تبليغاتX
دگر باره بشوريدم ، بدان سانم به جان تو ... که هر بندي که بربندي ، بدرّانم به جان تو / من آن ديوانه ي بندم ، که ديوان را همي‌بندم ... زبان مرغ مي‌دانم ، سليمانم به جان تو / نخواهم عمر فاني را ، تويي عمر عزيز من ... نخواهم جان پر غم را ، تويي جانم به جان تو / چو تو پنهان شوي از من ، همه تاريکي و کفرم ... چو تو پيدا شوي بر من ، مسلمانم به جان تو / گر آبي خوردم از کوزه ، خيال تو در او ديدم ... وگر يک دم زدم بي‌تو ، پشيمانم به جان تو / اگر بي‌تو بر افلاکم ، چو ابر تيره غمناکم ... وگر بي‌تو به گلزارم ، به زندانم به جان تو / سماع گوش من نامت ، سماع هوش من جامت ... عمارت کن مرا آخر ، که ويرانم به جان تو / درون صومعه ، مسجد ، تويي مقصودم اي مرشد ... به هر سو رو بگرداني ، بگردانم به جان تو / سخن با عشق مي‌گويم ، که او شير و من آهويم ... چه آهويم ! که شيران را نگهبانم به جان تو / ايا منکر درون جان مکن انکارها پنهان ... که سرّ سرنبشتت را فرو خوانم به جان تو / چه خويشي کرد آن بي‌چون ، عجب با اين دل پرخون ... که ببريده‌ست آن خويشي ، ز خويشانم به جان تو / تو عيد جان قرباني و پيشت عاشقان قربان ... بکش در مسلخ خويشم ، که قربانم به جان تو  نرگسی
زویا پیرزاد ( بانویی که دوستش دارم ) ...

در میان زنان نویسنده ی ایرانی در دوره ی معاصر کمتر کسی را می توان یافت که به شهرت و موفقیت سیمین دانشور دست یافته باشد . با این همه نام زویا پیرزاد در چند سال گذشته بیش از سایر نویسندگان زن ایرانی بر زیان ها بوده و علت آن هم تسلط او بر فرآیند نویسندگی در میان زنان نویسنده در دوران معاصر است .

زبان ساده ، نثر گویا و بدون زوائد و از همه مهم تر انتقال دقیق حس زندگی ( آنچه بعد از دانشور کمتر در ادبیات زنانه ی ایران به وقوع پیوست ) باعث شد تا کمتر از یک سال پس از چاپ اولین رمانش با نام « من چراغ ها را خاموش می کنم » این کتاب برای بار سیزدهم تجدید چاپ شود ، و در بازار نشر ایران کمتر کتابی یافت می شود که به این سرعت در میان خوانندگان گسترش یابد ، و در عین حال مورد تأیید و تشویق روشنفکران و نویسندگان نامی ایرانی واقع گردد .

زویا پیرزاد در سال ۱۳۳۰ از پدری مسلمان و مادری مسیحی در آبادان متولد شد . در سال ۱۳۷۰ ـ ۱۳۷۶ ـ ۱۳۷۷ سه مجموعه از داستان های خود را به چاپ رساند . « مثل همه ی عصرها ، طعم گس خرمالو و یک روز مانده به عید پاک » مجموعه ای از داستان های کوتاهی بودند که با نثری متفاوت مورد استقبال مردم قرار گرفتند .

اولین رمان بلند زویا پیرزاد با نام « چراغ ها را من خاموش می کنم » در سال ۱۳۸۰ به چاپ رسید . این کتاب با نثر ساده و روانی که داشت جایزه های بسیاری را دریافت کرد ... همین سال داستان کوتاه « طعم گس خرمالو » هم برنده ی جایزه ی بیست سال ادبیات داستانی در سال ۱۳۷۶ شد .

بسیاری از منتقدان سرسخت ادبی معتقدند که فضاهای داستانی پیرزاد درست از همان جایی می آید که اکثریت هنرمندان در آن به دنبال اسنثناها و اتفاقات غیر طبیعی می گردند . اما زویا پیرزاد با دستمایه قرار دادن همین روال طبیعی و روزمره ی زندگی به جایی می رسد که همان اکثریت سابق از رسیدن به آن عاجز هستند .

