بغض یعنی درد پنهان داشتن
در گلو صدها نیستان داشتن
بغض یعنی انتظار انفجار
از سکوت سرخ انسان داشتن
بغض یعنی یک نوای ناشکیب
التهاب واژه های ناشکیب
بغض یعنی درد ، یعنی اختناق
در حریم خواب های ناشکیب
***
باید استاد و فرود آمد
بر آستان دری که کوبه ندارد
چرا که اگر به گاه آمده باشی ، دربان به انتظار توست
و اگر بی گاه ، به در کوفتنت پاسخی نمی آید
...
گذارت از آستانه ی ناگزیر
فرو چکیدن قطره ی فطرانی ست در نامتناهی ظلمات
...
دریغا
ای کاش ای کاش
قضاوتی قضاوتی فضاوتی
در کار در کار در کار می بود !
... اما داوری آن سوی در نشسته است ، بی ردای شوم قاضیان
ذاتش درایت و انصاف
هیئتش زمان ...
...
بدرود !
بدرود !
رقصان می گذرم از آستانه ی اجبار
شادمانه و شاکر
...
انسان زاده شدن تجسّد وظیفه بود :
توان دوست داشتن و دوست داشته شدن
توان شنفتن
توان دیدن و گفتن
توان اندوهگین و شادمان شدن
توان خندیدن به وسعت دل ، توان گریستن از سویدای جان ، توان گردن به
غرور افراشتن در ارتفاع شکوه ناک فروتنی ، توان جلیل به دوش بردن بار
امانت ...
و توان غمناک تحمل تنهایی
تنهایی
تنهایی
تنهایی عریان
انسان ، دشواری وظیفه است
...
دستان بسته ام آزاد نبود تا هر چشم انداز را به جان در بر کشم
هر نغمه و هر چشمه و هر پرنده
هر بدر کامل و هر پگاه دیگر
هر قلّه و هر درخت و هر انسان دیگر را ...
رخصت زیستن را دست بسته ، دهان بسته گذشتم
و منظر جهان را تنها
از رخنه ی تنگ چشمی حصار شرارت دیدم
و اکنون
در بی کوبه در برابر و
اشارت دربان منتظر !
فرصت کوتاه بود و سفر جان کاه بود
اما یگانه بود و هیچ کم نداشت
« احمد شاملو »
و برای تو :
یادت می آید فراموشی دیروز را ؟ وقتی که از کوچه ی ناهوشیاری رد می شدیم ...
من یک آفتابگردان کوچک بغل گرفته بودم و داشتم تمرین روشنایی می کردم . تو بدون این که زنگ بزنی ، وارد آیینه شدی ، کنار من نشستی و تنهایی را از من گرفتی ...
نمی خواهم تنها به تو عادت کنم ، می خواهم دوستت داشته باشم ...
مرا فراتر از عادت بخواه ...
مرا دوست داشته باش ...
نه چون دیگران ... دوست داشتنی تکرار نشدنی

گفت حریر ... دلم به جستجوی ململ لطیف نگاهش تا افق های دور پرواز کرد ...
گفت گوش ماهی ... گفتم گوشت رو مهمون همهمه و هیاهوی دریا کن . راز دریا رو عاشقای دریا می دونن ...
گفت عاشقای دریا ؟ ... گفتم همون ماهی های به خشکی نشسته ، که حتی لحظه های آخر عمرشون ، حسرت دریا تو چشماشون موج می زنه ...
گفت حسرت ؟ ... گفتم همونی که دل تشنه ی کویر رو ترک ترک می کنه ...
گفتم ترمه ... گفت نگاه مهربون تو ... هیچوقت از بالا به کسی نگاه نکردی ، مگه این که بخوای از زمین بلندش کنی ...
همیشه نگاهت منو یاد ترمه میندازه ... همون ترمه ای که مادر بزرگ ملیله دوزیش کرده و ازش سجاده دوخته و عطر یه مشت گل محمدی رو ریخته توی یه دستمال کوچیک صورتی و گذاشته کنار مهر و تسبیح توی جانماز ، توی سجاده ...
گفتم ملیله ؟ ... گفت دونه های اشکات ...
گفتم کوه ... گفت شونه هات ...
گفت بهشت ... گفتم تو ...
گفت برزخ ... گفتم من ...
گفت دوزخ ... گفتم دلای سیاه ...
گفت عشق ... گفتم حسین ...
گفت عاشق ... گفتم حسین ...
گفت معشوق ... گفتم حسین ...
گفت زیباترین مرگ ... گفتم حماسه ی دلدادگی حسین و یارانش ، تجسم زیباترین مرگه . او که در آخرین لحظات زندگی در مناجات با خدا می گه :
« صبراً علی قضائک یا رب لا اله سواک یا غیاث المستغیثین »
*****
گفتم برای زخم هایت ، شعر دل انگیزی بگویم
تا معنی دلدادگی را ، در عمق چشمانت بجویم
گفتم برای غربت تو ، آواز پر شوری بخوانم
در نینوای شور و مستی ، تا صبح آرامش بمانم
ای آیه های مهربانی ، در گوش جان بیقرارم
ای با من از من آشناتر ، دل را به دستت می سپارم
ای تک سوار عرصه ی عشق ، از روح تو سرشارم امشب
با ابرهای خسته ی دل ، بر شانه ات می بارم امشب
« ن . م »








