ای کاش همیشه کودک می ماندم
تا برای رسیدن به آرزوهایم دستان کوچکم را به سمت ماه دراز می کردم
ای کاش هنوز یک کودک بودم
تا برای رسیدن به تو ، در آسمان به دنبال پل رنگین کمان می گشتم
ای کاش کودکی ام را به بهای پرتاب شدن به دنیای بی سر و ته بزرگترها آسان نمی بخشیدم
ای کاش هنوز هم می توانستم گلبرگ های یاس و نسترن را زینت بخش دل کتاب هایم کنم
ای کاش می شد با هم پروانه ها را دنبال کنیم
ای کاش هنوز هم با برگ درخت ، گوشواره درست می کردیم و با رنگ لاله عباسی لب ها و گونه ها و ناخن هایمان را رنگین می کردیم و به عروسی جیرجیرک ها می رفتیم
ای کاش هنوز عروسک هایم با من حرف می زدند
ای کاش به همه ی ای کاش هایمان می رسیدیم
ای کاش .................
ای کاش بماند همه ی کودکی ها ......... من از دنیای بی کودک می ترسم

گفتی که تو را شوم ، مدار اندیشه
دل خوش کن و بر صبر گمار اندیشه
کو صبر و چه دل ، کانچه دلش میخوانند
یک قطره ی خون است و هزار اندیشه *

* رباعی از خواجه حافظ شیرازی
( ترجمه ی متن پست قبلی )
عاشق شده ام بر تو ، تدبیر چه فرمایی ؟
از راه صلاح آیم ، یا از ره رسوایی ؟
****
باشد که در همه چیز آخر باشم و
در عشق نخست
keep thinking
about .................... you
every few minutes
... all day

حسبی الله
زان طرّه ی پر پیچ و خم ، سهل است اگر بینم ستم
از بند و زنجیرش چه غم ، آن کس که عیّاری کند
معبودم !
زبانم از بیان ثنا و ستایشی که لایق جلال تو باشد قاصر است ... و قوّه ی ادراکم از فهم کنه جمال تو عاجز ... و چشمانم از رؤیت انوار ربّانیت ناتوان
محبوبم !
نهال شوق لقایت را در دلم بنشان و قلبم را در آتش محبّتت بسوزان ... و مرا به آغوش پر مهرت بخوان ... و نعمت قرب و شهود عطایم کن ... می خواهم از چشمه ی محبت و جویبار صفا و مودّتت ، جامی از لطف بنوشانی ام
نازنینم !
مگذار چشمانم را پرده ی غفلت بپوشاند و ظلمت شک بر دلم سایه افکند ... وای بر من اگر در زمره ی ختم الله علی قلوبهم قرار بگیرم ... زبانم لال
عزیزم !
با نیل به معرفتت دلم را وسعت بخش ، و مرا به محفل انس خود راه ده ... می خواهم در رجعت به سوی تو ، با نفسی مطمئن بشتابم
یگانه ام !
یاد آوری مهربانی مداوم تو چقدر لذتبخش است ... و آمدن به سوی تو چه شیرین ... و طعم محبتت چقدر دلچسب ... و نوشیدن جرعه ای از دریای قرب تو چقدر گوارا
از تو می خواهم در این شب های راز و نیاز ... شب های شور و مستی ... مرا از خود مرانی
یا ارحم الرّاحمین
بگذار در آغوش مهر تو آرام بگیرم ..........