زنان داستان های زویا پیرزاد واقعی هستند . از جنس همین زنانی که هر روز در خیابان های شهرمان می بینیم . نه ضعیف و ناتوانند و نه سرخوش و مست از قدرت . زنان داستان های پیرزاد ، مدام در حال تلاشند تا زندگی شان را آنگونه که می خواهند بسازند ، و البته هر از چند گاهی هم طعنه ای می زند به زنانی که نقش سنتی زن در جامعه ی ایرانی را پذیرفته اند ، و به آن دلخوش کرده اند .

پیرزاد نویسنده ای است که تا چهل سالگی اصلاً کتابی به چاپ نرسانده و اولین رمان بلندش با نام « چراغ ها را من خاموش می کنم » تازه در سال ۱۳۸۰ به چاپ رسید .

« چراغ ها را من خاموش می کنم » برشی از زندگی یک خانواده ی ارمنی با خصوصیات یک خانواده ، مادر مهربان ، پدر خوب و ... در مجموع یک خانواده ي معمولی ، امّا با همسایگی یک خانواده ی عجیب زندگی عوض می شود و مادر خانواده درمی یابد که ارزش هایش را باید عوض کند ... ریتم داستان بسیار سریع است و به گونه ای شیوا شما را به عمق روابط اجتماعی و دوستانه ی روزانه می برد . در مجموع زویا پیرزاد به اتفاقات و جریاناتی می پردازد که در عین عادی بودن بسیار ظریف و زیر پوستی هستند و در آنها زنان نقش عمده ای را بازی می کنند . احساسات یک زن ، نگرشش به زندگی ، و محدودیت هایش ...

در رمان زویا پیرزاد نگرانی های نسل گذشته در باره ی فرزندانشان موج می زند . فرزندانی که شناختن آنها نیازمند تسلط به ابزاری است که میانسالان با آن زندگی نمی کنند و بخش مهمی از زندگی نوجوانان را تشکیل می دهد .

نوشته های زویا پیرزاد قطعاً در ادبیات داستانی ما ماندگار خواهد شد و چاپ های متعدد از آثار او و استقبال تمام ناشدنی خوانندگان سرسخت ایرانی گواه این مدعاست .

کمتر نویسنده ای را دنیای نشر و نثر ایرانی چون پیرزاد به خود دیده که کتاب هایش در کمتر از چند سال به این مقدار و میزان از همه گیر شدن رسیده باشد . کتاب هایی که مورد تآیید و ابرام سرسخت ترین منتقدان هم بوده است . باید منتظر کارهای بعدی پیرزاد ماند . فراموش نکنیم که تنها یک کتاب با ارزش و عمیق هم برای ماندگاری نویسنده اش کافی است .

برخی از آثار او :

مثل همه ی عصرها ـ طعم گس خرمالو ـ یک روز مانده به عید پاک ـ چراغ ها را من خاموش می کنم ـ عادت می کنیم ـ آلیس در سرزمین عجایب (ترجمه) - آوای جهیدن غوک (ترجمه)

اگر چه همه ی آثار خانم پیرزاد قابل توجه و خواندنی اند ، ولی توصیه می کنم رمان بسيار زیبای « چراغ ها را من خاموش می کنم » و داستان کوتاه « طعم گس خرمالو » را حتماً بخوانید ...

زويا پيرزاد

***

گفتم مگر ای نازنین قصد جان داری ؟

بار غم از دوشم چرا برنمی داری ؟

گفتا کجا عاشق دگر بیم جان دارد ؟

کی شکوه ای از بار غم بر زبان آرد !

***

+نوشته شده در چهارشنبه 28 تیر1385ساعت7:1 نرگسی |
سعی ...........

 

سبز و سفید و آبی :

تا حالا چقدر به رنگ ها دقت کردی ؟ اگه دقیق بشی ، متوجه می شی که سه رنگ در طبیعت از همه بیشتره : روشنی و سفیدی آفتاب ... آبی آسمون و دریا ... سبزی طبیعت

پیام این سه رنگو می گیری ؟ هر چی فکر می کنم توی طبیعت غیر از آسمون شب ، هیچ رنگ مشکی دیگه ای نداریم . اونم تا وقتیه که خورشید ، روشنایی سفید صبح رو به همه جا نپاشونده و نتابونده باشه ...

