نازنینا !
اگر می توانستم توسن سرکش هوا را رام کنم ، بلا شک لحظه ای درنگ را جایز نمی دانستم ، و بیتابانه به سویت می دویدم ... اما افسوس که با هر کشش ، کمند این نافرمان چموش را سخت تر می کنم ...
اگر بیایم ...
آنقدر بر آستان کرمت پیشانی می سایم ، تا تو نگاهم کنی ...
آنقدر دستانم را به سویت پرواز می دهم ، تا دریچه ای از آسمان به رویم بگشایی ...
آنقدر عاشقانه می خوانمت ، تا عاشقانه بخوانی مرا ...
مهربانا !
گر به لطف بخوانی ام ، خواهم آمد ... و گر به قهر برانی ام ، به جز درگاه محبتت ، کجا مأوا گزینم ...
مگذار به طوفانم ، چون دانه به خاکم بخش
شاید که برویم من ، در شور بیابان ها
***

من طالب فرا چنگ آوردن آن سمند سرکشم ، که بی مهار بر دشت و جلگه می تازد و در سپیده دمی گنگ ، در پیچاخم درّه ای ژرف و وهم انگیز به حیرت درنگی می کند . پس سراسیمه بر گسترده ی خشک و تشنه ی صحرا سم می کوبد ، و زیر تن آفتاب ، عرق از بیخ گوش ها می چکاند و در کف دست تف کرده اش ، به شگفتی چشم بر پرده ها ، گنگی ها ، رنگ ها و لحظه های ناشناخته می دوزد .
آن سرگردان و رهروی که در مهارش نمی توان نگاه داشت . من عاشق آن گمشده ام ...
« محمود دولت آبادی »
...........................................................
دیروز که وبلاگ دوستان رو می خوندم ، به مطلب زیبایی رسیدم ، تحت عنوان دلتنگی و تنهایی ، به قلم دوست عزیزمون آقای میر شهیدی ، نگارنده ی محترم وبلاگ « شکوفه ی باغ انار » ...
مطلب فوق ، در عین سادگی و ایجاز اونقدر تأثیر گذار بود ، که با خوندنش احساس دلتنگی عجیبی پیدا کردم ... و مثل هر زمان دیگه ای که دلتنگ می شم ، منو رجعت داد به دوران کودکی ... برای زودتر رسیدن به اون عالم قشنگ ، باید از پل عروسک می گذشتم ... رفتم سراغ عروسکام ...
و با اونا رفتم به اون طرف پل ... یادش به خیر ...
تلاش مادر برای خواب بعد از ظهر من ، هیچ وقت نتیجه نداد ... چشماش که بسته می شد ، آهسته بلند می شدم و دوچرخه و عروسکم رو بر می داشتم و می رفتم خونه ی دوستم خدیجه ـ وای که چه لهجه ی لری شیرینی داشت ـ خیالم راحت بود که مامان تا دو ، سه ساعت دیگه خوابه و می تونیم سیر دلمون بازی کنیم ...
فصل رسیدن گیلاسا و زردالوها که می شد ، هیچ درخت قابل دسترسی از دست ما در امان نبود ... چپاول ما و فریاد باغبون عبوس و خنده و فرار شیطنت آمیز ما هر روز تکرار می شد ... نمی دونم چرا باغبون هیچوفت نفهمید اون زردالو و گیلاسا چقدر برای ما وسوسه انگیزن !!!
کاش اون روزای شیرین یک بار دیگه تکرار می شد ... اون وقتا هر چی رو می خواستی ببینی ، می دیدی و هر چی رو می خواستی بشنوی ، می شنیدی ...
اون روزا همه چی رو می شد دید و شنید : لالایی مادر ، سبزی برگا ، رنگ گل ها ، جوونه زدن دونه های توی خاک ... می شد همه ی شکوفه های سفید و صورتی رو یکی یکی شمرد ...
راستی چرا دیگه مثل اون دوران نمی تونیم در برخورد با اطرافمون همه چیز رو درک کنیم ؟ ... یا توی همهمه ی صداها ، صدای اصلی رو تشخیص بدیم ؟ ... شاید به این خاطر که اون صدای هماهنگ با وجودمون رو بین همه ی صداها گم می کنیم ...
کاش می شد بین دیدنی ها ، حقیقت ناب رو دید ... و بین همه ی صداها ، صدایی رو که با ضربان قلبمون هماهنگی داره شنید ...
