بغض یعنی درد پنهان داشتن
در گلو صدها نیستان داشتن
بغض یعنی انتظار انفجار
از سکوت سرخ و چشمی بیقرار
بغض یعنی آسمان در مشت تو
بغض همچون خنجری در پشت تو
بغض یعنی اعتصاب اشک ها
اختفای اضطراب اشک ها
نشنو از نی ، بشنو از بغضی غریب
ناله های خامش اما بی شکیب
...
« ن . م »
« تکراری ، امّا ... ... ... »

یا باسط الیدین بالرّحمة
نازنینا ! به عزّتت قسم
اگر مرا از در لطف برانی ، هرگز از درگاهت به جایی نخواهم رفت ... و از تملّق و التماس به حضرتت دست نخواهم کشید ... چرا که قلبم گواه رحمت بی منتهای توست ...
آری محبوبم ! ... بنده جز به درگاه مولایش کجا تواند رفت ؟!
***
جز اسم تو
جاری نشد
هرگز به لب
عبارتی

روز سرد و تلخی بود ...
اون پوشه ی صورتی رنگ هیچوقت از خاطرم نمی ره ...
به چشمام اعتماد نداشتم ... نه ! ممکن نبود این اسم ، اسم تو باشه ... خوب تشابه اسمی زیاده . نباید فکر بد بکنم ... اصلاً بذار داخل پرونده رو نگاه کنم . این پرونده ها هر کدومشون معمولاً یه عکس دارن ... عکس صاحب پرونده ( بیمار ) ... و اون پوشه ی صورتی رنگ با اون جمله ی معروف که روی همه ی پرونده های مشابهش چاپ شده بود :
« معتاد ، مجرم نیست ... بیمار است »
آره ... منم اینو قبول دارم : معتاد ، مجرم نیست ... بیمار است .
اما چرا اینو رو پوشه ای نوشتن که اسم تو روشه ؟!!! ..... اصلاً چرا اسم تو ، رو این پوشه ست ؟!!!
مطمئناً من دارم اشتباه می کنم ... یا اشتباه می بینم ... یا این یه آدم دیگه ست ...
اگر چه بنی آدم اعضای یکدیگرند ... و این بیت شیخ اجل هر صبح و ظهر ، سر در اداره خود نمایی می کنه و یادمون میاره که سرمون تو لاک خودمون نباشه و زاویه ی دیدمون رو از نوک دماغمون اون ورتر ببریم و یه نگاه به دور و برمون بندازیم و با تب دیگرون تب کنیم و اگه می تونیم گرهی وا کنیم و ...
حالا چه فرقی میکنه این آدم کی باشه ؟!!! اینم یه بیمار مثل هزاران بیمار دیگه ، که از بد حادثه گرفتار این معضل شدن و حالا اومدن اینجا ... بلکه بتونن راهی برای رهایی پیدا کنن ...
اما آخه .............. چاره ای نیست ! باید شهامتمو جمع کنم و پوشه رو باز کنم و عکس رو ...
!!!!!!!!!!!!!!!!!! یعنی چی ؟! هم اسم ، هم عکس ، تو رو نشون می دن ...
باید بیشتر دقت کنم ... نام پدر ... سن ............. خدای من ! همه ی مشخصات ، تو این پوشه جمع شدن ... تا بگن ...
باور نمی کنم ... نه ! باور نمی کنم ... می لرزم ... کنترل اشکام دست خودم نیست ... به پدرت فکر می کنم ، که با هم یه جا کار می کردیم ... یاد مادرت می افتم ... خواهرای نازنینت ... و خودت ... خودت که عین برگ گل پاک و نجیب بودی ... یاد بچگیات ... درس خوندنت ... دیکته هایی که بهت می گفتم ... و تو با این که خیلی کوچیک بودی ، به قول بزرگترا سری که پایین داشتی ، بالا نمی آوردی .
همیشه به مادرت می گفتم دعا کن بچّم به خوبی ا... بشه ... تیزهوش ... سر به راه ... نجیب ...
یاد سخت گیری های بی مورد پدرت ... کنجکاوی های بیش از حدش ... و خیلی چیزای دیگه که من و بقیه می دیدیم و گاهی حتی بهش اعتراض می کردیم ... اما بی فایده بود .
و حالا ... اون پسر بچه ی کوچولویی که یه زمان بین همه ی هم سن و سالاش نمونه بود و همه بهش غبطه می حوردن ... شده یه عکس و یه شماره ، تو این پرونده ... ـ که آخرین پرونده ای بود که قول داده بودم یه جورایی تو این قضیه داخل بشم و همکاری کنم ـ ...