یکی می گه « مشکی رنگ عشقه » ... یکی می گه « بالای سیاهی رنگی نیست » ... یکی دیگه می گه « نور در اصل مشکیه » ... ولی روانشناسا می گن رنگ مشکی افسردگی میاره  ... استفاده از رنگ مشکی اگه طولانی بشه ، انجماد و سکون فکری ، لجاجت ، یکدندگی ، تعصب ، و قساوت قلب میاره ... و خیلی توصیه شده که از پوشیدن لباس مشکی خودداری کنیم ... اما متأسفانه می بینیم که استفاده از این رنگ تو جامعه ی ما ، روز به روز بیشتر باب می شه ... اصلاً عادتمون دادن اینجوری باشیم ...

یه جایی خوندم که یه بنده خدایی تو ژاپن هر چی دنبال لباس مشکی می گشته پیدا نکرده ... بعد که اومده ایران ، دیده اکثر لباسای مشکی ، دوخت و ساخت ژاپنه !!! ... به نظرت جالب نیست ؟!

این که انتخاب ما رنگ های مشکی و تیره ست ، خیلی جای حرف داره . اگه دقت کنی ، می بینی که هر چی افسردگی بیشتر می شه ، رنگ مشکی هم بیشتر می شه ... و عکسش هم می شه ، یعنی هر چی استفاده از این رنگ بیشتر می شه ، شیوع افسردگی و انزوا طلبی هم گسترده تر می شه .

چرا ؟ چون مشکی رنگ غمه ... رنگ مصیبته ... کاری به این نداریم که این رنگ هم مثل بقیه ی رنگ ها زیبایی خاصّ خودش رو داره ، و منم در بعضی موارد ازش استفاده می کنم ...

تا حالا عشایر رو دیدی ؟ ایل نشینا رو از نزدیک دیدی ؟ اونهایی رو که در دامن طبیعت بکر زندگی می کنن . مثل ترکمنا ... عشایر لر ... عشایر فارس ... ایل های بختیاری ... خوب ، من به برکت شغل پدر ، در دوران کودکی اونها رو خیلی دیدم و از شکل زندگیشون لذت بردم ...

دیدی لباساشون چقدر رنگارنگ و شاده ؟ خداییش روح آدم زنده می شه ... آخه فقط لباساشون نیست ... رفتارشونم همینطوره ( سرشار از شادی و نشاط ) ... و چهره هاشون ... و برق چشماشون ... و رقصاشون ... و موسیقیشون ... همه حاکی از دلهایی شفاف و طبیعی داره که به هیچ تیرگی آلوده نشدن ...

پیشنهاد می کنم این مسئله رو توی خونه امتحان کنی و دو روز لباس مشکی بپوشی . مطمئن باش دل اهل و عیال و فرزند و همه ی خونواده می گیره ... پس خوبه که لااقل تو خونه هامون همنوا با طبیعت باشیم و متنوع بودن رو از طبیعت الهام بگیریم .

نقل شده که هیچ کس نبی اکرم ، محمد مصطفی (ص) رو ، در طول ۶۳ سال عمر پر برکتشون ، جز در لباس های سفید و روشن ندیده ...

 

عیدتون مبارک :

کدوم عید ؟ تو تقویم هیچی ننوشته ؟ آره راست می گی ... راستش منم ندیدم چیزی نوشته باشن !!! البته دیروز که واقعاً عید بزرگی بود ...

یادمه بزرگی می گفت : « هر روزی که در آن معصیت نکنیم عید است . »

عید ... سفیدی ... روشنی ... پاکی ... شادی ... رضایت قلب ... رضایت پروردگار ...

چه روزی می شه اون روز ........

من می خوام با همه ی کوچکیم ، یه جمله ی مکمل به جمله ی بالا اضافه کنم و بگم :

« هر روزی که دلی رو شاد کنیم ... از شکستن دلی خودداری کنیم ... لبخندی روی لبی بنشونیم ... اون روز عیده ... اونم چه عید با شکوهی ! »

به خدا دل به دست آوردن خیلی آسونه . از خودمون بپرسیم چقدر با خودمون و احساسمون روراست بودیم ؟ ... چند بار احساس پاک و بی آلایشمون رو پشت حجاب شرم و رودر واسی ، شایدم غرور قایم کردیم ؟

تا حالا به کسی که دوستش داریم ، چند بار گفتیم دوستت دارم ؟ به پدر ... به مادر ... به همسر ... به فرزند ... به دوست ... به کسی که ادعا می کنیم عاشقشیم . 

