تبليغاتX
دگر باره بشوريدم ، بدان سانم به جان تو ... که هر بندي که بربندي ، بدرّانم به جان تو / من آن ديوانه ي بندم ، که ديوان را همي‌بندم ... زبان مرغ مي‌دانم ، سليمانم به جان تو / نخواهم عمر فاني را ، تويي عمر عزيز من ... نخواهم جان پر غم را ، تويي جانم به جان تو / چو تو پنهان شوي از من ، همه تاريکي و کفرم ... چو تو پيدا شوي بر من ، مسلمانم به جان تو / گر آبي خوردم از کوزه ، خيال تو در او ديدم ... وگر يک دم زدم بي‌تو ، پشيمانم به جان تو / اگر بي‌تو بر افلاکم ، چو ابر تيره غمناکم ... وگر بي‌تو به گلزارم ، به زندانم به جان تو / سماع گوش من نامت ، سماع هوش من جامت ... عمارت کن مرا آخر ، که ويرانم به جان تو / درون صومعه ، مسجد ، تويي مقصودم اي مرشد ... به هر سو رو بگرداني ، بگردانم به جان تو / سخن با عشق مي‌گويم ، که او شير و من آهويم ... چه آهويم ! که شيران را نگهبانم به جان تو / ايا منکر درون جان مکن انکارها پنهان ... که سرّ سرنبشتت را فرو خوانم به جان تو / چه خويشي کرد آن بي‌چون ، عجب با اين دل پرخون ... که ببريده‌ست آن خويشي ، ز خويشانم به جان تو / تو عيد جان قرباني و پيشت عاشقان قربان ... بکش در مسلخ خويشم ، که قربانم به جان تو  نرگسی
...

گریستن خوب نیست . از چشمم خجالت می کشم . مگر بشود جوری گریست که چشم ها هم نفهمند ..... ها ..... می شود ..... من بلدم ..... خیلی خوب بلدم *

می گم بارونم نعمتیه ها ... نه ؟!

* دکتر شریعتی

خاتون قصه هایم

کاااااااااش ........ می ماندی برایم

***

دلم خوش نیست ... غمگینم

+نوشته شده در سه شنبه 30 آبان1385ساعت20:35 نرگسی |
تنهایی ...

« صدای آب می آید ... مگر در نهر تنهایی چه می شویند ؟! »

 

مسیح  توی کامنت زیباش برای دو پست قبل تر ، نوشته :

« تن ها تنهايي رو از بين نمي برن

تنها تنهاترين تنهاست كه تنهايي تن ها رو پر مي كنه »

این عبارت نغز منو شدیداً به فکر واداشت

آیا به راستی تن ها نمی تونن تنهایی آدما رو از بین ببرن ؟

و اگر کسی اونقدر به تعالی نرسیده باشه که بتونه با تنهاترین تنها ، ارتباط صمیمانه و نزدیک داشته باشه ، باید به تنهایی تن بده ؟ یا باهاش بجنگه ؟ یا ...

دلم می خواست راجع به تنهایی خیلی چیزا بنویسم :

تنهایی خود خواسته ... تنهایی تحمیلی ... تنهایی گریز ناپذیر ... احساس تنهایی ( با تن ها بودن و تنها بودن )

دلم می خواست بنویسم فرق بین « تنها بودن » و تنهایی رو

تنهایی ... مسئله ای که در این قرن شلوغ و پر دغدغه ، بشر خیلی ازش وحشت داره ... ازش گریزونه ... و گاهی در مسیر گریز از این غول آرام ، به جای رسیدن به آرامش ، با بحران های فجیعی رو به رو می شه که در خیلی موارد جبران ناپذیرند .

خیلی حرفا برای گفتن داشتم ، اما تا این لحظه نتونستم بین اونها انسجام لازمه رو برای ارائه برقرار کنم ... شاید در فرصتی بهتر این کار رو انجام بدم .

یادمه مادر بزرگم همیشه می گفت : تنهایی فقط واسه خود خدا خوبه به چند دلیل ... یکی این که او بی تاست و همچو خودی رو نداره تا مونسش باشه ... دوم این که می تونه تنها سر کنه و از هر کس و هر چیز بی نیازه

به راستی : انسان بی یار می تونه سر کنه ؟

***

در ابعاد این عصر خاموش
من از طعم تصنیف در متن ادراک کوچه تنها ترم
بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است
و تنهایی من
شبیخون حجم تو را پیش بینی نمی کرد
و خاصیت عشق این است ........

