تبليغاتX
دگر باره بشوريدم ، بدان سانم به جان تو ... که هر بندي که بربندي ، بدرّانم به جان تو / من آن ديوانه ي بندم ، که ديوان را همي‌بندم ... زبان مرغ مي‌دانم ، سليمانم به جان تو / نخواهم عمر فاني را ، تويي عمر عزيز من ... نخواهم جان پر غم را ، تويي جانم به جان تو / چو تو پنهان شوي از من ، همه تاريکي و کفرم ... چو تو پيدا شوي بر من ، مسلمانم به جان تو / گر آبي خوردم از کوزه ، خيال تو در او ديدم ... وگر يک دم زدم بي‌تو ، پشيمانم به جان تو / اگر بي‌تو بر افلاکم ، چو ابر تيره غمناکم ... وگر بي‌تو به گلزارم ، به زندانم به جان تو / سماع گوش من نامت ، سماع هوش من جامت ... عمارت کن مرا آخر ، که ويرانم به جان تو / درون صومعه ، مسجد ، تويي مقصودم اي مرشد ... به هر سو رو بگرداني ، بگردانم به جان تو / سخن با عشق مي‌گويم ، که او شير و من آهويم ... چه آهويم ! که شيران را نگهبانم به جان تو / ايا منکر درون جان مکن انکارها پنهان ... که سرّ سرنبشتت را فرو خوانم به جان تو / چه خويشي کرد آن بي‌چون ، عجب با اين دل پرخون ... که ببريده‌ست آن خويشي ، ز خويشانم به جان تو / تو عيد جان قرباني و پيشت عاشقان قربان ... بکش در مسلخ خويشم ، که قربانم به جان تو  نرگسی
هرگز به ندای درونیت و دست نوازشگر سروش غیبی شک نکن

...

ما دوستان مکاتبه ای بودیم . با وجود شروع آرام و کند آشنایی ما ، به زودی متوجه شدیم که نقاط مشترک زیادی با هم داریم ، عشق به نوشتن ، به موسیقی ، به طبیعت و خیلی شباهتای دیگه . از طرف دیگه زندگی های ما کاملاً متفاوت بود . یکی عاشق زندگی و دیگری سرخورده از زندگی . یکی اذیت و آزاری وصف نشدنی رو در طول زندگیش تجربه کرده بود و دیگری حتی تصوّر این همه عذاب رو نمی تونست بکنه .

دوستی ما هر روز که می گذشت ، شکوفاتر می شد و با وچود فاصله ی مکانی بسیار ، و با این که همدیگه رو ندیده بودیم ، زندگی ما به هم گره خورد .

دوستی مشترک ، نیازی رو در هر دوی ما پاسخ می داد که با خودش احساس شیرین خوشبختی و رضایت می آورد . یکی مکنونات قلبیش رو برای دیگری بازگو می کرد ، طوری که انگار با این کار روحش پالایش می شد و دیگری امیدهاش رو با وجود این ارتباط حیاتی زیبا انسجام می بخشید .

هر دو سعی می کردیم آرامشی رو که لازمه ی بقا و رشد هر انسانی ست ، به همدیگه ببخشیم . حرفای مشترکمون بیشتر و بیشتر شد . با هم می خندیدیم ، با هم گریه می کردیم ، و اگر چه کیلومترها بین ما فاصله بود ، خواهرهای صمیمی همدیگه شدیم .

چقدر با تضرّع و التماس از خداوند ، برای هم دعا کردیم . چقدر در نیایش هامون از همدیگه یاد کردیم .

یک روز که برای خرید بیرون رفته بودم و طبق معمول بیش از هر کسی به یاد او بودم ، بی اختیار وارد مغازه ای شدم و بلافاصله جعبه ی موزیکال روی پیشخوان توجّهم رو جلب کرد . با گوش کردن به آهنگش ، موجی از خاطرات شیرین به ذهنم سرازیر شد . چه شعر زیبایی :

« تو آفتاب درخشان منی ! »

شعر رو تا آخر گوش دادم و در جعبه رو بستم و از مغازه بیرون اومدم . ناگهان دست ناشناسی رو آروم روی شونه ام احساس کردم . دستی که منو برگردوند و باز به سمت مغازه هدایت کرد .