فقط انسان های برگزیده هستن که زواید رو نمی بینن ، و صدای حقیقت رو با وجود همه ی هیاهوها می شنون ، و نادرن کسانی که به ندای قلب خودشون گوش می کنن و در مرداب ، رویش نیلوفر آبی رو ، لحظه به لحظه درک می کنن ...
اون روزا ـ روزای گرم و شیرین بچگی ـ آغوش گرم پدر و مادر برامون بهترین پناه بود ... و چه خوب از محبت بی دریغ و بی چشمداشت سیراب می شدیم ... رنگ عشق رو خوب می شناختیم ... و زندگی رو ، و نوازش رو ، و لالایی رو ...
در باغ بیگناهی کودکی زرد ، رنگ آفتاب بود ... آبی ، رنگ آسمون ... قرمز ، رنگ عشق مادر ... سفید ، رنگ مهربونی ... و صورتی ، رنگ قلبی که پر از مهربونیه ... اون روزا سیاه رو که رنگ غم هاست ، هنوز نمی شناختیم ...
و برای کودکی من ، رنگ ها همه دوست داشتنی و مهربون بودن ... بعدها یاد گرفتم که همه ی رنگا ، از سه رنگ اصلی زرد ، قرمز و آبی به وجود اومدن ... و بعدترها باور کردم :
که دنیا رنگ احساس ما رو به خودش می گیره ...
گرچه رنگ صورتی برای من ، بین همه ی رنگا استثناست ، اما عاشق رنگ سفیدی هستم که در کنار رنگای دیگه ، آلوده نمی شه و سفیدی و خالصی خودش رو از دست نمی ده ...
سفیدی که به رنگ خلوص و به پاکی ایمان باشه ... سفیدی که سیاهی ها رو می شوره و وقتی که در کنار رنگ نبض عشق قرار می گیره ، سرخی اون رو مشخص تر می کنه ...
سفید ، رنگ بی رنگیه برام ... آسمون رو بیشتر از اون که آبی بخوام ، سفید دوست دارم ...
آسمون سفید ، اگه آسمون نباشه ، پروازه ...
فکر کن اگه روزی برسه که صدایی رو که ضربان زندگیه برات ، به جای این که بشنوی ، ببینی ... چی می شه اون وقت ؟
یا حقیقتی رو که یک عمر ، حسرت دیدنش رو داشتی ، به جای دیدن ، لمس کنی ... چی می شه ؟
چی می شه اون روز ؟ ...
بقیه ش با خودتون ... می خوام تو خلوت کودکیم اتراق کنم ...
.................................................................
یقین درم اثر امشو به های های مو نیست
که یار مسته و گوشش به گریه های مو نیست
خدا خدا چه ثمر ای مؤذنا کامشو
خدا خدای شمایه ، خدا خدای مو نیست
نمود خونمه پامال و خونبهامه نداد
زدم چو بر دمنش دست ، گفت پای مو نیست
بریز خونمه با دست نازنین خودت
چره که بهتر از ای هیچ خونبهای مو نیست
دلا اگر امشو صد بار بمیروم از غم دوست
به جرم عشق و محبت هنوز جزای مو نیست

مهربان !
تا تو چراغ بیاوری
سیاهی مرا بلعیده است
مهتاب پیشانی ات کافیست ،
تا سپیده را باور کنم
تا چشمانت دورترین چکامه ی ماه را برایم بخوانند ...
شهرها همه ناکجا آبادند
و بیابان ها همه ناخوانا
و دست ها همه بیگانه
و نفس ها همه مسموم
و چشم های من ، تنها تو را می شناسند ...
« ن . م »

دیروز اینجا تو شهر من ، جشنواره ی بادبادک ها و دلقک ها بود . فرصت خوبی بود که آدم برای چند ساعت بره به روزای خوش کودکی ... با خودم فکر کردم چه بسیار وقتا که ما آدم بزرگا ، مجبوریم تو بازی زندگی نقش دلقک رو ایفا کنیم . غم و غصه هامون رو توی دلمون بریزیم و نذاریم دیگرون بفهمند که چه آشفته بازاریه اینجا ( توی سینه مون ) ...
گر ز درون شکسته ای ، فاش نکن که خسته ای
هر که ز عشق پرسدت ، سوی طرب اشاره کن
گاهی دلقک وار ، خودمون رو پشت نقاب خوشحالی و رضایت دروغین قایم می کنیم . فقط برای این که نزدیکانمون و احیاناً بچه هامون طعم تلخی ها رو دیرتر بچشند ... می دونم ... می دونم که دنیا پر از شیرینی و زیبایی هم هست ...