می دونم خیلی ها می گن حتماً نباید دوست داشتن رو به زبون آورد و ادا کرد ، چون که رفتار و کردارمون همه چیز رو نشون می ده ....... این درست ، اما از اعجاز کلام و نگاه مهر آمیز نباید غافل بشیم . اجازه بدیم طرف مقابلمون همیشه یه تصویر زلال و مهربون و گرانبها از ما و محبت ما داشته باشه ... تصویری که ساختنش نیاز به دوربین و فلاش و شاتر و دیافراگم و فیلم و ظهور و این حرفا نداره ... فقط محبت خالصانه ی ما رو می طلبه و بس .......

خدایا می شه در طول عمرمون ، حدّ اقل یه روز عید واقعی داشته باشیم ؟ تو کمکمون کن .....

 

یک بغل سکوت :

گاهی چقدر صداها و همهمه ها خسته کننده و ملال آور می شن ... گاهی هیچی غیر از صدای طبیعت آرامش بخش نیست ...

گاهی هم خودمون از سکوت دوری می کنیم ... یه جوری پرورشمون دادن که از تنهایی و سکوت وحشت داریم . کوچک ترین مکث و سکوت هم صحبتمون ، ما رو دچار آشفتگی و ابهام می کنه . یک سره تلویزیون باید روشن باشه ... اسپیکرا همینطور ... ضبط ماشین همینطور ... همش یکی باید باهامون حرف بزنه ...

پس کی سکوت ؟ ... کی آرامش ؟ ...

باید گاهی بین افکارمون فضایی خالی ایجاد کنیم تا به آرامش برسیم . فکر کردن فرایند بزرگیه که ذهن رو به مرور خسته می کنه و استراحت برای ذهن الزامیه ... و سکوت یکی از بهترین آرام بخش هاست .

درختا ... گلا ... بوته ها ... همه در سکوت رشد می کنن . ستاره ها و ماه و خورشید و همه ی سیارات در سکوت مطلق ، با نظم و آرامش شناورن .

به یه قطعه موسیقی دلنشین توجه کن . آیا اگه فضای خالی بین نت ها نباشه ، بازم این موزیک لذت بخش به وجود میاد ؟ مسلّماً نه ... اگه حدّ فاصل نت ها رو که سکوت هست  حذف کنیم ، چیزی جز یه نت متوالی و پر سر و صدا و گوش خراش باقی نمی مونه .

پس بیا چند دقیقه هم که شده سکوت کنیم ... و در سکوت کامل به این ودیعه ی الهی فکر کنیم .....................

 

محمل لیلی ازین بادیه چون برق گذشت

همچنان گردن آهو به تماشاست بلند

سطری از دفتر سرگشتگی مجنون است

گردبادی که از این دامن صحراست بلند

 

+نوشته شده در دوشنبه 26 تیر1385ساعت21:45 نرگسی |
ما در خلوت به روی غیر ببستیم ...
.........

در وادی عشق درد درمان است و زخم مرهم ... چگونه از درد گریزم و دامن بر چینم ، که با این کوتاه بینی بر خود ستم روا داشته ام ...

 

آیینه رویا !

هر گاه می خواهم در بزم تو سخن بگویم ، بيم آن دارم كه مبادا زبان الكنم ، يگانه ام را رنجه سازد ... از ترس کدورت معشوق زبان در کام می کشم و سکوت اختیار می کنم ... که در حضور تو نفس نیز دزدیده باید کشید ...

نازنینا !

بي تو دل و جان به چه كار آيد ... اگر تو در دل و جانم نباشی ، دلبسته ی هیچ باغ و بهاری نیستم که همه صوری اند و مجازی ...

باغ و بهار ما همه در پرده ی دل است

با چشم بسته سیر جهان می کنیم ما

مهربانا !

از عشق تو آنچنان شور و جنونی در سر دارم ، که گاه از تجسم دیوانگی خود می لرزم و بیم دارم مبادا طفلان کوچه و بازار مرا به نوازش سنگ هایی که در مشت دارند میهمان کنند ...

لیلی من !

به مجنون خویش بی عنایت مباش که گر چه دستش تهی ست ، ولی آنچنان دلداده ی توست که دیگران را رها کرده و تنها به سوی تو آمده ... به لطف و عشق توست که :

« هر نفسی که فرو می رود ممدّ حیات است و چون بر می آید مفرّح ذات »

محبوبا !