خیلی فوری جعبه ی موزیک رو خریدم و فردای اون روز براش فرستادمش . چند روز بعد ، صدای لرزونش رو با هق هق از پشت تلفن شنیدم . گفت که خیلی ناامید بوده . تصمیم داشته به زندگیش خاتمه بده و تنها آرزویی که داشته شنیدن شعر « تو آفتاب درخشان منی » بوده . شعری که روزها و شب های کودکیش رو براش تداعی می کرد . همون روز بسته ی پستی من به دستش رسیده و تونسته در اون شرایط روحی به آهنگ و شعر مورد علاقه اش گوش کنه ، و خیلی ناگهانی از تصمیم شومش منصرف شده .

چند روز بعد برای اولین بار همدیگه رو ملاقات کردیم . خدا می دونه چه شوق و شوری از ملاقات دوستی که اونقدر بهش علاقه و دلبستگی پیدا کرده بودم ، در قلبم احساس کردم . دلم می خواست به جای همه ی اون روزها و ماه ها و سال ها ، با هم باشیم ، بگیم و بخندیم و گریه کنیم .

این دوستی برای هر دوی ما یه معجزه بود . معجزه ای که ایمانم رو به ذات احدیّت چند برابر کرد . وقتی در نهایت شگفتی متوجه شدم که او برای ادامه ی زندگی و بالندگی ، آدم ها رو سر راه هم قرار می ده ، کسی رو وسیله می کنه ، چیزی رو نشونه قرار می ده تا ما رو پیوسته تحت حمایت خودش داشته باشه ... و وقتی که ما به یک ندای الهی گوش نمی دیم ، پیچ صدای دستگاه عرش رو زیاد می کنه و پیام رو از طریق استریو می فرسته .

من یاد گرفتم هرگز به اون صدای آرام درونی یا دست نوازشگر سروش غیبی شک نکنم . خداوند به طور یقین از راه های رمزگونه ی متفاوتی عمل می کنه .

او که هم رحمانه و هم رحیمه ... مگه می شه که ما رو به حال خودمون رها کنه ؟!

او معجزات فراوانی رو سر راه ما قرار می ده ، تا به خود بیایم و یادمون بیاره که :

هو معکم اینما کنتم

من یاد گرفتم روح های متجانس ، نه تنها از یه چشمه ی خرد و عشق آب می نوشن ، بلکه وجودشون از ابعاد مختلف به هم متّصله ، و لازم و ملزوم یکدیگه هستن .

من از مراحم و الطاف خالق هستی برای معجزات زیبایی که سر راهم قرار داده ، از جمله این عطیّه ی الهی سپاسگزاری می کنم .

***

خداوندا ! یاری ام کن نور درخشنده ی تو را در قلبم همیشه حس کنم .

بار الها ! جریان عشق الهی تو همیشه در قلب ما انسان ها ساری و جاری ست ، امّا خطر نفرت ، خشم ، قهر ، ترس ، پلیدی و غم سیاره ی خاکی ما را به شدت تهدید می کند .

به ما کمک کن همواره لبریز از عشق ، نیکو خواهی ، انسان دوستی و مهرورزی باشیم . یاری مان کن تا سرور و عشق را تجربه کنیم . چرا که دوست داشتن و دوست داشته شدن هر دو تجربه ی مقدسی ست و عشق چون چوب دستی جادویی در تماس با هر چیزی که قرار گیرد ، آن را با انرژی خود به زیبایی و روشنایی تبدیل می کند ...

 الهام گرفته از کتاب معجزات کوچک

و برداشتی کوچک از مجله ی پیام مهر " یوگا "

 

عاشقان عیدتان مبارک باد

+نوشته شده در یکشنبه 30 مهر1385ساعت6:40 نرگسی |
برگ درختان سبز .................