سلام
وقتي مي رفت بهم گفت
مراقب دلم باش
يه وقت نكنه خونه ي دلمو گرد و غبار بگيره ها
تنهاش نذاريا
مرتب بهش سر بزن
آخه دل من
توي سينه ي خودته
...
حس غريبي بود
با خودم گفتم
يعني واقعا ممكنه اينجا رو هم گرد و خاك بگيره ؟؟!!!!
خونه اي كه تشعشع انوار پاكش دنيا رو پر كرده
و دلي كه عشق تموم عالمو توي خودش جا داده
و خلقي رو سرمست از شراب ناب محبتش كرده
...
ولي
واااااااااي
كه اگه بشه
چي مـــــــي شه !!!
شده تا حالا وسوسه بهت غلبه كنه ؟
شده بدوني انجام كاري يا افتادن اتفاقي مطلوب هيشكي نيست
و از خدا بخواي كه اون حالت پيش نياد
ولي
توي اون كار يا اتفاق
نفعي شخصي براي خودت متصور باشه كه
ته دلت
بدتم نياد كه از يه راهي به اون سود شخصي برسي ؟؟!!
شيطون
بد خناسيه !
نيست ؟
منم ته دلم گفتم
واي كه اگه حتي به اندازه ي وزن بال پشه اي (؟!) هم گرد و خاك بشينه توي خونش
وقتي مي رم پاكش كنم
مي تونم اون غبارو به عنوان تبرك براي خودم نگه دارم
اما
چه خيال خامي !
معدن عشق و غبار ؟؟!!
هيهات
...
وقتي مي رفت
بهم گفت
منتظرم بمون
خيلي زود بر مي گردم
و
الان قرنهاست كه در انتظارشم !
بدون ذره اي نا اميدي
بدون لحظه اي ترديد
مي دونم كه هنوز دير نشده
...
وقتي مي رفت يادم نيست چند شنبه بود
ولي
حس مي كنم اون روز از مشتقات شنبه نبود
اصلا فكر كنم اون روزم جمعه بود
آخه وقتي مي رفت
بهم گفت روز جمعه منتظر برگشتنش باشم
منم باورش كردم
هر چند كه توي دلم بهش گفتم
تو نه رفتنت دست خودته
و نه برگشتنت
اما
از همون روز اولي كه رفت
مطمئن بودم و هستم كه روز جمعه برميگرده
نه
بهتره بگم
مطمئن بودم و هستم كه
روزي كه برگرده
حتما روز جمعس
...
استادي ازم پرسيد
اگه روز دوشنبه بياد
اون قدر يقين داري كه باورش كني ؟
با خودم گفتم
روزي كه مياد
هر چند شنبه كه باشه
روز جمعه ي واقعي همون روزه
بعد دلمو بردم در خونش
و بهش گفتم
آقا من موچم !!!
استادم مي گه ممكنه دوشنبه بياي
من جمعه منتظرت بودم
اصلا بيا نه جمعه باشه و نه دوشنبه
اصلا بيا ميانگين بگيريم
اصلا
روز چارشنبه برگرد !!!!
...
..
.
آن سفر كرده كه صد قافله دل همره اوست
هر كجا هست ، خدايا به سلامت دارش
...
« مسيح »
*******
که گذشته ست ازین بادیه دیگر کامروز
می جهد نبض ره و سینه ی صحرا گرم است !
سلام
من برگشتم ... همین ۲ ساعت پیش ...
... جمعه ی گذشته دل به دریا زدیم و بار سفر بستیم و به اتفاق خانواده راهی شدیم ... فرصت برای خداحافظی کم بود ... این پنج روز برای من ، مجال خوبی بود برای تجدید قوای جسمی ... امّا روحی ... نمی دانم !!!
همین جا از مسیح عزیز و بزرگوارم که همواره در سفر و حضر ، یاور همیشگی من بوده و هست ، قدردانی و تشکر می کنم ... و امیدوارم توفیق جبران محبت های مستمرش را داشته باشم .
مسیح جان خدا قوّت ...........
...
« نرگسی »

اولین شب جمعه ی ماه مبارک رجب فرا رسید . شبی که درهای رحمت الهی بر روی بندگان خداوند باز می شود . شب رحمت و برکت خداوندی ... شبی که لیلة الرغائب نامیده شده است . شاید لیلة الرغائب دیگری نباشیم ... امشب را پاس بداریم و برای یکدیگر دعا کنیم ...