آنگاه که با مهرمندی سخن آغاز می کنی و به نام می خوانی ام ، ناگهان دریچه ای بر دلم گشوده می شود و شادی بی حسابی به قلبم فرو می ریزد ... تمام جانم عطر آگین می شود از شمیم کلام تو ...

کاش می شد در سکوتی سرشار از موسیقی ابدی کائنات ، با تو نفس کشید ... با تو قدم زد ... شانه به شانه ... دست در دست ... و تا جاودانگی پر کشید

دلدارا !

با کمال عجز و ضعف و ناتوانی ام ... دامن آفتاب کمالت را گرفته ام تا مگر تنها یک نفس ... یک دم ... سر بر دامان پر مهرت گذارم و از لذت حضورت سرمست شوم ...

من آن ققنوس غریبم ، که با بال های عشق تو از همه دل بر کنده و به دور دست ها رفته و هیچ کس جز تو یارای خبر گرفتن از او را ندارد ... سيمرغ غريب جانم را تنها تو مونس باش ...

معبودا !

با تو سكوت خوش تر است تا سخن گفتن ... گر چه گفتن از تو و عشق تو شهد جان است و آرامش روح و روان ...

پيري سخن حقيقت مي گفت و لب خويش مزمزه مي كرد ... گفتند چرا چنين مي كني ؟ گفت : زيرا هم ساقي ام ... هم شرابخواره ... هم شراب ..............

+نوشته شده در جمعه 23 تیر1385ساعت13:0 نرگسی |
یادش به خیر ...

سررشته ی جنونم گیسوی کیست یا رب

شد دهر سنبلستان از پیچ و تاب آهم

***

بهار بهار ، صدا همون صدا بود ..... صدای شاخه ها و ریشه ها بود

بهار بهار ، چه اسم آشنایی ..... صدات میاد ، اما خودت کجایی ؟

وا بکنیم پنجره ها رو یا نه ؟ ..... تازه کنیم خاطره ها رو یا نه ؟

بهار اومد ، لباس نو تنم کرد ..... تازه تر از فصل شکفتنم کرد

بهار اومد با یه بغل جوونه ..... عیدو آورد از تو کوچه تو خونه

بهار بهار ، یه مهمون قدیمی ..... یه آشنای ساده و صمیمی

یه آشنا که مثل قصه ها بود ..... خواب و خیال همه بچه ها بود

یادش به خیر بچگیا چه خوب بود ..... حیف که هنوز صبح نشده غروب بود

آخ که چه زود قلک عیدیامون ..... وقتی شکست ، باهاش شکست دلامون

بهار اومد ، برفا رو نقطه چین کرد ..... خنده به دلمردگی زمین کرد

چقدر دلم فصل بهارو دوست داشت ..... وا شدن پنجره ها رو دوست داشت

بهار اومد پنجره ها رو وا کرد ..... منو با حسی دیگه آشنا کرد

یه حرف که از حرفای من کتاب شد ..... حیف که همش سؤال بی جواب شد

 

« محمد علی بهمنی »

با تو

همیشه

بهاره

بی تو

خزون

موندگاره ...........


اي آيت بيداري

كو دلبر عياري
كو دزد خطا كاري

هر كس كه تو مي بيني
گرد حرمت گردان

دنبال دلش آمد
بي قصد جفاكاري

در حسرت يك گلخند
يا مهلت دبداري


« مسیح »

+نوشته شده در سه شنبه 6 تیر1385ساعت6:50 نرگسی |
من و من ، این همه من ، این همه " من " را چه کنم ؟!

یا دلیلی عند حیرتی

رفتم بر درویشی ، گفتا که « خدا یارت »

گویی به دعای او ، شد چون تو شهی یارم

گرد دل ما جانا ، دزدیده همی گردی 

 دانم که چه می جویی ، ای دلبر عیّارم

***

( آره تکراریه ، امّا ... به خاطر تو که این پست رو دوست داشتی و به خاطر دل خودم ، دوباره می نویسمش ) :

شده تا حالا احساس کنی ذهنت هزار تیکه شده ؟ هزار تیکه پازل به هم ریخته ... پازلی که تیکه ی گمشده هم داره ... مهم ترین قطعش ...