یک مرشد عرفانی که چند شاگرد و مرید داشت ، عادت داشت که هر صبح در باره ی طبیعت و ماهیت نیکی ، زیبایی و عشق برای آنها موعظه کند . یکی از آن صبح ها همین که مرشد می خواست شروع به صحبت و موعظه کند ، پرنده ای می آید و در پنجره آرام می نشیند و شروع به خواندن می کند . می خواند و ناپدید می شود . می پرد و می رود .

مرشد می گوید : « صحبت امروزمان تمام شد . »

*****

چه كسم من ؟ چه كسم من ؟ كه بسی وسوسه مندم
گه از آن سوی كشندم ، گه ازين سوی كشندم

ز كشاكش چو كمانم ، به كف گوش كشانم
قدر از بام در افتد ، چو در خانه ببندم

 نفسی آتش سوزان ، نفسی سيل گريزان

زچه اصلم ؟ زچه فصلم ؟ به چه بازار خرندم ؟

نفسی همره ماهم ، نفسی مست الهم
نفسی يوسف چاهم ، نفسی جمله گزندم

نفسی رهزن و غولم ، نفسی تند و ملولم
نفسی زين دو برونم ، كه بر آن بام بلندم

بزن ای مطرب قانون ، هوس ليلی و مجنون
كه من از سلسله جستم  ، وتد هوش بكندم

به خدا كه نگريزی ، قدح مهر نريزی
چه شود ای شه خوبان كه كنی گوش به پندم ؟

هله ای اوّل و آخر ، بده آن باده ی فاخر
كه شد اين بزم منوّر ، به تو ای عشق پسندم

بده آن باده ی جانی ، زخرابات معانی
كه بدان ارزد چاكر كه از آن باده دهندم

بپران ناطق جان را تو ازين منطق رسمي
كه نمي يابد ميدان بگو حرف سمندم

 

+نوشته شده در جمعه 28 مهر1385ساعت10:21 نرگسی |
راز ...
 چراغی در اعماق چشمت نهفته

چه کس با شب از چشم تو قصه گفته ؟

که من چون شهابی

که مثل حبابی

چنین در هوایت

رها شده ام

فنا شده ام

کدامین پرنده در این صبح روشن

ز من گفته با تو ... ز تو گفته با من ؟

که من چون ستاره

که مثل شراره

چنین در هوایت

رها شده ام

فنا شده ام ....................

( کلیک کنید )

 

+نوشته شده در چهارشنبه 26 مهر1385ساعت23:43 نرگسی |
بیا با خودمون رو راست باشیم ...

این همه دو گانگی ؟؟؟

چرا ؟؟؟

ما ساختمونای بلند و مقاوم می سازیم ، ولی خودمون ترد و شکننده ایم !!! ... چرا ؟

هر چی بزرگ راههامون وسیع تر می شه ، زاویه ی دیدمون بسته تر و تنگ تر می شه !!! ... چرا ؟

خونه هامون بزرگ ، ولی دلامون کوچیکه !!! ... چرا ؟

مدارک علمی بالا داریم ، ولی شعورمون هنوز کودکستانیه !!! ... چرا ؟

دانشمون زیاد ! امّا قدرت تمیز و تشخیصمون کمه !!! ... چرا ؟

هر چی متخصّص بیشتری داریم ، مشکلاتمون بیشتره !!! ... چرا ؟

خوب خرج می کنیم ، خوب تفریح می کنیم ، خوب می خوریم ، خوب می پوشیم ، امّا کم می خندیم !!! ... چرا ؟

رانندگی رو با سرعت دوست داریم ، ولی فقط تو لاین افقی !!! ... چرا ؟

تا دیر وقت بیدار می مونیم ، ولی دلمون همیشه خوابه !!! ... چرا ؟

اینقدر که پای تلویزیون می شینیم ، پای حرفای خدا نمی شینیم !!! ... چرا ؟

دارایی هامون رو افزایش می دیم ، پس انداز می کنیم ، امّا ارزش های معنویمون کمتر و کمتر می شه !!! ... چرا ؟