حدود ده سالی می شد که ندیده بودمت ... یادم میاد اون موقع ها سرخ و سفید و تپل بودی ... با چشمای عسلی و موهای خرمایی ... امّا حالا ...
چقدر لاغر و تکیده شدی ... گونه های فرو رفته و چشمای بی رمق ... اما با همون نجابت کودکی ...
حساب می کنم ... درسته ... الان باید ۱۹ سالت باشه ... اما عکست .....
با دست پاچگی و دلهره شرح پرونده رو می خونم ...
چطور باور کنم ؟!!! جوونی در ۱۹ سالگی همه چیز ! رو تجربه کرده ، همه چیز ......... دو بار ازدواج نا موفق ...و ... و ... و در حال حاضر از راه تزریق ادامه ی حیات می ده !!!
باورت می شه یکی از چند باری که آرزوی مرگ کردم ، همون لحظه بود ؟ ... و از اون بدتر روزی که با چشمای خودم دیدمت ... تو رو با پیرهنی مشکی و شلوار جین ... با قدی بلند ، اما شل و قوز کرده ... با سیگاری تو دستت ...
خودتو پشت ستون وسط سالن قایم کردی ... و این دل منو بیشتر آتیش زد ... و به خودم لعنت فرستادم که چرا اتفاقی چشمم بهت افتاد ، که تو خجالت بکشی ...
دلم می خواست مثل اون موقع ها بیام جلو و باهات حرف بزنم ... از درس و مشقت سوال کنم ... و تو با شرم و حیای خاص خودت سرتو بندازی پایین و بگی : « ای ... بد نیست »
دلم می خواست هر چی دارم بدم تا بچه ای رو که می شناختمش و همیشه به مادرش به خاطر داشتنش غبطه می خوردم ، از این منجلاب نجات بدم ...
دلم می خواست می تونستم تو چشمات نگاه کنم و بگم : پسرم ، تو کجا ... اینجا کجا ؟!!!
دلم می خواست .............
دلم می خواست .............
و حالا از اون روز تلخ ده سال می گذره ... نمی دونم تو کجایی و با زندگی چیکار می کنی ... اما می دونم تو جامعه ، هزاران بیمار مثل تو هست که پر پر شدنشون ، انقراض خیلی چیزاست ... هزاران بیماری که باید کمکشون کرد تا دوباره زندگی رو رنگی ببینن و ................

در جهان لایتناهی همه چیز عالی و کامل و تمام عیار است . من با هر کس که می شناسم در هماهنگی و توازن زندگی می کنم .
در ژرفای کانون هستی ام ، سرچشمه ی لایزال محبت است .
عشق من ، قلب و تن و ذهن و هستی ام را لبریز می کند و از جانب من به هر سو ساطع می شود و چندین برابر بیشتر به خودم باز می گردد .
خزانه ی محبت من لایتناهی است .
من خود را دوست دارم ... پس با مهر و محبت از خودم مراقبت می کنم .
من خود را دوست دارم ... پس وجودم را از طیف عشق لبریز می کنم .
من خود را دوست دارم ... پس دیوارهای ذهنم را با رنگ سفید پاکی و پاک سرشتی ، نقاشی می کنم ، آنسان که هیچ گونه لکه ای از پلشتی و آلودگی ، آن را کریه و بد منظر نکند .
من پیام آور کائناتم ... و برای رسالتی که دارم احترام قائلم .
من از مهری که در درون پرورده ام نیرو می گیرم و زندگی را به تمام معنا حس می کنم .
من استعدادها و خلاقیت های خودم را باور دارم .
من مهر می ورزم ... زیرا می دانم آنچه از من آشکار می شود چندین برابر بیشتر به خودم باز می گردد .
من تنها مردمی دوست داشتنی را به جهانم می کشانم ، زیرا آنها بازتاب خودم هستند .
من خود را دوست دارم ... پس خود را از قید منفی اندیشی ها ، یک سره رها می کنم و آزاد آزاد می شوم .
من خود را دوست دارم ... پس با دل و جان ، در حال زندگی می کنم و با آگاهی از آینده ای درخشان و ایمن ، هر لحظه را به خوبی تجربه می کنم ... زیرا من فرزند محبوب کائناتم ، و کائنات با مهر و محبت از اکنون تا ابدالآباد از من مراقبت می کند .
در جهان من همه چیز نیکوست ... همه چیز زیباست ... همه چیز سفید است .