دنیای غریبی ست نازنین ...
دیروز دوباره آرزو کردم کاش یه بادبادک بودم ... بادبادکی سبکبال که با یه رشته نخ ظریف می رسه اون بالا بالاها ... فقط دو تا دست ماهر می خواد تا قرقره رو بچرخونه و اونو به پرواز در بیاره ... گاهی اونقدر این بادبادک بالا می ره ، که آدمایی که اون پایینن ، اونو به شکل یه نقطه ی کوچیک می بینن ... بهش غبطه می خورن و می گن خوش به حال بادبادکه ...
گر چه بادبادک شدن هم یه جور ریسکه ... هر لحظه ممکنه رشته ای که تو رو تا اون بالاها برده ، بریده بشه ... یا این که قبل از این که اوج بگیری ، به یه مانع برخورد کنی و خیلی زود سفرت نافرجام و نیمه تموم بمونه ... اما بازم ارزشش بیشتر از اینه که یه عمری فقط چند تیکه کاغذ رنگی بی مصرف باشی و تو حسرت آسمون ...
به قول مسیح کاش می شد به جای صد سال زنده بودن ، یک روز زندگی کرد ...
***************************
« برای همه ی آدم بزرگایی که هنوز کودکند ... پاک و بی آلایش »
آدم بزرگایی که منو می شناسن ، خوب می دونن انس من با شازده کوچولو ، چه قدمتی داره ... و خوب می دونن که چه وقتایی می رم سراغ شازده ... این کوچولوی عزیز و دوست داشتنی من ، که هیچوقت نخواست که بزرگ بشه و نشد ... « من » پنهون در وجود خودم ...
روباه گفت : سلام
شازده کوچولو برگشت ، امّا کسی رو ندید . با وجود این با ادب تمام گفت : سلام
- من اینجام ، زیر درخت سیب
شازده کوچولو : کی هستی تو ؟ عجب خوشگلی !
ـ یک روباهم من
شازده کوچولو : بیا با من بازی کن . نمی دونی چقدر دلم گرفته ...
ـ نمی تونم باهات بازی کنم . هنوز اهلیم نکردن آخه ...
ـ اهلی کردن یعنی چه ؟
ـ چیزی ست که پاک فراموش شده . معنیش ایجاد علاقه کردنه
ـ ایجاد علاقه کردن ؟
ـ آره ... تو الان واسه من یک پسر بچه ای مثل صد هزار پسر بچه ی دیگه ... نه من هیچ احتیاجی به تو دارم ، نه تو هیچ احتیاجی به من ... من هم برای تو یک روباهم مثل صد هزار روباه دیگه ... امّا ، اگه منو اهلی کردی ، هر دو تامون به هم احتیاج پیدا می کنیم . تو برای من میون همه ی عالم موجود یگانه ای می شی ، منم برای تو ... اگه تو منو اهلی کنی ، انگار که زندگیم رو چراغون کرده باشی . اون وقت صدای پایی رو می شناسم که با هر صدای پای دیگه ای فرق می کنه . صدای پای دیگرون منو وادار می کنه تو هفت تا سوراخ قایم بشم . امّا صدای پای تو مثل نغمه ای منو از لونه ام می کشه بیرون ... تازه تو موهات رنگ طلاست . پس وقتی اهلیم کردی محشر می شه ! گندم که طلایی رنگه منو یاد تو میندازه ... و صدای باد رو که توی گندمزار می پیچه ، دوست خواهم داشت ...
ساکت شد ، و مدت درازی شازده کوچولو رو نگاه کرد . بعد گفت : اگه دلت می خواد منو اهلی کن !
شازده گفت : دلم که خیلی می خواد ... امّا وقت چندانی ندارم . باید برم دوستانی پیدا کنم ...
روباه گفت : آدما همه چیز رو همین جور حاضر آماده از دکان می خرند . امّا ، چون دکانی نیست که دوست معامله کنه ، آدم ها موندند بی دوست ... تو اگه دوست می خوای ، خب منو اهلی کن !
ـ راهش چیه ؟
ـ باید خیلی خیلی صبور باشی . اولش یک خرده دورتر از من همینجوری می گیری روی علف ها می شینی ... من زیر چشمی نگاهت می کنم ، و تو لام تا کام هیچی نمی گی ... چون سرچشمه ی همه ی سوء تفاهم ها ، زیر سر زبونه . عوضش می تونی هر روز یک خرده نزدیک تر بشینی ...