زیاد حرف می زنیم و کمتر گوش می کنیم !!! ... چرا ؟

کمتر عشق می ورزیم ، در عوض در کینه توزی ید طولایی داریم !!! ... چرا ؟

تأمین معاش رو یاد گرفتیم ، امّا زندگی کردن رو نه !!! ... چرا ؟

یاد گرفتیم چطور به طول عمرمون اضافه کنیم ، ولی به کیفیتش نه !!! ... چرا ؟

به کره ماه می ریم و برمی گردیم ، امّا زحمت سر زدن به یه دوست منتظر رو به خودمون نمی دیم !!! ... چرا ؟؟؟

همه ی ستاره ها رو به اسم می شناسیم ، همه ی راه های شیری کهکشان رو مثل کف دستمون می شناسیم ، ولی درون خودمون رو نه !!! ... چرا ؟

فضا رو تسخیر کردیم ، امّا قادر نیستیم دلی رو تسخیر کنیم !!! ... چرا ؟

همه اش دنبال این هستیم که آلودگی هوا رو از بین ببریم ، ولی روحمون رو به ناپاکی می کشونیم !!! ... چرا ؟

بیشتر می نویسیم و کمتر یاد می گیریم !!! ... چرا ؟

هر روز رایانه های جدیدتری می سازیم که گنجایش اطلاعات زیادتری رو دارن ، ولی کمتر و کمتر با کسی ارتباط برقرار می کنیم !!! ... چرا ؟

عصر عجیبیه ! اینطور نیست ؟

عصر آدمای بزرگ ، با دلای کوچیک و خصوصیات حقیرانه

سودای سرشار و روحای گرسنه و فقیر

خونه های مجلّل و قلبای تنگ و تاریک

بیاین با خودمون رو راست باشیم ... حساب دو دو تا چهار تا رو همه مون بلدیم .

نکنه یه روز بفهمیم یه عمر رفتیم ، امّا اشتباه !

فرصت کمه و کار زیاد ... باید جنبید

باید قبول کرد که انسان جسمی نیست که روح داره ... بلکه روحی ست که در قالب جسم عمل می کنه ... این یه اصل کلّیه

باید پذیرفت که اصول اخلاقی ، دستمال یک بار مصرف نیست

باید بدونیم و آگاه باشیم که سرور واقعی در درون خود ماست ، نه قرص های شادی بخش !

بیاین به معنویت بها بدیم ... همونطور که به گل هامون آب می دیم

بیاین کمی پای حرفای خدا بشینیم

بیاین به کودکی که با ترس به ما نگاه می کنه ، کلامی محبت آمیز بگیم

بیاین آغوشی گرم برای عزیزی که در کنار ماست داشته باشیم ، باور کنید این گنج هیچ خرجی برامون نداره

بیاین به افرادی که دوستشون داریم ، علاقه مون رو صادقانه ابراز کنیم

بیاین قدر لحظه هایی رو که در کنار عزیزانمون هستیم بدونیم ... چرا که این لحظات دیگه برنمی گردن

باور کنید عمر واقعی به شمارش نفس هایی که می کشیم نیست ... بلکه به تعداد لحظات سرشار از شادی و رضایتیه که از خوشحالی و وجد نفسمون بند میاد

و خیلی چیزای دیگه که فعلاٌ حوصله ی گفتنشون رو ندارم ...