من در پرتو هدایت و حمایت الهی ، انتخاب می کنم ... و از پیروزی و موفقیت دیگران به وجد می آیم ... و می دانم که وفور نعمت همه را فرا گرفته است .
هر چه بر من رسد خیر و خوشی است .
عشق الهی از من حمایت می کند ، و همواره ایمن هستم ... من همه چیز را در پرتو عشق می نگرم .
من هر چه را که هم جنس محبت نباشد رها می کنم ... من برای همه ی کارهایی که دوست دارم زمان و مکان کافی دارم .
من به فرایند زندگی اعتماد دارم ... پس با اطمینان به پیش می روم .
من در کمال آرامش و متانت ، اندیشه هایم را آرام می کنم ... من خشم خود را از راه های مثبت آزاد می کنم ... چون خودم را دوست دارم ... و قدر خود را می دانم ... و خود را زیبا و دوست داشتنی می بینم ... و خود را مظهر محبت و آرامش می دانم .
« من خودم هستم »
« کائنات خانه ی من است »
« خانه ی من محل آرامش من است »

سلام عزیزای مهربون
قبل از هر چیز تشکر می کنم از همه ی شما که با کامنتای محبت آمیزتون در وبلاگ نرگسی و عادی ، ایمیل ، آفلاین ، اس . ام . اس ، تماس تلفنی ، و حضوری تولدم رو تبریک گفتید و مثل همیشه منو شرمنده ی الطاف خودتون کردید ...
باور کنید همه ی روزها مثل همند ... مگر این که خودمون از اونها لحظاتی جاودانه بسازیم ... بیافرینیم و با هر آفرینش ، دوباره متولد بشیم ...
و باور کنید که سرمایه ی هر دلی عشقی ست که در زوایای اون نهفته ... عشقی که او رو متصل می کنه به مبدأ و منشأ هستی و به ذات لایزال دوست ...
از مسیح عزیز و بزرگوار ... ایلیا ، کیمیای آسمانی ... و سینای خوب و دوست داشتنی که محبت کردند و برام پست زدند بینهایت سپاسگزارم .
همین جا از بقیه ی دوستانم که نامشون رو می برم ، تشکر می کنم و آرزو می کنم هر یک چراغی راهنما باشیم در مسیر همدیگه ... تا رسیدن ... و شدن ... و بودن ... و جاودانگی ..........
مامان بارون ... گل آقا ... گردان تخریب ... ماهان ... فاطمه ... دختر بارونی ... نیوشای سخن ... شباهنگ ... راحیل ... عقبگرد ... یک حوّا ... سایه بان ... عبا ... کیمیا ۸ ساله ... مرو ای دوست ... مانی ... لیلا ... باقری ... حنجره زخمی ... عاکف ... آنتیک ... هرگز فراموشم نکن ... همسفر مهتاب ... شهاب ... امین ... نرگس ... میثم ... آیینه ی هیچ ... خزان ... علی ... صحرای رز ... غریب آشنا ... علیرضا ... دختر بارونی ... چکاد ... بهار = خاطره ... عقیق ... ماریا ... خشایارشا ... مریم ... محمد ... رهگذر ... علی روستایی ... بابک ... بهار ... خان جوجه (گیوه) ... رضا ترلان ... مریم ( دختر دریا ) ... علیرضا . ص از کاشان ... علی اصغر صادقی ... عباسعلی فقیه خراسانی ... رضوان ... مسافر منتظر ... فریاد ... یکی از رهگذران آسمان ... اکیا ... مسیحا ... سید ( لبگزه ) ... تداعی ... نرگس ... گلبانگ سحر و تمامی دوستای خوبی که اسمشون اینجا نیومده ، ولی الطافشون همیشه مستمره و من شرمسار بزرگواریشون ...

می خواستم از سروده های خودم بنویسم ، ولی ترجیح دادم چند بیت از مولوی ، این عاشق شوریده و شیدا تقدیمتون کنم ...
بی همگان به سر شود ، بی تو به سر نمی شود
داغ تو دارد این دلم ، جای دگر نمی شود
جان ز تو جوش می کند ، دل ز تو نوش می کند
عقل خروش می کند بی تو به سر نمی شود
خمر من و خمار من ، باغ من و بهار من
خواب من و قرار من ، بی تو به سر نمی شود
خواب مرا ببسته ای ، نقش مرا بشسته ای
وز همه ام گسسته ای ، بی تو به سر نمی شود
بی تو نه زندگی خوشم ، بی تو نه مردگی خوشم
سر ز غم تو چون کشم ، بی تو به سر نمی شود
***
سلام
آب زنید راه را
هین که نگار می رسد
مژده دهید باغ را
بوی بهار می رسد
راه دهید یار را
آن مه ده چهار را
کز رخ نوربخش او
نور نثار می رسد

چاک شدست آسمان
غلغله ای است در جهان
عنبر و مشک می دمد
سنجق یار می رسد
...