به دوستان توصیه می کنم کامنت بسیار زیبا و جامع و مانع مسیح عزیز رو برای همین پست بخونن ....

+نوشته شده در یکشنبه 28 آبان1385ساعت0:0 نرگسی |
قرار دلم ...

نازنینم !

اگر دیدی ابر را می گریم و ماه را می خندم

اگر دیدی برای قاصدک ها دعای سفر می خوانم

اگر دیدی شاپرک ها را نوازش می کنم

به کسی حرفی نزن

به جایی چیزی نگو

 

اگر دیدی با بادبادک ها می رقصم

اگر دیدی برای ستاره ها دست تکان می دهم

اگر دیدی از برگ درختان ، گوشواره می سازم

اگر دیدی با لاله عباسی ها دلم را رنگ می کنم

پیش خودت بماند

بین خودمان باشد

 

اگر دیدی پشت به باد کرده ام

بدان که از خاموشی شمع های روشنم می ترسم

اگر با صدای هق هق من بیدار شدی

تنها اسمم را صدا کن

 

همرازم !

دلم را به دست گرفته ، کجا می بری ؟

حباب سکوت را بشکن

دلم برای کلامی از تو می لرزد

 

ای آشناترین پرنده کنار پنجره ام

ای ناگهان ترین همیشه

یک خیال آسوده کنار دلتنگی ام بنشین

التیام زخم هایم باش

صدا کن مرا

 

اگر دیدی بیقراری چشمانم را

بدان

به دنبال دری هستم

که مرا با تو همسایه کند ...

« ن . م »

پ.ن ـ اگه تکراریه ببخشید ، دوستان قدیمی حتما در وبلاگ قبلی درپرشین لاگ خوندنش

+نوشته شده در جمعه 26 آبان1385ساعت18:18 نرگسی |
مضمون بکر ، غير تو پيدا نمي کنم ...
گوش من بر دهان زمزمه ات

                            تا بگویی که دوستم داری

                                                      نکند تو منی ، نمی دانم ؟!

                                                                            نکند من توام ، نمی دانی ؟!

چون

ه ..... م ..... ی ..... ش ..... ه

حرف آخرم اما ...............

« ن . م »

نیست از مستی ، زنم گر شیشه ی خالی به سنگ

           جلوه گاه یار را بی یار دیدن مشکل است               

             

+نوشته شده در پنجشنبه 25 آبان1385ساعت6:50 نرگسی |
می نوشتم عشق ... دستم بوی شبنم می گرفت
  لاجرم ...........

بلندی

زبان شتاب
طلب صبر

فکر

همیشه رنج مستی
بیابان هوا خالی

نقطه سر خط ......................

تنها برای تو :

آنچنان مهر توام در دل و جان جای گرفت

که اگر سر برود ، از دل و از جان نرود ...

***********

بیست و سوم آبان ماه ، تولد یه داداش خوب و مهربونه ... تولد یه دنیا صفا و مهربونی .... تولد سینای عزیز

سینا جان تولدت مبارک

+نوشته شده در شنبه 20 آبان1385ساعت23:40 نرگسی |
پیرو نامه ی دیشب ...
 

به شوق سجده ای باز از عدم  گلباز می آیم

چه شوق است این که یک پیشانی و صد ناز می آیم !

 

نازنینم

دیشب برایت نامه ای نوشتم ... آن را در مخمل سرخ عاشقی مهر و موم کردم و به دست قاصد باران سپردم

میهمان کدامین سجاده بودی ؟

به کدامین نجوای عاشقانه دل سپرده بودی ؟

کجا عاشق نوازی می کردی که هنوز جواب نامه ام را نداده ای ؟

یگانه ام

بنده ، صبر خدا را ندارد ................

مطرب مهتاب رو ... آنچه شنیدی بگو

ما همگان محرمیم ... آنچه بدیدی بگو

+نوشته شده در شنبه 20 آبان1385ساعت0:1 نرگسی |
نیمه ی پر لیوان چه زیباست ...

« یک آفلاین بسیار زیبا از دوستی بزرگوار » :

خدا را شكر كه تمام شب صداي خر و پف شوهرم را مي شنوم . اين يعني او زنده و سالم است .

خدا را شكر كه دختر نوجوانم هميشه از شستن ظرف ها شاكي است . اين يعني او در خانه است و در خيابانها پرسه نمي زند .

خدا را شكر كه ماليات مي پردازم . اين يعني شغل و در آمدي دارم .

خدا را شكر كه بايد ريخت و پاش هاي بعد از مهماني را جمع كنم . اين يعني در ميان دوستانم بوده ام .