+نوشته شده در سه شنبه 25 مهر1385ساعت20:10 نرگسی |
شب قدر است و طی شد نامه ی هجر ... سلام هی حتی مطلع الفجر


بسم الله الرّحمن الرّحيم 

انّا انزلناه فى ليلة القدر

وما ادريك ما ليلة القدر

ليلة القدر خير مّن الف شّهر 

تنزّل الملائكه و الرّوح فيها باذن ربّهم من كلّ امر

سلام هى حتىّ مطلع الفجر  

 ما اين قرآن عظيم الشان را ( كه رحمت واسع و حكمت جامع است ) در شب قدر نازل كرديم و چه تو را به عظمت اين شب قدر آگاه تواند كرد ؟  شب قدر ( به مقام و مرتبه ) از هزار ماه بهتر و بالاتر است .  در اين شب ،  فرشتگان و روح ( جبرئيل ) به اذن خدا بر مقام ولايت نبى (ص)  و امام عصر (عج) از هر فرمان ( و دستور الهى و سرنوشت مقدرات خلق را)  نازل مى گردانند.  اين شب ، رحمت و سلامت و تهنيت است تا صبحگاه .

...

شب قدر ، شب فهم و درك و آگاهی ست .

تلنگری برای شدن ، نیکوماندن ، نیکو زيستن و نيكو رستن است .

شب قدر ، شب تعيين سرنوشت است .

شب قدر ، شب هدايت است . شب دستگيری ست . شب التیام است .

شب قدر شب راز و نیاز و استغاثه و استغفار است . شب نفس های مسیحایی ست . شب وصل است .

شبی که زمين به واسطه ی كثرت فرود فرشتگان ، تنگ مى شود . فرشتگانى كه تا سپيده دم ، هم صدا با زمينيان به احياى آن شب مى پردازند .

آگاه باش که قدر، باران رحمتى است كه در جويبار هر فرد و هر جمع به اندازه ی او جارى ست . باشد که قدرمان و ظرفمان و جویبارمان عظمت این برکات را درک کند .

تو شب قدر را چگونه شبي مي‌داني ؟

خداوندا ... مرا آن ده ، که آن به

صل الله علیک یا علی بن ابیطالب

...

+نوشته شده در جمعه 21 مهر1385ساعت22:19 نرگسی |
الف لام میم .................

خون بر خطوط کوفی محراب سجده کرد

فرقی دو نيمه وای نه ، دنيا دو نيمه شد !

 

مهربانا !

یاری ام کن تا قدر شب های قدر را بدانم .

ای خدای آسمانی دل خاکی ام ...  با نوازش آسمانی ات دوباره بیدارم ساز ، همان گونه که روز ازل ، دم عاشقی ات گل وجودم را بیدار ساخت .

ای خدای عاشقی ام ... عشق من در دستان تو و قلبم حرم تو و یادت مونس تنهایی من است .

یا الله ... نگاهم کن تا روزه داری ام را ، و تشنگی ام را با جام نگاه تو بگشایم .

یا وفیّ ... در این شب قدر آسمانی که فرشتگان بارگاهت ، کلام درخشانت را بر مرکبی از ستارگان دنباله دار ، بر زمینیان هدیه می کنند ، بگو مژده ی ظهور مولایمان را نیز با خود بیاورند ، که سخت مضطر و منتظریم .

به مولایمان بگو تا ایشان نیایند همه شب ، شب قدر است وذکر لب هایمان :

اللّهم کُن لِوَليّک َالحجَّةِ ابنِ الحَسَن ..........

امشب در سر شوری دارم ... امشب در دل نوری دارم ... باز امشب در اوج آسمانم

+نوشته شده در پنجشنبه 20 مهر1385ساعت21:0 نرگسی |

عشق گزین عشق و درو کوکبه میران و مترس

ای دل تو آیت حق ، مصحف کژ خوان و مترس

 

صدایم کن ... تا امان یابد ... عابری خسته ... در شب باران  

+نوشته شده در پنجشنبه 20 مهر1385ساعت0:49 نرگسی |
ای با من و پنهان چو دل ...