شده همه چیز رو گسسته و بریده بریده ببینی ؟

اینجور موقع ها ، آدم احساس می کنه ذهنش به یه مرض حاد دچار شده . اینجور وقتا به هزار و یک دلیل ریز و درشت خودت رو از بقیه جدا می کنی . اصلاً ، دلت می خواد تنها باشی ؛ خودت باشی . می خوای تو خلوت خودت دنبال اون قطعه ی گمشده بگردی ...

احساس می کنی حتی قادر نیستی به کسی مهرورزی کنی . حتی تحمل محبت دیگرون رو نداری . ارتباطت با دیگرون یه ملغمه ی هفت جوش می شه . از طرفی نیاز داری با اونها باشی ؛ از طرفی دیگه بین خودت و اونها فاصله میندازی ...

علیرغم همه ی اعتماد به نفسی که داری ، دیگه اصلاً خودت رو قبول نداری . ترسو و کم دل و جرات می شی . بلبل زبونیات یادت می ره . گاهی هم خودت رو از همه چیز کنار می کشی . دیگه نمی خوای وسط  گود باشی ؛ چون احساس تنهایی می کنی . اینه که ، به زندگی مولکولی رو میاری ...

تا حالا احساس ترس شدید کردی ؟ البته این هم از عوارض همون مرض بالائیه  : به هم ریختگی چهار ستون ذهنت ...

تو که همیشه خودت رو قبول داشتی ؛ حالا از همه کس و همه چیز می ترسی  ؛ حتی از خودت . اصلاً می ترسی بگی « منم هستم » . بز دل شدی . از مرگ نمی ترسیا ؛ از زندگی می ترسی ...

تو که همیشه یه سر و گردن از خیلیا بلند تر و چند قدم از خیلیای دیگه جلوتر بودی  ، چی شده حالا قوز کردی و افتان و خیزان قدم بر می داری ؟! می دونی چرا ؟ ... علتش اینه که ترسو شدی . حتی دیگه می ترسی تو چشمای خودت نگاه کنی . از آینه هم فرار می کنی ...

اینجور وقتا ، اگه ازت بپرسن : چته ؟ می گی :

« نمی دونم ... یه ترسی تو جونمه ، که نمی تونم اسمی روش بذارم ...  نمی تونم توضیحش بدم ... اصلاً نمی خوام توضیح بدم ... زوره ؟! نمی خوام راجع بهش حرف بزنم ... می دونی چرا ؟ چون به تو هم اعتماد ندارم ... اصلاً می خوام نسیه زندگی کنم ...  می خوام باری به هر جهت جلو برم . بده ؟! ... زندگی که مهمون من نیست ! من مهمون زندگی ام ! ... می دونم احساس خوبی نیست ، اما همیشه با منه ... فکر عذابم می ده ، کلافه ام می کنه ... باید با یکی حرف بزنم ... نه ، با یکی نه ... با خودم ... دلم خودمو می خواد ... دلم برای خودم تنگ شده ... »

اینجور وقتا ، به هم می ریزی . می شی یه کلاف ابریشم به هم ریخته . نه سر داری ، نه ته . همه چیز به هم گره خورده ...

بی تفاوت می شی ... منفعل می شی ... بی رگ می شی ... البته نه نسبت به خودت ، نسبت به محیط اطرافت ...

با خودت مدام در ستیزی . خودت می شی دشمن خونی خودت . همه ی وجودت پارادوکس می شه . هم با خودت می جنگی . هم از خودت دفاع می کنی . ذهنت می شه صحنه ی کارزار ...

ذهنت پر شده از « من » های ضد و نقیض . « من مزاحم » از همه بیشتر اذیتت می کنه . او جلوی خیلی از کاراتو می گیره . حق و قدرت انتخاب رو ازت می گیره . آسودگی رو ازت سلب می کنه . همه اش می خواد تو افکارت دخل و تصرف کنه و ........

اینجور موقع ها ، برای خلاص شدن از دست « من مزاحم » باید چیکار کرد ؟شاید بهتره کاری کنی که « من مزاحم » باهاش مخالفه ... پس ، اگه بازم اومد سراغت ، بهش بی اعتنا باش . بهش نگاه کن . او رو نادیده نگیر ، اما به تلقیناتش با بی اعتنایی نگاه کن ...