خدا را شكر كه لباسهايم كمي برايم تنگ شده اند . اين يعني غذاي كافي براي خوردن دارم .

خدا را شكر كه در پايان روز از خستگي از پا مي افتم . اين يعني توان سخت كار كردن را دارم .

خدا را شكر كه بايد زمين را بشويم و پنجره ها را تميز كنم .اين يعني من خانه اي دارم .

خدا را شكر كه در جایي دور جاي پارك پيدا كردم . اين يعني هم توان راه رفتن دارم و هم اتومبيلي براي سوار شدن .

خدا را شكر كه سر و صداي همسايه ها را مي شنوم . اين يعني من توانایي شنيدن دارم .

خدا را شكر كه اين همه شستني و اتو كردني دارم . اين يعني من لباس براي پوشيدن دارم .

خدا را شکر که ..............

+نوشته شده در پنجشنبه 18 آبان1385ساعت23:26 نرگسی |

همیشه از نگاه تو ، با تو عبور می کنم

از این که عاشق توام ، حس غرور می کنم

دوباره با کلام تو ، تازه ی تازه می شوم

با نفس ساده ی تو ، غرق ترانه می شوم

با تو ستاره می شوم ........

+نوشته شده در چهارشنبه 17 آبان1385ساعت0:21 نرگسی |
یادم نمی رود که :

* من از تو جدا نیستم

* شایستگی من به وسعت هم نشینی با توست

* رنگ تو قشنگ ترین رنگ زندگی ست

* من بخشی از وجود تو هستم ، پس دوست و دشمنم نیز ...

* با یک لبخند می توانم به شکار خوشبختی بروم

باید

کمی

بنفشه بکارم کنار حوض

+نوشته شده در سه شنبه 16 آبان1385ساعت21:45 نرگسی |
...
هرچه خوبی ‌ست روی بلندترين شاخه‌هاست

دارم قد می‌کشم که از آسمان بچينمت  ................

یه روزی .....

                 یه جایی .....

                                 یه جوری .....

                                                  یه کسی .....

                                                                 یه چیزی .....

صبر داشته باش ..........

                              صبر داشته باش ..........

به راه وی ... تا سحر ماندم ... ژاله افشاندم ... او نیامد

به امیدش ... با نوای دل ... نغمه ها خواندم ... او نیامد

+نوشته شده در دوشنبه 15 آبان1385ساعت22:42 نرگسی |
استاد مسعود بختیاری در جوار امامزاده طاهر آرام گرفت
 

پیکر خواننده ی مشهور بختیاری امروز در آرامگاه امامزاده طاهر (ع) کرج در میان حزن و اندوه خیل تشییع کنندگان به خاک سپرده شد .

به گزارش خبرنگار مهر در کرج ، در مراسم تشییع جنازه ی این شاعر فقید ، جمع زیادی از ادب دوستان ، موسیقی دانان ، شاعران ، فرهیختگان و علاقه مندان بهمن علاء الدّین ( مسعود ) حضور داشتند .

بهمن علاء الدّین مشهور به مسعود بختیاری ، سرودن ترانه های بختیاری و فارسی را از نوجوانی آغاز کرد و از همان زمان نیز فراگیری موسیقی را جزء برنامه ی کاری خود قرار داد . او بيش از ‪ ۵۰‬آلبوم از خود به يادگار گذاشت .

علاء الدّین به اندازه ای در سرودن ترانه های بختیاری و ترکیب آنها با موسیقی پیشرفت کرد که عدّه ی زیادی از صاحبنظران وی را احیا کننده ی ادبیات بختیاری می دانند .

از سوی دیگر صدای دلنشین ترانه سرای بختیاری در خواندن سروده های خود ، سالیان متمادی روح بخش اشعار بختیاری بوده است .

*** تی به ره ( گوش کنید )

bevin hala
dast be yak daden
joon si yak daden
chande asoone
bevin hala
vakhti ba yak booym
rondane deshmen
chande asoone
diye shave taar
si didane sov
ti be rah maneshin
eebaret khav
hala etari
di nago natarom
khot vori bederav
biav chi aftav

بلوط های کهنسال دشت سوسن ایذه 

من این ضایعه را به تمامی دوستداران این هنرمند فقید و همه ی کسانی که با صدا و آهنگ های او زندگی کرده اند تسلیت عرض می کنم .