 

ای با من و پنهان چو دل ، از دل سلامت می کنم

تو کعبه ای ، هر جا روم قصد مقامت می کنم

هر جا که هستی حاضری ، از دور در ما ناظری

شب خانه روشن می شود ، چون یاد نامت می کنم

گه همچو باز آشنا ، بر دست تو پر می زنم

گه چون کبوتر پر زنان آهنگ بامت می کنم

گر غایبی ، هر دم چرا آسیب بر دل می زنی ؟

ور حاضری ، پس من چرا در سینه دامت می کنم ؟

دوری به تن ، لیک از دلم اندر دل تو روزنیست

زان روزن دزدیده من چون مه پیامت می کنم

ای آفتاب از دور تو ، بر ما فرستی نور تو

ای جان هر مهجور تو ، جان را غلامت می کنم

من آینه ی دل را ز تو اینجا صقالی می دهم

من گوش خود را دفتر لطف کلامت می کنم

در گوش تو ، در هوش تو ، وندر دل پر جوش تو

اینها چه باشد تو منی ، وین وصف عامت می کنم

ای دل نه اندر ماجرا ، می گفت آن دلبر تو را

هر چند از تو کم شود ، از خود تمامت می کنم

ای چاره در من چاره گر ، حیران شو و نظّاره گر

بنگر کزین جمله صور ، این دم کدامت می کنم

گه راست مانند الف ، گه کژ چو حرف مختلف

یک لحظه پخته می شوی ، یک لحظه خامت می کنم

گر سال ها ره می روی ، چون مهره ای در دست من

چیزی که رامش می کنی ، زان چیز رامت می کنم

گر غایبی هر دم چرا .........

دوری به تن ، لیک از دلم اندر دل تو روزنی ست

+نوشته شده در چهارشنبه 19 مهر1385ساعت0:6 نرگسی |
اگر ...

اگر مي دانستي كه چقدر

دوستت دارم

 

هيچ گاه

   

براي آمدنت

 

باران را بهانه نمي كردي

 

رنگين كمان من ...........

 

+نوشته شده در سه شنبه 18 مهر1385ساعت6:27 نرگسی |

سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی

چه خیال ها گذر کرد و گذر نکرد خوابی

به چه دیر ماندی ای صبح که جان من برآمد

بزه کردی و نکردند مؤذنان ثوابی  

دلم گرفته ای دوست ... هوای گریه با من

+نوشته شده در دوشنبه 17 مهر1385ساعت1:1 نرگسی |
...

كشتگاه غريبي ‌ست نازنین

 

مهرمی کاری و رنج درو می کنی ... بذر عشق می پاشی واندوه حاصلت می شود

 

در شب مهرباني‌ هايت ، عاشقانه هایت را بی رحمانه ، زیر پا له می کنند ... همچون ته مانده ی سیگاری

 

تا تو سكوت كني و در خود ديوانه شوي ...  تا تو تنها خاموشي‌ خويش را فرياد كني ... و فريادت را تنها ديوار رو به ‌رويت پاسخ دهد .

 

و این یعنی مضطر بودن ...  یعنی بی چاره گی ...  و ناچار از پذیرفتن جبر

 

روزگار غریبی ست نازنین

 

...

 

شکرا لله ...........

 

 

+نوشته شده در یکشنبه 16 مهر1385ساعت5:48 نرگسی |
یا رحمن ..........

امّن یجیب المضطرّ اذا دعاه و یکشف و السّوء

 

درین سرای بی کسی ، کسی به در نمی زند

به دشت پر ملال ما پرنده پر نمی زند

یکی ز شب گرفتگان چراغ بر نمی کند

کسی به کوچه سار شب ، در سحر نمی زند

 

متوجه شدم دوست و برادر ارجمندمون  ن . باور بزرگوار  در غم از دست دادن عزیزی به سوگ نشستند .

من از طرف خودم و سایر دوستان هم وبلاگی ، این ضایعه رو به ایشون و خانواده ی گرامی شون تسلیت عرض می کنم و از درگاه پروردگار ، برای آن سفر کرده رحمت و مغفرت و برای دوست خوبمون و سایر بازماندگان صبر و رضا آرزو می کنم .

+نوشته شده در شنبه 15 مهر1385ساعت5:29 نرگسی |
یا ودود ...