دیگه نباید شیرینی ها رو ، با تلخی های « من مزاحم » تباه کرد ...

***

برای تو :

* تو « من مزاحم » نیستی ... تو « خود » خود منی ... همونی که منو با من آشتی می ده ...

از دل خسته ی من گر خبری می گیری

برسان آینه را تا نفسی می آید

چه شتاب است که ایام بهاران دارد

که ز هر غنچه صدای جرسی می آید

***

برای شما :

* امروز صبح یه ایمیل داشتم که خیلی خوشحالم کرد ... همین جا به دوست عزیزم می گم که نرگسی صبرش زیاده ... منتظر نصیحتت می مونه ...

* و این اس ام اس زیبا :

همیشه تو یه ارتفاعی از جو ، دیگه ابری وجود نداره . اگه یه وقت دیدی آسمون دلت ابریه ، بدون که به اندازه ی کافی اوج نگرفتی ...

( و من در این اندیشه که چقدر با اوج فاصله دارم !!! )

* دلم می خواد بازم از تک تک دوستای مهربونم تشکر و قدر دانی کنم و بگم فدای مهربونیاتون ، من که جایی نبودم ... فقط نمی خوام وقتی که دلم ابری و غمگینه سراغتون بیام ... نمی خوام این سنگینی رو به کسانی که دوستشون دارم انتقال بدم ... برای همین سعی می کنم کم تر بنویسم و حتی تا جایی که ممکنه کامنت هم نذارم ...

***

برای خودم :

یک عمر می توان سخن از زلف یار گفت

در بند آن مباش که مضمون نمانده است

*

+نوشته شده در شنبه 3 تیر1385ساعت23:30 نرگسی |
بی خیال ...

بی خیال که نارفیقه روزگار ... دل گرم تو نداره سایه سار ... بی خیال اگه که زیر این کبود ... از شروع قصه هات هیچکی نبود ... نشکن از این که نداری مهربون ... توی خلوت شبات یه همزبون ... نگیره غصّت از آدمای سرد ... نشه درد دل تو این همه درد ... ولشون ، اگه که بی خیالتن ...  نزار این جور چیزا بهت غصه بدن ... بگو داد بزن : خوشم آی آدما ...  غصه ای نیست اگه تلخین شماها ...  غصه ای نیست ...

خواهر مهربانم :

مگه خودت نگفتی دیرها خبری هست همسایه ! حتی کنار همین سطرهای گرفته به زخم و گلو  ...

تو کمی دورتر از من گریه کن ... بخند

کمی دورتر از خودت راه برو ... ببین

کمی نزدیک مهربانی قلب ها ، بیا ... بنشین !

نرگسی عزیز :

منم میدانم خسته ای ... ولی مگر خودت نگفتی : این غربت مقدر ، تا پایان جهان با ما خواهد ماند ... و ما ، تمام زیستنمان را صرف شکستن این غربت ناگزیر می کنیم .

کجایی؟ به چه فکر میکنی ؟ بی گمان راه شهر انتظار را گم نکرده ای ...  مگر می شود تو گریه شوی ... و مگر تو گریه های مارا خنده نشدی ... ما کجا و نوشتن برای تو کجا ...

هیچگاه اجازه ندادی و قبول نکردی که بگویم آنچه برای من می نوشتی زبان گرفتن من بود برای شما  ...  می پنداری که فراموش میکنم ؟ ... حال زمان برگشت همان دل نوشته هاست :

تو گریه شدی ، تا ما بخندیم ... خنده شدی ، تا شادی ات را به تماشا بنشینیم و شاد شویم ... غربت کشیدی ، رنج بردی ... تا آشنای هیچ رنجی نشویم . دعا شدی ... تا اجابتمان کند ... چون حقیقت عظیم انسان بودن را یافته بودی .

آیا غیر از این است ؟

 من چیزی از خودم ندارم که بگم ، هر چه هست درسهای بزرگی است که از تو گرفته ام ...

 

یا من لا ملک الاّ ملکه

سخن از احتیاج ما و استغنای معشوق است

 

آتش به من اندر زن ، آتش چه کند با من ؟

کاندر فلک افکندم ، صد آتش و صد غوغا

جسارتم را ببخش خواهر مهربانم

برادر کوچکت محسن محمدی

+نوشته شده در پنجشنبه 1 تیر1385ساعت18:45 نرگسی |