+نوشته شده در یکشنبه 14 آبان1385ساعت20:15 نرگسی |
و من امروز دوباره متولد شدم
امروز ، روز تولّد یک ستاره ست

تولّد یک بهار در دل پاییز

تولّد یک پگاه

امروز برای من روز میلاد امیده

روز میلاد همه ی خوبی ها و پاکی ها

امروز یکی از زیباترین روزهای زندگی منه

روزی که با خیلی از روزای دیگه تفاوت داره

روزی که گلی از گلهای بهشتی ، از خانواده ی سادات پا به عرصه ی وجود می گذاره

و با خودش یک دنیا عشق و امید و روشنی و آرزو میاره

 

سحرم تولدت مبارک

 

+نوشته شده در شنبه 13 آبان1385ساعت6:26 نرگسی |
شطحیاتی برای عشق

چند قرن از شکفتن من در نام تو می گذرد ؟

تو می دانی ؟

از کدامین طلوع ، در گرماگرم عشق تو مجنون شدم ؟

کدامین پگاه مرا پیدا کردی و از من باز ستاندی ؟

نمی دانم

اما یک چیز را خوب می دانم

عمری ست که تو در آینه ی قلب من نشسته ای

و من در شکوه نام تو زیسته ام

با آمدنت

چشم هایم شنوا شد

و گوش هایم به دنبال دیدن صدای پرنده ای که در شعاع آوازش نام تو جاری ست ،

تا بیکران ها بال گسترد

با آمدنت

تازه فهمیدم یاسین چه سوره ی طاووس رنگی ست !

ربّنا چه شفاف است !

گل مریم چقدر سرشار از عطر مسیح است !

لیلة الاسرای گیسویت چه تابی دارد !

آنگاه

مثل حرایی خاموش نشستم و به آواز پر جبرئیل گوش سپردم ...

خط و خال زیبایت چه فصیح فریاد می زنند :

اقراء ... بخوان کتاب جمال ما را

اقراء ... بخوان دیوان جلال ما را

تو هم بخوان

پیوسته بخوان زیر گوشم ، تصنیف عاشقانه ی انّی قریب را ...

تا یادم بماند آن که همواره دستانم را در دست دارد ، تو هستی  ...

من از آغاز دلم مست تو بود

از ازل عاشق و پابست تو بود

من نگویم که نبودم رسوا

بودم اما نه به این رسوایی

***

+نوشته شده در جمعه 12 آبان1385ساعت8:17 نرگسی |
...
خاری را دیدم که سر تا پایش را گل پوشانده بود

چه زیبا و شگفت انگیز ..................

+نوشته شده در پنجشنبه 11 آبان1385ساعت5:38 نرگسی |
تو می توانی ... کافیست بخواهی

این پست دکتر سهرابی بزرگوار رو خیلی دوست دارم

کپی می کنم اینجا شما هم بخونید ... گرچه شاید قبلاً این جملات رو شنیده باشید یا خونده باشید ... اما بارها و بارها خوندنش باز هم لطف خاص خودش رو داره :

* اگر نمي تواني بلوطي بر فراز تپه اي باشي ،  بوته اي در دامنه ي کوهي باش ؛ ولي بهترين بوته اي باش که در کنار راه مي رويد ...

* اگر نمي تواني درخت باشي بوته باش

* اگر نمي تواني بوته اي باشي ، علف کوچکي باش ؛ و چشم انداز کنار شاهراهي را شادمانه تر کن ...

* اگر نمي تواني نهنگ باشي ، فقط يک ماهي کوچک باش ؛ ولي بازيگوش ترين ماهي درياچه ....

>> همه ي ما را که ناخدا نمي کنند ملوان هم مي توان بود

>> در اين دنيا براي همه ي ما کاري هست

>> کارهاي بزرگ و کارهاي کمي کوچکتر

>> و آنچه وظيفه ي ماست ، چندان دور از دسترس نيست ...

* اگر نمي تواني شاهراه باشي ، کوره راه باش

* اگر نمي تواني خورشيد باشي ، ستاره باش

>> با بردن و باختن اندازه ات نمي گيرند

>> هر آنچه هستي بهترينش باش ... !!!

« داگلاس مالوچ »

+نوشته شده در سه شنبه 9 آبان1385ساعت5:22 نرگسی |

The best and most beautiful things in the world can not

  be seen , or  even touched

   They must be felt with the heart

helen keller 

 

+نوشته شده در یکشنبه 7 آبان1385ساعت23:53 نرگسی |
تعبیر یک رویا ...

