح تا غروب ...

« هیوا مسیح »

جیرجیرک به خرس گفت : دوستت دارم

خرس گفت : الان وقت خواب زمستونیمه ، بعد صحبت می کنیم

خرس رفت خوابید ، ولی نمی دونست که عمر جیرجیرک فقط سه روزه ....

+نوشته شده در سه شنبه 14 آذر1385ساعت20:15 نرگسی |
سلام به برف / سلام به روشنایی / سلام به سفیدی صداقت / سلام به نقطه های تلاقی
نقطه همیشه نقطه نیست !

گاهی پرنده ای ست رها در اوج

یا سوسوی امیدی در یلدای یأس

گاهی ستاره ای ست در دور دست ها

که به آن دل می بندی

گاهی دلی ست گرفته و دلتنگ !

 برای دلی

یا کلامی در گلو مانده

گاهی .....

ساده نه انگارشان

نفطه ها همیشه رمزآلودند

نقطه ها

سرشارند از رمز و راز

...

ن.م

امروز صبح / اولین برف / محوطه اداره

ویلیام شکسپیر می گه : اون وقتی که فکر می کنی هیچ کسی نیست حرف دلتو بفهمه ، کسی هست که برای دیدنت روزشماری می کنه ...

...........

+نوشته شده در یکشنبه 12 آذر1385ساعت22:22 نرگسی |
بازم ساز مخالف ...

« کی گفته ؟!!!!!!! »

کی گفته : با یک گل بهار نمی شه

من می گم :

همت اگر سلسله جنبان شود

مور ، تواند که سلیمان شود

کی گفته :

من رشته ی محبت تو پاره می کنم

شاید گره خورد به تو نزدیک تر شوم

من می گم :

چون رشته گسست می توان بست

اما گرهیش در میان هست

کی گفته :

از محبت خارها گل می شود

وز محبت سرکه ها مل می شود

من می گم :

گر جان بدهد سنگ سیه لعل نگردد

با گوهر اصلی چه کند ، بد گهر افتاد

کی گفته : زندان و رندان

من می گم : یوسف از دامان پاک خود به زندان می رود

کی گفته : سالی که نکوست ، از بهارش پیداست

من می گم : هر سال چهار فصل داره ، و هر فصلی آب و رنگ ، و حال و هوای خودش رو ...

کی گفته : از هر دست که بدی ، از همون دست پس می گیری

من می گم : ظالم ، هیچوقت مظلوم نمی شه

کی گفته : وقت طلاست

من می گم :

عمر اگر خوش گذرد ، زندگی نوح کم است

ور به سختی گذرد ، نیم نفس بسیار است

کی گفته : گندم از گندم بروید ، جو ز جو

من می گم :

فلک به مردم نادان دهد زمام مراد

تو اهل دانش و فضلی ، همین گناهت بس

کی گفته : غافل نشود عاقل ، عاقل نشود غافل

من می گم : کافیه یک نقطه رو جا به جا کنی ، اون وقت همه چیز عوض می شه

کی گفته : دل به دل راه داره

من می گم :

دل من ز غصه خون شد

تو دلت خبر ندارد

...

همه ی دنیا همینه ...

+نوشته شده در یکشنبه 12 آذر1385ساعت5:44 نرگسی |
دلم خوش نیست ، غمگینم

کی شعر تر انگیزد ، خاطر که حزین باشد

یک نکته از این معنی گفتیم و همین باشد

از لعل تو گر یابم ، انگشتری زنهار

صد ملک سلیمانم در زیر نگین باشد

غمناک نباید بود از طعن حسود ای دل

شاید که چو وا بینی ، خیر تو در این باشد

هر کو نکند فهمی زین کلک خیال انگیز

نقشش به حرام از خود صورتگر چین باشد

جام می و خون دل هر یک به کسی دادند

در دایره ی قسمت ، اوضاع چنین باشد

در کار گلاب و گل ، حکم ازلی این بود

کاین شاهد بازاری ، وان پرده نشین باشد

آن نیست که حافظ را رندی بشد از خاطر

کاین سابقه ی پیشین تا روز پسین باشد

***

آینه در جواب من باز سکوت می کند / باز مرا چه می شود ؟ ای تو حقایقم بگو

جان همه شوق گشته ام طعنه ی ناشنیده را / در همه حال خوب من با تو موافقم بگو

من که هر آنچه داشتم اول ره گذاشتم / حال برای چون تویی اگر که لایقم بگو

***

برای همه ی بیماران و گرفتاران ، بالاخص ناصر عزیز دعا کنید ... از صمیم دل دعا کنید

+نوشته شده در جمعه 10 آذر1385ساعت2:5 نرگسی |
چترتو وا کن ، خیس نشی ...
 