خرداد ماه آخر بهار وقتي مي رسه
ديگه كم كم هوا اون قدر گرم مي شه كه لطف بهاري خودشو از دست مي ده
كم كم كولرا روشن مي شن
كم كم لباسا سبكتر و كوتاه تر و نازكتر مي شن و بعضياشونم كلا حذف مي شن !
كم كم همه خودشونو براي وداع با بهار و استقبال از گرماي تابستون آماده مي كنن
كم كم فصل بهار مي ره كه به خاطرات بپيونده
كم كم فصل بهار مي ره كه به اميدها و آرزوهاي آتي بپيونده
كم كم ...
اما
چهل و دو سال پيش
روز چهارم خرداد
اتفاقي افتاده كه
تداوم بهارو تضمين كرده
از اون تاريخ به بعد
ديگه بهار جاوداني شده
ديگه نرگسي متولد شده
...
حيف كه قلمم توان كافي براي نوشتن از نرگسي رو نداره
اگه به زن بودنش اشاره كنم
اگه به مادر بودنش
اگه به شاعر بودنش
اگه به نسبش كه به نبي اسلام مي رسه
اگه به عرفاني كه تو كلامش موج مي زنه
و اگه هر چي بگم و به هر بعدي از ابعاد روح بلند او اشاره كنم حق مطلبو نمي تونم به جا بيارم
ولي
همينو مي تونم بگم كه
دنيا در اكثر موارد ، ريز و درشت و خوب و بد و قوي و ضعيف و پاك و ناپاك نمي شناسه
يه سري مواهب و يه سري مصائب ؛ يه سري شاديها و يه سري سختيها هست كه همه بايد بچشن
و سختيهاي همين زندگيه كه انساني وارسته چون نرگسي رو مي سازه
...
نرگسي گرانقدر
با تموم دلخوريا و دل خونيات ابراز هم دردي مي كنم و
آرزو مي كنم كه منم روزي بتونم به گرد پاي تو در مسير شناخت و بصيرت برسم
...
به چشم من
نرگسي يه استاد و راهنما و نوري الهيه كه به تاريكيها و ظلمات اين دنياي خاكي تابونده شده
نرگسي يكي از اوناييه كه مي تونه براي زن ايروني يه نماينده ي تمام و كمال باشه
زني كه در برابر تموم ناملايمات و سختيها چون كوه استوار مونده
و لحظه اي از ياد حق غافل نشده
و ذره اي از مسير حق منحرف نشده
يه جايي توي يه وبلاگي خوندم كه خانومايي كه وبلاگ مي نويسن كارشون درست نيست (!) و همين كه براي نامحرمان (؟!) كامنت مي ذارن و ديگران براشون كامنت مي ذارن شائبه ي گناه براشون تقويت مي شه !!!!!!!!!!
اما نرگسي تو دوران وبلاگ نويسيش خلاف اين موضوعو ثابت كرده
نرگسي نشون داده كه يه زن ايروني
مي تونه رنج و سختي بكشه
مي تونه تحصيل كرده باشه
مي تونه عاشق باشه
مي تونه خلاق باشه
مي تونه فعال باشه
مي تونه عارف باشه
مي تونه استاد باشه
مي تونه روحي لطيف داشته باشه
مي تونه وبلاگي سراسر نور داشته باشه
مي تونه تموم محدوديتهاي خاص يه انسانو داشته باشه
و مي تونه پاك باشه
و مي تونه سربلند باشه
و مي تونه وبلاگش ميعادگاه عاشقان باشه
اول به نرگسي
بعد به همسر گراميش
بعد به فرزندان گلش
و بعد به همه ي دوستان و دوستداران نرگسي اين روز فرخنده رو تبريك مي گم
...
مي دونم كه كار شايسته اي نيست بي اجازه نوشتن توي وبلاگ ديگران
ولي مي دونم نرگسي با اون دل درياييش بالاخره يه جورايي منو مي بخشه بابت اين جسارتي كه ازم سرزده
فقط
اميدوارم دوستاني كه به اميد خوندن يكي ديگه از دلنوشته هاي شيواي نرگسي به اين آدرس اومدن و اين بار با يه نوشته ي ناشيانه و عادي مواجه شدن مسيح رو ببخشن
...
سربلند بمونيم و ايروني