فردای اون روز دوباره شازده کوچولو اومد پیش روباه ... روباه گفت :
کاش سر همون ساعت دیروز اومده بودی . اگه مثلاً سر ساعت چهار بعد از ظهر بیایی ، من از ساعت سه تو دلم قند آب می شه ... و هر چه ساعت جلوتر بره ، بیشتر احساس شادی و خوشبختی می کنم . ساعت چهار که شد ، دلم بنا می کنه شور زدن و نگران شدن . اون وقته که قدر خوشبختی رو می فهمم ...
و به این ترتیب ، شازده کوچولو روباه رو اهلی کرد ... لحظه ی جدایی که شد ... روباه رازی رو به شازده کوچولو هدیه کرد :
* جز با چشم دل هیچی رو چنان که باید ، نمی شه دید . نهاد و گوهر رو چشم سر نمی بینه .
شازده کوچولو برای این که یادش بمونه ، تکرار کرد : « نهاد و گوهر رو چشم سر نمی بینه »
* ارزش گل تو به قدر عمریست که به پاش صرف کردی .
شازده کوچولو برای این که یادش بمونه ، تکرار کرد : « به قدر عمریست که به پاش صرف کردم »
* آدم ها این حقیقت رو فراموش کردند ، امّا تو نباید فراموشش کنی . تو تا زنده ای ، نسبت به اونی که اهلیش کردی ، مسئولی ... تو مسئول گلت هستی ...
شازده کوچولو برای این که یادش بمونه ، تکرار کرد : « من مسئول گلم هستم »
...
******************************
ردّ خون ، یه ردّ خونه ... توی ایوون ... توی باغچه
غلاف خالی خنجر ... پای گلدون ... روی طاقچه
طرح زخم یه قناری ... توی کابوسی که مرده
حتی تیری که شکسته ... تو پر سیاه زاغچه
...
می شه این حرفا رو خوندن ... خوندن و آتیش سوزوندن
همیشه مسئله اینه ... بی تو موندن یا نموندن
وقتی مهمونت جنونه ... می شه عقلو سر دووندن
...
علیرضا افتخاری ( آلبوم قصه ی شمع )
شعر : علی معلم
به تمام دوستان و هم کلاسی هام از ۶ تا ۸ سالگی :
خدیجه جودکی ( کپی مو مشکی خودم ) ـ نادیا صبیری ( یار همیشه مو کوتاه ) ـ غلامحسین صبیری ( داداشی مغرور نادیا ) ـ میترا محمدی ( مامان یه عالمه عروسک ) ـ هومن عظیمی ( مرد کوچک بزرگ ) ـ آهو دالوند ( دختری با کک و مک های دوست داشتنی ) ـ مهین بیرالوند ( با یه عالمه افاده ) ـ شاپور اصفهانی ( هم کلاسی آینده اندیشم ) ـ رضا جودکی ( داداشی غیرتی خدیجه ) ـ حمید کلانتری ( پسری که بدون بزغاله اش به مدرسه نمی اومد ) ـ آذر رفیعی ( بی انصاف بد جوری موهامو می کشید ) ـ مریم شرقت ( چقدر التماسش کردم تا یادم داد آدامسم رو چه جوری باد کنم ) ـ نیکو نوازنی ( شبای تاسوعا عاشورا ، بدجوری گریه می کرد ) ـ زهرا ساوجی ( عزیز مهربونم ) ـ شهید نادر اصفهانی ( روحش شاد ) ـ مهران جعفر زاده ( تنبل خان کلاس ) ـ اشرف جعفر زاده ( امیدوارم منو ببخشه ، همیشه اسمش سر دسته ی بدهای کلاس بود ) ـ مراد جعفر زاده ( داداشی بزرگ مهران و اشرف ) ـ بابک عظیمی ( شازده کوچولوی ناز ) ـ فریدون کوگانی ( چقدر ما رو می ترسوند این پسر لاغر مردنی ) ـ مریم صادقی ( بچه درس خون ) ـ نسرین مقدم ( جای گازش یادگاری مونده ) ـ سوسن اسماعیلی ( بچه مودب ) ـ نادر زمانی ( داور هفت سنگ ) ......................
از تو و یاد تو که بگذریم ، زیباترین خاطرات ، لحظات خوش کودکی ست برایم ... روزهای خوش مدرسه ، شیطنت های بی امان ، بی خیالی های کودکانه ... دوچرخه سواری ... هفت سنگ ... گرگم به هوا ... عروسک بازی ... مشق شب و جدول ضرب ...
