گر بگویم که مرا با تو سر و کاری نیست
در و دیوار گواهی بدهند کاری هست
دلدارم !
تنها تو بخواه ، که جان و هستی ام در ید قدرتمند توست ... راضی ام به آنچه که تو می خواهی ... من نیز همان کنم که تو می فرمایی
ببر مرا ... به دیاری که برای من غریب و ناشناخته است ، امّا در قلمرو فرمانروایی توست
تنها تو می شناسی شاهراه آسمان ها را ...
مخواه که در دالان های تنگ و تاریک جهل اسیر گمراهی و زوال گردم
خشنودم به خشنودی تو
می سازم اگر تو بخواهی ... می سوزم اگر مشیّت توست
امر ، امر توست و من بنده ی حقیر تو
همه چیز به فرمان توست ... اندیشه ام ... حرکاتم ... سکناتم ... جوششم ... سکونم ... افتم ... خیزم ... نشیبم ... فرازم ... همه و همه به خواست و اراده ی توست
نازنین یگانه ام !
نمی آمدم ... آوردی ام
ناتوانی بیش نبودم ... تاب و توانم دادی
کور بودم ... بینا کردی مرا
گنگ بودم و الکن ... گویا کردی مرا
گوش هایم عاجز از شنیدن بود ... شنوا کردی مرا
نیست بودم ... هستم کردی
گام به گام ... شانه به شانه ... کو به کو ... همراهی ام کردی تا بشوم آنچه تو می خواهی
دستم ، دست تو ... چشمم ، چشم تو ... زبانم ، زبان تو باشد ، و غریق عشق تو گردم
لطف آنچه تو اندیشی ، حکم آنچه تو فرمایی