لو علم المدبّرون کیف اشتیاقی بهم لماتوا شوقاً

 

 

« اگر آناني كه از درگاه من روي برتافته‌اند ، مي‌دانستند که چقدر مشتاق ديدنشان هستم ، هر آينه از شدّت شوق جان مي‌سپردند . »

 

 

 

بله خداوندم !

بله

پیوسته بله !

چون عاشقانه می پرستمت ............

 

 

حضرت مسیح (ع) :

 

با نان تنها ، ممکن است به سختی زنده بمانید ... ولی بی نام خداوند به تنهایی زنده نخواهید ماند .

 

 

سلطان منی ، سلطان منی

وندر دل و جان ، ایمان منی

 

در من بدمی ، من زنده شوم

یک جان چه بود ، صد جان منی

 

نان بی تو مرا زهرست نه نان

هم آب منی ، هم نان منی

 

زهر از تو مرا پازهر شود

قند و شکر ارزان منی

 

باغ و چمن و فردوس منی

سرو و سمن خندان منی

 

هم شاه منی ، هم ماه منی

هم لعل منی ، هم کان منی

 

خاموش شوم ، شرحش تو بگو

زیرا به سخن ، برهان منی

 

+نوشته شده در پنجشنبه 13 مهر1385ساعت14:14 نرگسی |

کیست در این شهر که او مست نیست ؟!

بدون شرح ...

+نوشته شده در سه شنبه 11 مهر1385ساعت4:30 نرگسی |
اللهم اغفرلی ...
اللّهمّ اغفرلی الذّنوب الّتی تحبس الدّعاء

اللّهم اغفرلی الذّنوب الّتی تنزل البلاء

اللّهم اغفرلی الذّنوب الّتی تقطع الرّجاء

اللّهم اغفرلی ...........

 

تو که کیمیا فروشی نظری به قلب ما کن

که بضاعتی نداریم و فکنده ایم دامی

 

+نوشته شده در یکشنبه 9 مهر1385ساعت19:0 نرگسی |

اي ناز تو بهترين سرآغاز

چشمي به نياز ما بينداز

 

الهي !


سزاها را تو ساختي ،


نواها را تو خواستي ؛


نه از كس به تو ،


نه از تو به كس ،


همه از تو به تو


همه تويي و بس


مرا از من بشوي تا تو ماني و بس



الهي !


راهم نماي به خود ،


و باز رهان مرا از بند خود *

آمین

شکراً لله ...........

 

* کامنت زیبای کیمیاگر عشق و آرامش

+نوشته شده در شنبه 8 مهر1385ساعت4:45 نرگسی |
تو را چون آرزوهایم همیشه دوست خواهم داشت ...

ما با آرزوها و امیدهایمان زندگی می کنیم           

هر کس به اندازه ی آرزوهایش می ارزد

تو چه آرزویی داری ؟

چقدر می ارزی ؟                

افق دیدت تا کجاهاست ؟

خدایا !                                                          

نگاهم را وسعت بخش

عشقم را بزرگ و بزرگ تر کن

آسمان دلم را آفتابی و آفتابی تر کن                  

بار الها !

آرزوهایم را عظیم و عظیم تر کن

مگر نه این که فرستاده ی تو محمد مصطفی ( که سلام و درود تو و فرشتگانت بر او باد ) فرموده :                 

آرزو برای امّت من رحمت است . چرا که اگر امید و آرزو نبود هیچ مادری به فرزندش شیر نمی داد و هیچ باغبانی درختی نمی کاشت ..........         

                                                   

+نوشته شده در چهارشنبه 5 مهر1385ساعت17:31 نرگسی |
دستانم در دست توست ...
من و

تو و

یه سجّاده عشق و

یه بغل نیاز از من و

یه لبخند استجابت از تو ...

دستانم را رها مکن یکتای من

...

+نوشته شده در دوشنبه 3 مهر1385ساعت20:7 نرگسی |
" من " کیستم ؟

 

اگه بهت بگن که قدرت و فرمانروایی آسمان ها و زمین در درون توست و تو جانشین فرمانروا هستی ، تو چی می گی ؟


لابد می گی : برو بابا حالت خوشه !