ما کشته ی تو ایم ، به خنجر چه حاجت است

در ما قيامتي ‌ست ، به محشر چه حاجت است

***

این روزا دلم هیچ جوری وا نمی شه ...

ابراش اونقدر متراکمن که آبی فراموشش شده ...

دلم محرّم می خواد

دلم کربلا می خواد

دلم عرفه می خواد

دلم هوای عموم عباس رو کرده

دلم می خواد سرمو رو سینه ی مادرم فاطمه بذارم

دلم گریه نمی خواد ... گریه دم دستمه

دلم واسه یه درد دل طولانی تنگ شده

دلم گرفته ، اما نه بیهوده ...

ببار ای اشک ..............................................................

۹ آذر روز میلاد فرزند پاک دیگری از نسل علی و فاطمه ست

۹ آذر تولد یک دنیا نجابت و سادگیه ... روز میلاد مادر عزیزتر از جانم

نازک تر از برگ گلم ، تولدت مبارک

روی ماه و دست نوازشگرتو می بوسم

کوتاهی هامو ببخش

+نوشته شده در سه شنبه 7 آذر1385ساعت5:35 نرگسی |
روز میلاد خوبی ها

۵ آذر ، روز میلاد آزاد مرد نکو نامی از سلاله ی علی و فاطمه است ... کسی که وجود پاکش برای اطرافیانش همه خیر است و نیکی ..................

مسیح جان تولدت مبارک

تولدت مبارک

با بهترین آرزوها

*****

گوش کنید ( صدای ناصر عبداللهی عزیز ) :

یه روز از همین روزا ، روی شب پا می ذارم

توی قاب لحظه ها ، عکس فردا می ذارم

تا که خوب خوب بشه زخمای دلواپسی

عشقو مرهم می کنم ، روی دل ها می ذارم

تو وجود آدما ، حس آشنایی هست

مث حس من و تو ، اسمشو " ما " می ذارم

امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء

و یکی از کارهای زیبای مرحوم بابک بیات ( با صدای محمد اصفهانی ) :

اي عاشقان اي عاشقان ، هنگام كوچ است از جهان

بر گوش جانم مي رسد ، طبل رحيل از آسمان

*****

+نوشته شده در یکشنبه 5 آذر1385ساعت0:0 نرگسی |
آشنا بود صدا

باید امشب بروم

باید امشب چمدانی را که به اندازه ی تنهایی من جا دارد

بردارم

و به سمتی بروم

که درختان حماسی پیداست

رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند ...

آشنا بود صدا ...

از همه ی دوستان و سروران که با هم دلی و همراهی ( از طریق کامنت ... آفلاین ... ایمیل ... تلفن و اعلام همدردی در پست هاشون و بعضاً با حضور گرم و دلنشینشون ) در تسکینم تلاش کردند و تنهایم نگذاشتند ، از صمیم دل قدردان و سپاسگزارم ...

*****

ولادت پرنور و برکت احمد کوچولوی عزیزم رو به دوست و برادر گرانقدرم آقا رضا و همسر مهربونش -  که در حال حاضر در سوئد زندگی می کنند - تبریک و تهنیت می گم و آرزو می کنم در پناه خداوند و سایه ی آقا امام زمان (عج) ، عمری پر بار و مملو از نیکی و راستی و درستی و خیر و برکت داشته باشه ... و همچون پدر و مادر شایسته و نیکش ، مایه ی فخر ایران و ایرانی باشه

آمین ...

+نوشته شده در جمعه 3 آذر1385ساعت5:0 نرگسی |