خیلی دلم می خواد از اون روزا بنویسم . بمونه برای وقتی که بتونم یه عکس دسته جمعی یادگاری از آلبوم مامان کش برم و ضمیمه ی خاطره ام کنم ...
..............................................................................................................
... راستی چرا همیشه آن مرد در باران می آمد ؟!!!
چرا تصمیم کبری هیچوقت عوض نشد ؟ !!!
چرا همیشه دارا به سارا انار می داد ؟ !!! اصلاً این دارا و سارا هیچوقت تکلیفشون روشن نشد ... هیچ کس نفهمید اونها واقعاً چه نسبتی با هم دارند ... اصلاً معلوم نشد سارا انار رو گرفت یا دست دارا رو رد کرد ؟ ...
چرا همیشه بابا آب می داد ؟ مگه نه این که بچه که بودیم ، هر وقت چیزی می خواستیم می رفتیم سراغ مادر ؟ ... طفلی مادر ، چون نوشتنش سخت تره ، همیشه بعد از بابا میاد ...
چرا همیشه بهمون گفتن یک با یک برابره ؟ ... شما می گین همیشه برابره ؟ ... من که می گم نیست ...
چرا اندر فواید گوسفند گفتند و اندر فواید عشق نگفتند ؟!!!
چرا .............. ؟؟؟
چرا « درد » رو برامون هجی نکردند ؟!!!
درد که کشیدنش سخت تره از کشیدن « آب » ... آااااااااااااااااااااااااب
بگذریم از این چراها ........... روزگار غریبی ست نازنین

« برای مرادی که هیچگاه مرید کوچکش را فراموش نکرد »
هر فرسودگی و ویرانی را مرمّتی شایسته باید ، و فرسودگی و درماندگی جان را درمانی بایسته ...
دست نوازشگری باید ، تا غبار و زنگ و پوسیدگی از آینه ی روح بزداید و روان را به انوار الهی جلا بخشد ...
ظلمات راه را چاره ای جز فانوس نیست ، که پیش پا را هر آینه چاهی دهان گشوده ... و در هر قدمی ، صدها سنگ ، رهرو را به کمین نشسته است ...
هر بیشه گمان مبر که خالیست
شاید که پلنگ خفته باشد
پس روشنی بخشی باید ، تا به مدد او ، از خم این راه صعب و سنگلاخ بتوان عبور کرد ...
دریچه ای رو به آسمان شاید ، تا چشم را از وسعت کائنات و حقیقت حیات سرشار سازد ...
آنگاه که جان زخمی و دردمند است ، چاره ای نیست جز آن که به حضور طبیبی بشتابد ، و به مرهمی از دست پر مهر او شفا یابد ...
طبیب حاذقی که بذر حقیقت را در عمق وجود بنشاند ، و خود به تماشا بنشیند ... و چون باغبانی مهربان ، دیده از این نهال نو رسته ی نازک برندارد ،
تا قد کشیده و بارور شود ...
و این چنین بود که من آشفتگی ام را نزد تو آوردم ، تا تو سامانش دهی ...
تا هر گاه که از درک حقیقت عاجز شدم ، یاری ام کنی ...
تا راه از چاه باز شناسم ...
و تو ، وجود خاکی ام را با نور معرفت آشنا کردی ... آنچنان که زمین و آسمان برایم رسول مهر شدند ...
گویی معجزه های کوچک و بزرگ همه جا منتظر من هستند ...
هر گاه زانوانم از بیم ناهمواری راه لرزید ... و هر گاه چشمانم جز تاریکی به هیچ منظری باز نشد ، ندای مهربانانه ی تو را در جان خویش شنیدم ... که مرا به بودن ، و ایستادن ، و سبز ماندن ، و شکفتن ، و طراوت روح خواندی ...
بلند مرتبگی تو و عظمت روحت ، مقیاس کوچکی و ناچیزی من است ...
بزرگوارا ! من هنوز رهرو نا بلدی بیش نیستم ...
هنوز دستانم خالیست ، و جانم تشنه ...
هنوز در هر قدم بیم از لغزیدن دارم ...
هنوز چشمانم به قدم های استوار تو ، و گوش هایم به کلامی راه گشا از توست ...
هنوز همه ی ستاره ها را نشانم نداده ای ...
هنوز پریدن را یاد نگرفته ام ... پر و بالی می زنم و باز سقوط مکرر ...
ای آشنای پرواز ! برای رفتن شتاب نکن ...
در قاموس ما ، رفتن تو شاید سرگردانی من باشد ...
« ن . م »