راستی راستی انسان امروزی از هویت و ماهیت خودش چی می دونه ؟ و اصلاً براش مهمّه که بدونه ؟ برای فهمش کاری می کنه ؟


اگه اون قدیم قدیما ( شاید هزار سال پیش یا ... ) همین سؤال رو از کسی می پرسیدن ، جواب دیگه ای می داد . مثلاً شاید می گفت : « من کسی رو می شناسم که همین حوالی زندگی می کنه ... که دعا می کنه ، بارون میاد ... دعا می کنه ، زمین می لرزه ... فرمانروا نیست ، امّا هر کاری که بخواد می کنه و می شه .»


حالا چطور ؟


اینا همه افسانه ست ؟ یا برای ما افسانه شده ؟ حتی دیگه خواب این چیزا رو هم نمی تونیم ببینیم ... چرا ؟


چون خودمون رو فراموش کردیم ... نه فقط خودمون ، که تواناییمون و هویتمون رو هم از یاد بردیم . حتی نمی خوایم بدونیم ... آخه دانایی رو فراموش کردیم .


باور کن انسان شاهزاده ی خداست ... چرا ؟ چون از خداست .

تو همه اویی و نمی بینی اش

غرق حضوری و نمی بینی اش


پس چه باید کرد ؟


چه جوری باید بفهمیم کی هستیم و چی هستیم ؟


چه جوری به خود متعالیمون نزدیک تر بشیم ؟


ذکر بگیم ؟ ... ریاضت بکشیم ؟ ... مراقبه کنیم ؟ ... چیکار کنیم ؟


نمی دونم ... اما می دونم بزرگترین کار اینه که بایستیم و بدونیم که خدا هست و هیچ چیز جز« او » نیست و بر همین تفکّر کنیم .


فکر می کنی بعدش اگه ازت بپرسن تو کی هستی ؟ می تونی خودت رو در چند جمله معرفی کنی ؟

من می گم می تونی ، امّا ...


به شرطها و شروطها :


باد نخوت و خود بینی نگیردت ...


یکی می گفت :
دیروز یه نابینا رو دیدم که می خواد از خیابون رد بشه و نمی تونه ... من این طرف خیابون بودم ... رفتم اون طرف ... او رو از خیابون عبور دادم ... ازم تشکر کرد ... برام دعا کرد ... اونقدر خوشحال شده بودم که که به نظرم اومد همه ی آدمای دیگه ای که این طرف اون طرف خیابونن خیلی بی مهر و محبتن ... هیشکی مثل من از خود گذشتگی نکرد ! ... پس لابد من بهشتی ام و اونا جهنمی ! ... همش تو خیابون دنبال آدم کور می گشتم ، تا از خیابون ردش کنم و خوشحال بشم ... کم کم این خوشحالی اونقدر منو باد کرد که وقتی به خود اومدم از مستی و غرور ترکیده بودم ... من کی ام ؟ ... من خیلی بی ظرفیتم ...


به هوش باشیم


شناخت خودمون رو جدّی بگیریم


ایمان داشته باشیم که با شناخت خودمون همه چیز زیبا می شه .


چه جوری ؟ ... خیلی ساده ست ... از امشب رو این پرسش مراقبه کن :


« من کیستم ؟ »

دیروز روز میلاد بهار بود ... تولد یک دنیا طراوت و شادی و زیبایی در آغاز مهر ... تولد یک دریا عشق و محبت ... روز شکفتن نو گلی که با اومدنش دنیای اطرافش رو غرق عطر خوش وجودش کرد .

امیدوارم سالیان سال این روز قشنگ رو ببینه و جشن بگیره

 ** بهارم تولدت مبارک **

بوین حالا ... دست به یک دادن ... جون سی یک دادن ... چندی آسونه

« تقدیم به عزیزی که خیلی دوستش دارم »

* و ممنون از اکیای نازنینم به خاطر معرفی خوبش *

+نوشته شده در یکشنبه 2 مهر1385ساعت22:6 نرگسی |