روزی تو خواهی آمد ... از کوچه های باران

تا از دلم بشویی ... غم های روزگاران

+نوشته شده در یکشنبه 7 آبان1385ساعت6:33 نرگسی |
؟

برگ از انتهای شاخه می افتد به زوال

میوه از ابتدای شاخه می افتد به کمال

بنگر چگونه می افتی ؟

همچون برگی زرد ، یا  سیبی سرخ ...

+نوشته شده در جمعه 5 آبان1385ساعت11:24 نرگسی |
گیومه باز .....

دوباره باد و باران به ستایش انسان برخاسته اند

و برگها عظمت و شکوه او را به سجده نشسته اند

سکوت کن

تنها سکوت کن و با نجوای عاشقانه ی باران در گوش درختان همدل شو

هزاران هزار قطره ی سحر آمیز از آسمان می آیند تا احیا کنند همه چیز و همه کس را

به نور نارنجی رنگی که خود را از لا به لای شاخ و برگ های پاییزی به تو می رساند ، تا تو بدرخشی خوب نگاه کن

بگذار پاهایت خش خش ملایم برگ های ارغوانی را ترجمه کنند ... چه می گویند این کودکان دیروز و رسولان امروز ؟

تو نیز در سکوت به ستایش طبیعت دل بسپار و به درونت که انعکاس همه ی کائنات است

همه ی این لحظه های روشن از آن توست

به خود آ ، تا خدا را دریابی ...........

این گیومه هیچگاه بسته نخواهد شد

ای همه ی من ... مرا به روشن ترین ها برسان

+نوشته شده در پنجشنبه 4 آبان1385ساعت12:12 نرگسی |
عطر سیب ، عطر تو

چندمین غروب بهار کدامین سال بود که دیدمت ؟

یک روز مانده به آخر تابستان بود ... یک صد و هشتاد و پنجمین روز بهار !

چه رنگ پوشیده بودی ؟ می دانم و نمی دانم . حالا می فهمم که آدم ها در جمع ، غریبانه تر از هر وقت دیگر به هم نگاه می کنند .

مثل هیچکس نبودی ... مثل هیچکس به اتاق تنهایی ام نیامدی ... امّا مثل همه ی مردم رفتی ... و تنهایی پس از رفتنت ، رنگ هیچ تنهایی دیگر نبود ... و من ... در ازدحام سنگین آدم هایی غریب گم شدم ... و من ... بعد از رفتن تو ... سردی پاییز در راه را برای بار نخست احساس کردم .

می خواستم صدایت بزنم ... با چشمانی منتظر و مضطرب ، امّا ......

و چه سخت بود ... چه سخت بود برای غریب آن دیار ، سنگینی غمهای همه ی عالم در دو چشم بارانی اش ... در آن تاریکی عمیق

چه سخت بود صدا نزدنت ... و رفتنت و رفتنم ... و دور شدنت و دور شدنم

و آن سیب ...

آن سیب تنها شاهد اشتیاق من و گرمای دستانم بود .

سیبی که در انتظار دیدارت عطر افشانی می کرد ... و با جدا شدن از تو تمامی بوی خوشش ، پشت آن دیوار شیشه ای جا ماند .

صدایت زدم ... امّا صدای خیسم را کدامین باد یارای به تو رساندن داشت ؟!

دلم هوای باران کرده بود و دو بیتی ... یک دو بیتی به کوتاهی نگاهت ... و بارانی به وسعت ابرهای بی شکیب چشمانم

کسی چه می داند ... شاید دیدار بعدیمان در باران باشد .......

شاید .......

 

*٪*٪*٪*٪*٪

 

چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنون
دلم را دوزخی سازد ، دو چشمم را کند جیحون


چه دانستم که سیلابی ، مرا ناگاه برباید
چو کشتی ام دراندازد میان قلزم پرخون


زند موجی بر آن کشتی که تخته تخته بشکافد
که هر تخته فرو ریزد ز گردش‌های گوناگون


نهنگی هم برآرد سر ، خورد آن آب دریا را
چنان دریای بی‌پایان ، شود بی‌آب چون هامون


شکافد نیز آن هامون ، نهنگ بحرفرسا را
کشد در قعر ناگاهان به دست قهر چون قارون


چو این تبدیل‌ها آمد ، نه هامون ماند و نه دریا
چه دانم من دگر چون شد ، که چون غرق است در بی‌چون


چه دانم‌های بسیار است ، لیکن من نمی‌دانم
که خوردم از دهان بندی در آن دریا کفی افیون

 

سینه ام آینه ای ست ... با غباری از غم ... تو به لبخندی ازین آینه بزدای غبار ...........

+نوشته شده در چهارشنبه 3 آبان1385ساعت7:55 نرگسی |